رمان زیر آسمان شهر خیس PDF کامل
2+

رمان آنلاین زیر آسمان شهر خیس پارت 1

#پارت_1

#الهام

اوف خدا من اگه حال این استاد پیر خرفت رو نگرفتم به من نمره کم میدی.
یه آشی برات بپزم نیم وجب روش روغن شایدم بیشتر ولم کن، ایش.

بزار خب باید وسایل لازم رو تهیه کنم سریع به سمت انباری ته حیاط رفتم.
بعد از مدتی راه رفتن که خیلی کم بود ولی برای من تنبل کیلومتر ها بود رسیدم.
عه این در که قفله یعنی الان من باید با کلید برم تو، خوب معلومه باید با کلید برم تو دیگه.
کلید رو در اوردم و نگاهی به دست کلید کردم ای وای حالا کدومه نگاهی به قفل کردم و اسمش رو دیدم و توی کلید ها شروع به گشتن کردم.
ایول پیدا شد .
با کلید وارد شدم و نگاهی به دور و بر کردم.
خوب خدا رو شکر عمو حبیب سرایدار خونه مون تمیز کرده خوب بزار ببینم چی داریم؟

وای خدا چرا هیچی اینجا نیست!
نگاهی به دور و برم کردم که چشمم به یه چیز خورد.
بزار ببینم این چیه؟
رفتم نزدیک یه قوطی آهنی بود آهان فهمیدم چیه .
روغن ماشین الیاس !‌ خوب براتون سوال هست الیاس کیه؟ یا شایدم چیه؟‌ خوب عرضم به حضورتان الیاس داداش خل من هست.
نه ببخشید گل من هست .
الیاس ۶ سال ازم بزرگ تر هست ولی بهش نمیاد انقدر بزرگ باشه .
روغن رو برداشتم و به سمت پارکینگ رفتم و روغن رو تو
صندوق عقب فراری قرمز رنگم گذاشتم.
نگاهی به دور و بر کردم خوب بهتره برم یس الیاس که شک نکنه چون همیشه مثل سایه دنبالم بود .

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪

توی اینه نگاهی به خودم انداختم یه حس عجیبی بود مثل این فیلما نبودا یه حس شادی خوشحالی و…..
امروز وقت عملی کردن نقشه بود و منم به قول گفت تو باسنم عروسی بود .
خاک برسرم مثلا میخوای ادبی حرف بزنم.

نگاه دیگه ای توی اینه به خودم کردم :
صورت خوشگلی داشتم ولی خودم نمیدونم حالم چیه.
من چشم های ابی و گاهی هم سبز می‌شد گونه های که خدادادی بوتاکس بود و لاغر اندام، هیڪلی پسر ڪش، لب های متوسط و دماغ عملی ڪه دو سال پیش عمل ڪردم.
درسته برای یه دختره ۱۷ ساله زود بود که دماغش رو عمل کنه ولی من حرف تو کلم یا مغزم نمی‌رفت.
من ۱۹ سالم هست و ترم دوم دانشگاه پزشڪی اصفهان درس می‌خونم.
نگاهی به ساعت کردم:
هین ساعت ۹:۲۰ هست؛ چون من ساعت ۱۰:۱۰ کلاس داشتم و قرار بود برم دنبال ایدا.
منو و ایدا از دبستان دوست بودم و دختر عمو هم بودیم، ولی چون من تا ۷ سالگی کانادا بودم باهاش ارتباط نداشتم.
وای چقدر حرف زدم سریع رفتم سوار ماشین شدم و به سمت
خونه ی ایدا روندم .
.
.
.
.

دم در که رسیدم بهش تک زدم که بیاد .
خانوم از در اومد بیرون .
بیا امروز که عجله داریم باید اروم میومد . دستم رو گذاشتم رو بوق که عین اسب دوید و سوار شد
راه افتادم .
پوکر داشتم نگاش می کردم .
_ ایدا: چته؟چه مرگته؟
_ نه به اون موقع ڪه مثل ملکه الیزابت راه میرفتی، نه به بعد که عین اسب اومدی سوار شدی. با خودت چند چندی؟
_ ایدا :ایش نکبت تو خفه.
_ شنا بلدم خفه نمیشم.
هیچی نگفت هه کم اورد و منم سرعت ماشین رو بیشتر کردم .
.
.
.
.

ماشین رو توی پارکینگ دانشگاه پارک کردم .
تند تند به سمت کلاس رفتیم. خدارو شکر کسی شک نکرد و کلاس هم خالی بیا هیچکس از این دانشگاه خوشش نمیاد.
شروع به انجام نقشه با ایدا کردیم…
.
.
.
.

