| Friday 23 October 2020 | 08:38
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان دوباره تو بخش سوم

part26

ارمان:منم همین سوالو از تو دارم بلندتر داد زدم: فهمیدی از کی خوشم میاد اومدی کرم بریزی اره؟ ارمان: چی میگی تو نه که خیلی مشتاقم هر روز قیافه نکبتت رو ببینم از رها فاصله بگیر اون مال منه. عصبی تر شدم و با صدای بلندتری داد زدم:اتفاقا تو باید فاصله بگیری چیزی که مال منه احدی حق نداره نگاه چپ بهش کنه در ضمن قابل توجهت باید بهت بگم که بخوای هم نمیتونی رها رو ازم دور کنی چون انتخابش رو کرده و دوستم داره و تنه ای بهش زدم و از کنارش گذشتم باز به یاد گذشته نحسم افتادم 4 سالی که به سختی تونستم خودمو ازش بیرون بکشم نه اجازه نمیدم دیگه نمیزارم چیزی که حقمه و مال منه ازم گرفته بشه به طرف اتاق رفتم که دیدم رها بغ کرده گوشه ای نشسته. کلافه از اینکه سرش داد زدم کنارش نشستم و به طرف خودم کشیدمش سرش رو روی سینه ام گذاشت میدونستم که بغض کرده – عشقم؟ جوابی نداد – عزیزم معذرت میخوام من با ارمان… چی میگفتم داداش عشق سابقمه اصلا بهش بگم بازم پیشم میمونه؟- من با اون رابطه خوبی ندارم وقتی دیدم تو رو هم میشناسه قاطی کردم ببخشید سرت داد زدم سرش رو بالا اورد و با چشمانی که نم اشک داشت گفت: من با اون هیچ ارتباطی نداشتم و ندارم – عزیزم من که نگفتم باهاش رابطه ای داشتی –مامانم تو خونه اش کار میکنه برای کمک به مامانم رفته بودم شناختمش میدونم عصبانی میشی ولی قبل از تو بود فکر هم نمیکردم مهم باشه نگفتم ولی گفته بود ازم خوشش میاد نفس عمیقی کشیدم که دوباره سرش داد نزنم ادامه داد:اما بخدا کاری به کارش نداشتم – بریم دیگه حرفشو نزنیم بلند شدم و دستش رو گرفتم و بلندش کردم مانتو و شالش رو برداشت و پوشید اما هنوز بغض داشت خسته از سایه ی سیاهی که به زندگیم افتاده و هر موقع که فکر میکنم همه چی تموم شده برخلاف میلم بهم دهن کجی میکنه پوفی کشیدم و صورتش رو قاب دستام کردم – عشقم من که ازت عذر خواهی کردم – اگه به مامانم بگه چی نمیخوام اعتماد مامانم رو از دست بدم

part27

سرشو رو سینه ام گذاشتم و گفتم: هیشششش اروم و موهاشو نوازش کردم – اصلا بگه هم چیزی عوض نمیشه خودم با مامانت حرف میزنم خب؟ سرش رو از روی سینه ام برداشت اشکاشو پاک کردم و گفتم: دیگه نبینم نفسم گریه کنه ها حالا بخند خندید و من گونه اش رو بوسیدم خب دیگه بریم؟ – کجا – اینجا که زهرمارمون شد بزار با دوست رامین خداحافظی کنم بعدش میریم رستورانی جایی باشه ای گفت و باهم از اتاق بیرون اومدیم. زیر نگاه های خشمگین ارمان با مهران که با کسی حرف میزد گفتم: داداش ما بریم دیگه – عه کجا تازه اومدین که – کاری پیش اومده باید بریم – هرجور که راحتین به رامین سلام برسون بعد از خداحافظی با مهران به طرف رها که معذب کنارم ایستاده بود برگشتم و گفتم:چرا حس میکنم کلافه ای گفتم که چیزی نمیشه – مردیکه با چشماش برام خطو نشون میکشه بریم بعدا به حسابش میرسم. در واقع نمیخواستم چیزی بو ببره اینبار رها دستم رو گرفت به ارمان نگاهی انداختم فکش از دیدن این صحنه منقبض شده بود پوزخندی نثارش کردم و با رها از اون خونه کذایی بیرون اومدیم موندم قضیه اسمان رو براش تعریف کنم یا نه نمیدونم عکس العملش چیه شاید اینجوری نخواد باهام باشه یعنی یه حسی اینو بهم میگه اگه بفهمه قصد ازدواج داشتم باهاش شاید نخواد باهام بمونه بهتره نگم تا موقع اش برسه نشستیم تو ماشین رها توی فکر بود – کجا بریم عشقم؟ با صدام به خودش اومد و گفت: چی – کجا بریم عزیزم اینجا که زهرمون شد – نمیدونم فرقی نداره – میگم اگه مشکلی نداری بریم خونه ی من کمی مکث کرد خواست حرفی بزنه که گفتم: البته میل خودته هر جا دوست داری بریم – خیلی گشنمه اول شام بخوریم بعد بریم خونه ی تو –چشم عزیز دلم دستشو بالا اوردم و بوسیدم جلوی نزدیک ترین رستوران نگاه داشتم پیاده شدیم و داخل رستوران رفتیم –چی میخوری عشقم – نمیدونم هر چی خودت میخوری –میکس سفارش بدم؟ باشه ای گفت و

