| Wednesday 28 October 2020 | 08:31
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین سناریو پارت_2

رمان آنلاین سناریو پارت_2

به سمت سرویس ها رفتم و صورتم و آب زدم تنها شانس آوردم لوازم آرایشم ضد آب بود. دوباره به سالن رفتم خبری از اون دوتا نبود،عوضی ‏های ترسو. به سمت کیسه بوکس رفتم و بدون پوشیدن دستکشی شروع کردم به ضربه زدن؛ مشت زدم به قلبم به قلبی که هنوز اون بی خاصیت و دوست داره  دایی!آخ دایی اگه بفهمی پسرت کجاست، مشت زدم به کسایی که تو گوش خانوادم زر مفت میزنن جوری که به خاطراونا نیومدن ازم بپرسن چرا؟ مشت زدم به تمام زندگیم مشت زدم به این دنیا انقدر مشت زدم که دستم سر شد. به طرف اتاق استراحت رفتم

اونجا بودن سپهر با دیدن من با اخماشو تو هم کشید و روشو سمت دیگه‏ ای کرد و با موبایلش سرگرم شد

الان حتما فکر میکنه میرم بهش میگم قهر نکن نانا بازی اشکنک داره

روی تخت دراز کشیدم و سیگاری آتیش زدم و ساعدم چپم رو روی چشمام گذاشتم

سه قدم جلو رفته بودم فقط سه قدم دیگه مونده بود که از این زندگی نکبتی خلاص بشم و به خواستم برسم. نگاه خیرش رو مخم بود ساعدم و از رو چشمام برداشتم و با ابرو های بالا رفته نگاش کردم و گفتم

-ها؟

آتردین:

– تو اون نهانی نیستی که میشناختمش

چه راحت درمورد این ‏ها حرف میزد

-در جوابت باید بگم که به تو ربطی نداره و اینکه تو هیچ وقت منو نشناختی و نمی ‏شناسی، آتردین اونی که توی ذهنت از من ساختی من نیستم!

سه ساعت تموم شده بود، بی‏صاحاب رختکنشون هم مختلط بود قایمکی لباسام و عوض و آرایشم و تمدید کردم  تمام مدتی که مشغول بئدم آتردین لباساش و عوض و منو نگاه میکرد

بی توجه به نگاهش وسایلم و جمع کردم و با بستن در کمدم بیرون رفتم و به رز گفتم

-فردا ساعت هشت مسابقه و بزار از این به بعد روزای زوج میام

بدون اینکه منتظر جوابش باشم سوار ماشین شدم، با سرعت بین ماشینا لایی میکشیدم تا فقط برسم خونه. ماشین و پارک کردم و رفتم بالا کسی توی خونه نبود بیخیال رفتم تو اتاقم که برگه‏ای صورتی روی تختم بود

(سلام آجی رسیدی خونه بهم زنگ بزن عشقت مهان بوس بای)

اول رفتم حموم یه دوش گرفتم با ربدوشامبرم رو تخت دراز کشیدم و بعد به مهان زنگ زدم طبق معمول یه بوق نخورده  برداشت

مهان:

-سلام آجی خوبی؟

-سلام عزیزم ممنونم تو خوبی؟

مهان:

-آره خوبم آجی دایی میگه پاشو بیا اینجا

-نه مهان اصلا حسش نیست می‏خوام استراحت کنم دو شب می‏شه نخوابیدم

مهان:

-آجی دایی میگه نهان اگه نیومدی با خودم طرفی

تو این چند سال یاد گرفته بودم که دایی الکی تهدید نمیکنه

-اوف باشه نیم ساعت دیگه میام

مهان-باشه جیگر می‏بینمت قربونم بری بابای

خندیدم و گوشی و پرت کردم رو تخت

بلند شدم و موهامو با سشوار خشک کردم، خط چشم کلفت و رژ بی‏رنگ هم زدم یه شلوار قد هشتاد پالازو و شال صدری به همراه مانتو بلند جلوباز تا زانو و کتونی سفید پوشیدم، با برداشتن موبایل و سوییچ به سمت پارکینک راه اوفتادم

حدود بیست مین بعد به ویلا بزرگ دایی رسیدم. برای نگهبان بوقی زدم که در و باز کرد ماشینو ته باغ پارک کردم، با قدم های محکم به سمت ویلا راه افتادم دایی و زندایی آتنا پیشوازم اومدن، دایی منو به پذیرایی هدایت کرد سپهر، مامان، بهزاد و مهان رو مبل های شیک زیتونی نشسته بودن سلام بلندی کردم، مهان پرید بغلم و گونم رو بوسید، شاکی گفت

