| Thursday 22 October 2020 | 01:27
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین کاساندان پارت ۷

رمان آنلاین کاساندان پارت ۷

هزاران هزار کاشکی.!
اما ایا واقعا همچین درخواست هایی اتفاق می افتادن؟
سارا نزدیکم شد و با دیدن چشمای اشکیم گفت_اَه انقدر بدم میاد آبغوره میگیری.پاشو برو تو اتاقت گریه کن.
چیز دیگه ای هم ازش انتظار نداشتم.سارا همین بود دیگه .
گاهی اوقات به خودم میگم این که منو دوست نداره و باهام اینطوری برخورد میکنه ،پس چرا منو به فرزند خوندگی گرفت؟
بعید بدونم حالا حالا ها به جواب این سوال برسم.
نیاز به یکم تنوع داشتم
برای همین به سمت استخر طبقه ی پایین رفتم تا شاید روحیم عوض شه.
بیکینیم و پوشیدم و از توی ایینه نگاهی به هیکل جذابم انداختم.
هیکل تو پُری داشتم چیزی که سارا نداشت و همیشه به این موضوع حسودی میکرد.
بدنم با اون بیکینی بنفش حسابی خود نمایی میکرد.
پیرهن حریر استین بلندی که تا روی رون پام بود و تنم کردم.
و به سمت استخر رفتم.
°°°°°
دانای کل:
هنگام ورود به خانه صدای آبی که از سوی زیر زمین به گوش میرسید،توجه ی او را به خود جلب کرد.به سمت صدا حرکت کرد و متوجه ی دختری شد که با مهارت فراوان در آب شنا میکرد. قطرات اب که بر روی شانه های ظریف دختر دلبری میکردند،توجه ی پسر را حسابی به خود جلب کرده بودند.
پشت ستون مخفی شد و مخفیانه دختر را نگاه میکرد.
چه کسی میتوانست از این منظره چشم بردارد که او دومی باشد؟
°°°°
از زبان کاساندان:
از استخر بیرون اومدم و با حوله ی روی صندلی بدن خیسم و خشک کردم.

 

ظهر شده بود و موقع ناهار.
به سمت اتاقم رفتم و لباسمو عوض کردم.
بیرون که رفتم متوجه ی نیگان شدم.
فکر می کردم سر کار باشی.! سارا در جواب از نیگان گفتعزیزم من بهش گفتم بیاد تا پیشم باشه.
بهتون تبریک می گم امیدوارم خوشبخت شید. سارا سری تکون داد اما نیگان تشکر کرد. ظهر بعد از خوردن ناهار ،سارا و نیگان باهم به اتاق رفتن و من موندم تا میز و تمیز کنم. نمیدونستم نیگان از غذایی که می خوام درست کنم خوشش میاد یا نه. سارا که هر چی جلوش بزاری میخوره. برای همین تصمیم بر درست کردن ته چین گرفتم. بالاخره شب شد.میز و اماده کردم و برای شام صداشون کردم. ته چین تزئین شده رو وسط میز گذاشتم. اول سارا اومد و پشت سرش هم نیگان. نوش جانتون امیدوارم خوشتون بیاد.
خواستم واکنش نیگان بسنجم برای همین قبل از خوردن نگاهشون کردم.
نیکان اولین قاشق و گذاشت توی دهنش و بعد از چند دقیقه که خورد گفتاین خیلی عالیه. با شنیدن این جمله ی کوتاه حس خیلی خوبی بهم دست داد.کاملا تفاوت این تعریف و تعریفی که از غذای سارا کرد و میشد به خوبی احساس کرد. شروع به خوردن کردم. نیگاناسمت کاساندان بود؟
اره. نیگاناسم خیلی زیبایی هست.برای کدوم کشور هست؟
انگار این اولین گفت و گوی نسبتا طولانی من و نیگان بود. لبخندی زدم و در جواب گفتمممنونم.کاساندان اسم ایرانی هست. نیگاناوه پس تو ایرانی هستی! با دیدن چهره ی شرقیت قبلا حدس هایی زده بودم.
سارا که انگار از مکالماتون راضی نبود،رو یه نیگان گفت_عزیزم بهتره فعلا از شاممون لذت ببریم.

 

نیگان بعد از شنیدن این جمله از جانب سارا دیگه چیزی نگفت.
بعد از اتمام شام طبق معمول سارا و نیگان بدون دست زدن به چیزی از پای میز بلند شدن
و فقط این من بودم که میز و تمیز کردم.
بعد از اتمام کار بهشون ملحق شدم.
سارا:به همه ی اشناهات خبر دادی برای عروسی؟
نیگان:عزیزم خودت که میدونی من کسیو ندارم فقط به چند تا از دوست هام گفتم.
این حرکاتش مشکوک بود.
اخه مگه میشه کسیو نداشته باشه.
به حرف هاشون گوش میدادم که صدای پیام گوشیم بلند شد
و توجه سارا و نیگان و جلب کرد.
پیام از الیس بود:شنیدم دل لیام و شکوندی.اون که عاشقت بود چرا این کار و کردی.
نمیدونم لیام به الیس چی گفته که اینطوری طرفشو میگیره.
با این حال تایپ کردم:بهتره بدونی اون مثل بچه ها از اینکه نخواستم باهاش رابطه داشته باشم قهر کرده و منم صلاحی به ادامه ی این رابطه نمیبینم.
حسابی خسته بودم و با خوندن این پیام از جانب الیس خسته تر هم شدم برای همین به سارا و نیگان شب بخیر گفتم و به سمت اتاقم رفتم.
سه روز از اون شب گذشت و من توی این مدت با پولی که سارا ماهیانه بهم میداد، لباسی برای عروسی تهیه کردم.
لباسی زیبا .
لباسی که حتی خودم هم از دیدنش توی تنم لذت میبردم..
امشب جورج منو به خونش دعوت کرد.
این دعوت به نظرم کمی عجیب بود.
چون جورج کسی نبود که منو به خونش دعوت کنه.
اماده شدم و راهی خونه ی جورج شدم.
وقتی رسیدم زنگ و فشردن ، جورج در و باز کرد.
جورجخوش اومدی کاساندان. ممنون جورج
وارد که شدم ،متوجه ی بچه ها شدم.فکر نمی کردم اونا هم اینجا باشن.
بدون توجه به لیام که کنار الیس نشسته بود،
رفتم و کنار انا نشستم.
_خب دلیل این دعوت ناگهانی چیه؟ اونم وقتی که میدونستید باید برای عروسی سارا حاضر شم.

 

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=15933
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.