part28

و روی صندلی نشست موقع شام هیچ کدوم حرفی نزدیم بعد از حساب کردن بیرون اومدیم – رها؟ – جانم –چرا انقدر ساکتی از چیزی ناراحتی – نه خب چی بگم – نمیدونم گفتم شاید از چیزی ناراحتی – نه مشکلی ندارم به سمت خونه حرکت کردم
رها
حس میکنم نوید از چیزی فرار میکنه یا چیزی رو قایم میکنه حس خوبی نسبت به اشنا بودنش با ارمان ندارم جلوی خونه اش نگاه داشت پیاده شدیم اپارتمانی 6 واحدی بود نمای زیبایی داشت – خونه ی خودته؟ – نه اجاره اش کردم خونه ی خودم تو تهرانه میخوام با رامین یه شعبه دیگه هم اینجا بزنیم اهانی گفتم و در رو باز کرد خونه نقلی و قشنگی بود یه اتاق خواب داشت و وسط پذیرایی فرش گردی بود و مبل راحتی ال و تلوزیون هم جلوش و سمت دیگه مبل راحتی دیگه -خونت قشنگه – چشمات قشنگ میبینه من لباسامو عوض کنم میام راحت باش روی سفید رنگش نشستم شالو مانتوم رو در اوردم و کناری گذاشتم از اتاق بیرون اومد یه شلوارک راحتی سفید با تیشرت قرمز پوشیده بود حتی با لباس خونگی هم خواستنی بود بهتره بگم خواستنی تر طرف اشپزخونه رفت کتری رو روشن کرد از یخچال برام میوه اورد –اگه لباس راحتی میخوای از لباسای خودم بهت بدم – پس بده البته اگه توی تنم وایسته خندید و گفت: بخوام برات شلوار بیارم که توش گم میشی باهات ازش بیرون نمیادصبر کن الان میام بعد چند دقیقه با تیشرت و شلوارک بر گشت–بگیر عزیزم ازش گرفتم و سمت اتاق رفتم شلوارک چهارخونه ای قرمز مشکی بود تا ساق پام اومد و تیشرت سبز یشمی اش هم به تنم زار میزد قیافه خنده داری شد از اتاق بیرون رفتم با دیدنم قهقه ای زد و گفت:وایی چقدر با نمک شدی دوباره صدای خنده اش بلند شد-بیا بغلم ببینم

part29

جلو رفتم و روی پایش نشستم دستی به موهایم کشید و گونه ام رو بوسید و از پشت بغلم کرد – خوبه فردا تعطیله ها – هوم اصلا با هم درس میخونیم – حوصله ام سر رفت – اوم میخوای چجوری سرگرمت کنم و شیطون خندید به طرفش برگشتم و به بازویش کوبیدم خندید و دست هاش رو به نشونه تسلیم بالا اورد: خب خب شوخی کردم میخوای فیلم بزارم ببینیم –چه فیلمی – نمیدونم چی دوست داری – عاشقانه – هوم کشتی تایتانیک خوبه؟ و خندید – داری مسخره میکنی خب خوشم نمیاد از این فیلم خارجی های حوصله سربر – اصلا طنز میزارم اول لب تابو بده لب تاب رو از روی عسلی برداشتم و به دستش دادم و کنارش نشستم – تا داره لود میشه میتونی پفیلا درست کنی؟ سری تکون دادم و بلند شدم –تو کابینت کنار گازه چند دقیقه بعد با ظرف پفیلا کنارش نشستم اشاره به سینه اش کرد و گفت سرتو بزار اینجا بغلی خودم به تبعیت سرم رو روی سینه اش گذاشتم و فیلم رو پلی کرد خسته از خوردن پفیلا دست کشیدم توی بغلش جا به جا شدم و کم کم چشمام گرم شد – با حس نوازش موهام چشمام رو باز کردم نوید رو دیدم که با چشمانی خمار نگاهم میکرد هوا تاریک بود کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم: ساعت چنده؟-5 صبحه عزیزم – تو چرا نخوابیدی – از خوشحالیه چطور میشه اخه توی بغلم باشی و عطر تنت بزاره بخوابم. کمی خودم رو جمع و جور کردم اخمی کرد و گفت:منظورم اون نبود یه نیم ساعته بیدارم رفتم اب بخورم صورت نازتو که دیدم دیگه خواب از سرم پرید. خیالم راحت شد که به قصد دیگه ای حرف نزده راحت و اسوده سرم رو روی سینه اش گذاشتم اون هم کمرم رو نوازش کرد- بخواب عشقم بوسه ای به سینه اش زدم و به صدای تپش قلبش گوش کردم تند تند میزد بیشتر به خودش فشردم کم کم چشمام گرم شد. نور افتاب باعث شد قلتی بزنم که از تخت افتادم پایین صدای نوید رو شنیدم که از پذیرایی داد زد: چیشد؟ سر جایم نشستم و سرم رو مالوندم به چهارچوب در تکیه داد و در حالی که میخندید با عشق نگام کرد و گفت:چته عشقم کله صبحی چرا انقدر درگیری از جام بلند شدم و گفتم

