| Thursday 22 October 2020 | 06:57
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان انلاین پرنسس دروغگو پارت ۳

رمان انلاین پرنسس دروغگو

#پارت ۳
روی مبل چرمی داخل اتاق روبه روی مادر و دختر خاله رایان نشسته بودم اون رایان هم با یک نیشخند کنار من رو مبل نشسته بود دستش رو پشت کمرم گذاشته بود هنوز هم تو شک بودم که چی شد من اومدم شرکت که درمورد خواهرم حرف بزنم بعد اون گفت نقش نامزد بازی کنم بعد از اون هم اون بوسه وای خدا هنوزم وقتی یادش میوفتم میخوام از خجالت اب شم برم تو زمین
_چرا انقد تو سرخ و سفید میشی دختر مگه نامزدش نیستی خوب این موضوع چیزی نیست که حالا این پسر من خواست کمی با نامزدش خلوت کنه
نه منه چی گفت این نامزدبازی!!!! من به ریش نداشته پدرم بخندم که با اون چشم قشنگ نامزد باشم
باصدای خنده رایان بهش نگاه کردم رو اب بخندی پسره احمق منو کرده نامزدش بعد بدون اجازه منو بوسیده حالا هم که مامانش میگه نامزدبازی این ذوق میکنه
دستش رو اورد جلو لپم رو کشید
_مامان اخه ببین ادم دلش نمیاد با این دختر به قول شما نامزدبازی نکنه
چشام دیگه از این باز تر نمیشد اقا این دیگه چه روانی ای هستش اینو باید ببرن تیمارستان
مادرش بهم نگاه کرد یک لبخند زد یک مهربانی خاصی داخل نگاهش بود
_به نظر منم نمیشه
_خاله شما خیلی مهربونید اما من هنوز درک نمیکنم چجوری رایان داخل سه ماه عاشق شد و نامزد کرد
با حرف دخترخاله رایان اخم های رایان تو هم رفت گفت
_اینکه تو خانواده شما عادیه خواهرت چجوری طی یک ماه طلاق گرفت و صیغه شد
وات!!!!!!! اقا اینا دیگه چه خانواده ای هستن
دختر خاله اریان بعد حرف پسرخاله چشم ابیش ساکت شد با خشم به من نگاه کرد وا اینا دعوا میوفتن منو با اخم نگاه میکنن
از جام بلند شدم که هر چه زود تر از این دیوونه خونه بزنم به چاک
_خوب من دیگه برم
_کجا داری میری دخترم
_من پدرم منتظر هستش باید زودتر برگردم
به اریان نگاه کردم
_میتونی با من بیای تا دم اسانسور
اریان از جاش بلند شد
_اره عزیزم بریم
از مادرش و اون دخترخالش خدافظی کردم وقتی به اسانسور رسیدم به دور و ورم نگاه کردم که کسی نباشه وقتی دیدم اوضاع سفیده طی یک حرکت ناگهانی به عقب برگشتم جفت پا رفتم تو ساق پای اریان که از درد خم شد
_چه غلطی کردی تو
به سمتش خم شدم
_این برای دروغی که گفتی زدم
بعد باز یکی دیگه محکم تر زدم بهش
_اینم برای اون بوسه بعد سوار اسانسور شدم اما نه دلم اینطوری خنک نمیشه سریع قبل دستم رو لایه در گذاشتم تا بسته نشه بعد اریان که هنوز خم بود پاهش رو ماساژ میداد رو نگاه کردم باز پا هامو بلند کردم محکم زدم تو کمرش که باعث شد پخش زمین بشه دستامو با ذوق بهم کوبیدم خودشه حالا بهتر شد با همون نیش باز که به خاطر شاهکارم بود سوار اسانسور شدم لحظه اخر صدای منشی رو شنیدم که گفت
_وای مهندس چی شد
******************************
مهسا
یک جام گیلاس از روی میز روی میز برداشتم به رنگ قرمزش نگاه کردم یک ماهی بود که با رایین دعوا داشتیم اخه چطور برادرش همچین کاری رو با خواهر کوچیک من کرد هه نامزد پسره احمق خوشی زده زیر دلش
کمی از اون گیلاس خوش رنگ خوردم کاملا احساس میکردم که تو حال خودم نیستم میخواستم برگردم خونه پاهام درد میکرد و حسابی خسته شده بودم از این غصه ام گرفته بود که فردا صبح هم باید می رفتم سرکار
با چشم دنبال موژان گشتم که کنار یک مرد شیک پوش حدودا سی و پنج ساله نشسته بود فکر کنم
حسابی داشت بهش خوش میگذشت
به صورتش نگاه کردم به نظر خودش ساده بود اما از نظر من قیافه بانمکی داشت درسته که چهار
سال از من کوچکتر هستش اما به قول بابا و محمد از من عاقلتره و من چقدر متنفرم از این حقیقت
آخرین جرعه نوشیدنیم رو سر کشیدم و جام رو روی میز گذاشتم با دست به موژان اشاره کردم که
حواسش به من جمع شد سرش رو به معنی چیه تکون داد با لبخونی بهش گفتم که میرم دستشویی
سرش رو به معنی فهمیدن تکون داد
از میون دختروپسر هایی که داشتن میرقصیدن گذشتم وارد راهروی دستشویی شدم
اما با دیدن چیزی که جلوم دیدم ضربان قلبم بالا رفت
رایین اینجا چیکار میکرد اونم کنار دستشویی زنانه
نکنه با یک دختر اومده !!! ۱
فکرم رو به زبون اوردم

