| Tuesday 29 September 2020 | 08:57
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین تاوان عشق کودکی پارت 3

رمان آنلاین تاوان عشق کودکی پارت 3

غلتی زدم و تققققق…..

با مغز روی زمین افتادم……

دستمو روی سرم گذاشتم……

آخ سرم…..

اشک تو چشمام جمع شد و بغض توی گلوم ترکید و شروع کردم به گریه کردن و با حرص پاهام و دستامو به زمین کوبیدم…..

دلم میخواست از دردش زمین رو گاز بگیرم……

بعد از کلی جیغ و داد وقتی خبری از مامان نشد با عصبانیت با خودم گفتم یعنی چی؟؟….چرا مامان نیومد؟؟…… همیشه وقتی گریه میکردم مامان سریع میومد!!! با تعجب در حالی که گیج و ویج میزدم از روی زمین بلند شدم و به سمت در اتاق رفتم،همینطور که از پله ها پایین میومدم همزمان با خودم غر میزدم:مامان اگه من دیگه باهات حرف زدم….. چرا وقتی اینهمه گریه میکنم جواب نمیدی نکنه دوستم نداری و با بغض ادامه دادم آره دیگه……حتما دوستم نداری….. باحالت قهر دست راستم رو از روی سرم برداشتم و دست به سینه از پله ها پایین اومدم باید دلیل این کارشو ازش میپرسیدم…….با صدای گرفته از روی بغض و ناراحتی مامان رو صدا زدم

_مامان!!!……. مامان جونیی؟؟!!…….

هر چی صدا زدم جوابی نشنیدم……توی پذیرایی که خبری نبود.از کنار آشپزخونه رد شدم و از بیرون نگاه گذری به آشپزخونه انداختم اما اونجا هم نبود با خودم گفتم:حتما رفته تو حیاط…….تقریبا درد سرم جاش رو به فضولی داده بود. با حالت دو به سمت حیاط دویدم اما……با قیافه ای گرفته و ناراحت برگشتم داخل خونه……. به حالت قهر دستام رو بغل کردم و گفتم:ای مامان بد……حتما رفته بیرون منو نبرده که همون لحظه حس تنهایی بدی ترسوندم و دوباره بغض شدیدی توی گلوم رو گرفت و فشار داد……

کف دستام رو روی چشمهام گذاشتم و سرمو به علامت نه به چپ و راست تکون دادمو گفتم:نهههههههههه…… مامان من نمیتونه اینقد بد باشه…….نه با حالت دو به طرف اتاق مامان و بابا رفتم پایین تختشون نشستم و با لب و لوچه‌ی اویزون و چشم هایی گریون زانوهام رو بغل کردمو سرمو روشون گذاشتم.بعد از یک ساعت به خاطر گریه هایی که کرده بودم و جیغ هایی که زده بود گلوم خشک خشک شده بود و صدام در نمیومد.با بی حالی از سر جام بلند شدم و دماغم رو بالا کشیدم و به سمت آشپزخونه رفتم،از کنار اوپن رد شدم و وارد آشپزخونه شدم،جلوی یخچال وایستادم و لیوان صورتیم رو توی آب سرد کن یخچال فرو کردم،لیوان رو پر آب کردم و همزمان که لیوان رو به سمت دهنم میبردم به طرف پشت خودم و قسمت داخل آشپزخونه برگشتم. جیغغغغغغغ……..تقققققق…….. لیوان پر آب از دستم افتاد و بدنم شروع کرد به لرزیدن.مامان…….نهههههه…….. خدایاااااااا…………

دستم رو روی سر و صورتم گذاشتم هیچ صدایی رو نمیتونستم بشنوم همه چیز برام نامفهوم بود و توی سرم فقط صدای وز وز بود.لحظه ای بعد بابا با ترس و عجله به سمت من و مامان دوید،لب های بابا با وحشت تکون میخورد،انگار داشت باهام حرف میزد اما من هیچی از حرفاش نمیفهمیدم.بابا با دست‌هایی که مثل من میلرزید روی زمین زانو زد و سر مامان رو توی بغلش گرفت و تکونش داد و پشت سر هم سیلی های آروم اما تکون دهنده به صورتش زد اما مامان بدنش همون جوری موند و هیچ تکونی نخورد و وضعیتش هیچ تغییری نکرد.

شکیب بابای مه سیما:

از وقتی که بهار بهم زنگ زد و بعد از کلی نفس نفس زدنش فقط تونست بهم بگه که زود بیام خونه،پشت گوشی صدای تقققی اومد و بعد هر چی صداش زدم،صدایی ازش نیومد و جوابی نشنیدم،خیلی نگران شدم و دل تو دلم نبود تا به خونه برسم.با عجله به سمت در دویدم و سریع کلیدهامو از جیبم در آوردمو در رو با شدت باز کردم و به سمت سالن رفتم و با چشم دنبال بهار گشتم که مه سیما رو توی آشپزخونه در حالی که دستش رو روی دهنش گذاشته بود و با چشم هایی از حدقه در اومده جلوش رو نگاه میکرد،دیدم.با عجله به سمتش رفتم و مسیر نگاهش رو دنبال کردم که بهار رو پخش زمین دیدم

خدای من……همینطور که به سمت بهار می رفتم با داد رو به مه سیما جریان رو ازش پرسیدم اما اون انگار که توی این دنیا نباشه فقط نگاهم میکرد و هیچ جواب یا واکنشی نشون نمیداد.کنار بهارم زانو زدم و سرش رو تو بغلم گرفتم……اشک تو چشمام حلقه زد……عشقم…….نفسم……همه دنیام……بهارم…….چشماتو باز کن عزیزم…….به خاطر صدای تقققی که پشت تلفن شنیدم،خیلی نگران شدم و قبل از اینکه بیام خونه،اورژانس خبر کردم که اگر اتفاق بدی افتاده بود اورژانس سریع برسه.همون موقع ها بود که چند نفر با لباس های سفید به سمت من و بهار اومدن و یکی از اون ها من رو کنار زد و شروع به چک کردن وضعیت بهار کرد.نبض و ضربان قلبش رو چک کرد و رو به من با تاسف و ناراحتی سری تکون داد.گنگ بودم……یعنی……ی یعنی…..یعنی بهار من مرده؟؟!!!…… نه……نه نه نه نه…….. نهههه…… این امکان نداره…….با گریه داد زدم خدایا……چرااااا…….بهارم…….