پارت30
دیشب چجوری رو تخت یه نفره جا شدیم اخه – به خودم چسبوندمت جا شدیم قدمی به جلو برداشت و پیشونیم رو بوسید –صبحونه حاضره نفسم بعد موهام رو بهم ریخت و گفت: قربون قیافه ی خوابالوت بشم من – خدانکنه –برو صورتت رو بشور بیا- چشم عشقم – بی بلا سمت توالت رفتم و صورتم رو شستم وقتی بیرون اومدم حوله ای به سمتم گرفت تشکری کردم روی یکی از صندلی های میز ناهار خوری کوچکش نشستم همه چی اماده کرده بود از تخم عسلی تا نون تست کره و پنیر خامه عسل شیر و چای نون سنگک هم گرفته بود – کی بیدار شدی این همه کار انجام دادی – دیگه دیگه توی سکوت صبحانه خوردیم میز رو با هم جمع کردیم و ظرف های صبحانه رو شستم روی مبل که نشستیم گفتم: خب حالا چیکار کنیم؟ -درس بخونیم؟ – کتابام نیست که – با جزوه های من بخونیم – کامله؟ -نه چون دنبال تو اومدم ندارم – پس بزار به انا بگم عکس بگیره بفرسته
گوشیم رو برداشتم و بهش زنگ زدم – کجایی تو دختر از دیشب خبری ازت نیست – حالا بعدا بهت میگم داستان داره عکس جزوها ریاضی رو میدی –باشه الان میفرستم – مرسی فلا – فلا – خب اینم حل شد. اشاره کرد که به سمتش برم بغلم کرد و گونه ام رو بوسید و گفت:نمیدونم بری چجوری تنهایی رو تحمل کنم زود عادت کردم بهت کاش بازم بیای بمونی – خب منم دوست دارم بیام ولی نمیشه – چرا نشه؟ چیزی نگفتم – رها؟ – جانم؟ -بهم اعتماد نداری؟ سکوت کردم چی میگفتم – از من به تو اسیبی نمیرسه قول میدم –خب سعی میکنم بعضی اوقات بیام خندید و بینیم رو کشید که صدای گوشیم بلند شد برش داشتم عکس هایی که انا فرستاده بود رو باز کردم و گفتم: برو کتاب هات رو بیار اینا رو اول باید بنویسیم بعد شروع کنیم به خوندن سریع باش که وقت کمه – چشم نفسم از جاش بلند شد و بعد چند دقیقه

پارت31
برگشت کتاب ها رو ازش گرفتم و گفتم:من برات مینویسم –چی از این بهتر نوشتنم 10 دقیقه ای طول کشید توی این مدت نوید میوه اورد و شروع کرد پوست کندن شروع کردیم به خوندن جاهایی که بلد نبودم رو بهم یاد داد – تو که گوش نکردی استاد چی یگه چجوری همشو بلدی؟ – یکی از بچه ها توضیح داد با اینکه خودشم نصفه نیمه بلد بود ولی خب متوجه شدم – ببینم نمرم چند میشه – خنگول هم باشی خواستنی تری و با مداد نوکی اروم به پیشونیم زد داشتم تمرینی رو که داده بود حل میکردم که تیکه ای از موهام جلو اومد قبل اینکه بزنمش کنار پیش دستی کرد و به پشت گوشم انداخت و شقیقه ام رو بوسید لبخندی نثارش کردم که دوباره خم شد و جایی کنار لبم رو بوسید – استاد اجازه؟ میشه حواسمو پرت نکنی – نوچ نمیشه – چرا – چون دلم بغل میخواد با خنده بهش که به مبل لم داده بود نگاه کردم که به سینه اش اشاره کرد از خدا خواسته طرفش خم شدم و سرم رو روی سینه اش گذاشتم و عطرش رو به ریه هام کشیدم بوسه ای به موهام زد و گفت: ناهار نداریم میخوام دست پخت تو رو بخورم –زیاد بهم امیدوار نباش چیز زیادی بلد نیستم –وسایل پیتزا هست با هم درست کنیم؟ – باشه این تمرین اخری رو حل کن من وسایل رو بیارم بعد 10 دقیقه اخرین تمرین رو هم حل کردم و به طرف اشپز خونه رفتم – انگار دیگه کلا بلدی فلفل دلمه رو برداشتم و شروع کردم به خورد کردن و گفتم: اره استادم که تو باشی مگه میشه یاد نگیرم نمکین خندید و پشت سرم ایستاد و گفت: با هم خورد کنیم مواظب باش دستامونو نبریم بعد چند دقیقه موهام رو کنار زد و گونه ام رو بوسید بعد اتمام کارمون پیتزاها رو توی فر گذاشتیم