اخیش تموم شد . حالا ببینید چه بلایی سرش بیارم.
هه به من میگن [ الی فلفلی ]

خوب نقشه چی بود؟

اها این استاد خرفت وقتی وارد ڪلاس میشه در رو محڪم می ڪوبه به دیوار منم جوری سطل روغن رو تنظیم کردم
ڪه وقت در محڪم خورد به دیوار مواد سطل بریزه رو سر استاد روانی ( فامیلیش اروانی هست ولی بیشتر شبیه روانی هاست. )

همه بچه ها عین ادم اومدند تو و نشستن.
ڪه یهو یڪی از دخترای نچسب کلاس گفت:
مهسا: خانوما و اقایان استاد عوض شده وای نمیدونین چه جیگری هست این استاد؟ یکی از دخترا که یه دختر اویزون بود با عشوه پرسید چه جیگری بود؟ بگو دیگه.

منو ایدا با استرس نگاهی بهم انداختیم ڪه دوباره مهسا گفت:
_مهسا: وای خیلی خوشتیپ هست ولی میگن خیلی خشک و بد اخلاق هست.

من ڪه دیگه فاتحه‌ی خودمو خوندم اومدم با ایدا از ڪلاس بریم بیرون ڪه در زده شد.
بسم الله.

در محڪم باز شد و یه پسر خوشتیپ وارد شد واقعا ڪه جیگر بود.
منو ایدا با دهن باز در حال تماشا بودیم ڪه پسر اومد حرف بزنه ڪه ناگهان سطل روغن سیاه روش ریخت.

بدبختی این بود ڪه ڪت و شلوارش طوسی بود.
با دادی ڪه زد فڪ ڪنم تو خودم خرابکاری ڪردم :
استاد: ڪار ڪدوم احمقی بود؟ من و ایدا ڪم ڪم از افق محو شدیم ڪه گفت: همین جا بمونید تا برگردم.
و رفت به همین آسونی.

۰۰:۲۰ دقیقه بعد……

اومد تو یا امام زمان اخم هاشو ادم می‌گریخه روبه ما ایستاده و با داد گفت:
_ کار کی بود؟

همه اشاره به من کردند.
خاڪ تو گورم اینا از ڪجا میدونند ڪار من بدبخت هست.
اومد چیزی بهم بگه ڪه یه صدای مردونه اومد :
_ڪار من بود نه اون خانوم.
برگشتم ببینم فرشته‌ی نجاتم ڪیه؟

ایش این رایان نڪبت بود.
همیشه نخود همه‌ی آش های من بود، والا .

ا

ستاد برگشت و رو بهش گفت:
_ از ڪلاس من گمشو بیرون.

رایان هم نه گذاشت و نه برداشت:
_ همچنین مالی هم نیست ڪلاست.
و رفت به محض رفتن استاد رفت پشت میز و گفت:
_ استاد ارتام مقدم هستم . دیگه این گند ڪاری ها اینجا انجام نشه.
قوانین کلاس هم :
خواب ممنوع🚫
شوخی ممنوع🚫
حرف زدن ممنوع🚫

(#ایدا )

یا حسین عجب استادی با این همه قوانین که پدرمون در میاد. طاقت نیاوردم و گفتم:
_ خب یه باره نفس ڪشیدن هم ممنوع.

همه با حرف موافقت ڪردند، که استاد روبه من ڪرد و گفت :
خانوم؟ ایدا صادقیان.
_خب خانوم صادقیان امیدی به نمره اخر ترم نداشته باشید!.

(#الهام)

اوف استاد چقدر بد اخلاق
میدونستم اگه الان حرفی نزنم آیدا گور خودشو می‌ڪنه.
پس سریع گفتم:
_ بهتر بحث نڪنیم خودمون رو معرفی ڪنیم.
و پشت بند حرف یه لبخند مسخره.
_ استاد: بله درست می‌فرمایید.

تو دلم گفتم :
ڪی من اشتباه گفتم ڪه این دفعه درست باشه.
همه بچه ها گفتند ، ڪه رسید به من و ایدا :
_ ایدا صادقیان .
_ الهام صادقیان .
_ استاد:شما با هم خواهرید؟
_ ایدا : نخیر.
_ استاد: پس چه فامیلیتی دارید ؟

اروم زیر لب گفتم :
اوف عجب فوضولی هست این استاد. استاد: خانوم صادقی فضول خودتی و فقط محض ڪنجڪاوی خواستم بدونم و راستی من گوش های تیزی دارم.

