| Tuesday 29 September 2020 | 08:07
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان انلاین فراموشی عشق پارت6

رمان انلاین فراموشی عشق پارت6

بعد این که ناصر خان رفت بقیه اعضا شروع کردن به رفتن و تسلیت گفتن از همشون تشکر کردم که نوبت رسید به جک و پسرش وقتی تسلیت گفتن ازشون تشکر کردم؛

خیلی ممنون اقای استون مچکرم زحمت کشیدین ولی به زودی همو باز میبینیم.

جک تعجب کرده بود طبیعی بود ما خیلی وقت بود با اون کاری نداشتیم ولی چیزی که توجهمو جلب کرد رفتار پسرش بود که رنگش پریده بود و رو پیشونیش عرق نشسته بود، خیلی سریع خدافظی کردن رفتن .

سرم داشت میترکید یه قرص انداختم میخواستم برم اتاقم که چشم خورد به لتاق پدر دلم گرفت الان نمیتدنستم داخلش بشم حالم اصلا خوب نبود .

مستقیم به اتاقم رفتم وقتی وارد شدم النا رو دیدم که رو تخت خوابیده وای اینو کلا یادم رفته بود .خودمو انداختم رو تخت که النا نشست پس بیدار بود.

_تسلیت میگم تیام بهم گفت چیشده مید وارم روحشون شاد باشه .

مرسی مچکرم .

_درکت میکنم منم چشیدم درد بزرگی .

مشه یه خواهش بکنم؟

_اهوم بگو .

بیا بغلم تو بغلم باش.

_چی!دیگه پرو نشو رو میدم بدتر میشی الانم به خاطر حالته که ارومم وگرنه فردا دوباره میشم خودم .

دور بر ندار یواش سرم درد میکنه فقط میخواستم اروم بشم اصلا نمیخوام پاشو گمشو بیرون پاشو.

فکر کنم بهش برخورد چون با حرص پاشد رفت درم محکم کوبید، بعد رفتن النارفتم زیر دوش اب سرد اتیش وجودمو میخوابوند دلم گرفته بود نبود بابا اذیت میکرد چجوری میتونستم بدون اون تحمل کنم.
چقدر اذیتش کردم وقتی یادش میفتم دیوانه میشم ، بابا قسم میخورم انتقامتو بگیرم جوری اون سگ صفتو نابود کنم که اثری ازش نمونه.
حولمو تنم کردم رو تخت دراز کشیدم فکرم خیلی مخشوش بود از یه طرف قاتل پدرم از یه طرف خود پدر ،شرکت،کارای مونده، النا داشتم دیوانه میشدم ‌.
نمیتونستم تحمل کنم رفتم سمت بار یه ویسکی در اوردم همون جوری سرم کشیدم باید یه جوری یادم بره امشب بدترین شب منه.

(النا)
توی اتاق بغلی نشسته بودم رو تخت دلم برای کارن میسوخت ولی خوب دلم برای خودمم میسوخت من نمیدونستم اون کیه هدفش چیه.
باید هر طور شده خودمو خلاص کنم باید یه راه ارتباطی پیدا کنم با خونه عمو ولی هیچ تلفنی اینجا نیست.
تو فکر بودم که در اتاق باز شد کارن اومد داخل با تعجب نگاهش کردم خیلی ترسناک شده بود چشاش قرمز بود تلو تلو میخورد .
وقتی نزدیکم شد بوی الکل فهمیدم مست کرده بود میخواستم از جام پاشم که خودشو انداخت رو من؛
پاشو ببینم مردم کارن سنگینی پاشو خفه شدم.
_هییش بزار اروم بشم اونا پدرمو گرفتن. میکشمش تو روهم میکشم خودمم چرا من؟