پارت32
پیش دستی میوه هایی که پوست کنده بود رو به طرفم گرفت و گفت: بخور دیگه هیچی نخوردی تکه سیبی به دهان گذاشتم و گفتم:یکم از خودت بگو برام – از چی بگم؟ – نمیدونم خاطره ی بچگی یا هر چی –از شیرین کاری های بچگی هام بخوام بگم که تموم نمیشه یه سری ابجیم رو ترسوندم بیچاره تا نیم ساعت نفسش بالا نمیومد خیلی کوچیک بود اخه متعجب گفتم:چرا؟ – اون موقع 8 سالم بود ابجیم نگین 5 ملحفه سفید تو تاریکی کشیدم رو سرم نصفه شب بود هیچ برقی هم روشن نبود منو با اون شکل که دید جیغ زد بماند که بابام کلی دعوام کرد مامانمم یکم کتکم زد خندیدم و گفتم: چطور دلت اومد اخه بیچاره ابجیت – یه بارم صندلی رو از زیر مامان بزرگم کشیدم وای قیافه اش دیدنی بود هنوز که یادش میوفتم کلی میخندم کلی هم با عصاش دنبالم کرد – پس حسابی شیطون بودی – اره بیشتر ابجیم رو ذله کردم تا بقیه برعکس من اون اروم بود خب تو از بچگیت بگو – برگشتنی از مدرسه ابتدایی بودم فکر کنم دوم یا سوم با انا زنگ خونه ها رو میزدیم و الفرار حتی یه بار زنگ خونه همسایمون رو زدم منو دید کلی گله شکایت به مامانم کرد – بچگی بهترین دورانه چون دقدقه هیچی رو نداری بلند شد تا به پیتزا نگاهی بندازه خاموشش کرد و گفت: حاضر شد بیا تا داغه بخوریم ناهار رو با شوخی و خنده خوردیم بعد جمع کردن ریخت و پاش ها عزم رفتن کردم – کاش حداقل تا 5یا 6 میموندی –نه دیگه برم تا خوابگاه هم زود برسم گیر میدن – جدی نمیدونم بری چجوری بمونم اخه همیشه خونه تنها بودم جدا از تنهایی یه روز کامل با عشقم گذروندم خب سخته – خب دیگه کش نده برای منم سخته ولی مجبوریم در حالی سمت اتاق برای تعویض لباس میرفتم گفتم: سعی میکنم برای

پارت33
درس خوندن بیام پیشت لبخند کمرنگی روی لبش نشست درب اتاق رو بستم لباس هام رو عوض کردم کیفم رو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم مظلوم نگاهم میکرد –نوید اینجوری نکن دیگه – باشه گونه ام رو بوسید و گفت:خب دیگه برو دیرت نشه – فعلا عشقم – رسیدی زنگ بزن فلا عزیزم تاکسی گرفتم و سمت خوابگاه حرکت کردم توی مسیر به این یک روزی که با نوید گذروندم فکر کردم لبخندی از سر رضایت بر لب هایم نشست حس خوبی بهم تزریق میشه وقتی بهش فکر میکنم “شاید بهشت همین حوالی باشد مگر عطر تنت چیزی از بهشت کم دارد؟”
ارمان
از فکر کردن بهش هم دیونه میشم رها و نوید مگه میشه چطوری اخه؟ اصلا چرا حالا که عاشق رهام این نوید مثل قاشق نشسته باید بپره وسط نمیزارم بعد قرنی از یه نفر خوشم اومده دنیا رو بهم میریزم تا بدستش بیارم داغ رها رو به دلش میزارم من رها رو مال خودم میکنم حالا به هر قیمتی که شده باید خوب فکر کنم باید جوری بهش ضربه بزنم که فقط یه حرکت براش کافی باشه بهتره یه مدت خودمو بیخیال نشون بدم تا حتی از گوشه ی ذهنشم یادی ازم نکنه یکی از دوستام رو میفرستم پیششون باید اتویی ازشون گیر بیارم و به موقع اش بکوبم به سرش پسره ی گاو ازش متنفرم هر کسی که دور رها باشه ازش بدم میاد
رها
وای انا یه دیقه صبر کن بخدا فرار نمیکنم – زود باش مردم از فوضولی فقط ریز به ریز و بدون سانسور و ریز خندید – خاک تو سر منحرفت چیزی بینمون اتفاق نیوفتاد که – کل شب با یه پسر بودیا خوشم اومد حدشو نگه داشته کل ماجرا رو تا دقیقه ی اخر که از خونه اش اومدم بیرون براش تعریف کردم – وای انا اصلا با لباس خونگی یه چیز دیگه اس لامصب – پس حسابی بوس بغل بازی کردین هعی خدا دلم برای محسنم تنگ شد –خب بابا فاز نگیر برو تصویری باهاش حرف بزن منم برم خوابگاه – بشین دیگه کجا میخوای بری هی خوابگاه خوابگاه میکنی