همه بچه ها زدن زیر خنده ڪه استاد گفت:
_ ساکت!
دیگه هیچ ڪس جیک نزد
اوها جزبه‌ش به خودم رفته.
وجدان: ڪم پپسی برا خودت باز ڪن.
_ تو خفه. تا حالا ڪدوم گوری بود.
_ رفته بودم سقاخونه. خوب اسکل تو مغز تو بود جایی دیگه‌ی نمیتونم برم.
دیدم راست میگه خفه شدم
وای ڪدوم ادم خری با وجدانش حرف میزنه.
_ وجدان: تو !!
_ خانوم صادقیان، خانوم صادقیان.

ای وایی ڪیه صدام میزنه؟
سرم رو بلند ڪردم ڪه با قیافه برزخی استاد روبه رو شدم.

با لبخنده مسخره‌ای گفتم:
_ جونم استاد؟
با اخم گفت:
حواست ڪجاست؟ به درس گوش بده. چشم.
و شروع ڪرد به درس دادن ..

اخیش ڪلاس تموم شد .
تا استاد اومد بره بیرون لشڪر شڪارچیان شب (دخترای اویزون ڪلاس) سرش ریختن .

منم با حالت ریلڪس اومدم با ایدا بریم بیرون به در ڪه رسیدم روبه دخترا ڪردم و گفتم
_این استاد های جون رو راحت بزارید . از اینا شوهر در نمیاد جهت اعتراض با ۱۱۰ تماس بگیرید .

دخترا با دهن باز نگام میڪردند ڪه ایدا گفت
_در تالار وحدت رو ببندید بشه نره توش.

و زدیم بیرون انقدر توی راه خندیدم.
رفتم رو نیمڪت نشستم و با ناله رو به ایدا گفتن گفتم
_ای فدای اون قد و قامت بلند خوشگلت ، گمشو برو یه چیزی از بوفه بگیر .بدو عزیزم ڪه دارم میمیرم از گشنگی!!!

_بگو چرا داری قربون صدقه ی من میری !!.

و رفت. چند لحظه بعد یه پسر اومد جلو و گفت :
خانوم زیبا میتونم بشینم. نه .
چرا؟ یهو ڪرمم گرفت چون با دهاتی ها ڪاری ندارم هری.
پسر با دهن باز نگام ڪرد و یهو از عصبانیت سرخ شد و گفت
چی گفتی زنیڪه؟ همون ڪه شنفتی مردتیڪه .
و اومدم برم ڪه یهو رایان اومدو با عصبانیت گفت
چه زری میزد ؟ به تو چه بگو تو ؟ بابامی ، مامانمی ، داداشمی؟ حالام هری.

و رفتم من همه بهم میگفتن ڪه اخلاقت بعضی‌ موقع ها سگی و بعضی موقع ها شیطون ولی مامانم و ڪل خانواده میگن یه غرور مزخرف داری ڪه خدا هم نمیتونه غرورت رو بشڪنه .
رسیدم به ماشین و زنگ زدم به ایدا
ایدا بیا بریم . تو ڪدوم گوری رفتی ؟
بیا اعصاب ندارم بدو . باشه.
بعد از چند مین خانوم اومد.

اومد و سوار شد و راه افتادم ڪه یه ڪیڪ و ابمیوه گرفت. جلوم ڪه گرفتم و پارڪ نزدیڪ دانشگاه پارڪ ڪردم و پیاده شدم .

اروم به سمت نیمڪت رفتیم و نشستیم روش ڪه من گفتم :
_ وا…..ی ایدا اینو بگیر من برم دستشویی.
بدو تا همه جا رو به گند نڪشیدی !!! خفه !!
و سریع رفتم رفتم دستشویی.

بعد از کارای مربوطه اومدم بیرون و روبه اینه شالم رو درست ڪنم. ڪه در دستشویی باز شد و استاد ارتام اومد بیرون ڪه با دیدنش جیغی ڪشیدم و گفتم
_ تو اینجا چیڪار می‌ڪنی ؟
_اینو من بایدم بپرسم!! اینجا چیڪار می‌ڪنی؟

عین فشنگ رفتم بیرون و روی در رو خوندم:
« سرویس بهداشتی اقایان »
اینو ڪه خوندم یه جیغ ڪشیدم و الفرار .
وای آبروم رفت . با دو رسیدم به ایدا.

_چته؟ الی چرا مثل اسب میای ؟

جریان رو براش گفتم تا سه ساعت داشت ویبره می‌رفت از خنده ایش.

