رمان تپش

رمان آنلاین تپش پارت 4

پشت سرشم و بوی عطرش رو که به بینی ام میخوره
رو با تمام وجود به ریه هام میفرستم .
قلبم از هیجان تند میزنه ، آخه هیج وقت حتی از
ذهنمم رد نمیشد که آران یه روزی خونمون بیاد !!
به سمت بابام اینا میره و باهاشون سلام احوالپرسی میکنه بعد به سمت ساشا میره ، خودش رو معرفی میکنه
و بعد دستش رو به سمتش دراز میکنه .
ساشا اما با اخم نوک دستش رو میده و بعد یه سلام
کوتاه روش رو برمیگردونه .
آرن رو میبینم که سعی داره خودش رو کنترل کنه تا
به ساشا نپره !
ذوق میکنم از اینکه ساشا و آران هم سن هستن
ولی آرن با تمام مشکلاتی که داره هیکلی تر از ساشاس .
عمو که نزدیک به لبه تخت نشسته کنار خودش برام
جا باز میکنه و میگه که کنارش بشینم .
با لبخند به طرفش میرم و لبه تخت میشینم که عمو دستش رو دور شونه ام حلقه میکنه روبه آرن میگه :
خب ، پسر ، اینی که میبینی برادر زاده امه ، آوات .
آران سرش رو تکون میده و بعد پایین میندازه و آروم
میخنده که من دلم توی دلم قربون صدقه ی
چال گونه اش میرم ، ولی با حرف بعدی عمو سکوت بدی
توی حیاط حکم فرما میشه و رنگ آران میپره .
_ که البته باید بگم تا چند سالِ دیگه عروس آینده ی عموئه !!!
محکم سرم رو بلند میکنم و سوالی به بابا نگاه میکنم
که شرمنده  سرش رو پایین میندازه و بعد روش رو به طرف دیگه ای برمیگردونه !
نگاهم به چشمای دلخور آران میوفته و روح از تنم
خارج میشه ، یک دنیا حرف توی نگاهشه و قلب من طاقت این همه دلخوریش رو نداره !
با بغض شونه هام رو بالا میدم و سرم رو به علامت
ندونستن تکون میدم .
اما پوزخندِ تلخی میزنه و بی توجه بهم مشغول نگاه
کردن به گل های باغچه میشه ، بی بی برای اینکه بحث
رو عوض کنه از زن عمو میخواد که کمکش کنه تا سفره
رو بچینن و من همچنان به آران زل زدم .
سخت نفس میکشم و هر نفسی که میکشم بغضم
سنگین تر میشه ، دستام میلرزه و امکانش هست که تا
چند لحظه دیگه اشکام سرازیر شه !
با یه ببخشید کوتاه از تخت پایین میام و خودم رو به
چیدن سفره مشغول میکنم ، ولوله ای که توی دلم به
پا شده برعکس ظاهر آرومم حس میکنم که هر لحظه
بخواد سینه ام رو پاره کنه !
هی لبم پایین میره من گازش میگیرم ، باز قلبم درد
میگیره و من چنگش میزنم ، چشمام نم دار میشه
و من سرم رو بلند میکنم و محکم فشارش میدم تا
پایین بره ؛ از فکر اینکه حرف عمو جدی باشه ،
میمیرم و زنده میشم ! نه یک بار ، نه دو بار ،
هر لحظه صد بار روح از تنم خارج میشه و برمیگرده !
سر سفره هیچی از گلوم پایین نرفت ! بیشتر از یی
محلی های آرن نگاه های خیره ساشایی که تازه متوجهش شدم آزارم میداد !
بی بی هندونه میاره و همه همزمان با حرفاشون شروع
به خوردن میکنن ، آران با یه عذر خواهی از تخت پایین
میاد و از جمع بیرون میره .
خیلی نا محسوس و با هیجان به دنبالش میرم و از
بقیه فاصله میگیرم ، به سمت روشویی میره و آب رو
باز میکنه یک بار ، دوبار ، سه بار ، چهار بار و ….
آب به صورتش میپاشه ، محکم نفس میکشه و مشخصه
که اعصابش خورده !
چند قدم جلو میرم و و دستم روی شونه اش میزارم
،تکون خفیفی میخوره و آروم و با بغض میگم :
آران !
