| Saturday 24 October 2020 | 00:58
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
یخی که عاشق خورشید شد پارت 3

یخی که عاشق خورشید شد پارت 3

هیکل مردونش ریلکس شد.

خندید و گفت : نگفته بودی از این
قابلیتا هم داری، شیطون.

دستم و داخل موهاش فرو کردم و آروم کشیدم، دلم نیومد درد بکشه.

آی بلندی گفت که خندیدم.

هردو ساکت شده بودیم و به صدای دیوونه کننده آب گوش می‌دادیم.

+چه آرامشی داره وقتی هستی نفس.

نیشم باز شد و گفتم:

_جدی؟

چشماش بسته بود، اهوم کشیده ای گفت.

آهی کشدم و گفتم :

_راستش آراد هیچوقت فکر نمی کردم مایه ی آرامش کسی باشم، هیچوقت فکر نمی کردم داخل همچنین ویلایی بیام، با این که ماله دوستت هست ، ولی اصلا فکر نمی کردم یه همچین ویلایی ببینم.

هیچوقت فکر نمی کردم با وجود این همه بدبختی اما بودن یه پسر تو زندگیم بهم امید بده.

به آراد نگاه کردم، چشماش بسته بود و نفساش منظم.

آروم ادامه دادم :

_هیچوقت فکر نمی کردم عاشق یه پسر شیطون و گنگ بشم.

وقتی اینو گفتم آراد بلافاصله چشماش باز شد و یه ضرب سرش و آورد بالا، جوری که پیشونیش به پیشونیم خورد و دوتایی با هم آخ بلندی گفتیم.

چشماش گرد شده بود و دهنش باز بود:
+تو الان چی گفتی؟ دوباره بگو

نالیدم:

_فکر کردم خواب بودی.

دوباره گفت:

+نفس تو الان چی گفتی؟ تو هیچوقت چی؟

_آراد تو الکی خودت و زدی به خواب، که از من حرف بکشی، خیلی… خیلی…

_آراد تو الکی خودت و زدی به خواب، که از من حرف بکشی، خیلی… خیلی…

انقدر عصبی بودم که نمیدونستم چی بگم، وقتی دید زبونم بند اومده لباش به لبخندی باز شد و کم کم لبخندش پر رنگ تر شد و تبدیل به قهقه شد.

جوری می‌خندید که به عقلش شک کردم.

دستم و گرفت و گفت :

+بهم اعتماد داری؟

سر تکون دادم.

دستم و کشید و به سمت آب برد.

تا پام و گذاشتم تو آب از سردیش جیغی زدم که دوباره آراد خندید…

آراد می‌خندید، من می خندیدم، اون چند ساعت و بی خیال زندگی شده بودیم.

انگار نه انگار که من همون دختر بدبختیم که شکم چهار نفر رو سیر می کنه،
انگار نه انگار که دلم پیش یه پسری گیر کرده که وضعش خوب نیست، انگار نه انگار که…

آب به چونه ام می خورد ولی تا شونه های آراد هم نمی‌رسید.

دوباره خندید و گفت :

+غرق نشی کوچولو.

با حرص پام و به پاش کوبیدم و گفتم :

_ کوچولو عمته.

+اوه، اوه، چه خشن.

از لحنش بلند خندیدم و با نیش باز ایستادم و گفتم :

_من دیگه بیام واقعا غرق میشم، شنا هم بلد نیستم.

متفکر زل زدم بهش و ادامه دادم:

_دو راه داریم
اول اینکه کولم کنی تا هر جا تونستی بریم.

با شیطنت یکی از ابرو هاش رو بالا برد .

+دوم اینکه برگردیم و یه جوج با نوشابه حسابی بزنیم تو رگ.

این دفعه جفت ابروهاش بالا پریدند و گفت :

  • با این که خیلی گشنمه ولی راه اول و انتخاب می کنم.

کمی خم شد و گفت :

+بپر بالا.