پارت34
خنگ خدا منم تنهایی دلم میپوسه بخدا بمون اینجا – از این به بعد بخوامم نمیتونم برم خوابگاه – چرا؟ – از یه طرف نوید از یه طرفم تو – بده مگه تو شهر غریب اشنا داری بغلش کردم و گفتم: وای انا مرسی ابجی جونم تو خیلی وقته درجه ات از دوست به خواهر ارتقا یافته – شام میمونی دیگه؟ – اره – ساندویچ درست کنیم؟- ساندویچ چی – همبر اماده و خندید – باشه گوشیم زنگ خورد جواب دادم:جانم – جونت بی بلا عشق نوید چیکار میکنه – هیچی اومدم پیش انا – ای نامرد چیمیشد میموندی پیش من – نمیشه 24 ساعته پیشت باشم دلت برام تنگ نمیشه اونوقت – چرت نگو عشقم راستی نمره ات چند شد؟ -19 یه غلط داشتم فقط – خوبه به خودم امیدوار شدم رها؟ – دلم برات خیلی تنگه لامصب بیام دنبالت؟ -بعد شام بیا یه دور کوچولو همین اطراف میزنیم –مرسی عشقم برو به کارت برس زیادم خوشگل نکنی ها نمیخوام کسی به عشقم نگاه کنه خندیدم و گفتم:چشم اصلا عین زنای قدیم یه پارچه میندازم جلو صورتم فقط چشام معلوم باشه – نه چشات بدتر جذب میکنه ذغال بکش و خندید – ای بد جنس برو منم برم کمک انا – باشه نفسم فعلا –فعلا – اوووو نگاه کن چه دل میده قلوه میگیره انگار نه انگار همین چند وقت پیش میگفت نه من خوشم نمیاد از دوستی و این حرفا – کی من؟ – نه عمم – خب نظرم عوض شد و گوشه چشمی براش نازک کردم – خب حالا زود باش غذا رو حاضر کنیم که الان اقاتون تشریف میارن با شنیدن کلمه ی اقاتون کلی ذوق کردم کم مونده بود پس بیوفتم – ببند نیشتو زود باش – سهم اقامونم درست میکنما چپ چپ نگاهم کرد و گفت: مگه نگفتم یکم خودتو بگیر براش

پارت 35

  • کی گفتی؟ – عاشق شدی الزایمر هم گرفتی دیگه رد دادی خواهرم – نوید از اونجور پسرا نیست –کار از محکم کاری عیب نمیکنه بحث رو کش ندادم و مشغول کارم شدم بعد اماده شدن کمی خوردم و کنار کشیدم – بخور دیگه –نمیتونم قبل شام میوه اینام خورده بودم – بگو میخوام با نوید بخورم – خب خودم اماده کردم براش دوست دارم بدم بهش – خب بابا جمعش کن ببر – نمیگفتی هم میخواستم همین کار رو کنم – لوس براش شکلک در اوردم و به گوشیم نگاهی کردم که زنگ زد – جانم – بیا پایین عشقم – الان میام مانتوم رو پوشیدم و شالم رو روی سرم انداختم ساندویچ ها رو برداشتم و رو به انا گفتم: زود میام سری تکون داد و از خونه اش بیرون اومدم ماشینش رو دیدم و خودش هم تکیه به ماشین داده بود سرش تو گوشی اش بود با دیدنم لبخندی زد و گفت: حال عشقم چطوره؟ – خوبم ساندویچ رو به طرفش گرفتم و گفتم: خودم درست کردم برات – پس خوردن داره – زود بخور تا سرد نشده – خودت نخوردی مگه – نه سیر بودم نصفه خوردم اوردم با تو بخورم گونه ام رو بوسید و گفت: الهی فداتشم عشق منی دیگه – بریم این پارکه که نزدیک اینجاست بخوریم باشه ای گفت و ماشینش رو قفل کرد دوشادوش هم حرکت کردیم – دلم برات خیلی تنگ شده بود رها اصلا نمیتونم دور بمونم ازت – منم خیلی به پارک رسیدیم و روی نیمکت نشستیم گفتم: برای منم سخته –الان پیش همیم بعد دانشگاه سخت تر میشه دیدنت – چرا؟ – از یه طرف باید بالا سر کارم باشم از یه طرفم تو محدود میشی تو خونتون – اهان اره راست میگی هوا کم کم داشت سرد میشد تکه ای ساندویچم رو خوردم و به اطراف نگاهی کردم حس کردم شخصی با گوشی اش داره از ما عکس میگیره – نوید – جانم