سرش رو بالا میگیره ، چند بار نفس میکشه ، بعد به
سمتم برمیگرده ، اما دستم رو از روی شونه اش ور
نمیدارم ، بازهم نگاهم به چشماش میوفته و سوزش
قلب لعنتی ام امونم رو میبره !
با کلی بدبختی راه گلوم رو یکم باز میکنم و نفس عمیقی میکشم و با صدایی گرفته میگم : آران ، کنارمی ، آره ؟!
بدون اینکه نگاهم کنه میگه : برو آوات ، برو که از اولشم
اشتباه بودی !
و میره …… میره و من هنوز به جای خالی اش خیره ام
میره و چشمام نه ! قلبم زار میزنه که تحمل تیکه
تیکه شدن رو نداره ، قلبم درد میگیره و چونه ام میلرزه،
بریده بریده نفس میکشم و با دستم گلوم رو میمالم
اما هنوز چشمم به جای خالیِ آرانه .
لبم رو توی دهنم فرو میبرم و به آیینه رو به روم
نگاه میکنم ، با دیدن دایی جا میخورم ، اما حالم به حدی نیست که کنترلش دست من باشه !
سرم رو پایین می اندازم .
صدای قدم هاش رو میشنوم که به سمتم میاد من رو به
سمت خودش بر میگردونه و سرم رو بالا میگیره ،
توی چشم هام نگاه میکنه و میگه : مهمونا رفتن !
ینی… ( پوفی میکشه و آروم میگه ) : رفت ..
چشم میچرخونم و به اطراف خیره میشم ، سرم رو تکون میدم و با بغض اوهومی میگم و از کنارش
رد میشم که دستم رو میگیره و باز به سمت خودش
برمیگردونه ، با گله و چشم های نم دارم نگاهش میکنم
و گلوی ورم کرده ام رو ماساژ میدم ، نفس های میکشم
و سوالی بهش خیره میشم جلو میاد و منو توی بغلش
میگیره و اشک هایی ان که تند تند از روی گونه ام سر میخورن و هق هقم شروع میشه .
زار میزنم و گله و شکایت میکنم زار میزنم و به سینه اش میکوبم ، به سینش میکوبم و می نالم ، می نالم از
حسی که توی دلم ریشه دونده و فراموش کردنش
برام غیر ممکنه ………
……..♡……….. از در مدرسه بیرون میام و پکر چشمم رو به اطراف میچر خونم .
بیخیال دید زدن میشم و توی خیابون میپیچم ، اما
در کمال تعجب آران رو میبینم !
اون رو میبینم و به انداره ای که انگار دنیا رو بهم داده باشن ، خوشحال به سمتش میرم .
با شادی وصف نشدنی کنارش می ایستم و با شادی
میگم : آران !
بی توجه بهم سرش رو به اطراف میچرخونه و بعد واسه یکی دست تکون میده و میره ، با چشم هام مسیر
رفتنش رو نگاه میکنم ، با دیدن اینکه کنار سمیه می ایسته و  در گوشش چیزی میگه و سمیه با لوندی و عشوه براش میخنده !
خنده هیستریکی میکنم و لبم رو میجوم ، ناخن هام رو
توی مشتم فشار میدم .
با قدم های بلند به سمتشون میرم و سمیه رو محکم هل
میدم و دست آرن رو میگیرم و بی توجه به نگاه های
خیره اطراف دنبال خودم میکشونمش و  از اونجا دور میشیم !
می ایستم رو روبه روش قرار میگیرم ، قبل از اینکه هر
حرفی بزنه میگم : صبر کن ! صبر کن به حرفم گوش بده !
نفس عمیق میکشم و میگم : موضوعی که دیشب عموم
پیش انداخت رو من حتی روحمم خبر نداشت !
توی حرفم میپره و با پوزخند میگه :آره ، آره تو راست میگی !
با عصبانیت بهش خیره میشم و با جیغ میگم :
به مرگ مامانم قسم ! به مرگ مامانم قسم که من از این
موضوع بی خبر بودم ، بی خبر بودم و دیگه بهتره که
از تو هم بی خبر باشم تو راست میگفتی .
با پوزخند میگم : از اولشم اشتباه بودی !
و عقب گرد میکنم و به سمت خونه میرم .
…………….♡♡……….♡
عصر شده شده و من کسل و بی حوصله گربه ام رو توی
بغلم گرفتم و گاهی هم باهاش درد و دل میکنم .
