رمان نگار

رمان آنلاین نگار پارت ۶

از کلاس مهرداد به بعد سر درد گرفتم. آرمین بهونه پیدا کنه تا نزاره برم سرکار و دانشگاه بدبخت میشم . من رشتم و شغلم رو دوست دارم.
کلاس آخری هم بلاخره تموم شد . میخواستم با سحر برم دنبال مبینا تا بریم بیرون ولی دیگه حوصله نداشتم از طرفی هم سر دردم رفته رفته بیشتر میشد. با بچه ها خداحافظی کردم رفتم پارکینگ سوار ماشین شدم با روشن کردن ماشین اهنگ از ضبط ماشین پخش شد زهرماری زیر لب گفتم و خاموشش کردم…
*****
مهرداد
از رفتار های نگار متوجه شدم که عصبی شده ولی نباید عصبی میشد باید رابطم رو باهاش مثل قبل کنم باید بهش نزدیک شم ولی ایندفعه نه به عنوان داداش به عنوان عشق .
احتمالا به خاطر شوهر گند اخلاقشه که ازم دوری میکنه باید اعتماد آرمین رو جلب کنم تا نگار هم آروم شه وگرنه فکر نکنم نگار این رفتار هاش رو تموم کنه
شایان میتونه کمکم کنه ولی هنوز وقت نکردم جریان اونشب رو از دلش در بیارم ازم دلخور شده بود میگفت نباید اونشب نگار و آرمین رو ناراحت میکردی .
گوشی رو از جیبم در آوردم تا بهش زنگ بزنم
هنوز دو بوق نخورده بود که جواب داد :
+الو بله
_سلام داداش خوبی
+سلام. کاری داشتی زنگ زدی. مرسی خوبم .
_داداش من از رفتارم پشیمون شدم . بلاخره نگار قرار بود زن داداشم بشه و اونشب یکم سخت بود کنار یک مرد دیگه ای ببینمش . اگه بشه یک قرار ملاقات بزار میخوام از دلشون در بیارم.
+شک دارم . بیخیال . من خودم از دلشون در میارم تو نمیخواد.
_ نه شایان بزار خودم این دلخوری رو درست کنم .اگه خودم نباشم و مطمعا نشم که دیگه ناراحت نیستن وجدانم راحتم نمیزاره.
+اخه…
_اخه نداره قربونت شم. یه زنگ بزن بهشون قرار بزار
+باشه بهت خبر میدم
_ببینم چیکار میکنی
+باشه داداش کار دارم باید برم بیرون . اگه کاری نداری من برم شب بهت زنگ میزنم.
_نه برو به مبینا خانم هم سلام برسون
+باشه توام به خانواده سلام برسون
_روچشم پس فعلا خدافظ
+خدافظ
همه چی داره خوب پیش میره …
دلم واسه مائده(دختری که ازش خوشش اومده)تنگ شده ساعت رو نگاه کردم مائده امسال کنکور داره برای همین فقط شبا یک ساعت آنلاین میشه هنوز ساعت سه هست تا دوازده خیلی مونده …
امروز تو دانشگاه کلاس ندارم حوصلم هم سر رفته گوشیو از جیبم درآوردم و خواستم به نگار اس ام اس بدم جواب آخرین اس ام اسی که داده بودم رو نداده بود. نوشتم چرا جواب نمیدی ولی زود پاک کردم .
اول باید بهشون نزدیک شم بعد مثل قبل با نگار صمیمی شم .اخ نگار نگار خدا میدونه که چقدر دوست داشتم ابجی کوچولو از میترا برام عزیز تر بودی با تو یه جور دیگه خوش بودم همدمم بودی هر حرفی که نمیتونستم به کسی بگم به تو میگفتم راهنمام بودی سنگ صبورم بودی زن داداشم بودی هه زن داداش .
همه اینارو تایپ کردم توی صفحه نگار ولی زود پاک کردم .
ولی دلم براش تنگ شده درسته میخوام زندگی شو زهرمارش کنم ولی بعد مرگ محسن و شوهر کردن نگار دیگه با هیچکس دردو دل نکردم کاش اینجوری نمیشد نگار خانم کاش اینجوری نمیشد کاش داداشم زنده بود. کاش زودنمیرفتی شوهر کنی شاید خودم بهت میخواستم بعد سال محسن پیشنهاد ازدواج بدم .