مهان:

-چرا وقتی داشتی میرفتی با من خداحافظی نکردی؟

گونشو بوسیدم و گفتم

-ببخشیدا خوشگل خانم شما که حمام تشریف داشتید؟

مهان:

-نخیرم تو باید می‏ومدی از من خداحافظی کنی

-دفعه بعد تکرار نمی‏شه خوب شد؟

مهان:

-اوهوم بهتره

خندیدم و دستم و دور کمرش حلقه کردم و روی مبل نشستیم، از نظر بقیه مهان لوس و ننر بود اما در اصل اون فقط با من انقدر صمیمی و وابسته بود

زندایی وسایل پذیرایی رو روی میز کناریم گذاشت

– ممنون زندایی تو زحمت انداختمت

زندایی:

– تو دخترمی این حرف و نزنیا ناراحت میشم

لبخندی به مهربونیش زدم با اینکه مثل بقیه از ماجرا باخبر بود انقدر برام احترام قائل بود و به حرفی که دایی زد اطمینان داشت«یه روزی از این رفتاراتون با نهان پشیمون میشید»

سپهر:

-مهان چرا اینقدر به این می‏چسبی؟

الان شدم “این”. مهان نگاه تند و تیزی حوالش کرد و با خشم گفت

مهان:

-برای اینکه خواهرمه مثل تو بی عاطفه نیستم که تا خواهرم منو ببینِ فرار کنه

سپهر:

-والا تو باید از این فرار کنی نه این از تو

مهان:

-فضول تشریف داری که سرتو مثل خوروس کشیدی تو زندگیه من؟

بهزاد به مهان تشر زد اما مهان از رو نرفت و گفت

مهان:

-خوب چی گفتم دوس دارم خواهرم و بغل کنم جرم نکردم که به برادرزادت بگو فضولی نکنه

بهزاد زیر لب غرید

بهزاد:

-مهان همین الان از سپهرجان عذرخواهی کن

مهان با تخسی ابرو بالا انداختو خودشو بیشتر تو بغلم جا کرد

مهان:

-نمیخوام

سپهر پوزخندی زد و گفت

سپهر:

-نمیخواد عمو جان اخلاق اینم روی مهان تاثیر گذاشته هی بهتون میگم مهان و با این نزارید بگرده همینه دیگه

خنده بلندی سر دادم و گفتم

-از کی تاحالا مشاور خانواده پسرعمو نکنه شغلت و عوض کردی؟

سپهر:

-ما که مثل شما نیستیم دختر عمو؟

-اون که اصلا من کجا تو کجا جیگرگوشه فامیل

سپهر:

-نکنه حسودی می‏کنی؟

ابرومو بالا انداختم و گفتم

-به کی به تو؟

سپهر:

-آره چرا که نه؟

-تو چی داری که بخوام به تو حسودیم بشه من چیزایی دارم که حتی تو خوابت هم نمی‏تونی داشته باشیشون پسرعمو

خیلی خوب منظورم رو گرفت اما باز انکارکرد و دستشو زیر چونش گذاشت و حالت فکر گرفت

سپهر:

-اوم بزار فکر کنم؟حتما بَچ…

بهزاد:

-سپهر با این دهن به دهن نزار بسه عموجون

پوزخندی زدم که مهان زیر لب گفت

مهان:

-پسره گاومیش حالا خوبه خودش همچین پخی نیس داره همینجوری نطق میکنه، توروخدا نگاه چه جان جانیم راه انداختن هر کی تورو نشناسه من تو یکی و میشناسم کره خر

خندم گرفته بود همچین کلمات و با حرص و خشم ادا میکرد انگار سپهر قاتلی چیزیه که البته نمیشه منکرش شد

مهان رو به خودم فشردم و دم گوشش گفتم

-حرص نخور جیگرم دلت میاد خواهرزاده هامو گشنه بزاریشون؟

مهان جیغی از روی حرص کشید که باعث خندم شد مهان خیره به چشمام نگاه کد و یکهو گفت

مهان:

-مامان این به کی رفته که چشماش آبیه؟ قبول نیست سر این جرزنی کردین

مامان اخمی کرد و زیر لب بی حیایی نثارش کرد. دایی هم برای عوض کردن بحث رو به من گفت

دایی:

– چیکار میکنی دایی جون کارو بار خوبه؟

-همه چی خوب پیش میره این چند وقته هم سرم خیلی شلوغ شده

سپهر:

-آره درخواست پسرا بیشتر شده

دایی:

-سپهر بیشتر از کپنت حرف نزن

بهزاد یکهو قاط زد و گفت

بهزاد:

-نیما چرا اینقدر طرفداری اینو میکنی؟ مگه نمی‏بینی چیکارا نکرده؟ من اینو اینجوری تربیت کردم؟ چرا نمیری دستشو بگیری بندازی تو زندون تا مجلس سنگسارشو برگذار کنم؟ اگه دست خودم بود از خونم پرتش می‏کردم بیرون فقط به احترام حرف توئه که تا الان کاری نکردم

دایی دستاشو مشت و با حرص به سپهر نگاه کرد زندایی هم سعی در اروم کردنش داشت

-که اینطور من از اون خونه میرم همونجور که شما میخواید آقای به اصطلاح پدر

بابا! کلمه ای که نه سال حقِ گفتنش و ندارم

-زندایی دایی من خیلی عذر میخوام که اوغاتتون و تلخ کردم  بابت پذیرایی هم ممنونم

زندایی بغلم کرد و گفت

زندایی:

-عزیزم تو که هیچی نخوردی؟ بازم پیش ما بیا

-ممنونم من دیگه رفع زحمت کنم

مهان:

-آی وایسا بزار منم بیام

وبدون اینکه منتظر جواب من باشه پرید تو اتاق تا لباسشو بپوشه

با دایی تا حیاط رفتیم

-دایی جان لطفا خودتونو حرص ندید من نه ساله که دارم همه اینا رو تحمل میکنم برام عادی شده

دایی:

-یعنی داری میگی دست رو دست بزارم تا هرچی خواستن بهت بگن؟

-دایی من ناراحت نمیشم بیخیال یه روزی خودشون متوجه همه چیز میشن

دایی- بیا تمومش کن دختر داری خودتو به باد میدی

تنها کسی که منو درک میکرد بغلش کردم و گفتم

-دایی کی منو میبینه اصلا واسه کی مهمم

پیشونیم و بوسید و گفت

دایی-من مهان ماهان حتی آتردین

با این حرف دایی ناخوداگاه قه قهم بالا رفت

-بیخیال دایی ماهان و که فاکتور بگیریم  اگه من برای آتردین مهم بودم اون شب تو اون وضعیت نه منو تنها میزاشت نه…

با اومدن مهان دیگه ادامه ندادم مهان هم با دایی خداحافظی کرد و سوار ماشین سیگارم و برداشتم و روشن کردم مهان فندکمو گرفت و رو قسمت حکاکیش دست کشید و گفت

مهان:

-خواهری تو که انقدر آتردین و دوست داری چرا اینکارا رو میکنی؟ چرا برای بدست آوردنش نمیجنگی؟

خنده ای کردم و گفتم

-ببین چی شده که توی فسقلی داری منو نصیحت میکنی! بیخیال بابا به قول خودت دنیا دو روزه اون دو روزشم روز به روزه کِیف‏شو ببر کجا بریم به نظرت؟

مهان دست به سینه نشست و گفت

مهان:

-هیچ فکر کردی که توی عوض کردن بحث اصلا مهارت نداری؟ منو دور نزنا تو الان اونجایی که داری درس میخونی من قبلنا استاد بودم

ابروهام پرید بالا روبهش گفتم

-نبابا؟پیشرفت کردی اینارو از کجا بلدی وروجک؟

مهان:

-بابا من هیفده سالمه یه سالم جهشی خوندم عقلم خوب کار میکنه ولی شما چرا میخواید منو بچه جلوه بدید نمیدونم؟ ایش

وقتش بود هم خودم خسته شده بودم هم میخواستم مهان پیشم باشه

-میخوای بریم یه دوری بزنیم بعد همه چی و برات تعریف منم؟

مهان:

– راست میگی؟

-اره ولی به شرطی که بعدش همه این حرفارو فراموش کنی اوکی؟

مهان:

-باشه باشه من غلط بکنم چیزی یادم بمونه

قهقه ای به دُز فضولیش زدم

ماشینو بردم تو پارکینگ و به سمت آسانسور رفتم. با دو خودش رو بهم رسوند و گفت

مهان:

-ایسگامو گرفتی؟

-نه

مهان:

-پس چرا اومدیم خونه؟

-الان میفهمی

سوار آسانسور شدیم مهان همینجوری با اخم به کف اسانسور نگاه میکرد، در و باز کردم

-تو همینجا بمون الان میام اخمو خانوم

به سمت اتاقم رفتم و لباسام رو با شلوار جین، تیشرت و کت چرم مشکی عوض کردم. سوئیچ موتور و دوتا کلاه کاسکت هامو برداشتم و رفتم پایین