صدای در میاد و شالم رو سر میکنم و دررو باز میکنم ،
اما با دیدن آران سرجام میخکوب میشم .
طولی نمیکشه که صدای بی بی از پشت سرم بلند میشه
: جانم پسرم ، کاری داشتی ؟
آران با چشمایی شیطون و لبخند گوشه لب میگه : آقا
سامیار گفتن که آوات خانوم فردا امتحان داره و وقت
نمیکنه تا بهش کمک کنه ، این شد که من رو فرستادن !
بی بی خطاب به من میگه : اِ اِ ، آوات داییت گفته بودها
اما من یادم رفت بهت خبر بدم !
حرصی به بی بی و بعد به آران نگاه میکنم که آران با
چرب زبونی میگه : بی بی ، حالا درسته که من رو پشت
در نگه دارین ؟!
بی بی میگه : اِ ، آوات برو کنار از جلوی در !!
با حرص پام رو به زمین میکوبم و از جلوی در کنار میرم
داخل میاد و بی بی میره تا ما راحت درسمونو بخونیم .
پر رو ، پر رو جلو میره و روی تخت میشینه و بلند
جوری که بی بی بشنوه میگه : خب آوات خانوم ، زودتر
بیاید بشینید تا درس رو شروع کنیم مثل اینکه این
امتحان خیلی مهمه ها !
بی بی بدو بدو میاد دم در و میگه : آره ، آفربن شما درس
بخونین منم ازتون پذرایی میکنم ، خوب درس بخونین !
و بعد تند تند بر میگرده .
آرن میخنده و سرش رو تکون میده و من با ابرو های
درهم و تهدید وار جلو میرم که دستش رو بالا
میگیره و با خنده میگه : الان وقتش نیست ! باور کن !
ابرو هام بالا میره و با تعجب میگم : وقت چی نیست !
ژست میگیره و با غرور میگه : ماچ و بوسه !
روی تخت میشینم و دستم رو روی دلم میزارم و ادای
اوق زدن در میارم که بازهم میخنده و میگه : نه دیگه
تا اونجاها پیش نمیره !
پر حرص ، لیوان کنار دستم رو میگیرم و به سمتش پرت میکنم ، میخنده و توی هوا میگیرتش و روی تخت میزارش . با ناراحتی میگم : برای چی اینجا اومدی ؟   جلو میاد و نزدیک بهم میشینه ، توی صورتم خم  میشه و با مظلومیت میگه : اومدم منت کشی !
پوزخند میزنم و میگم : خوبه ! بیشتر اعتراف کن .
با حالت مسخره ای که اصلا بهش نمیاد خودش رو مظلوم تر میکنه و میگه : زود قضاوت کردم !
میگم : دیگه ؟  _ خب ، خب اشتباه کردم دیگه  .
میگم :بعد ؟!   _ غلط کردم آوات !
میگم : خب ، بقیه اش ؟
عصبانی میشه و میگه : ای بابا ، گوه خوردم ! ،
کوتاه بیا سر جدت دیگه !!!
خنده ام رو قورت میدم اما با دلخوری و عصبانیت میگم :
تو حتی نذاشتی من برات توضیح بدم که ماجرا
 از چه قراره !
با ناراحتی میگه : من که گفتم زود قضاوت کردم !
بی حرف به گوشه حیاط زل میزنم که میگه : بخشیدی ؟
به سمتش بر میگردم و با حرص میگم : اینکه بخشیدم یا نه رو نمیدونم ! اما یه چیزی رو خوب میدونم ! اینکه عموم و بابام که سهله ، آسمون هم به زمین بیاد من
تا آخرش برای خودتم ، دست از سرت ور نمیدارم !
باز هم رنگ نگاهش شیطون میشه و ریز میخنده .
امان از زبونی که بی موقع باز شه ، اما دیگه دیر شده !
دستم رو جلوی دهنم میزارم و با چشم هایی گرد شده
نگاهش میکنم ، عین اسکل ها به امید اینکه حرف هام
رو نشنیده باشه منتظر نگاهش میکنم .
اما ته مغزم یه چیزی داد میزنه که آران انقدر تیزه
که کافیه لب بزنم و اون سریع متوجه حرفم بشه !
باز هم توی صورتم خم میشه و دوباره حالت چشم
 های لعنتی اش خاص میشه و قلبم رو به لرزه در میاره !