مثل خری که بهش تیتاپ و آبمیوه بدن
ذوق کردم و پریدم رو کمرش و پاهام و دور کمرش حلقه کردم و دستام رو دور گردنش حلقه کردم، ذوق زده گفتم :

_هیچوقت فکر نمی کردم…

پرید وسط حرفم و گفت :

  • هیچوقت فکر نمی کردی سوار یه پسر بدبخت بشی.

بلند خندیدم و گفتم :

_دقیقا

دستام و گرفت و گفت :

+بی ادب، به بزرگترت احترام بزار.

_هر هر تو شاید از نظر هیکلی از من بزرگتر باشی ولی از نظر عقلی و سنی من بزرگترم.

+نه خیر خانم بی ادب من 4 سال ازت بزرگترم.

_یعنی چی پس چرا همکلاسی منی.

+چون یه چند وقت نتونستم بیام دانشگاه.

موهاش و کشیدم وگفتم :

_خیلی نامردی، من هیچی ازت نمیدونم ولی تو تا اجداد منم میشناسی. این چه وضعشه؟

خندید و گفت :

+خب چی میخوای بدونی؟ بپرس.

کمی فکر کردم و گفتم :

_فعلا سوالی ندارم، خودت یکم اطلاعات بده.

تک سرفه ای کرد و مثلا صداش و صاف کرد و گفت:

+به نام کردگار هفت افلاک
که پیدا کرد آدمی از کفی خاک
الهی…

پریدم وسط حرفش و گفتم :

_جدی دارم میگم آراد، من هیچی از تو نمیدونم، بگو دیگه

+نمیذاری که، داشتم میگفتم
بنده آراد تهرانی، پسر امیر و لیلی تهرانی هستم

در ضمن پدر و مادرم فامیل دور بودن.

مکثی کرد که گفتم :

_میگم یه تختت کمه ها نگو ماله ازدواج فامیلی بوده، آخی، آخی نازی.

دستام و بردم داخل مو هاش و باهاشون بازی کردم و ریز خندیدم.

آراد هم خندید و گفت :

+با تشکر از لطف بانو نفس که به من ارادت خاصی دارند، یه خواهر کوچیک به نام آریانا دارم… اسم قل خودمم آریاس، عاشق اعضای خانواده امم و اینکه به غیر از خانواده ام عاشق یه دختر چشم یخیم که قراره بشه خانوم خونم.

_جالب شد، ادامه بده.

دور زد و گفت :

+خوب دیگه باید برگردیم که ناهار
منتظر مونه.

اخم کردم :
_تو که هنوز هیچی نگفتی.

+وقت زیاد هست نفس خوب تو بگو دیگه دوست داری چی کار بکنیم که باز بگی هیچوقت فکر نمی کردم…

_من و مسخره می کنی؟

من و پایین گذاشت و سرش و متفکر خاروند و گفت :

+آره دیگه.

جیغی زدم و دنبالش دویبدم که اونم نامردی نکرد و تند تر دویید.

_آراد بگیرمت مردی.

حرص می خوردم و تهدیدش می کردم، آ

راد هم می خندید و بی خیال می‌دوید.

با نفس نفس دراز کشیدم روی شنای ساحل، چون تو آب بودیم و الان دوییده بودیم رسما لباسامون به گند کشیده شده بود.

قهقه ی آراد بلند شد:

+آخی خسته شدی کوچولو.

_من که مثل تو هرکول نیسم، هیکل خودتو دیدی تو آینه؟

+حسود، خدا داده، به تو چه.

_اوکی فهمیدم میخوای بگی باشگاه نمیری.

شونه ای بالا انداخت:

+حالا.

نگاهم خیلی هیز روی اندامش چرخید، نگاهی به بازوش انداختم که می‌خواستند آستین تیشرتش و جر بدن.

آراد به تیشرت آستین کوتاه آبی و شلوار کتان مشکی پوشیده بود.

دلم میخواست بازوش و گاز بگیرم، چشمام و توی چشمای عسلیش ثابت نگه داشتم و باز دلم لرزید، لبخند محوی زد.

+ای بابا خوردیم که.

به سختی سرم انداختم پایین و وقتی فهمیدم چه سوتی دادم سرخ شدم.