داشت هزیون میگفت دلم به حالش سوخت من وقتی بچه بودم بابامو از دست داده بودم هنوزم عکسشو میبینم قلبم جمع میشه ولی درد اون تازس.
بزور خودمو از زیرش کشیدم بیرون دستمو گذاشتم رو پیشونیش داغ بود صددصد تب عصبی بود .
نمیدونستم چیکار کنم کسیم تو خونش نبود جاییم نمیشناسم.
سریع از پله ها اومدم پایین رفتم تو اشپز خونه.
یعنی چی چرا اشپز خونش هیچی نداره پس چجوری غذا میپزن! اها پیدا کردم یه تشت کوچیک پیدا کردم توشو اب ریختم رفتم بالا دستمال نبود حوله کوچیک دستی خیس کردم گذاشتم رو پیشونیش.
اقا کارن نبین اینجوری کمکت میکنم به خاطر این که دلم سوخت وگرنه قول میدم یه روز تقاص دزدیدنمو پس بدی.
چشامو که وا کردم صبح شده بود یه نگاه به کارن کردم خدا رو شکر تبش اومده بود پایین . من لباس نداشتم برای مراسم چیکار کنم!
انگار مراسم عمومه به من چه پدر کسی که دزدیدتم مرده هنوز دنبال مراسمم ،
رفتم اتاق اصلی که واسه کارن بود و اونجا میموندم یه دوش گرفتم خدارو شکر تو کمداش پر بود لباس یه لباس سرمه ای پوشیدم حس بدی داشتم اگه روشن میپوشیدم کلا هر کی میمرد حتی از همسایه ها سعی میکردم تا دروز لباس تیره بپوشم .
همونجور نشستم رو تخت که در باز شد کارن اومد داخل.
عه بیدار شد که این ، بدون توجه به من لباساشو در اورد داشت شلوارشم در میاورد که جیغ کشیدم چشامو بستم:
خجالت نمیکشی نمیبینی اینجا ادم هست لخت میشی بی فرهنگ.
_ببخشید کو؟
چی کو؟
_ادم دیگه !
با حرص چشامو باز کردم که دیدم با یه شورت جلومه سریع برگشتم عوضی بیشور .
کارن بدون توجه به من سریع رفت موقع رفتن دستور دادن بیرون نرم یا کار ناشایستی نکنم و از اونجایی که من بسیار بسیار حرف گوش کن نیستم قبول کردم .
کارن رفت منم که حسابی گرسنم بود رفتم پایین اوووو له له همه جا رو تور مشکی زده بودن با گل رز سفید تزئین کرده بودن مگه عروسی بود.
رفتم اشپز خونه کیک شیر کاکائو خوردم شروع کردم به گشتن خونه.

(کارن)
جنازه پدرو گرفتیم خیلی محترمانه دفنش کردیم ادمای زیادی اومده بودن بلاخره تو کارش خودش بهترین بود و دوست زیادی داشت قرار بود خونه جمع بشن برای عرض تسلیت.
کل نگاهم به جک بود نمیدونم چرا حس میکردم جک از چیزی خبر نداره و کار کار پسرش ویلیامه به تیام سپرده بودم حواسش بهشون باشه.
بعد مراسم راه افتادیم طرف خونه ،مهمونای زیادی اومده بودن .
به تیام اشاره کردم بیاد طرف من.
_کارم داری کارن؟
برو زیر زمین سر وقت بادیگارد جک منم الان میام یه هدیه کوچیک دارم واسه جک.
_مطمعنی الان موقعیتشه؟
الان بهترین موقعیت تا خودشو لو بده برو میام.
_اوکی .
چند دقیقه بعد از تیام رفتم پایین میخواستم جنازه بادیگاردو بزارم تو ماشین جک تا عکس العملشو ببینم.
وقتی رفتم پایین هنوز زنده بود .
پس چرا این اشعال هنوز زندس؟ بدون وقت تلف کردن با یه گلوله مغزشو پاشوندم به دیوار اسلحمو گذاتشم پشت کمرم به افراد گفتم اینجا رو تمیز کنن با اشاره تیام برگشتم عقب…