چند ساعت بعد….

حال و حوصله اینکه ماشینم رو بزارم توی پارکینگ نداشتم.واسه همین جلوی در ساختمون پارکش کردم.زانوهام جون نداشت،فقط میخواستم یه جا بشینم و زار بزنم اما به خاطر مهسیما هم که شده باید قوی باشم.اصلا دلم نمیخواست برم خونه،بدون بهارم؟؟؟مگه میشه بدون بهار زندگی کرد؟؟؟اصلا مگه میشه خونه رو بدون بهار تحمل کرد؟؟!!ولی مجبورم!!!مه سیما منتظرمه….اونقدر هول شده بودم بچمو توی خونه تنها گذاشتم.یعنی الان چه حالیه؟؟؟؟به سمت در خونه رفتم،دستام رمق چرخوندن کلید توی قفل رو نداشت،در رو که باز کردم،دسته کلید رو پرت کردم روی جاکفشی،با چشمام دنبال مه سیما گشتم اما توی سالن نبود،حتما توی اتاقشه!!!……به سمت آشپزخونه رفتم که هم خودم یه لیوان آی بخورم،هم یه چیزی هم برای بچم ببرم بخوره……..جلوی آشپزخونه که رسیدم،چشمام از تعجب گرد شد،مه سیما هنوز کف آشپزخونه نشسته بود و خیره به جای خالی بهار مونده بود.انگار فریزش کرده بودن،تو این چند ساعتی که مشغول کارای بیمارستان بهار بودم از جاش جم نخورده بود.من با این قد و هیکل داغون شدم،حالا خدا میدونه چه به سر بچم اومده؟؟؟!!!!به سمتش رفتم و صداش زدم،اصلا نه منو دید،نه صدامو شنید،انگار اصلا اینجا نبود کنارش نشستم و دستی به سرش کشیدم……مه سیما……. بابایی…… حالت خوبه؟؟؟؟……

میخوای با بابا حرف بزنی؟؟؟…..هیچ واکنشی نشون نداد.از یخچال یه لیوان آب آوردم،هر کاریش کردم نخورد……لبش ترک ترک شده بود آخر مجبوری با دو،سه تا قاشق آب یکم دهنش رو خیس کردم تا لبش از این خشکی در بیاد و بلکه یکم حالش بهتر بشه،خودم یکی رو میخواستم که بهم برسه ولی چاره ای نداشتم،به اصطلاح پدرما……بچم مهم تره…….باید اول بچم رو از این شوک در بیارم و بهش رسیدگی کنم……دیگه واقعا نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم و وقتیم مه سیما رو تو این حال دیدم بدتر شدم

بچم حتی سرشو برنگردوند به طرف من،موهاش رو نوازش کردم و بغلش کردم،بردمش به طرف اتاق خوابش،روی تخت گذاشتمش،لباساش رو عوض کردم و خوابوندمش و پتو رو کشیدم روش،خودمم کنارش خوابیدم،هیچ حرفی نمیزد و هیچ واکنشی نشون نمیداد،امشب اصلا نمیتونستم تنهاش بزارم……..تره ای از موهاش رو پشت گوشش فرستادم و سرش رو دست کشیدم تا خوابش ببره…….تو خواب هزیون میگفت و همش بهار رو صدا میزد،خیلی نگرانش بودم،نصفه شب هر دفعه بیدار میشدم ببینم اتفاقی براش نیفتاده باشه یا اگر تو خواب کابوس میبینه آرومش کنم…….خدایا من چکار کنم این بچه خیلی به بهار وابستست،بدون اون پوچ میشه،خدایا خودت کمکم کن……..

مه سیما:

از خواب بلند شدم،دمپایی روفرشی خرگوشیم رو که پای تخت بود رو پوشیدم و پتوم رو جمع و تختم رو مرتب کردم.با خوشحالی به سمت دستشویی رفتم،دست و صورتمو شستم……از دستشویی بیرون اومدم……حالم خوب بود ولی نمیدونم چرا یه بغض کوچیکی گلوم رو گرفته بود،نمیدونستم از چیه…….بیخیال و بالب های جمع شده،به فکرهام شونه ای بالا انداختم و مشغول عوض کردن لباس هام شدم،پیراهن زرد خال خالیم رو پوشیدن و موهام رو با کش زرد و مشکیم،دم اسبی بستم و از اتاق بیرون رفتم……وایییی یعنی امروز مامان چی درست کرده؟؟؟؟باحالت پرش و بازیگوشی،دستم رو به نرده ها گرفتم و پله هارو یکی یکی پایین رفتم….

 

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: تاوان عشق کودکی
  • ژانر: خون آشام_هیجانی_عاشقانه_صحنه دار
  • نویسنده: سحر
https://beautyvolve.ir/?p=15818
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • donya81 : وایییی عالی بووووووووود👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻...
  • K84as : عااااااااای بود❤️❤️❤️❤️...
  • sahar72 : واییییییی عالی بود زود زود پارت ها رو بزار ممنونم 🧡🧡🧡💛💛💛❤❤❤...
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.