البته من غلط بکنم به زن داداشم چشم داشته باشم ولی بعد مرگ محسن وضع فرق میکرد .نگار سوزوندیم بدجور سوزوندیم .
از رو تخت بلند شدم گوشی رو گذاشتم تو جیب شلوارم از اتاق اومدم بیرون بابام چقدر بعد مرگ محسن پیر شد الهی بمیرم براش الانم که سرطان بی جونش کرده رفتم و کنارش نشستم رو مبل خوابیده بود .
چشمام داشت پر میشد ولی مرد که گریه نمیکنه خودم رو کنترل کردم…
نگار
وقتی اومدم خونه زنگ زدم تا غذا بیارن.
بیشتر اوقات خودم غذا میپزم و هر یک ماه یا دو ماه اونم اگه زیاد سرم شلوغ باشه میگم از بیرون غذا بیارن برای همین آرمین ایرادی نمیگیره .
بعد اینکه غذا رو آوردن گذاشتمش اشپزخونه .
رفتم اتاق و یه قرص ژلفون از کشوی میز برداشتم و خوردم.
به خاله اس ام اس دادم که امروز نیستم گوشی رو خاموش کردم که راحت ۲ ساعتی بخوابم …
**************
_آرمین این عکس کیه توگوشیت
+این زن جدیدمه
_چرا مضخرف میگی شوخی خوبی نیست
+شوخی نمیکنم
شروع کرد به خندیدن و عکس های دیگه ای رو نشون دادن
_میخوای حرصم بدی این دروغه
+نخیر بیا خودت نگاه کن شناسنامم رو …
از خواب بیدار شدم فقط یه خواب بود عرق کرده بودم. انگار امروز روز خوبی نیست واسم اون از مهرداد که حساسیت آرمین رو بیشتر میکنه اینم از این خواب . من ارمین رو دوست دارم خوب اذیتم میکنه و اخلاقش بعضی وقت ها خوب نیست و از دست کاراش و رفتارش شاکیم ولی خوب دله دیگه ادم با دلش نمیتونه مخالفت کنه که .
حتی خواب زن گرفتن ارمین هم من رو تا مرز مردن میبره.
ساعت رو نگاه کردم ساعت پنج هست ۴ ساعت خوابیدم .ارمین حتما اومده و رفته .تخت رو مرتب کردم رفتم پذیرایی بله یکی از ظرف ها خالیه خیلی گشنمه بعد صبحانه هیچی نخوردم یه قاشق برداشتم غذا رو هم برداشتم رفتم نشستم روی مبل تلوزیون روهم روشن کردم کانال هارو بالا پایین کردم فیلم به درد بخوری نداشت بیخیال تلوزیون شدم لب تاب رو از روی میز برداشتم .
چند روز پیش فلشم رو داده بودم به مبینا تا چند تا فیلم خوب بریزه تو فلش .یکی یکی فیلم هارو نگاه میکردم ببینم چچورین تو یکی از فیلم ها محمد رضا شریفی نیا رودیدم از فیلماش خوشم میاد اسم فیلم کلوپ همسران هست بهتره همین رو ببینم .
وسطای فیلم غذا رو تموم کردم بازم خوابم میاد هنوز از خواب سیر نشدم ولی باید شام بزارم بعد بخوابم .
بقیه فیلم رو بعدا میبینم فعلا کار دارم لب تاب رو گذاشتم کنار از جام بلند شدم .
خوب امروز غذا چی بزارم ماکارونی بهتره هم غذای راحتی هست همم که هردو این غذا رو دوست داریم .
زود تا یک ساعت غذا رو حاضر کردم. ساعت رو هم برا ساعت ۹ کوک کردم تا وقتی ارمین میاد بیدار شم .
********
با صدای زنگ گوشی از خواب بلند شدم چه زود ساعت ۹ شد تا یک ربع هم ارمین میرسه پس غذا رو گذاشتم گرم شه میز رو آماده کردم خواستم بشینم روی صندلی که آیفون رو زدن حتما آرمین هست ولی ارمین کلید داره .