(النا)
داشتم میگشتم که دیدم مهمونای کارن اومد نمیدونم چرا میترسیدم برم بینشون حس بدی بهم القا میکردن میخواستم برم بالا که یه در زیر پله ها توجهمو جلب کرد اروم رفتم داخل.
از پله ها رفتم پایین یه قسمتش استخر بود .
وقتی به استخر رسیدم خوشحال شدم حورا میتونستم بیام شنا کنم وقتی تنهام.
یکم دیگه رفتم جلو تر یه جای بزرگ بود که ته راهروهش یه در بود درش باز بود صدا ازش میومد رفتم اروم داخلش پشت وسایلا وایسادم.
کارنو دیدم با تیام دوتا ادم قل چماق گنده با یه بدبخت که صورتش زخمی بود افتاده بودزمین.
تیامو کارن یکم حرف زدن که کارن خیلی سریع با اسلحه مغز یا رو زد وقتی صحنه رو دیدم کپ کرده بودم بدنم میلرزید انگار شوک بزرگی بهم وارد شده باشه که اومدم از پشت بیرون ولی هیچ عکس العملی نشون نمیدادم فقط داشتم به اون یارونگاه میکردم که بعدش نفهمیدم چیشدو همه جا سیاه شد.

(کارن)
وقتی برگشتم النا رو دیدم که خشک شده به جنازه نگاه میکرد ، این اینجا رو از کجا پیدا کرد اخه !
تا به خودم بیام النا نقش زمین شد سریع رفتم پیشش نگرانش بودم بغبش کردم اومدم بیرون تیام بقیه کارا رو میکرد از در پشتی رفتم داخل النا رو بردم بالا گذاشتمش رو تخت.
لعنتی نه میتونستم مهمونا رو ول کنم نه النا رو به خدتمکار دستور دادم بیاد پیشش رفتم پایین تقریبا داشتن میرفتن.
نگاهم به جک ویلیام بود که از جاشون پاشدن خوب حالا منتظر سناریویی که خودم درستش کردم هستم.
جک ویلیامو تا جلوی در راهنمایی کردم سوار شدن رفتن احتمالا به محض رسیدن متوجه جنازه بشن.
تمامی مهمونا رفتن حالم خوب نبود ولی نگران النا بودم ،رفتم بالا لباسامو در اوردم کنارش دراز کشیدم به سرمش نگاه کردم هنوز تموم نشده بود دکتر خانوادگیمونو اورده بودم بالا سرش.
هووف حالا چطوری به النا توضیح بدم! ولی باید عادت کنه زندگی من اینه و اونم مجبوره با من بمونه به هیچ قیمتی از دستش نمیدم به هیچ قیمتی.

(النا)
چشامو که باز کردم رو تخت بودم با یه سرم تو دستم سرم درد میکرد نمیدونستم قضیه چیه شرمو برگردوندم دیدم کارن رو صندلی کنار تخت خوابیده ، وا این اینجا چیکار میکنه!
یهو یادم اومد زیر زمین قتل خون وایی کارن کشته بود اون قاتل بود من من فکر میکردم تا الان قضیه عشق عاشقی ولی اون ادم کشت جلوی چشم من ادم کشت نمیتونستم باور کنم .
انگار سنگینی نگاهمو فهمید چون بیدار شد با ترس ازش فاصله گرفتم بدنم میلرزید اون ادم کشته بود.
_اروم باش النا توضیح میدم.

به من نزدیک نشو نیا طرف من تو ادم کشتی دیروز تو یه قاتلی دزدی عوضی من خر فکر میکردم قضیه عشق نگو تو ادم کشی میخوایی منم بکشی اعضائ بدنمو بفروشی مگه نه نکنه میخوایی بدی منو به عربا وای خدا دور خودم میچرخیدم دستمو به سرم گرفته بودم .
من باید برگردم خونه منو برگردون توروخدا با من کار نداشته باش نزدیک نیا نیااا.