دستش و آروم به سمت گونه ام اورد و روبه روی گونم نگه داشت.

نگاهم کرد، یه چیزی تو چشماش بود، یه چیزی مثل خواهش.

خواهش و اجازه برای چی؟

برای نوازش.

چشمام و بستم و لبخندی زدم، که ثانیه بعد دستش روی گونه ام نشست.

آروم دستش و حرکت داد، مثل اینکه داره نوزادی رو لمس می کنه، یا جسم شکننده ای.

باد خنکی می اومد و چند تار از موهام رو به بازی گرفته بود.

یه لذت خاصی همراه با هیجان عجیبی داشت‌، وقتی صورتش نزدیک صورتم شدو من این و از نفس های گرمش فهمیدم.

چشمام و باز کردم، نگاهش تو نگاهم قفل شد و صورتش نزدیک و نزدیک تر اومد.

آروم رفتار می کرد، حرکت دستش روی گونم ادامه داشت.

باورم نمیشد که یه پسر انقدر بتونه احساساتی و عاشقانه رفتار کنه.

بعد از مکث کوتاهی لبهاش روی پیشونیم نشست و آروم بوسید.

چشمام خود به خود بسته شد، آراد در همون حال بدون برداشتن لب هاش آروم زمزمه کرد : دوست دارم نفسم.

اون روز بهترین روز زندگیم شد.

حقیقتاً هر موقع که آراد بگه دوست دارم، اون زمان وقت خوشبختی منه.

سرش و بلند کرد و دوباره دستش به سمت گونه هام اومد و نوازش دیونه
کنند‌ش و شروع کرد.

+وقتی خجالت می کشی و لپات قرمز میشه، دلم می‌خواد کله لپات و بکنم تو دهنم و بمکم.

همراه با گاز گرفتن لبم، ریز خندیدم و بازوش و گرفتم و آروم نوازش کردم :

_منم دلم می‌خواد بازوهات و گاز بگیرم.

با لحن چاله میدونی گفت :

  • اولا تو غلط می کنی ضعیفه،
    دوما به نظر خودت اصلا اون دندونای کوچولوت تو ماهیچه های من فرو میره.

این دفعه بلند خندیدم و گفتم :

_این یکی و راست میگی، خدا وقتی
می خواسته به تو عقل بده گفته ولش کن بهش هیکل میدم.

خندید و بلند شد و دست منم گرفت و بلندم کرد.

+پر از گل شدی، برو دوش بگیر بیا سالن پایین تا یه ناهار دبش بزنیم.

دستم و گرفت و تا ورودی ویلا ول نکرد.
ویلا دوتا در داشت، یکی رو به خیابون، و یکی روبه دریا.

وارد اتاق شدم و دوش مختصری گرفتم.

داخل آشپزخونه شدم.
خانمی مشغول چیدن میز بود، آراد هنوز نیومده بود.

_اممم کمک نمیخواین.

برگشت و نگاهم کرد، قیافش تپلی و با نمک بود.

لبخند مهربونی زد و گفت :

+دیگه چی خانم؟ آقا بفهمه من و میکشه.
با تعجب گفتم :

_آخه آراد به من گفت اینجا مال یکی از دوستاشه.

دست و پاش وگم کرد و به من من افتاد :
+راستش… خانم.

_با بچه ها زیاد میایم اینجا، زهرا خانم من و میشناسه، وقتی اومدیم بهش گفتم حواسش به تو باشه.

با صدای آراد نگاهم و از زهرا خانم گرفتم و خیره شدم به آراد ی که حموم کرده بود و این و میشد از موهای
نم دارش فهمید.

لبخندی زدم و آهانی گفتم.
سر میز نشستیم.

زهرا خانم داشت برامون برنج
می کشید که نگاهم به قطره های آب روی موهای آراد افتاد.

بلند شدم که آراد گفت :

+کجا میری نفس.

_الان میام.

توی اتاقم رفتم و حوله ی کوچیکی برداشتم و باز راهی آشپزخونه شدم.

آراد ناهارش دست نخورده بود و خبری از زهرا خانم نبود.