مهان با تعجب منو نگاه میکرد

-هان؟چته؟

مهان:

-چرا اینجوری لباس پوشیدی؟ اوناچیه تو دستت؟

-بیا بریم این همه حرف نزن بچه

دوباره به سمت پارکینگ رفتیم

-به مامان زنگ بزن بگو تورو میبرم خونه مهسا اگه اومدن خونه نگران نشن

مهان باشه ای گفت و مشغول شد. به سمت موتور رفتم و سوار شدم و کلاه و رو سرم گذاشتم

مهان که تلفنش تموم شده بود گفت

مهان:

-نگو که این مال توئه؟

-آره مگه چیه؟

مهان:

-مگه دختر نیستی پس چطوری موتور سواری میکنی؟

-خب من فرق دارم بپر بالا بریم

مهان اومد و سوار شد و کلاه و رو سرش گذاشت

مهان:

-باور میکنی تا همین الان فکر میکردم واسه پسر شهین خانمِ؟

خنده ای کردم و به سمت پرتگاه راه اوفتام با سرعت بین ماشینا لایی میکشیدم و مهان هم با خوشحالی دستاشو باز کرد و جیغ کشید هرکی مارو می‌دید سری از تاسف تکون میداد شاید فکر میکردن دوست پسر دوست دختریم. وقتی که رسیدیم مهان پرید و در حالی که بپر بپر می‌کرد با جیغ گفت

مهان:

-وای خدا خیلی خوش گذشت وایی اینجارو ببین چه خوشگله دختر خیلی باحال میرونی

لبخندی زدم و گفتم

-نمی‌خوای زندگی خواهرت و بشنوی؟

مهان:

-چرا چرا

اومد و به موتور تکیه داد، چند قدم جلوتر رفتم تا به لبه دره رسیدم سیگارمو در آوردم و به آتیش کشیدمش. شروع کردم به گفتن گفتم همه چیز و از بچگی تا همین امروز، مهان هم از اول تا اخرش اشک ریخت

-میدونی زندگی یه سناریوئه که به دست تقدیرمون نوشته می‌شه تو این سناریو یه سری افراد هستن که سناریو خودشون مینویسن هرچند ضررش برای اطرافیانشونِ  ولی مهم اینه که خودشون به سودش می‌رسن ماهم مثل عروسک‌های خیمه شب بازی مجبور به اجرای نقش‌هامون هستیم نه حکم خروج رو داریم نه حکم توقف اما من کارگردان اصلی و گیر میارم و مجبور به نوشتن پایان خوش سناریو میکنم

مهان:

-تو .. تو ینی تو…

-آره من دخترم و با هیچ کسی رابطه نداشتم و فقط جزویی از این سناریوئه اما این دفعه با کارگردانی من

***

به سمت اتاقم رفتم سیگاری گوشه لبم گذاشتم شروع به جمع‌آوری وسایلام شدم تمام لباسام، عکسام، لوازم آرایشام، عطرهام، حتی تمام خاطراتم و جمع کردم و با آخرین نگاه به اتاقی که شاهد تمام شادی و غمای این نه سالم بود کردم. دو چمدون بزرگم رو برداشتم و رفتم پایین. مامان و بابا تازه رسیده بودن

 

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: سناریو
  • ژانر: معمایی-جنایی پلیسی-عاشقانه
  • نویسنده: Mersede_wts
  • طراح کاور: Nani
  • 62 روز پيش
  • Mersede_wts
  • 4,374 بازدید
  • 3 نظر
https://beautyvolve.ir/?p=15815
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • mehrsa
    پنج‌شنبه 27 آگوست 2020 | 6:43 ب.ظ

    خیلی عاااالیه💜همینجوری ادامه بده💛💛💛

  • رمان انلاین جرم عاشقی پارت1 – سرزمین رمان آنلاین
    دوشنبه 7 سپتامبر 2020 | 7:30 ق.ظ

    […] ببخشید فامیلتون رو نمیدونم ممنونم بابت خودکار .گرفتم جلوش.اهورا:اهورا راد هستم، اگر میشه اسمم رو صدا […]

  • Mersede_wts
    شنبه 12 سپتامبر 2020 | 4:01 ق.ظ

    مرسی عزیز دلم
    مچکرم از نگاهت که منو همراهی میکنه:)

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.