_اروم باش گفتمم کسی نمیخواد تورو بکشه یا بفروشتت اگه کسیم چپ نگاهت کنه میکشمش اره من ادم کشتم چون از بچگی اینجوری بزرگ شدم این منم وای النا مطمعن باش از دستت نمیدم حالمم داغونه اذیتم نکن وگرنه قول نمیدم با لطافت باهات برخورد کنم ، از این به بعد تو مال منی باید با این قضایا کنار بیایی یا میشی یکی مثل من یا باید بشی یکی مثل من این قانونی که باید بلد باشی فهمیدی ؟

ازت متنفرم اشغال تو یه حیونی.
با عصابنیت اومد طرفم عقب عقب رفتم به دیوار خوردم داشتم از ارس قالب تهی میکردم ولی غرورم نمیزاشت جلوش کم بیارم .
اروم سرشو اورد جلو لباشو چسبوند به گوشم نفسای داغش که میخورد بهم مور مورم میشد دستشو از روی گردنم اروم نوازش وار کشید اورد پایین تا روی استخون ترقوم ، با نوک انگشتش خطای فرضی میکشید نفسای داغشم تو گردم خالی میکرد .
یه حسی داشتم داشتم شل میشدم خوب بلد بود با چشاش رام کنه ولی انگار به خودم اومده باشم هولش دادم عقب؛
برو عقب عوضی.

_اووم زیادی شلی یا زیادی این کارم کدومش النا خانم؟ خوب ولش کن قضیرو بقیشو شب اجرا میکنم زسادی جذابه حیف پدرم بد موقعه از پیشم رفت وگرنه تا الان صد دفعه واسه من شده بودی.

عمراا به همین خیال باش محاله بزارم یکی مثل تو به من نزدیک بشه دیگه چه برسه واسه تو بشم میدونی ازت متنفرم.
_چقدر ور ور میکنی ولی دوس دارم حرص خوردنی شبیه فلفل قرمز میشی.

میخواستم جیغ بزنم که با صدای در ساکت شدم.
خانم ببخشید بی موقع اومدم این لباساتونه همین الان رسیدن بفرمایین.

با تعجب به لباس قرمز رنگی که خدمتکار اورده بود نگاه کردم سرمو که اوردم بالا دیدم کارن رفته حموم سریع برگشتم عوضی شیشه حموم مات نکرده بود همونجوری رفته بود حموم.
خدایی خیلی هیکل خفنی داشت ولی هنوز ازش میترسیدم اون یه قاتل بود.
از حموم اومد بیرون رفتم حموم دوش گرفتم اومدم بیرون نمیخواستم اون لباسو بپوشم در کمدو که باز کردم دیدم هیچی نیست!
یعنی چی اینجا پر لباس بود. فهمیدم کار خود عوضیشه با بدبختی لباسو پوشیدم خوشگل بود ولی غرورم نمیزاشت چیزی بگم.
رفتم پایین داشت با تیام صبحانه میخورد تیام با تعجب به من نگاه کرد گفت:
_اوه چه مادمازل زیبایی افتخار صبحانه میدین.

ازش خوشم میومد خیلی بانمک بود .
حتما.
_بفرمایین.

تیام اروم تو گوشم گفت:
_کارن قشنگ شبیه گوجه شده رو اعصابش نری میکشه جفتمونو .
خندم گرفته بود نشستم پشت میز صبحانه خوردیم میخواستم برم تو حال که کارن دستمو گرفت.
با تعجب نگاهش کردم که :
_داریم میریم بیرون فک کردی واسه چی اینجوری حاضر شدی تو؟

عه من نمیام.
_بیخود میکنی دیوانم نکن النا هنوز حال روحیم خوب نیس.