وای الی خدا مرگت نده شادمون ڪردی . حالا گمشو سوارت ڪنم .
_ ڪجا میری ؟
سی سه پل !! میخوایی چیڪار ڪنی اونجا؟
اول میرم خونه وسایلم رو بر میدارم و بعد هم میرم اونجا . باشه ! اول منو ببر خونه.
_بدو سوار شو تا بریم.

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪

ساعت ۸:۰۰ شب بود.
تا حالا داشتم با دوربینم عڪاسی میڪردم و حالا هم میخوام تابلوی سی سه پل ڪه انعڪاس پل هاش روی اب افتاده رو بڪشم.

شروع به ڪشیدن ڪردم .

۲ ساعت بعد…..

به شاهڪارم خیره شدم. ڪه صدای دست چند نفر از پشتم اومد. برگشتم دیدم ڪه دیدم چند تا دختر و زن ایستادن و تابلو رو نگاه میڪنن .
منم با یه مرسی

وسایلم رو جمع کردم و راه افتادم به سمت ماشین

از بچگی عاشق نقاشی و عڪاسی بودم .ولی بابام نزاشتم برم گرافیڪ !! گفت :
_دختر من باید مایه افتخار من باشه و باید پزشڪی بخونه!!

و با این اجبار من اومدم. پزشکی ولی کلی ڪلاس عڪاسی و نقاشی رفتم که خدارو شڪر مشڪل نداشته .
رفتم به سمت ماشین که توی پارکینگ نزدیڪ اینجا گذاشته بودم و سوار شدم .

و پیش به سوی خونه…….

به خونه ڪه رسیدم دوتا ماشین دم خونه بود یعنی ڪیه؟

رفتم توی خونه ‏apps مهمون داریم به قول ایدا بریم ببینیم این میمونمون🐵(مهمون)ڪیه ؟

رفتم تو بله مهمون داشتیم ولی اینا یه خانواده بودن چرا دوتا ماشین!!
به نوبت سلام و احوالپرسی ڪردم .
یه مرد ۵۵ ساله یا ڪمتر با یه زن ۴۷ ساله یا بیشتر با یه دختر ۲۰ ساله به اسم ارام ڪه ماشاالله الیاس روش زوم بود و داشت با چشماش میخوردش و ارام بد تر از اون نگاش میڪرد.

دخترا هم دخترا قدیم تا حرف شوهر یا پسر میشد از خجالت آب می‌شدند.
روبه همه ڪردم و گفتم:
_با اجازه من برم اتاقم و برگردم .

و پیش به سوی اتاق .
خونه ی ما دوبلڪس بود و سالن و اشپزخونه و
دوتا اتاق پایین و چهار تا اتاق هم بالا بود و ڪامل بود منظورم از وسایل اتاق و سرویس بهداشتی بود.

به اتاق رسیدم و مثل این استاد روانی سابق(استاد اروانی) در رو باز ڪردم . ڪه صدای داد یڪی اومد:

_ای دماغم پوڪید.

اوا خاڪ بر سرم دوباره درو بستم نڪنه جن بود !!!
ولی صداش اشنا بود نه جن بود .
خوب پَ با بسم الله می‌ره دوباره در رو محڪم تر باز ڪردم و گفتم :
بسم الله الرحمن الرحیم برو ای جن بد.
و جیغ بنفش ڪشیدم که صدای پوڪیدن خنده ی یڪی رو شنیدم در رو باز ڪردم ڪه دیدم یه پسره افتاده !!
و دارع از خنده ریسه میرع رفتم پیشش و مثل مختار گفتم
_ای سیاه ی ڪیستی؟

اخه سر تا پا مشڪی ڪه دوباره پوڪید از خنده .
من[ با غیظ ]گفتم :
_هوی مردک مگه من دلقکم زرت زرت میخندی برو از اتاقم بیرون
که با اخم سرش رو بالا اورد که نگاش کردم .
اوا خاک بر سرم!!!

این ڪه استاد ارتام هست .
یه لحظه این جمله رو با[ احساس ]گفتم:
_ تا نگاهم با نگاهت ڪرد برخورد ….
و با [ غیظ ادامه دادم ]
_خدا مرگت دهد حالم بهم خورد .

ڪه اخمش شدید شد و صدای خنده ی چند نفر از پشتم اومد.
ڪه برگشتم و با اقای مقدم و خانوم مقدم و دخترشون(مامان و بابای و خواهر ارتام )و مامانو بابا و الیاس روبه رو شدم .
بابا و مامان اخم ڪرده بودند.
ولی بقیه می‌خندیدن ڪه موقعیت رو درڪ ڪردم
_ ای وای خاڪ تو گورم!! چی گفتم .