پارت 4

پشت سرشم و بوی عطرش رو که به بینی ام میخوره
رو با تمام وجود به ریه هام میفرستم .
قلبم از هیجان تند میزنه ، آخه هیج وقت حتی از
ذهنمم رد نمیشد که آران یه روزی خونمون بیاد !!
به سمت بابام اینا میره و باهاشون سلام احوالپرسی میکنه بعد به سمت ساشا میره ، خودش رو معرفی میکنه
و بعد دستش رو به سمتش دراز میکنه .
ساشا اما با اخم نوک دستش رو میده و بعد یه سلام
کوتاه روش رو برمیگردونه .
آرن رو میبینم که سعی داره خودش رو کنترل کنه تا
به ساشا نپره !
ذوق میکنم از اینکه ساشا و آران هم سن هستن
ولی آرن با تمام مشکلاتی که داره هیکلی تر از ساشاس .
عمو که نزدیک به لبه تخت نشسته کنار خودش برام
جا باز میکنه و میگه که کنارش بشینم .
با لبخند به طرفش میرم و لبه تخت میشینم که عمو دستش رو دور شونه ام حلقه میکنه روبه آرن میگه :
خب ، پسر ، اینی که میبینی برادر زاده امه ، آوات .
آران سرش رو تکون میده و بعد پایین میندازه و آروم
میخنده که من دلم توی دلم قربون صدقه ی
چال گونه اش میرم ، ولی با حرف بعدی عمو سکوت بدی
توی حیاط حکم فرما میشه و رنگ آران میپره .
_ که البته باید بگم تا چند سالِ دیگه عروس آینده ی عموئه !!!
محکم سرم رو بلند میکنم و سوالی به بابا نگاه میکنم
که شرمنده  سرش رو پایین میندازه و بعد روش رو به طرف دیگه ای برمیگردونه !
نگاهم به چشمای دلخور آران میوفته و روح از تنم
خارج میشه ، یک دنیا حرف توی نگاهشه و قلب من طاقت این همه دلخوریش رو نداره !
با بغض شونه هام رو بالا میدم و سرم رو به علامت
ندونستن تکون میدم .
اما پوزخندِ تلخی میزنه و بی توجه بهم مشغول نگاه
کردن به گل های باغچه میشه ، بی بی برای اینکه بحث
رو عوض کنه از زن عمو میخواد که کمکش کنه تا سفره
رو بچینن و من همچنان به آران زل زدم .
سخت نفس میکشم و هر نفسی که میکشم بغضم
سنگین تر میشه ، دستام میلرزه و امکانش هست که تا
چند لحظه دیگه اشکام سرازیر شه !
با یه ببخشید کوتاه از تخت پایین میام و خودم رو به
چیدن سفره مشغول میکنم ، ولوله ای که توی دلم به
پا شده برعکس ظاهر آرومم حس میکنم که هر لحظه
بخواد سینه ام رو پاره کنه !
هی لبم پایین میره من گازش میگیرم ، باز قلبم درد
میگیره و من چنگش میزنم ، چشمام نم دار میشه
و من سرم رو بلند میکنم و محکم فشارش میدم تا
پایین بره ؛ از فکر اینکه حرف عمو جدی باشه ،
میمیرم و زنده میشم ! نه یک بار ، نه دو بار ،
هر لحظه صد بار روح از تنم خارج میشه و برمیگرده !
سر سفره هیچی از گلوم پایین نرفت ! بیشتر از یی
محلی های آرن نگاه های خیره ساشایی که تازه متوجهش شدم آزارم میداد !
بی بی هندونه میاره و همه همزمان با حرفاشون شروع
به خوردن میکنن ، آران با یه عذر خواهی از تخت پایین
میاد و از جمع بیرون میره .
خیلی نا محسوس و با هیجان به دنبالش میرم و از
بقیه فاصله میگیرم ، به سمت روشویی میره و آب رو
باز میکنه یک بار ، دوبار ، سه بار ، چهار بار و ….
آب به صورتش میپاشه ، محکم نفس میکشه و مشخصه
که اعصابش خورده !
چند قدم جلو میرم و و دستم روی شونه اش میزارم
،تکون خفیفی میخوره و آروم و با بغض میگم :
آران !