تو اینجا چیکار میکنی ؟ با کی اومدی؟؟؟
بعد به اطرافم نگاه کردم تا نشونه ای از یک دختر دیگه پیدا کنم
از دیوار فاصله گرفت نزدیک اومد
– سلام مرسی منم خوبم
بهش نگاه کردم
خیلی خب سلام میگم با کی اومدی
سرش رو به یک طرف کج کرد با لبخند گفت
مگه قرار بود با کسی بیام مگه تو با کسی اومدی
– اره با موژان
خوب منم با رایان اومدم
چیییییییییی!!!؟؟
با دادی که زدم گوشاشو گرفت
– وای مهی جیغ نزن گوشم درد گرفت
– ساکت شو اونو برای چی با خودت اوردی
بلتد خندید
– اوردم که نامزدش رو ببينه
رو آب بخندی اون داداشت غلط کرد
– هی حواست باشه چی میگیا
مادر به خطا
_حواسم نباشه چیکار میکنی
گوشه لب هاش رو به طرف بالا متمایل کرد و شانه بالا انداخت گفت
– یه کارای خوب
ح* * * * *ه
– چرا اومدی
– قرار بود امیر هم بیاد
امیر یکی از بچه های قدیم دانشگاه بود که یه زمانی دوست داشت با من باشه اما بعد مدتی رفت
امریکا الانم دوباره برگشته
حسودی کردی
به مدت طولانی بهم خیره شد با صدای اروم و خش دار گفت
– بیشتر ترسیدم … ترسیدم حالا که نیستم تو رو ازم بگیره
اوه .. واو
درسته که
تحت تاثیر حرفش قرار گرفتم اما حالت چهره ام رو ہی حالت گرفتم
– ترس داری هه مسخرست
روی پاهاش کمی جابه جا شد
– نمی خوام ازت انقدر دور باشم
چشم هاش دوباره به طرف من برگشت
– اینطوری باهام نباش … لعنتی سرد نباش
– خودت اینو خواستی
– من نخواستم همش تقصیر خواهر تو بود
عصبانی شدم
. لعنت بهت رایین اريان خواهر من بود با داداش تو مقصر بود
_الان نفرینم کردی؟
بهش نگاه کردم چهره اش جدی بود اما برق شیطنت تو چشماش بود کثافت داشت دستم می انداخت
دندونام رو از حرص روی هم فشار دادم دستام رو پایین انداختم از عصبانیت نفسم رو بیرون دادم
– اشغال
کمی بهم نگاه کرد بعد به شدت شروع به خندیدن کرد بعد مدتی من هم داشتم باهاش میخندیدم بهم
زل زد و گفت
۔ دلم واسه خنده هات تنگ شده بود ولی خیلی امشب بهم فوش دادی حواست باشه
با دهن بسته خندیدم
– حقت بود
رایین از چشمهام به لب هام نگاه کرد لب هام رو لیسیدم یک پاسخ اتوماتیک بود چشماش گرم شد و مردمک چشمهاش بزرگتر شدند تمام بدنم زیر نگاهش داغ شد لبخند نمی زد در عوض چشمهاش راهشون رو به طرف پایین بدنم پیدا کردن طوری به من نگاه میکرد که انگار میخواست منو بخوره
_امشب خیلی فوق العاده شدی
_هر چی باشم برای تو کافی نیستم
بلافاصله ساکت شدم
_چی گفتی
_ه..هی چی
ازش گذشتم اما دستم رو گرفت کنار خودش کشید
_کی همچین حرفی زده
_همه اینو میگن بیا واقع بین باشیم راست میگن من کجا و تو کجا
با اخم گفت
_همه غلط کردن به نظرت من همچین فکری میکنم به نظر خودم که من اصلا برای تو کافی نیستم اصلا به حرفاشون اهمیت نده مهم اینه که من تو رو میخوام
کف دستم رو روی صورتش گذاشتم با لمس دست هام چشمهاش رو بست
_دیگه اهمیت نمیدم …
سرم رو نزدیک گوشش بردم
منم تورو میخوام
لرزه بدنش رو احساس کردم منو به پهلوی خودش فشرد
دستش رو پشتم حلقه کرد و منو نزدیک خودش کرد پیشونیش رو به پیشونیم تکیه داد و نفس های منقطع کشید
_لعنت به همه عزیزم
_نفس هاش پوست لبم رو قلقلک میداد می خواستم اونو ببوسم اما از عکس العملش ترسیدم چانه اش پایین اومد لب هاش نزدیک لبهام بود تنها چند میلی متر با هم فاصله داشتند تنها کاری که باید بکنم اینه که سرمو کمی جلو ببرم
دست دیگرش به طرف موهام حرکت کرد بدنش رو به طرف بدن من چرخوند و بعد منو بوسید
اول به نرمی و ملایمت بوسه ای نرم و سبک زبونش روی لب پایینم کشیده شد و این جرقه ای بین ما بود انگشت هاش بین موهام فرو رفت با شدت منو میبوسید لبهاش مزه ابجو و نعنا میداد و من به طوری لعنت واری عاشق این مزه بودم
خودش رو کمی کنار کشید و انگشت شصتش رو روی لب پایینم کشید به چشمهام زل زد
_نمی دونی تو این یک ماه چی به من گذشت حتی یک لحظه ام فکر این نگاه و لب هات از ذهنم نمیرفت
با احساس نیاز لرزیدم دوباره لب هاش لب های من گرفت و زبانم رو مکید انگاری هیچ ادمی اطرافمون نبود
با صدای خنده گروهی از دختران که از دستشویی خارج میشدن سریع از هم جدا شدیم
رایین کلافه پوفی کشید دستم رو گرفت
_کجا داری میری
_اینطوری تو راهرو نمیشه
رایین از پله ها بالا رفت وارد یک اتاق با در مشکی شد بعد ورود در رو از پشت قفل کرد
همه جا دوباره ساکت شد به رایین نگاه کردم لبهاش به خاطر بوسه ورم کرده بود دوباره به من نزدیک شد شروع به بوسیدن کرد همونطور دستش رو به زیپ پشت لباسم رسوند و اونو پایین کشید و طی چند ثانیه لباس از تنم پایین افتاد و من عریان جلوش وایساده بودم و اون داشت منو میبوسید
دستش رو در امتداد ستون فقراتم بالا و پایین می رفت تموم بدنم رو نوازش میکرد دستامو دور گردنش حلقه کردم و انگشت ها رو داخل موهای نزدیک گردنش بردم همونطور کمی سرم رو عقب برد بدنش رو به بدنم فشرد ناخواسته یک اه از لذت از دهنم خارج شد میتونستم تمام ماهیچه منقبض شده بدنش رو احساس کنم دستم رو داخل جیب پشت شلوارش بردم باسنش رو چنگ زدم لب پایینم رو به دندون گرفت و ناله ای کرد دست دیگم رو روی اونجای لعنتیش گذاشتم که از لذت چشمهاش رو بست سرش رو عقب برد
_تو به طرز عجیبی فوق العاده ای مهسا
بعد منو بلند کرد روی تخت انداخت و

پارت جدید رمان پرنسس دروغگو تقدیم به نگاهاتون ممنون از حمایت ها نظرتون راجب رمان چیه؟

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: پرنسس دروغگو
  • ژانر: عاشقانه _کلکلی _هیجانی_صحنه دار
  • نویسنده: سحر تازیکه
  • طراح کاور: ناهید کاویانی
https://beautyvolve.ir/?p=15765
لینک کوتاه مطلب:
درباره سحر تازیکه
نویسنده رمان های انلاین عشق جوانمرد و تاوان گناه
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.