حوله رو روی سرش انداختم و گفتم :

_زهرا خانم ناهار نمیخوره؟

+چرا با شوهرش تو اتاق نگهبانی غذا میخوره.

سوالی نگاهش کردم که گفت :

  • اصغر آقا شوهر زهرا خانمه.

شونه ای بالا انداخت و ادامه داد:

+ویلا به این بزرگی که بدون نگهبانی نمیشه.

لبخندی زدم و اشاره ای به حوله کردم :
سرما می خوری موهات و خشک کن عزیزم.

چشماش اندازه ی توپ پینک پنک شد.

خندیدم و یک قاشق غذا خوری خوردم.

سرم و بالا آوردم که دیدم هنوز داره با تعجب نگاهم می کنه.

بشکنی زدم و گفتم :

_هوی آقاهه کجایی؟

+یه بار ديگه بگو.

_ای بابا به پدر و مادر گرامیت بگو یکم بهت محبت کنند که اینجوری عقده ای نشی.

شیطونی نگاهش و پر کرد و گفت:

+آخه محبت جنس مخالف یه چیز دیگس.

با کفگیر تو سرش زدم و گفتم :

آدم باش.

خندیدیم که آراد گفت :

  • اگه خسته ای یکم بخواب بعد بریم بگردیم.
    با خوشحالی گفتم :

_نه خوابم نمیاد.

+پس آماده شو.

چشم کشیده ای گفتم و بشقاب هارو جمع کردم.

با لبخند به سمت اتاقم رفتم.

تازگیا زیاد لبخند میزدم نه؟

یعنی هر موقع پیش آرا

یافه اش جدی شد و گفت:

+یه بار ديگه این حرف و بزنی یه تو دهنی ازم میخوری، باشه؟

پوفی کشیدم و باشه ای گفتم که دستم و گرفت و به طرف طبقه بالا کشوند…

داخل اتاق رفت و منم همراهش رفتم
دوتا بالشت و دوتا تشک و دوتا پتو برداشت.
غر زدم :
_چرا اینارو برمیداری…
من خوابم میاد آرااااد…

+انقدر نق نزن… بیا

در کمال تعجب از در بیرون رفت و نزدیک ساحل شد…
یکم دیگه راه رفتیم و به یه…
یه چی؟
حتی نمیتونم توصیفش کنم…

چهار تا میله فلزی بود که داخلش تمیز و بدون گل و لای بود، بین میله ها پرده ی حریر کشیده بودند و توی این هوای بهاری پرده به طور زیبا و قشنگی تکون می‌خوردند…

آراد تشک ها رو انداخت و خودش تو یکی از تشک ها نشست…

اونی که از اعتمادت
سو استفاده می کنه من نیستم.

قبول و اما اگه من بردم، زنگ میزنم به بابام و… مثل خودش سرم و به دو طرف تکون دادم و گفتم : به بابام میگم دخترای دانشگاه ویلا اجاره کردن برای شب و فردا نزدیک ظهر میام… مکثی کردم که گفت : +خوب؟ میشینیم کنار آب رو شن ها و تا صبح به آسمان نگاه می کنیم. آشکارا بادش خوابید که خندیدم. پسره که لیوان ها رو مرتب کرده بود گفت : “اول آقا شروع می کننند یا خانم؟ دستم و بالا گرفتم و خیره به چشمای آراد گفتم : اول من.

آراد دستی زد و من ضربه ی اول رو زدم که به لیوان نخورد و باعث شد ابروهام در هم بره.

خوب نفس جان تو که آشغالاتم نمیتونی از رو تخت بندازی تو سطل آشغال چرا شرط می بندی؟

ولی راستش دلم میخواست ببازم.

فکرش و بکن بیشتر از 7 ساعت بین
بازو های آراد باشی…

از فکر اینکه سرم روی سینه ی عضلانیش باشه و دستش دورم حلقه بشه ذوق مرگ شدم و مثل بچه ها دست زدم که همزمان شد با خوردن توپ آراد به اولین لیوان…

لب هام آویزون شد که آراد خندید و گفت :

+حاله کوچولویه شکست خورده چطوره؟

زبونم و براش در اوردم و در حالی که توپ و ازش میگرفتم گفتم :

_کوچولو عمته

آراد بیستا لیوان و شکوند و من از 20 تا لیوان فقط تونستم پنج تا لیوان و بشکنم.