پارت36
-اونجا رو نگاه کن با دهان پر جواب داد:کجا رو با چشمام اشاره به شخص کردم سری تکان داد و گفت: خب؟چیه مگه؟ -یارو داره عکس میگیره نمیبینی مگه – ازکجا معلوم داره عکس میگیرهشاید داره از خودش میگیره –نوید تو که خنگ نبودی گوشیش فلش داد خودم دیدم داره از ما میگیره تابلو نکن – ینی کیه – من از کجا بدونم یکم فکر کن ببین کسی به ذهنت میاد؟ – به یه نفر شک دارم – کی؟ – ارمان –ارمان؟؟؟؟ برای چی باید اینکارو کنه – خب حتما به کارش میاد بیخیالش عادی جلوه کن غذامونو بخوریم اهمیت نده سری به نشانه تفهیم تکون دادم بعد خوردن ساندویچمون از جامون بلند شدیم – بریم دور دور؟ سری تکان دادم و گفتم: بریم. نوید توی فکر بود اما نمیدونم چرا.
نوید
پس ارمان هنوز پیگیره اره خب حالا که فهمیده با همیم چرا اصلا بیخیال بشه امیدوارم از قضیه ی اسمان چیزی به رها نگه نمیخوام بیخودی فکرش درگیر بشه با صداش به خودم اومدم: جونم –حواست کجاست قفل ماشینو بزن دیگه دکمه اش رو فشردم و هر دو داخل ماشین نشستیم کمی همون اطراف دور زدیم و در نهایت جلوی خونه دوستش نگاه داشتم –رها؟ – جانم –خیلی دوستت دارم هیچ وقت به دوست داشتنم شک نکن – چرا شک کنم؟ -هیچی برو دیگه دیروقته خم شد و گونه ام رو بوسید –شبت بخیر عشقم گوشه لبش رو بوسیدم انگار خجالت کشید – برو خوشگلم با همون گونه ی سرخ شده اش پیاده شد و زنگ خونه رو فشرد بعد اینکه داخل رفت پا روی پدال گذاشتم اگه بخواد همه چی رو به رها بگه اونوقت چیکار کنم کاش میتونستم خودم بهش بگم از خودم بشنوه بهتره با کلافگی به خونه رسیدم لباس عوض کرده و روی تخت ولو شدم باید یه چاره ای پیدا کنم اما چی نمیدونم.. با صدای الارم گوشیم بیدار شدم صورتم رو شستم و صبحانه مختصری خوردم و حاضر شدم

