| Thursday 22 October 2020 | 00:13
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان قلب سنگی

پارت هفتم

رفتیم صبحونه خوردیم ولی هرچی منتظر نشستیم نیومدن کلافه گفتم+یاسی ولشون کن بیا بریم

_شاید بخان با ما بیان خب

چشم غره ای رفتم

+خب بخان به ما چه؟

_نق نزن مدو عه…ایناها اومدن

دست به سینه تکیه دادم به صندلیم

کیان با لبخند اومد و گفت_سلام خانومای زیبا صبح قشنگتون قشنگ

یاسی خندید منم به یه لبخند اکتفا کردم

ماکانم اروم سلام کرد و رو به کیان گفت_من دیگه میرم کیا بده من سوییچ رو

کیان سوییچ ماشینشو داد به ماکان

_داداش جون من مواظب خودت باش

ماکان زد تو سرش

_جون خودتو قسم نده اگه اون بیشرف بمیره بعدش من بمیرم خیالم راحته

کیان اخمی کرد

_خدانکنه زبونتو گاز بگیر

چه خبره؟! ماکان قراره کجا بره؟؟

وقتی رفت کیان قیافش ناراحت شد ولی سعی کرد جلوی ما همون کیان باشه

_بریم بیرون؟

+بریم

همینطور که قدم میزدیم از کیان پرسیدم +ماکان کجا رفت؟

_رفت دنبال همون دوتا ادمی که مصلن همکاراش بودن ولی درواقع ادمای شهرام بودن

+اها اونوقت شهرام کیه؟

_شهرام یه مرد بی رحم و عوضیه که زیر دستاشو میفرسه ادم بکشن بعد کلیه و قلباشونو میفروشه

دستمو گذاشتم جلو دهنم

+هیع…چقد سنگدل و عوضی

سرشو تکون داد

یاسی اومد چسبید بهم و رو به کیان گفت

_حالا کجا قراره بریم؟

کیان شونه بالا انداخت

یکم فکر کردم و گفتم+اهان یافتم، بریم گل افشان کوه های باحالی داره بریم ببینیمشون

_باشه همینجا وایسید من برم بگم ماشین برامون بگیرن تا اونجا بریم، دیگه چیکار کنم منم اواره شدم اینجا بدون ماشین

خندیدیم اونم رفت هتل و چند دقیقه بعد برگشت

طولی نکشید که ماشینی جلومون ظاهر شد و کیان گفت_بریم خانوما

سوار شدیم و به راننده گفتیم میریم کجا اونم تا خود گل افشان مارو برد…..

~ماکان~

پامو روی پدال فشار دادم، داشتم با بالا ترین سرعت رانندگی میکردم

باید گیرشون بندازم

 کصافت ها حسابتونو میرسم کاری میکنم به گ*ه خوردن بیوفتید دیگه نفهمید خیانت چیه اصلن؟!

گوشیم زنگ خورد با عصبانیت داد زدم

+الان وقت زنگ زدن نیست

نگاهی انداختم سرهنگ بود دستی به صورتم کشیدم و جواب دادم

+بله جناب سرهنگ؟

_پسر کجایی تو هیچ خبری ازت نشد نگرانمون کردی

+نگران نباشید راستش یه اتفاقایی افتاد برام موفق به دستگیری شهرام نشدم هنوز

سرهنگ نفسی کشید و گفت_من تازه خبردار شدم اون دوتا…

پریدم وسط حرفش و گفتم+اتفاقیه که افتاده جناب سرهنگ به حساب اونام رسیدگی میشه به وقتش

_نیرو میفرستم برات ادرس دقیقتو بفرس برام

+باشه خدافظ

ادرسو براش فرستادم تا رسیدن به اون خراب شده کم مونده بود گاز دادم از میون ماشینا لایی میکشیدم

نباید یه دقیقه هم دیر برسم خداکنه همینجا باشن

ماشینو تو یه کوچه نزدیک پارک کردم و پیاده شدم اسلحه رو پشتم زیر لباسم مخفی کردم اروم اروم سمت انبار قدم برداشتم با احتیاط و حواس جمعی پشت درخت بزرگی قایم شدم و سرکی کشیدم یه صداهای ضعیفی میومد لبخندی زدم و زیرلب گفتم+ایول

رفتم جلوتر یه پنجره شکسته و قدیمی جلوم بود

خیلی نامحسوس داخلو دید زدم یه زن و مرد پشت به من ایستاده بودن اخمی کردم

اردم مشقت کوبیدم به دیوار ینی چی؟؟؟

این دوتا کین دیگه؟؟؟اشتباه که نیومدم مطمعنم

دوباره رفتم پشت همون درخت و زنگ زدم به ارمان

یه بوق نخورده جواب داد

+ارمان پسر اشتباه لوکیشن فرستادی

_نه داداش درسته مطمعنم قراره همونجا قلبای اون سه تا دختر بچه رو تحویل بگیرن ببرن بفروشن

+ولی من خسروی و سلطانی رو نمیبینم

_هزارتا ادم داره اون پست فطرت درسته خسروی و سلطانی عوضی بیشتر تو کارن ولی میتونی به وسیله هرکدوم از ادماش که الان اونجان یکاری کنی هم به شهرام برسی هم اون دوتا

_همه اینایی که گفتی خودم میدونم فقط میخاستم مطمعن شم اینجا درست اومدم وقت نیست سریع نیرو بفرستین ممکنه تا من دست بکار شم دویستا ادم بریزن سرم از پس صدتاش بربیام بقیرو چه کنم؟

_باشه داداش مراقب باش هرچه سریعتر نیرو میفرستیم

قطع کردم و رفتم پشت پنجره هنوز بودن

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=15801
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.