مسئول غرفه خندید و گفت :

“خب آقا بفرمایید جایز تون و بگیرید.

آراد همراهه پسره داخل اتاقک کنار غرفه رفتن و من مات و مبهوت به رفتنشون نگاه کردم.

بیست تا لیوان و زد هر بیست تا رو…

آراد با لبخند روی لبش از اتاقک بیرون اومد و از پسره خداحافظی کرد و دستم و گرفت و راه افتادیم.

فشاری به دستم داد و گفت :

+انقدر فکر نکن، یا خودش مياد یا نامش…

و من چرا نمیزدم تو دهن این بشر.

قهقهه اش که به هوا رفت با پام محکم به مچ پاش زدم که آخ بلندی گفت و من دوباره افتادم دنبالش…

ولی چون هم می‌خندید و هم پاش درد می کرد نتونست زیاد
از دستم دور شه…

بهش رسیدم و موهاش رو کشیدم :

_بگو غلط کردم آراد.

خندید و گفت :

+عمرا… ولی میتونم اینو بهت بدم…
راستی تو قراره تا آخر عمر دنبالم بدویی و بهم نرسی؟

خرس کوچولویی که جایزه گرفته بود رو به طرفم گرفت.

موهاش و ول کردم و خرس قرمز پشمالو رو ازش گرفتم :

_اوخی چه نازه

روی صندلی نزدیکمون نشستم.

آراد هم کنارم نشست و گفت:

  • آره شبیه تو می مونه… پشمالو…

با چشمای ریز شده نگاهش کردم و گفتم :

_کتک می‌خوای؟

+نه که از صبح تا حالا فقط نوازشم کردی، بدن تو باید کبود بشه… اونوقت تموم جون من سیاه شده…

زدم به بازوش و با حرص گفتم :

_بیشعور.

خندید، بلند شدیم و از شهربازی بیرون زدیم.

شهربازی وسط بازار بود…

خرس رو توی کیفم گذاشتم و گفتم :

_اما آراد جدی جدی دیگه بهت نمیدمش

+باشه مال تو…

از دور یه مغازه ترشیجاتی دیدم که آب دهنم راه افتاد…

آراد با گفتن “همینجا وایسا تا بیام”
به سمت اون مغازه رفت
و نفهمید با من چی کار کرد…

نفهمید با دلم چی کار کرد…

من هیچوقت تو زندگی برای کسی مهم نبودم و برای آراد خاص بودم…

نگاهم به مغازه ی بدلیجات فروشی افتاد و بی اراده به اون سمت رفتم و مشغول دید زدن گردنبند ها و دستبند ها شدم…

نگاهم به گردنبند نقره ای خورد و…

نگاهم به گردنبند نقره ای خورد و محو تماشاش شدم دلم میخواست ساعت ها بشینم و نگاهش کنم…

یک گردنبند که حروف انگلیسی Aو N
بهم چسبیده بودند ولی دوتا گردنبند جدا از هم بودند…

بالای Aیک تاج کوئین بود و بالای Nیک تاج کینک بود.

لبام آویزون شد… بالایN(نفس) باید کوئین باشه…

برگشتم که پیش آراد برم ولی با سر رفتم تو دیوار…
ای بابا نفس خنگ وسط بازار دیوار کجا بود…
سرم و بالا آوردم که با یه جفت چشم عسلی شیطون برخوردم…

+سلام لیدی زیبا

نیشم باز شد و همونطور که کیسه های لواشک و ترشک و از دستش می گرفتم، گفتم :

_سلام بر جنتلمن زشت…

+به من میگی زشت ضعیفه،
وایسا درستت
می کنم.