پارت37
سوئیچ رو برداشتم و از خونه زدم بیرون به دانشگاه که رسیدم رها هنوز نیومده بود امتحانات ترم نزدیکه روی نیمکت نشستم که باربد رو دیدم به طرفم اومد و گفت: سلام بی معرفت خبری ازت نیست. نمیدونم چرا از اول حس خوبی بهش نداشتم انگار دو روعه توی دبیرستان با هم بودیم دانشگاه تهران میرفت تا جایی که میدونستم از جام برخواستم و باهاش دست دادم: این طرفا تا جایی که یادمه دانشگاه تهران میرفتی –انتقالی گرفتم از اونجا خوشم نمیومد نشستیم و گفتم: که اینطور خب چه خبر از بچه ها –خبری ندارم بیشتر به خاطر اینکه اشنایی تو اون دانشگاه نداشتم اومدم اینجا حداقل 2یا3 نفری از بچه های دبیرستان اینجان –ترم اخری درسته؟ – اره راستی چیشد دوباره تصمیم به درس خوندن گرفتی؟ انگار کنایه اسمان رو میزد ادم نموند نفهمیده باشه 4سال خود خوری کردم خسته از توضیح دادن گفتم:دیدم حیفه نخونم پشیمون شدم – اره خب هوشت بالاست واقعا حیف بود نخونی. کلا از این بشر خوشم نمیومد نمیدونم برای چی رها رو دیدم که با اناهیتا وارد دانشگاه شد با چشم دنبال من میگشت که در نهایت منو دید و به طرفم اومد نزدیک که شد گفت: سلام عزیزم صبحت بخیر با خوشرویی جوابش رو دادم: سلام عشقم صبح تو هم بخیر باربد نگاهی به رها انداخت و گفت: معرفی نمیکنی نوید جان رو به رها گفتم: باربد دوست دوران دبیرستانم باربد خیره به رها نگاه میکرد اخمی بین ابروانم جا خوش کرد که گفتم: رها دوست دخترم یا بهتره بگم عشقمم به خودش اومد دستش رو سمت رها دراز کرد و گفت: من باربد میرزایی هستم رها باهاش دست نداد و دستش رو که توی هوا معلق مونده بود رو پس کشید – منم رها رحیمی هستم –از اشناییت خوشحال شدم – منم همینطور به خاطر خودمونی حرف زدنش خوشم نیومد و گفتم: بعدا میبینمت از جام بلند شدم و دست رها رو گرفتم و کشون کشون به دنبال خودم کشیدم – خب بابا اروم چت شده سرم رو به طرفش برگردوندم چهره غضبناکم رو که دید ساکت شد

پارت38
سرد و جدی جواب دادم: چیزی نیست. چیزی نگفت سمت کلاس رفتیم و سرجامون نشستیم هنوز هم عصبی بودم و رها هم متعجب نگاهم میکرد استاد که اومد طی درس نگاهش نکردم کلاس که تموم شد زودتر از من از کلاس خارج شد پوفی کشیدم و دستی به موهام کشیدم که صدای اناهیتا رو شنیدم: اقا نوید چیزی شده؟ سرم رو بالا گرفتم و گفتم: چیزی نیست کارتون رو بگین – پس فردا تولد رهاست – چه خوب که گفتین رها تاریخ تولدش رو بهم نگفته بود سری تکان داد و با گفتن با اجازه ای رفت حالا چجوری از دلش در بیارم اون که تقصیری نداشت از کلاس بیرون رفتم نگاهی به دور تا دور محوطه انداختم گوشه ای از حیاط روی زمین تنها نشسته بود به طرفش رفتم سرش رو بالا اورد و مجدد ازم رو گرفت –رها؟ -برو نوید –چرا؟ -نمیدونستم به این زودی ازم سرد میشی مگه چیکار کردم.کنارش نشستم دستاشو گرفتم خواست دستاشو از دستم بیرون بکشه که محکم تر گرفتم –مگه نگفتم هیچ وقت به دوست داشتنم شک نکن –ولی رفتارت چیز دیگه ای میگه پوفی کشیدم و گفتم: عشقم مگه ندیدی چجوری داشت نگاهت میکرد خب منم عصبانی شدم –کیو میگی؟ -باربد دیگه –خب این به من چه ربطی داره مگه از قصد جلب توجه کردم؟ -میدونم عزیزم ولی عصبانی شدم ببخشید دیگه حرفی نزد –رهام بازم جوابم رو نداد نگاهی به اطراف انداختم کسی نبود جایی که نشسته بودیم دید نداشت جلومون درختچه بود بغلش کردم تقلا کرد از بغلم بیرون بیاد محکم تر گرفتمش وقتی دید زورش بهم نمیرسه تسلیم شد و سرش رو روی سینه ام گذاشت –ببخشید نفسم باشه؟بیشتر بهم چسبید محکم تر توی بغلم فشردمش –دیگه باهام اینجوری نکن عصبانی میشی ترسناک میشی دستام رو قاب صورتش کردم و گفتم:چشم دیگه تکرار نمیشه نگاهی به لب های خوش فرمش کردم که از پشت پیش خوان گفته شد: سریعا برین سر کلاس هاتون کنار لبش رو بوسیدم و گفتم: بریم دیگه اول برو صورتت رو بشور بعد بیا سمت توالت رفت منم سمت کلاس رفتم جلوی کلاس اناهیتا رو دیدم صداش زدم: خانم نظری به طرفم برگشت که گفتم:میخوام برای