هوووف اوف سوار ماشین شدیم راننده تیام جلو منو کارن عقب به طرف شهر رفت هنوز میترسیدم اره بهترین فکره برم شهر اونجا فرار کنم برم پیش پلیس بهشون لو بدم تازه میگم قاتله.
با نقشه ای که داشتم خی لبخند میومد رو لبم وای جمعش میکردم کارن نفهمه‌.
به طرف پاساژ بزرگ رفتیم خیلی بزرگ بود یه عالمه ادم تو رفتو امد بودن ولی همشون باکلاس بودن.
رفتیم داخل ؛
_هر لباسی بخوایی یا هر چیزی بخوایی میتونی بخری بریم ببینیم چی داره واسه تو ،خودمم چند دست احتیاج دارم.
منو داخل هر مغازه ای میبرد یا هر لباسی که چشش میگرفت برای من میخرید .
چند بار رفتم پروف و لباسا رو نشونش دادم .دستور داده بودن هر لباسی میپوشم ببینن تو تنم .
گشنم بود خسته بودم ، یهو وسط پاساژ نشستم کارن تیام با تعجب نگاهم کردن.
چیه خوب گشنمه.
_خوب این چه کاریه پاشو بریم غذا بخوریم.
بستنی تنقلاتم میخواما.
_النا ملت دارن نگاه میکنن باشه هر چی بخوایی میخرم پاشو بچه ای مگه؟
اول اداشو در اوردم بعد با لبخند گشاد پاشدم تیام هی میخندید ، حقته کارن ای حرصت بدم هنور دارم واست.

تو رستوران پاساژ داشتیم غذا میخوردیم که چشم خورد به ماموری که بیرون وایساده بود یه فکری زد به سرم مطمعنم این بهترین فرصت بود میتونستم خلاص بشم.
همین جور تو فکر بودم که از جام پاشدم با نکاه تعجب کارن روبه رو شدم یه لبخند ملیح بهش زدم
دارم میرم دستشویی چیه میخوایی تا اونجا باهام بیا خجالت که حالیت نمیشه.
اخم کرد گفت؛
_اوکی سریع بیا میخواییم بریم .
باشه زود میام سریع کیفمو برداشتم رفتم به طرف دستشویی یکم اونجا موندم دیدم حواسش پرت شد سریع از رستوران زدم بیرون ولی هر طرفو دید زدم مامور ندیدم ، شاید رفته بگرده اینجا رو !
اره باید بگردم سریع اطرافو گشتم که جلوی پاساژ اونور خیابون جلوی سکویی که رو به دریاس دیدمش.
با عجله رفتم طرفشون؛
سلام اقای مامور کمکم کنین منو دزدیدن گیر ادمای قاتل افتادم نمیدونم چطوری منو اوردن اینجا اصلا از کشورم خارجم کردن توروخدا کمکم کنین.
داشتم نگاهشون میکردم که با احترامی گذاشتن تعجب کردم دیدم به پشت سرم دارن نگاه میکنن برگشتم دیدم کارن پشتمه یه اخم غلیظ رو پیشونیشه.
_سلام قربان اتفاقی افتاده شما این خانومو میشناسین؟
_*بله متاسفانه ایشون یکی از خدمه روانی من هستن که چرتو پرت زیاد میگن ببخشزد مزاحم شما شده الان.
_این چه حرفی اقای جهانی مراقب خودتون باشین فعلا.

با ترس به مامورا نگاه کردم کجا میرین بیایین این الان منو میکشه.
_ضایه شدی یا نه؟ بهتر نیس این رقتارای بچگونتو تموم کنی؟ و به من یه فرصت بدی شاید تونستم خودمو بهت ثابت کنم هوم؟

با چی با ادم کشتن با دزدیدن من با مجبور کردن به کارایی که دوست ندارم یا حبس کردنم تو اتاق؟
_اگه تو با من راه بیایی منم باهات راه میام فکر نمیکنی خرید امرور اولین پله برای خودمونه!
پس بهتره درست فکر کنی بچه بازی در نیاری خودت که میدونی با این شرایطی که دارم اومدم با تو خرید شرکتم داغونه و یه عالمه کار دیگه.

راستش یکم خجالت کشیدم ولی این به این منظور نبود بتونه کاراشو لاپوشونی کنه سرمو اروم تکون دادم اومد طرفمو دستمو گرفت رفتیم به طرف ماشین؛
ولی من خریدم تموم نشده‌.
_چییی کل پاساژو گرفتی که!
ولی بازم وسایل احتیاج دارم.
_هوووف باشه بریم یه پاساژ دیگه اینجاخسته کننده شده.

تقریبا کل شهرو گشتیم غروب منو اورد خونه خودشم رفت.
رفتم تو اتاق با ذوق داشتم خریدامو میدیدم بیشور
تا سوتین شورتم گرفت واسم چقدر پرو اخه.
راستش حالا که فکر میکنم میبینم اصلا بهم بد نمیگذره حداقل از خونه اون شهین احمق بهتره یعنی دنبال من گشتن اصلا؟
فکر نکنم اون شهینی که من میشناسم عمرا میزاشت دنبالم بگردن.
داشتم لباسا رو پروف میکردم که رسیدم به یه لباس خواب توری کسی که نبود بزار بپوشم ببینم چه شکلی میشم.
لباس انگار واقعا واسه من دوخته شده بود فیت تنم بود رنگ قرمزش بیشتر خاصش کرده بود خیلی خوشگل بود خودم عاشقش شدم ،ولی زیادی باز بود نمیشد اینو پوشید .
داشتم تو اینه واسه خودم ژست میگرفتم یه چرخ زدم که یهو وایسادم چی دیدم !
با ترس برگشتم عقب دیدم کارن تیکه زده به در داره با لذت نگاهم میکنه.
سریع دستمو گذاشتم روی بالاتنم تا زیاد دید نداشته باشه.
اومد داخل درو بست.
ترسیدم با ترس گفتم ؛
برو بیرون از کی اینجایی ؟ بهت ادب یاد ندادن در بزنی؟
_برای ورود به اتاق خودم باید در بزنم؟ بعدشم میگم زیادی جداب نشدی؟ خودت جاب من بودی میرفتی بیرون؟
خیلی پرویی برو بیرون، همین جور که عقب میرفتم خوردم به تخت همون جا وایسادم کارت کتشو انداخت رو مبل اومد روبه روم از دستام محکم گرفت کشید پایین دستمو با دستش قفلم کرده بود نمیتونستم دستامو ازاد کنم .
_اووم زیادی جذابی میشه یکم بچشم از این شراب ناب هزار ساله ای که تو وجودته نه؟
برو کنار وگرنه جیغ میزنما.
_بزن کسی حق ورود به اتاق منو نداره.
میخواستم جیغ بکشم که با قرار گرفتن لباش رو لبام خفه شدم نمیخواستم این اتفاق بیفته هی وول میخوردم ولی اون زورش بیشتر بود .
گرمی لباش داشت میسوزوندتم بغضم گرفت چرا من باید این سرنوشتو داشته باشم، چرا نباید اولین بوسم با عشق باشه چرا همش زوری؟
یه قطره از چشم چکید کارن تا اشکمو دید دست کشید از روم بلند شد با حرص رفت عقب یه عطر رو که رو میز ارایش بودو محکم کوبوند زمین از ترس تو خودم جمع شده بودم.
یه نگاه به من کرد ز اتاق زد بیرون.
تو خودم جمع شده بود متنفر بودم از این زندگی اشغال.

وقتی از خواب پاشدم کمرم خشک شده بود به همون حالت که داشتم گریه میکردم خوابم برده بود .
چرا کارن نیومده بود اون همیشه این جا میخوابید حتی تو مرگ پدرشم اوند اینجا!
پاشدم تو اینه چشم افتاد به خودم کل چشام سیاه شده بود لباس خواب توری تو تنم زار میزد سریع درش اوردم رفتم داخل حمام.
بعد دوش گرفتنم اومدم پایین فقط تیامو دیدم ؛
پس کارن کجاس؟
_رفته شرکت منم دارم میرم راستی کارن گفت بگم بهت فقط دو هفته وقت داری تا کنار بیایی با چیشو نمیدونم صبحانتو بخور رو میز چیدن منم برم فعلا.