رفتم ببینم کیه آرمین بود درو باز کردم تا ارمین بیاد رفتم زیر غذا رو خاموش کردم و کشیدم تو ظرف .
+سلام
_سلام خسته نباشی
+دختر چقدر تنبل شدی …
_چراااا این حرفو میزنیی
+چشمات پف کرده از بس می خوابی تنبل خانوم
_من تنبل نیستم فقط این چند روز یکم بیشتر میخوابم
+باشه تو راست میگی
_تنبل خودتی
+باز که زبون درازی میکنی
_نخیرم
سرشو تکون داد و رفت دستاشو بشوره .حرصم گرفت به من میگه تنبل خوبه هم کار خونه رو میکنم هم کار مطب همم دانشگاه میرم آقا هم رئیسه تو شرکت هر وقت دلش میخواد میره البته بجز این چند روز که خیلی کار رو سرشون ریخته.
بعد پنج دقیقه اومد
_سس هم بیارم
+اره
سس رو آوردم و نشستم سر میز زود برای خودم کشیدم چون میدونم دیر بجنبم ته دیگ سیب زمینی برام نمی مونه .
شروع کردیم به خوردن که ارمین گفت :
+این پسره اسکل مهرداد تو دانشگاه شما چیکار میکنه
ای خدا این یعنی تو دانشگاه هم یکی رو گذاشته که مواظبم باشه
_استاد جدیده
+اونوقت چرا شده استاد تو
_نمیدونم
+خودم حلش میکنم
_میخوای چیکار کنی من تو دانشگاه آبرو دارم
+با دانشگاه کاری ندارم با اون پسره کار دارم
_آرمین ببین اونا یه داداشون مرده پدرشونم سرطان داره شنیدم میترا هم داره طلاق میگیره واسه همین اونشب با مهرداد اومد
+اولا تو چرا طرفداریشون رو میکنی دوما اونشب میترا با کی اومد با کییی مهرداددد مگه پسر خالته راحت میگی مهرداد
_آرمین
+از تبریز میریم
_چییی
+همین که گفتم هم دیگه استادت نیست اون پسره همم از اون خانواده دور میشیم و مگه تو رشت رو دوست نداری همیشه میگفتی رشت الانم میریم رشت.
از فردا میفتم دنبال کار های انتقالی دانشگاه.
_آخه من دلم واسه مبینا و سحرو دوستام و خانوادم تنگ میشه
+آخرای ماه میایم تبریز
_پس شرکت خودت چی
+واسه اداره شرکت تو تبریز که امیر هست رشت هم میخوام نمایندگی شرکت رو بزنم و خیلی وقتا میام به شرکت سر میزنم
_آخه
قاشق رو گذاشت تو بشقاب و دست به سینه نشست و گفت
+آخه چی من شوهرتم هر چی میگم بگو چشم
_پس بیمارستان خاله چی مطب چی میشه
+ بیخیالش شو وقتت رو هم میگیره درست رو تموم کن خودم برات مطب میزنم
_آرمین
+نگار یه دفعه با زبون خوش باهات دارم حرف میزنم خرابش نکن بگو چشم.
به ناچار گفتم باشه.
تا آخر غذا دیگه سکوت کردیم.
وقتی غذاش تموم شد گفت
+من خستم میرم بخوابم توام غذا تو بخور بیا بخوابیم که فردا خیلی کار داریم
_باشه
غذام رو کوفتم کرد زورگو زورگو زورگو عه من تبریز رو دوست دارم هیچ جا شهر خود آدم نمیشه حتی رشتی که اونقدر دوست دارم.
ظرفارو جمع کردم گذاشتم تو سینک فقط ۴ تاست صبح با ظرفای صبحانه میشورم چراغ هارو خاموش کردم رفتم اتاق روی تخت دراز کشیدهبود .
_آرمین من خوابم نمیاد
بدون اینکه چشماشو باز کنه گفت:
+چشمات رو ببندی خوابت میاد الانم بیا بغلم که بدجور خوابم میاد
ساعت رو کوک کردم و رفتم بغلش طولی نکشید که خوابم برد.
صبح با خوابی که دیدم از خواب بیدار شدم نمیدونم چرا این روز ها خواب زیاد میبنم ساعت ۸ هست من ساعت رو برای هشت ونیم کوک کردم .
آرمین هنوز خوابه ولی نون تو خونه نداریم باید بیدارش کنم
_آرمین
جوابی نداد
_آرمین پاشو برو نون بخر نون نداریم
باز هیچ عکس العملی نشون نداد
تکونش دادم
و با صدای نسبتا بلندی گفتم: آرمیننن
+ها چیه چیشده چرا جیغ میزنی
_من جیغ نزدم فقط یکم بلند گفتم . از صبح دارم صدات میکنم انگار به دیوار میگم بلند نمیشدی
+باشه ساعت چنده
_هشت
از جاش بلند شد و گفت
+تا من برم و بیام توام املت بزار خیلی وقته نخوردیم
_چشم .
ظرف های که از دیشب مونده رو شستم و شروع کردم به درست کردن املت ساعت هشت و بیست دقیقه بود که ارمین برگشت نون بربری گرفته خواستم تخم مرغ هارو بشکونم که احساس کردم محتویات معدم داره میاد بالاتخم مرغ رو گذاشتم تو ظرف و زود رفتم دستشویی …
***********
آرمین
داشتم لباس هام رو عوض میکردم که نگار رفت دستشویی انگار حالش خوب نیست رفتم جلو در دستشویی
+نگار چیشدی
_حالم بده ارمین فک کنم باز سرما خوردم
+عه عه سرماخوردگیت رو به من منتقل نکنی تازه حالم خوب شده
با فکری که به ذهنم اومد لبخند به لبم نشست و گفتم
+نکنه حامله باشی جوجه
در دستشویی رو باز کرد و گفت
_نه دیروز بعد از ظهر که خوابیدم چیزی روم نکشیده بودم حتما سرما خوردم
+نه خانومی ببین خواب زیاد و حالت تهوع علامت باردار بودنه تو بجز تهوع این هفته بیشتر میخوابیدی.
نگار از بچه دار شدن یا بهتره بگم از زایمان میترسه
از وقتی که یکی از دوستاش سر زایمان فوت شد از زایمان وحشت داره .
از دستشویی اومد بیرون کمکش کردم بشینه روی مبل
+میگم نگار برم بی بی چک بخرم
_نه سرما خوردم
+ولی احتمالش هم هستا
_من دکترم یا تو
+بهت خوبی هم نیومده
بلند شدم که برم گفت
_آرمین نرو اره برو بخر ولی اخه
+ولی اخه چی
_هیچی فقط برو بخر
+باشه
دوباره همون لباس های بیرون رو پوشیدم و رفتم داروخانه چند تا بی بی چک خریدم برگشتم خونه
نگار روی صندلی تو اشپزخانه نشسته بود و سرش رو گذاشته بود روی میز
با دیدن من گفت
_خریدی
+اره بیا برو ببین باردار هستی یا نه
زود بی بی چک هارو از دستم گرفت و رفت دستشویی .
با حالت زاری از دستشویی اومد بیرون و نشست رو مبل با حالت مظلومانه گفت
_آرمین من میترسم
پس درست حدس زدم دارم بابا میشم بچه من و نگار چه شکلی میشه .خوشحالم خیلی خوشحالم. از ذوق نگار رو بغل کردم که با چشمای اشکیش رو به رو شدم با اومدن این بچه بهتره یه فرصت دوباره به نگار بدم تو این دو سال هر جور امتحانش کردم خیانت نکرد اونقدر بلا آوردم سرش ولی باز هم جیکش در نیومد بعضی وقت ها پرویی میکرد ولی من این پرویی هاشم دوست دارم میخوام عوض بشم دوباره بشم اون آرمین سابق ارمینی که دنیارو بخاطر نگار زیرو رو میکرد .
به خودم فشردمش و گفتم
+ هیس گریه نکن نگارم از چی میترسی از زایمان خودم پیشتم هیچی نمیشه
_اخه فقط اون نیست که شنیدم اندام ادم بعد زایمان خراب میشه
+نخیر . خراب بشه هم بشه چه خوش اندام باشی چه نباشی چه خوشگل باشی چه زشت باشی هر جور باشی دوست دارم عزیزم
با چشم های درشت شده از تعجب زل زده بود بهم حقم داشت بعضی وقت ها اخلاقم خوب میشد ولی نه در این حد.
+امروز همه چی تعطیل به مبینا و شایان هم زنگ بزن بریم صفا
_اخه
+اخه و اما و اگر نداریم پاشو صبحانه رو بخوریم . نگار
_باشه. بله
+بله نه بگو جانم
دیگه داشت شاخ در می آورد . کم مونده بود خندم بگیره ولی جلوی خودم رو گرفتم.
_جانم. باشه
+افرین دختر خوب
از بغلم بلند شد چون حالش بد شده بود بهش گفتم بشینه خودم بقیه صبحانه رو حاضر میکنم .
بعد صبحانه به مبینا زنگ زد و گفت ساعت دوازده و نیم حاضر باشن بریم دنبالشون تا بریم کندوان .
من هم به شرکت زنگ زدم که امروز نمیام .
************
نگار
امروز آرمین یه چیزیش شده بعد صبحانه خوابم میومد گفتم احتمال داره ارمین هم بخواد بخوابه اونوقت خواب میمونیم برای احتیاط ساعت رو برای ساعت ۱۱ کوک کردم .
**************
آجر ها همشون قرمز شده.کلاس مختلته دستشوییم گرفت با دوستم از معلم اجازه گرفتم تا بریم دستشویی .
از کلاس که بیرون اومدیم بیشتر به اطرافم توجه کردم فضای قدیمی داره از پله ها داشتیم میومدیم پایین که یک مرد توی اتاق مدیر دیدیم انگار داشتن جر و بحث میکردن .
روی پله ها نشستیم .مدیر اعصابش خورد بود ترسیدیم دعوامون کنه چند دقیقه نگذشته بود که اون مرد مدیرمون رو کشت .هر دو ترسیده بودیم
از اونجایی که مرد ایستاده بود به ما دید داشت
از ترس دویدیم پایین پله ها روی پله های زیر زمین نشستیم اول خواستیم بریم زیر زمین ولی زیر زمین تاریک بود نیم ساعتی گذشته بود گفتیم الان رفته .
آرام آرام از پله ها بالا میرفتیم که مارو دید دوستم فرار کرد ولی پاهای من از ترس قفل شده بود و فقط نگاهش میکردم به طرفم اومد و با یه دست بلندم کرد و انداخت روی شونش هرچقدر تقلا کردم نشد خواستم فرار کنم ولی هرکاری میکردم نمیشد من رو برد تو اتاق مدیر انداخت زمین از جیبش چاقو رو در آورد هر چقدر نزدیکتر می اومد به عقب میرفتم خواست با چاقو بزنه که با آب سردی که آرمین روی صورتم ریخت از خواب پریدم .
آرمین با حالت نگرانی بهم گفت
+آروم باش هیچی نیست کابوس میدیدی .
من زیاد نترسیدم ولی این خواب ها اذیتم میکنن.
گلوم خشک شده از آرمین یک لیوان آب خواستم و خودم دوباره روی تخت خوابیدم به ساعت روی دیوار نگاه کردم ساعت ده و نیم رو نشون میده خواب دیگه بسته بلند شدم تا برم وسایل رو برای کندوان جمع و جور کنم البته وسایل زیادی قرار نبود بردارم خواستم از اتاق برم بیرون که آرمین اومد لیوان رو از دستش کشیدم و سر کشیدم آرمین که مطمعا شده بود حالم خوبه رفت به ماشین بنزین بزنه . من هم وسایل رو جمع و جور کنم داشتم لباس هامو میپوشیدم که گوشی خونه زنگ خورد شالم رو روی تخت گذاشتم و رفتم جواب دادم
_الو بله
+سلام خوبی نگار خانم
_سلام مرسی شما خوبی ؟ مبینا خوبه؟
+مرسی خوبم مبینا هم خوبه .میشه گوشی رو بدین به ارمین؟
_آرمین رفت بنزین بزنه .چیزی شده؟
+نه فقط یه چیزی در مورد گردش امروز میخوام بهش بگم.
_نکنه نمیخواین بیاین
+این چه حرفیه میایم فقط یه فکری دارم که به ارمین میگم به شما هم میگه فقط اول به خودش بگم ببینم چی میگه
_کنجکاو شدم ولی باشه
+خوب با اجازتون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *