| Monday 19 October 2020 | 21:11
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان قلب سنگی

پارت هشتم

نیمرخ مرده به نظرم اشنا اومد سری تکون دادم و سعی کردم تمرکز کنم اروم اروم خودمو رسوندم به در اهنی بزرگ و زنگ زده ی انبار

نیمه باز بود، اول نگاهی انداختم دیدم سه تاشون پشت به منن چی بهتر از این؟

وارد انبار شدم دور تا دورش وسایلای کهنه بود پشت یه کمد چوبی شکسته قایم شدم اسلحه رو دراوردم گرفتم دستم نفسی کشیدم و نگاهی به گوشیم انداختم یه پیام از ارمان داشتم سریع بازش کردم

ارمان_شروع کن

با خوندن پیامش بلافاصله گوشیو گذاشتم تو جیبم از پشت کمد یکم اومدم اینورتر هنوز داشتن حرف میزدن ولی نمیشنیدم چی میگن

کمر مرده رو نشونه گرفتم و زدم

دادی زد و افتاد رو زمین صدای بلند اسلحه تو انبار اکو شد با سرعت خودمو پشت یه چیز دیگه پنهون کردم بازوی اون یکی مرده رو نشونه گرفتم تا اومدم بزنم با سرعت رفت یه سمت دیگه مشخصه نمیخاد دست خالی بره هه

نفس نفس میزدم

صدای جیغ زنه داشت کَرَم می‌کرد

تا مرده شروع کرد حرف زدن چشام گرد شدن

این صدا صدای کسی نبود جز همون اقایی که اونشب مارو تو خونش راه داد

گیج شده بودم

_بدو مرد مگه حالیت نیس چی شد؟بدووو باید فرار کنیم اونارو ول کن الان ماهم کشته میشیم اینم تیر خورده که به درک

اینم صدای زنش بود اوه خدای من!!

صدای آژیر پلیس و بعدش ریختنشون تو انبار

صدای تیر زدن پشت سرهم میومد

کمی بعد صدای داد بلندی کل انبارو لرزوند

_فرار کردن لعنتیییی

رفتم کنار مرده که الان نقش زمین بود وایسادم صدای خوشحال ارمان رو شنیدم که گفت_ماکان؟داداشم

بغلم کرد و ادامه داد_فکر کردم اتفاقی برات افتاده

پوزخندی زدم و گفتم+پس نیوفتاده؟!

ناراحت سرشو تکون داد

_چرا لجبازی کردی و و نزاشتی باهات باشم؟

+ارمان تروخدا بیخیال داداش تو نامزد داری

و چشم غره ای بهش رفتم

_همچین این حرفو زدی انگار میخام بهت تجاوز کنم

خنده ای کردم زدم تو سرش

ارمان اشاره ای به مرده کرد و با اخم گفت_یکی از زیر دستاشه خدا میدونه تا کی میخاد ادامه بده و چندین نفر بخاطرش جون بدن

سری از روی تأسف تکون دادم همه جاشو گشتیم یه اسلحه و چاقو باهاش بود

باهاش نبود تعجب میکردیم!!

چاقو و اسحله رو دادم به افسری

+اینارو ببر

_چشم قربان

محمدی اومد پیشم و گفت_قربان چیزی پیدا نکردیم

زدم تو پیشونیم و گفتم+اگه بخاستم سه تاشونو بزنم با یه کوچیک ترین غفلت بد میشد اوضاع…اینو ببرین بیمارستان هنوز زندس من فقط به کمرش شلیک کردم سرحال که اومد خیلی باهاش کار دارم

ارمان دستی به ته ریشش کشید و گفت_خیلی عجیبه یعنی فقط همینا اینجا بودن؟

+اره این و دوتا از زیر دستای دیگش تو دست این دوتا ساک بود که صد در صد اعضای بدن اون سه تا بچه بیچاره بودش

اون دوتا بردن

ارمان پوزخندی زد و گفت_میگیریمشون عجله ای نیست

زدم رو شونش و گفتم+من میرم دیگه

_برو داداش خدافظ

دستی براش تکون دادم همینطور که میرفتم یهو داد زد_داداش عروسیم باید بیای ها

خندیدم

+باشه حالا انقد هول نباش خوب نیس

اومدم بیرون رفتم تو کوچه و سوار ماشینم شدم و همینجور ک روشنش میکردم زنگ زدم به کیان

_جونم داداش؟سالمی؟خدایا شکرت

+نکنه تا پای گور منو بردی؟

_نه نه فقط نگرانت بودم خداروشکر که الان سالمی!! کجایی؟

+دارم میرم هتل تو کجایی؟

_با دخترا اومدیم گل افشان تو نمیای؟

+نه خستم میرم استراحت کنم خدافظ

_باشه هرطور دوست داری خدافظ

قطع کردم و تا رسیدن به هتل به این فکر کردم با چه روشی حرف از دهن اون مرتیکه بکشم بیرون

ماشینو پارک کردم و پیاده شدم رفتم تو هتل کلید اتاقمونو گرفتم

تا وارد اتاق شدم لباسامو از تنم کندم و خودمو انداختم تو حمام

باید زودتر این پرونده مسخره بسته شه

~~مدوسا~~

با اخم رومو برگردوندم که چونمو گرفت و برگردوند سمت خودش

_مدو چرا اینجوری میکنی خب؟چیکار کرده بیچاره؟

+اصلن تو بگو این بشر پاک ترین و بهترین پسر روی زمینه ولی من قبول نمیکنم بیاد اینجا، دلش تنگ شده؟! ویدئو کال بگیره باهات

_خب میگه بیام ببینمت بهتره کاری با تو نداره که، یه چند روزی بیاد بعد باهم برگردیم

+باشه واسم مهم نیس

لبخندی زد

با کیان برگشتیم هتل اونجا که بودیم از تماس ماکان با کیان فهمیدم سالمه و الان هتله

 بیخیال به من چه؟ اصلن اون خودش خاسته پلیس باشه و همیشه زندگیش پر از ریسک و خطره

از کیان تشکر و خدافظی کردیم رفتیم اتاقمون

دیگه داشتم از این سفر زده میشدم چند روز دیگه بیشتر نمیمونم حاضرم برم خونه عمه عطیه بمونم تا وقتی که مهناز و سعید بیان

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=15803
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
  • Liu : مرسی کیوتم...
  • پرویز : سلام وقتتان بخیر داستان تلافی ، روایت همیشه آشنای این مرز و بوم است و شما با مها...
  • راز : رمان عالی...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.