سرش رو بالا میگیره ، چند بار نفس میکشه ، بعد به
سمتم برمیگرده ، اما دستم رو از روی شونه اش ور
نمیدارم ، بازهم نگاهم به چشماش میوفته و سوزش
قلب لعنتی ام امونم رو میبره !
با کلی بدبختی راه گلوم رو یکم باز میکنم و نفس عمیقی میکشم و با صدایی گرفته میگم : آران ، کنارمی ، آره ؟!
بدون اینکه نگاهم کنه میگه : برو آوات ، برو که از اولشم
اشتباه بودی !
و میره …… میره و من هنوز به جای خالی اش خیره ام
میره و چشمام نه ! قلبم زار میزنه که تحمل تیکه
تیکه شدن رو نداره ، قلبم درد میگیره و چونه ام میلرزه،
بریده بریده نفس میکشم و با دستم گلوم رو میمالم
اما هنوز چشمم به جای خالیِ آرانه .
لبم رو توی دهنم فرو میبرم و به آیینه رو به روم
نگاه میکنم ، با دیدن دایی جا میخورم ، اما حالم به حدی نیست که کنترلش دست من باشه !
سرم رو پایین می اندازم .
صدای قدم هاش رو میشنوم که به سمتم میاد من رو به
سمت خودش بر میگردونه و سرم رو بالا میگیره ،
توی چشم هام نگاه میکنه و میگه : مهمونا رفتن !
ینی… ( پوفی میکشه و آروم میگه ) : رفت ..
چشم میچرخونم و به اطراف خیره میشم ، سرم رو تکون میدم و با بغض اوهومی میگم و از کنارش
رد میشم که دستم رو میگیره و باز به سمت خودش
برمیگردونه ، با گله و چشم های نم دارم نگاهش میکنم
و گلوی ورم کرده ام رو ماساژ میدم ، نفس های میکشم
و سوالی بهش خیره میشم جلو میاد و منو توی بغلش
میگیره و اشک هایی ان که تند تند از روی گونه ام سر میخورن و هق هقم شروع میشه .
زار میزنم و گله و شکایت میکنم زار میزنم و به سینه اش میکوبم ، به سینش میکوبم و می نالم ، می نالم از
حسی که توی دلم ریشه دونده و فراموش کردنش
برام غیر ممکنه ………
……..♡…….
[28/08 16:52] fatemeh P: از در مدرسه بیرون میام و پکر چشمم رو به اطراف میچر خونم .
بیخیال دید زدن میشم و توی خیابون میپیچم ، اما
در کمال تعجب آران رو میبینم !
اون رو میبینم و به انداره ای که انگار دنیا رو بهم داده باشن ، خوشحال به سمتش میرم .
با شادی وصف نشدنی کنارش می ایستم و با شادی
میگم : آران !
بی توجه بهم سرش رو به اطراف میچرخونه و بعد واسه یکی دست تکون میده و میره ، با چشم هام مسیر
رفتنش رو نگاه میکنم ، با دیدن اینکه کنار سمیه می ایسته و  در گوشش چیزی میگه و سمیه با لوندی و عشوه براش میخنده !
خنده هیستریکی میکنم و لبم رو میجوم ، ناخن هام رو
توی مشتم فشار میدم .
با قدم های بلند به سمتشون میرم و سمیه رو محکم هل
میدم و دست آرن رو میگیرم و بی توجه به نگاه های
خیره اطراف دنبال خودم میکشونمش و  از اونجا دور میشیم !
می ایستم رو روبه روش قرار میگیرم ، قبل از اینکه هر
حرفی بزنه میگم : صبر کن ! صبر کن به حرفم گوش بده !
نفس عمیق میکشم و میگم : موضوعی که دیشب عموم
پیش انداخت رو من حتی روحمم خبر نداشت !
توی حرفم میپره و با پوزخند میگه :آره ، آره تو راست میگی !
با عصبانیت بهش خیره میشم و با جیغ میگم :
به مرگ مامانم قسم ! به مرگ مامانم قسم که من از این
موضوع بی خبر بودم ، بی خبر بودم و دیگه بهتره که
از تو هم بی خبر باشم تو راست میگفتی .
با پوزخند میگم : از اولشم اشتباه بودی !
و عقب گرد میکنم و به سمت خونه میرم .
…………….♡♡……….♡
عصر شده شده و من کسل و بی حوصله گربه ام رو توی
بغلم گرفتم و گاهی هم باهاش درد و دل میکنم .