پارت 39
رها یه جشن تولد خودمونی بگیرم جام کوچیکه جای دیگه هم نمیشه بگیرم یه لیست از دوستای رها بگیر و دعوتشون کن و تعدادشونو بهم بگو منم چند نفری از دوستام رو میگم که بیان –باشه خبر میدم –به خودشم که چیزی نمیگین دیگه؟_ نه خیالتون راحت –میگم چه زمانی بیارینش خونم شاید هم اصلا خودم رفتم دنبالش هماهنگ میکنم باشه ای گفت و سمت کلاس رفت شاید بتونم اینجوری از دلش در بیارم حالا براش چی بخرم؟ بعد دانشگاه باید برم بچرخم تا یه چیزی پیدا کنم رها اومد و نشست نگاهی بهم کرد چشمکی حواله اش کردم لبخندی زد و به استاد گوش سپرد بعد تموم شدن کلاس سمتش خم شدم و گفتم:عشقم من یه کاری دارم امروز نمیتونم برسونمت –نه من با انا میرم خونشون توی کلاس کسی نبود همه رفته بودن داشت وسایش رو جمع میکرد – راستی مگه نمیخواستی بری سر کار؟ – اره پاک یادم رفته بود کاغذ خودکاری برداشتم و ادرس بوتیک رو براش نوشتم – سر راهت به اینجا هم یه سری بزن بگو من فرستادمت اوکی میکنن خودشون – باشه مرسی – خواهش رها؟ -جانم؟ -هنوز ازم دلخوری –نه – چرا هستی ببخش دیگه بخدا منظوری نداشتم فقط نخواستم باهات حرف بزنم الکی حرصمو سرت خالی کنم –باشه دیگه گفتم که که ناراحت نیستم ازت پیشونیش رو بوسیدم و گفتم:خب دیگه برو –پس فعلا –فعلا عزیزم وسایلم رو برداشتم و از کلاس بیرون زدم از دانشگاه بیرون اومدم و سریع سوار ماشینم شدم و یک ساعتی بود که داشتم دور خودم میچرخیدم تا یه چیزی براش پیدا کنم جلوی یه ساعت فروشی نگاه داشتم از مدل هاش اصلا خوشم نیومد کمی همون اطراف چرخیدم تصمیم گرفتم براش طلا بخرم اول و اخر که رها مال خودمه پس ارزشش رو داره یه گردنبند ظریف با یه پلاک که بیضی شکل بود روش رها به لاتین نوشته شده بود و پشتش هم حرف ن داشت انتخاب کردم و حسابش کردم از مغازه بیرون اومدم نگاهی به طلا فروشی های دیگه انداختم یه انگشتر تک نگین سفید چشمم رو گرفت خریدمش تا به موقع اش بهش بدم توی گوشیم رو نگاه کردم یکی از عکساش رو که خیلی

پارت40
دوست داشتم رو انتخاب کردم شال ابی اسمونی داشت با مانتوی سفید نشسته بود داخل شیرینی فروشی رفتم و گفتم:کیک تصویری میخوام سفارش میگیرین؟ -بله عکس بدید تا پس فردا اماده میشه –خوبه براتون میفرستم در ضمن کیک بزرگ باشه تقریبا برای 30 یا 35 نفر عکس رو براش فرستادم و گفتم: پاک میکنین دیگه بعد اتمام کار –بله خیالتون راحت باشه –پس فردا ساعت 4 میام میبرم کارتم رو به طرفش گرفتم –بیانه بکشین اخرش تصفیه میکنم بعد کشیدن کارت به طرف ماشین رفتم و سمت خونه حرکت کردم بادکنک و تزیین بمونه برای فردا خیلی خسته شدم….
رها
رفتم به ادرسی که نوید داده بود رو به کسی که پشت میز بود گفتم:سلام اقا من رحیمی هستم از طرف اقای صادقی اومدم –سلام بله در جریان هستم صاحب کار امروز نیومده ولی به من سپرده که بگم میتونین از فردا شروع به کار کنین –پس از فردا میتونم بیام دیگه؟ – بله فقط اگه مقدار دستمزد رو میخواین بدونین فردا با خودشون حرف بزنین من اطلاعی ندارم –باشه مشکلی نیست ممنون از مغازه بیرون اومدم به طرف ماشین انا رفتم و سوار شدم –خب چیشد؟ -حله بریم بعد نیم ساعت به خونه انا رسیدیم داخل که رفتیم پوفی کشیدم و مقنعه رو از سرم کندم و روی مبل ولو شدم:وای خسته شدم –اره منم لباسامو عوض کنم بیام شربت درست کنم چیزی نگفتم که رفت. به کار فکر کردم حقوقش هر چقدر هم که باشه راضیم خرج دانشگاهم رو که بده کافیه گوشیم رو برداشتم یه میس کال از نوید داشتم لبخندی بر لبم نشست و شماره اش رو گرفتم کمی بعد جواب داد:جانم عشقم –نویدم – جون دلم –مرسی عزیز دلم کار حل شد –خواهش میکنم البته درسته که راضی نیستم کار کنی و میدونم که قبول نمیکردی من……

پارت بعدی هفته ی بعد

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: دوباره تو
  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: زهرا ک
https://beautyvolve.ir/?p=15791
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.