خندیدم و گفتم :

_خب برنامه ی بعدیت چیه؟

شیطون چشمکی زد و گفت :

+جت سواری…

جيغ خفه ای کشیدن و گفتم :

_وای آخجون..

ولی با فکر ‌کردن به جیب آراد اخمام در هم رفت و گفتم :

_نه امروز زیادی ول خرجی کردیم… نمیخوام الان تموم پولات و حروم کنی…
نگه دار برای بعد عروسیمون…
میدونی که زندگی خرج داره…

سوتی زد وگفت :

+ایول به خانم اقتصادی خودم…
اما آدم وقتی می خواد بیاد مسافرت از پول های روز مبادا استفاده نمی کنه…
نگران نباش…

سرم و پایین انداختم و گفتم :

_جدی می‌گم آراد.

+منم جدی ام

چیزی نگفتم دستم و گرفت و به طرف ساحل برد

                       ***

انقدر خندیده بودم که دهنم کش اومده بود…

از خستگی روی میز شام پلک هام روی هم می‌افتاد…
بشقاب ها رو جمع کردم و با چشمای نیمه باز رو به آراد گفتم :

_یه بالشت و پتو بده میخوام برم بمیرم…

ق

د بودم شاد بودم نه سطحی، یه شادیه عمیق و از ته دل.

هر موقع پیشش بودم دیگه اون دختر افسرده بدبخت بی پول بی مادر نبودم.

شاد بودم، باانرژی بودم، پر از هیجان، پر از احساس جوانی.

وقتی میدیدم آراد هم مثل من شاده و بی‌خیال غرق میشدم توی عشقی که ناکام موند.

                       ***

جیغی زدم که بلندم کرد و روی کولش انداختم :

_دیونه روانی چیکار میکنی؟
آراد من میترسم.

ضربه ی به کمرم زد و گفت :
+هیس، میان میگیرنمون بدبخت میشیم.

بازم جیغ زدم :
_من میترسم، نمیخام بیام.

بدون توجه به تقلاهام روی یکی از صندلی ها گذاشتم.

اسمش رنجر بود. صندلی هاش بهم چسبیده بود، صندلی ها بالا پایین میشد و دور خودشون هم می چرخیدند.

خیلی وحشتناک بود.

کمربندمو و بست و کنارم نشست و کمربند خودشم بست.

صورتش و سمته دیگه ای چرخوند که صاف نشستم و لبخندی زدم.

هیجان زیادی داشتم، یکمم میترسیدم ولی چون آراد بود ترسم کم بود.

دستام و با ذوق به هم زدم که آراد با چشمای گشاد شده نگام کرد :

+اونوقت تا حالا گوش من و کر کردی حالا مثل بچه ها دست میزنی.

دستش و گرفتم و گفتم :

_آراد یکم می ترسم دستم و ول نکنیا.

خیره نگام کردو دستش و محکم قفل دستام کرد و زمزمه کرد :

+ولت نمی کنم، قول میدم…

چشمام تر شد، لحنش خیلی قشنگ بود، مثل لالایی، مثل نوایی زیبا، مثل صدای آب…

نمیدونم چی تو این حرف و لحن صداش و طرز نگاهش بود که خودم و تو بغلش انداختم و محکم دستام و دور گردنش حلقه کردم.

این حرکات برای خودم تعجب آور بود، من دختر رمانتیکی نبودم…

هیچوقت نبودم…

ولی آراد انگار جادو می کرد
و اغوا شده ای این مرد بودم.

تنها مرد زندگیم…

با حرکت رنجر و تکون خوردن صندلی ها از آراد جدا شدم و تکیه به صندلی دادم.

سرم و پایین انداختم که دستش زیر چونم نشست :

  • نبینم نفسم خجالت بکشه.

دستم و محکم گرفت.

به پايين حرکت کرد که ته دلم خالی شد و جیغی کشیدم.

به صندلی چسبیدم، سرعتش آروم شد که جیغ های منم تموم شد.

محکم تر دست آراد و گرفتم، اما دوباره سرعتش زیاد شد، جیغی زدم که حتی گوش های خودم درد گرفت.