صدای در میاد و شالم رو سر میکنم و دررو باز میکنم ،
اما با دیدن آران سرجام میخکوب میشم .
طولی نمیکشه که صدای بی بی از پشت سرم بلند میشه
: جانم پسرم ، کاری داشتی ؟
آران با چشمایی شیطون و لبخند گوشه لب میگه : آقا
سامیار گفتن که آوات خانوم فردا امتحان داره و وقت
نمیکنه تا بهش کمک کنه ، این شد که من رو فرستادن !
بی بی خطاب به من میگه : اِ اِ ، آوات داییت گفته بودها
اما من یادم رفت بهت خبر بدم !
حرصی به بی بی و بعد به آران نگاه میکنم که آران با
چرب زبونی میگه : بی بی ، حالا درسته که من رو پشت
در نگه دارین ؟!
بی بی میگه : اِ ، آوات برو کنار از جلوی در !!
با حرص پام رو به زمین میکوبم و از جلوی در کنار میرم
داخل میاد و بی بی میره تا ما راحت درسمونو بخونیم .
پر رو ، پر رو جلو میره و روی تخت میشینه و بلند
جوری که بی بی بشنوه میگه : خب آوات خانوم ، زودتر
بیاید بشینید تا درس رو شروع کنیم مثل اینکه این
امتحان خیلی مهمه ها !
بی بی بدو بدو میاد دم در و میگه : آره ، آفربن شما درس
بخونین منم ازتون پذرایی میکنم ، خوب درس بخونین !
و بعد تند تند بر میگرده .
آرن میخنده و سرش رو تکون میده و من با ابرو های
درهم و تهدید وار جلو میرم که دستش رو بالا
میگیره و با خنده میگه : الان وقتش نیست ! باور کن !
ابرو هام بالا میره و با تعجب میگم : وقت چی نیست !
ژست میگیره و با غرور میگه : ماچ و بوسه !
روی تخت میشینم و دستم رو روی دلم میزارم و ادای
اوق زدن در میارم که بازهم میخنده و میگه : نه دیگه
تا اونجاها پیش نمیره !
پر حرص ، لیوان کنار دستم رو میگیرم و به سمتش پرت میکنم ، میخنده و توی هوا میگیرتش و روی تخت میزارش . با ناراحتی میگم : برای چی اینجا اومدی ؟   جلو میاد و نزدیک بهم میشینه ، توی صورتم خم  میشه و با مظلومیت میگه : اومدم منت کشی !
پوزخند میزنم و میگم : خوبه ! بیشتر اعتراف کن .
با حالت مسخره ای که اصلا بهش نمیاد خودش رو مظلوم تر میکنه و میگه : زود قضاوت کردم !
میگم : دیگه ؟  _ خب ، خب اشتباه کردم دیگه  .
میگم :بعد ؟!   _ غلط کردم آوات !
میگم : خب ، بقیه اش ؟
عصبانی میشه و میگه : ای بابا ، گوه خوردم ! ،
کوتاه بیا سر جدت دیگه !!!
خنده ام رو قورت میدم اما با دلخوری و عصبانیت میگم :
تو حتی نذاشتی من برات توضیح بدم که ماجرا
 از چه قراره !
با ناراحتی میگه : من که گفتم زود قضاوت کردم !
بی حرف به گوشه حیاط زل میزنم که میگه : بخشیدی ؟
به سمتش بر میگردم و با حرص میگم : اینکه بخشیدم یا نه رو نمیدونم ! اما یه چیزی رو خوب میدونم ! اینکه عموم و بابام که سهله ، آسمون هم به زمین بیاد من
تا آخرش برای خودتم ، دست از سرت ور نمیدارم !
باز هم رنگ نگاهش شیطون میشه و ریز میخنده .
امان از زبونی که بی موقع باز شه ، اما دیگه دیر شده !
دستم رو جلوی دهنم میزارم و با چشم هایی گرد شده
نگاهش میکنم ، عین اسکل ها به امید اینکه حرف هام
رو نشنیده باشه منتظر نگاهش میکنم .
اما ته مغزم یه چیزی داد میزنه که آران انقدر تیزه
که کافیه لب بزنم و اون سریع متوجه حرفم بشه !
باز هم توی صورتم خم میشه و دوباره حالت چشم
 های لعنتی اش خاص میشه و قلبم رو به لرزه در میاره !

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *