| Saturday 28 November 2020 | 10:16
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان قلب سنگی

پارت دهم

~~سعید~~

با نگرانی به مهنازم نگا میکردم چشماش قرمز شده بودن از بس گریه کرده بود

+مهنازم عزیزم جان من دیگه بس کن خودتو نابود کردی

برگشت و با صدای لرزون گفت_چی میگی سعید؟چطور ازم میخای اروم باشم؟پدر و مادر دختر دسته گلم یه قاتلن اون تو خطره و من اینجا…

گریه نذاشت ادامه بده

 رفتم جلو تو بغلم گرفتمش و موهاشو نوازش کردم

+هیشش اروم باش عزیزم…الان میگی من غیر از اطلاع دادن به پلیس چه کاری ازم ساختس؟دیدی که چجور تهدیدمون کردن پست فطرت ها

_یعنی چه بلایی سر مدوسای من قراره بیاد؟؟خدا منو لعنت کنه

+دیگه نشنوم این حرفو مهناز داری منم اذیت میکنی، ببین اونا هرچیم باشن پدر و مادر واقعی مدوسا هستن اینکه بعد از پونزده سال سر و کلشون پیدا شده هم خدا میدونه دلیلش چیه ولی بدون اونا بلایی سر مدوسا نمیارن خب؟

_یادته روز اولی که به اسم صدامون کرد؟

+اره تو ناراحت شدی ولی من گفتم میتونه به اسم صدا کنه چون تو دلم گفتم ما که پدر و مادر واقعیش نیستیم تا اینجا بزرگش کردیم مراقبش بودیم حالا بقیشو میسپریم به خدا

_اون الان میدونه این موضوع رو؟

+نه نمیدونه یعنی فکر نمیکنم بدونه ولی بالاخره میفهمه و باهاش کنار میاد ما هرچیم که بشه اونو دوست داریم و همیشه تو قلبمون میمونه

_اره اون عزیز منه

+مهنازم اگه حالت خوبه وسایلامونو جمع کنیم بریم دیگه

_سختمه نمیتونم سعیدم نمیتونم

+میتونی گلم تو قوی هسی قول میدم از دور مراقبش باشم حالا به هر روشی

-با…باشه

پیشونیشو بوسیدم و بلند شدم بلیط هارو گرفتم دستم

مهناز بی سر و صدا چمدون هامونو حاضر کرد و اماده رفتن شدیم

**فلش بک به سه روز پیش**

گوشیو قطع کردم و با خنده رو به مهناز گفتم+خیلی شیطونه

مهنازم خندید و با سر تایید کرد

رقتم یه دوش پنج دقیقه ای گرفتم و اومدم بیرون که صدای موبایلم بلند شد رفتم برش داشتم و نگاهی بهش انداختم شماره عتیقه ای بود با شک و تردید جواب دادم

+بله؟

صدای یه مرد پشت خط اومد که گفت_به به سلام جناب سعید پارسایی خوبین شما؟

+ببخشید به جا نیاوردم

خندید و گفت_پدر بودن بهت ساخته ها

متوجه حرفاش نمیشدم مهناز وارد اتاق شد و لب زد_کیه؟

سری تکون دادم یعنی نمیدونم

صداشو گذاشتم رو بلندگو

_جناب پارسایی کسی که داره باهات حرف میزنه پدر مدوساعه پدر واقعیش

با این حرفش کل بدنم یخ زد مهنازم تو بهت بود

+چی…چی داری میگی تو؟کی هسی؟بازیت گرفته؟

_نه بازی چیه؟! من سَتارم پدر مدوسا مادرشم اینجا کنارمه، مدوسا پریشب خودش اومد خونه ی ما مثل اینکه یه دوست زخمی همراشون بود به کمک نیاز داشتن اومدن خونه ی ما شبو موندن ما جلوش عادی رفتار کردیم ولی بخاطر خوشحالی زیاد از دیدن دخترمون ماشینشون رو فرستادم رو هوا که اینجا بمونن ولی دوستی که همراشون بود ورداشت بردشون مشکلی نیست چون دخترمون الانم نزدیک بهمون هست

کاملن رفته بودم تو شک مهنازم بدتر از من رنگش پریده بود

+تو چجور ادمی هسی دیگه مرتیکه بعد از پونزده سال اومدی چی میگی برا خودت؟ ماشینشونو فرستادی رو هوا که بمونه پیشت؟

_دیگه ایناش به تو مربوط نیست ببین خوب گوشاتو باز کن من کارم دراوردن کلیه و قلب ادماس و فروششون، من یه بچه دیگه هم دارم پس غمیم نیس اگه از الان به بعد به مدوسا نزدیک بشین باید بیاید جنازشو ببینید مفهمومه؟

مهناز جیغی کشید و افتاد رو زمین

داد زدم

+حروم زاده ی بیشرف نشونت میدم!!

اسم خودتو گذاشتی پدرررر؟؟؟

صدای پشت سرهم بوق که به گوشم خورد با عصبانیت گوشیو پرت کردم و دوییدم سمت مهناز اروم بلندش کردم گذاشتمش رو تخت یه اب قند براش درست کردم به خوردش دادم

دوتا سیلی ارومم زدم تو صورتش چشاشو باز کرد و گیج بهم نگا کرد بعد یهو شروع کرد به جیغ زدن و کشیدن موهاش

سعی کردم کنترلش کنم

+مهناز تروخدا اروم باش حال منم بده ببین ولی باید اروم باشیم خب؟پاشو قریونت برم پاشو باید برگردیم ایران

با هزار جور دلشوره مهنازو ول کردم تو خونه و با سرعت خودمو رسوندم تا بلیط بگیرم و با اولین پرواز خودمو برسونم ایران

تو راه به کامرانی زنگ زدم و گفتم چند روزی نیستم خودت کارارو اوکی کن

اونجا با کلی عجله و داد و بیداد موفق شدم دوتا بلیط بگیرم

پرواز برای ساعت دوازده بود برام مهم نبود با چه سرعتی رانندگی میکنم حرفای اون سَتار بی همه چیز باعث شد کامل بهم بریزم

 لعنتی

با مهناز وسایلارو جمع و جور کردیم و رأس ساعت دوازده تو هواپیما نشسته بودیم، مهناز بی تابی میکرد و اروم قرار نداشت با اینکه حالم بد بود ولی همش سعی میکردم مهنازو اروم کنم

مدوسا وقتی پنج سالش بود ما تو خیابون پیداش کردیم بهمون گفت خونشون خیلی ترسناکه و از ترسش فرار کرده و دیگه نمیخاد اونجا باشه

ماهم اونو اوردیم پیش خودمون تا مامان باباش بیان صحبت کنیم ولی تا همین بیست سالگی مدوسا کسی نیومد و ما اونو بزرگ کردیم مهنازم چون دو بار سقط جنین داشت خیلی از بودن مدوسا خوشحال بود و با دل و جون بزرگش میکرد

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان قلب سنگی
  • ژانر: عاشقانه ترسناک جنایی وپلیسی
  • نویسنده: سارا فریدونی
https://beautyvolve.ir/?p=15808
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.