عوضی واسه من وقتم میده که باهاش کنار بیام یا نه این جوری نمیشه باید یه فکر اساسی بکنم .
صبحانمو خوردم حوصلم سر رفته بودم باید یه کاری میکردم وگرنه دیوانه میشدم.
ارههه استخر سریع به طرف استخر رفتم .
لباسامو در اوردم رفتم تو اب یه خورده بازی کردم شنا کردم خدمتکار واسم میوه شربت اوردن اومدم بیرون رو صندلی نشستم لم دادم .
چشامو بسته بودم داشتم به کل زندگیم فکر میکردم که با افتادن یه چیزی روم چشامو باز کردم.
کارنو بالا سرم دیدم خجالت کشیدم من با یه شورت سوتین جلوش .
_وقتی میایی استخر درو از پشت ببند یا به خدمه بگو کسی نیزارن داخل افرادم زیاد رفتو امد دارن اینجا.
اروم سرمو تکون دادم.
_تیام گفت وقتی که بهت داده بودمو؟
بله گفتند چقدر زمان بهم مهلت دادین خیلی لطف کردین .
_خواهش میکنم تو این دوهفته هیچ کاری باهات ندارم ولی بعدش دیگه نمیبینم به گریه جیغو حرفات اوکی؟ یا باید قبول کنی یا باید قبول کنی .
با خرص چشامو بستم داشت میرفت به طرف بیرون که که صداشو شنیدم.
_لباستو بپوش شب شام مهمون دارم میخوام تو هم باشی.
از جام پاشدم اداشو در اوردم پسره پرو مغرور.
_قیافتو اون شکلی میکنی خوشگل تر میشی سکسی.

ههه از کجا دید مگه نرفته بود! ای عوضی.
تا غروب با بدبختی خودمو سرگرم کردم دیگه داشت حالم تز این خونه هم بهم میخورد لباسامو پوشیدم یه شلوار جین با یه تاپ و یه نیم کت از روش کفش پاشنه بلندم پوشیدم تیپم نه رسمی بود ن اسپرت مناسب مهمونی کاری خوبه چه خوشتیپم اخه من.
(کارن)
بیرون اتاق منتظر النا بودم امشب قرار بود چهار دسته بیان برای مزاکره النا هم پیشم پیبود مشکلی نداشت.
وقتی اومد بیرون از تیپش خوشم اومد نه زیادی باز بود ن خیلی دمده جذاب بود مثل همیشه.
داشتم نگاهش میکردم که با صدای خدمتکار به خودم اومدم؛
_قربان مهمانان اومدن.
اوکی ، النا بهتره از دستم بگیری راه بیفتیم.
_همینجوری مثل ادم بیام مگه چشه؟
اذیت نکن حوصله ندارم راه بیفت.
با النا از پله ها داشتیم میومدیم پایین که تیام سریع اومد پیشم.
چیشده تیام اتفاقی افتاده؟
یه لبهند به النا زد دست منو کشید؛
_النا رو بفرست بره بالا.
چرا چی شده مگه؟
_نامزد قبلیتون اینجاس میدونی که چطوریه بفرستش بالا النا رو یا خودم النا رو میبرم بیرون یه دور میزنیم تا مهمونات برن .
هوووف اون اینجا چه غلطی میکنه اخه!
من که اصلا اونو دعوت نکردم.
_بله ولی پدر گرامشو دعوت کردی.
هوووف وکی النا رو ببر فقط تیام!
_بله؟
مواظبش باش یکیم اون جک عضی هیچ حرکتی که نزده؟
_نه وای زیادی عصبی فک کنم امشب یه دعوایی بشه بادیگاردا رو زیاد کردم مواظب باشیا اصلا میخوایی نرم؟
لازم نکرده بچه که نیستم النا رو ببر بزار خیالم از اون راحت باشه اون دختره قضول کل خونه رو میگرده .
_باشه پس مواظب باش.
هستم برین جلسه تموم بشه منم میام پیشتون.
_تموم نشد پچ پچتون؟ بهتون یاد ندادن پیش بقیه در گوشی حرف نزنین؟
رو به النا کردم گفتم؛
ببین النا با تیام میرین بیرون منم تا چند ساعت دیگه میام اوکی حرفم نمیزنی.
_عه پس مهمونی چی؟ من گشنمه.
وایی همش فکر خوردن تیام بهش غذا بخر برین دیر شد.
_النا راه بیفت.
_ولی مهمونی میخواستم برم چیشد.؟
_راه بیفت دختر چقدر فضولی اخه،با تیام سوار ماشین شدم راه افتادیم نمیدونم چرا کارن نزاشت برم رفتیم با تیام بیرون تیام پسر خیلی خوبی بود با خنده داشتم به اداهاش نگاه میکردم
تشنم شده بود به تیام گفتم رفت واسم ابمیوه بگیره نشستم رو نیمکت بغل خیابون هواش خیلی قشنگ بود .
شاید راضیم از این که اینجام اگه من خونه عمو بودن صدرصد منو الان به عقد ارش در اورده بود عمو شاید ردم میکرد برم شا هروز زخم زبونای شهینو باید تحمل میکرد زیادم بد نشده واسم فقط باید خودم گیلممو از اب بکشم بیرون باید برای اینده خودم قوی باشم تو فکر بودم که با قرار گرفتن دو جفت کفش جلوم سرمو بلند کردم.
یه مرد چاق زشت که با یه لبخند بیریخت داشت نگاهم میکرد.
با ترس نگاهش کردم که با زبون نروژی یه چی بلغور کرد بعد دستمو گرفت ، سریع دستمو کشیدم بیرون داد زدم ولم کن ولی گوش نمیکرد یا نمیفهمید مردمیم که از بغلمون رد میشدن واسشون مهم نبود خیلی بی توجه رد میشدن شایدم عادت کرده بودن یا همیشه سرشون تو کار خودشون بود با ارس به اون ور خیابون نگاه میکردم ولی خبری از تیام نبود منو بزور داشت میکشید که با فریاد تیام وایساد با خوشحالی نگاه تیام کردم ولی تیام نصف مرده هم نمیشد.
مطمعنن میکشت تیامو .
مردا با لبخند از سر تا پای تیامو نگاه کرد بعد یه چی گفت به طرف تیام رفت.
منتظر اتفاق بدی بودم که با دیدن دوتا بادیگارد غول تشن پشت تیام نفس راحتی کشیدم سریع بدو بدو رفتم طرف تیام به یکی از بادیگاردا گفت منو ببرا داخل ماشین.
نشیته بودم تو ماشین منتظر تیام بودم وقتی اومد با ترس نگاهش کردم ببینم جایش زخمی نشده که با خنده گفت؛
_چیه خوردنی نیستما اگرم عاشقم شدی بگم کارن هم تو رو میکشه هم منو یا اگه خوشت اومده اون دیگه هیچ راحت نگاه کن.
با حرص زدم به بازوش؛ دیوانه گفتم الان اون مرده میکشتت.
_کی اون پیزوری نه بابا مال این حرفا نبود همش باد بود هیکلش یا چربی تا از جاش تکون بخورده چکو لگدیش کردم اومدم حال میکنی چه جنتلمنم.
میخواستم جوابشو بدم که با صدای کارن سرمو برگردوندم این تینجا چیکار میکرد کی اومد ؟
_اره خیلی جنتلمنی کمرت نشکنه پهلوان؟
*_چاکرتم پیش زنداداش ضاییه نکن دیه بگو کار من بود .
_بیا برو پایین ببینم واسه من سخنرانی میکنه با ماشین پشتی بیا تو.

تیام پیاده شد با تعجب نگاهش میکردم که برگشت نگاهم کرد؛
_دلت واسم تنگ شده بود اینجور نگاهم میکنی؟

پارت گذاری روز های جمعه…

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: فراموشی عشق
  • ژانر: پلیسی هیجانی
  • نویسنده: Hani
https://beautyvolve.ir/?p=15831
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • donya81 : وایییی عالی بووووووووود👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻...
  • K84as : عااااااااای بود❤️❤️❤️❤️...
  • sahar72 : واییییییی عالی بود زود زود پارت ها رو بزار ممنونم 🧡🧡🧡💛💛💛❤❤❤...
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.