آراد دوتا دستم و گرفت و گفت:

+کرم کردی دختر، به پايين نگاه نکن، خوب… سعی کن لذت ببری… امنیت این وسیله بالاست من که تورو جای بد
نمی برم.

راستش منم زیاد نترسیده بودم، یعنی ترس داشتم ولی کم بود و از هیجان جیغ میزدم.

یکمم اون روی خبیثم میخواست آراد و اذیت کنه.

حدود چند دقیقه بالا پایین شد و بعد آروم آروم سرعتش کم شد که چشمام و بستم و فهمیدم تموم شده.

چند تا نفس عمیقی کشیدم.
آراد کنار گوشم فقط می‌خندید.

کاملا از حرکت ایستاد که زیر لب غریدم :

_ رسيديم آراد… خونت حلاله…

خندید و اوه اوهی گفت.

کم کم چشمام و باز کردم که آراد هم
کم کم دستش و از توی دستم بیرون آورد.

با کامل باز شدن چشمم، آراد از جا پرید و از صندلی ها دور شد.

مثل پلیس ها کمربند م و باز کردم و دوییدم دنبالش و همونطور که شهربازی رو شخم میزدیم، جیغ میزدم :

_ عوضی…
داشتم سکته می کردم…
گاو میش وایسا…
فقط من میدونم با تو کصافت…

آراد هم می‌خندید و میدویید.

جفتمون به نفس نفس افتادیم و وایسادیم.

زیر چشمی نگاهش کردم و گفتم :

_ بزار ازدواج کنیم، میدونم چیکارت کنم.

مثل دخترا چشماش و درشت کرد و صداش و نازک کرد:
+وای وای خاک عالم…
میخوای چیکار کنی که باید ازدواج کنیم.
کارای خاک برسری؟ آره؟

نیشخندی زدم و گفتم :

نه خیر الان اگه ناقص بشی باید دیه بدم ولی اون موقع دیگه شوهرمی مال خودمی، هر کاری بخوام میکنم.

لبخندی زد و بهم نزدیک شد :

  • تو بله رو بده، ناقصم کن اصلا…

با تموم شدن حرفش و از بین رفتن دین و ایمونم صدای پسر ی جوون به گوشمون خورد :

“اوه چه زوج باحالی میتونم خواهش کنم تو مسابقه ی ما شرکت کنید.

هردومون برگشتیم و به پسره و دم و دستگاهش نگاه کردیم.

روی چند چهار پایه که سایز های مختلفی داشت لیوان های
شیشه ای گذاشته بود و توپ کوچیکی هم دستش بود.

آراد نگام کرد و وقتی با نگاه مشتاق من روبه رو شد.

دستم و گرفت و به سمت پسره برد، پسره لبخندی زد و کارت شارژ
شهر بازی و از آراد گرفت.

سرش و نزدیکم گوشم آورد و گفت :

+حاضری شرط ببندی؟

با تعجب نگاش کردم، آراد پولکی نبود.

_منظورت چیه؟

خندید و گفت :

+اگه من بردم زنگ میزنی به بابات و …

سرش و به دوطرف تکون داد و ادامه داد :

+به بابات میگی دخترای دانشگاه ویلا
اجاره کردن برای شب و فردا نزدیک ظهر میای.

چشمام و ریز کردم، مشکوک گفتم :

_خوب؟

جدی نگام کرد :

+و تا فردا صبح تو بغلم میخوابی.

_فقط تو بغلت میخوابم؟

اخم کرد :

+تو به من اعتماد نداری نفس.

باز دمم و عمیق بیرون دادم :

_اگه اعتماد نداشتم باهات بیرون
نمی اومدم… باهات نمیومدم شمال…
ولی اولین بارمه که به یه پسر اعتماد
می کنم لطفا درکم کن.

+مطمئن باش‌

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: یخی که عاشق خورشید شد
  • ژانر: عاشقانه، هیجانی، اجتماعی، همخونه ای، کلکلی
  • نویسنده: SARA
  • ویراستار: SARA
  • طراح کاور: آمین
https://beautyvolve.ir/?p=15968
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.