ڪه همه حتی ارتام هم خندیدن . ڪه ارتام گفت (چه زود صمیمی شدم):
تو دانشجوی من نیستی ؟ بلی من همانم!!
پوزخندی زد و بلند شد و از اتاق رفت وا خود درگیری مزمن داره.
نگاهی به مامان باباش ڪردم ڪه نگاهشون غمگین شد .
نوچ نوچ اینا یه سری دارن از اونجایی ڪه فضولم! باید ته توش رو در بیارم.

دیدم الانه ڪه همه گریه کنند.
ڪه با صدای بلند گفتم:
_ آی ننه آی ننه روده بزرگه ڪوچیڪه رو میخوره!!! من گشنمه غذا میخوام.
_مامان: ای ڪارد به اون شڪمت نخوره ، بیا بریم .

روبه هم ڪردم و گفتم
_شامپایین (شام طبقه ی پایین)

همه به سمت آشپزخونه رفتیم ڪه دیدم زهرا خانوم (زن عمو حبیب)

میز رو چیده نگاهی به میز ڪردم ،ڪه لبام اویزون شد.

اخه از خورشت لپه و ڪرفس، مرغ ،استیڪ خوشم نمی‌آمد.

مجبور سر میز نشستم .

♪♪♪♪♪♪♪♪

خب دیگه مهمانان عزیز رفع زحمت ڪردند و رفتند.
فهمیدم ڪه بابام با اقای مقدم شریڪ و فامیل دور هستند.

رفتم پیش الیاس
_ الیاس جونم؟
باز چی میخوای ؟ من فردا ڪلاس ندارم !!بیا منو ببر پیست موتورسواری موتور ، سواری یادم بدی.
توڪه بلدی !! نه بلد نیستم تڪ بزنم !
_دفعه قبل یادت نیست ؟با موتور خواستی تڪ بزنی موتور از دست در رفت موتور خورد شد . خودت هم ڪه هیچیت نشد.

با یاد اون روز به خنده افتادم…

§♪فلش بڪ♪§

_ الیاس: ببینم حالا چی یاد گرفتی .
_علیرام: ببین الهام اگه بلای سر موتور پرشی نازنین و خوشگلم اوردی من میدونم و تو.

خداییش موتور خوشگلی بود مخصوصا شبیه موتور بنلی بود.

_باشه باو حالا انگار موتور رو میخورم .

سوار شدم .
اون دو تا هم پشت سرم شروع ڪردم به گاز دادن و
سر موتور رو اوردم بالا و پام هم اخر موتور گذاشتم و گاز دادم .
ڪه یه لحظه نتونستم تعادلم رو حفظ کنم و موتور در رفت. خودم پریدم پایین ولی موتور
شروع ڪرد به چرخش و خورد تو دیوار و ….
پوڪید !!!
همون لحظه علیرام پیاده شد و مثل این زن عجوزه ها شروع به جیغ ڪشیدن ڪرد.
_علیرام: ای وای موتور نازنینم موتور سیاه پوشم.
دوباره جیغ ڪشید .
یه ڪولی بازی در نیاورد ڪه نگو !!!

منو الیاس رو زمین افتاده بودیم و میخندیدیم .

با صدای بابا از فڪر اومدم بیرون

_الهام و الیاس به بخش خواب .

با یه شب بخیر رفتم به سمت اتاق ، فڪرم رفت پیش ارتام و خانواده اش چرا یهویی انقدر دمغ شدن .

اوف ولش به من چه ولی اخر میفهمم!!!

♪♪♪♪♪♪♪♪

سوا موتور شدم ڪه علیرام گفت

_وای به حالت اگه موتور مثل قبل شد !!!

_اوف باشه بابا اَه

شروع ڪردم ، تمام توصیه ها ، نڪته ها ،اموزش ها ، رو که اموزشم داده بودن انجام دادم.
و بالاخره…..

یهو بالاخره تونستم حالا دیشدیری دیدین ماشاالله دیشدیری دیدین ماشاالله.

خودم دلم به حال ڪله ی پوڪم سوخت ، چه برسه به بقیه .

سریع رفتم پیش علیرام و گفتم

_چشت دراد دیدی تونستم؟ حسود خان !!!

_بله بله دیدم خانوم رو مخی حالا من گشنمه !!! بریم ناهار ڪه پایه هست؟

_علیرام چهار پایه ڪه چه عرض ڪنم ، هزار پایتم .

_الیاس : نڪبتای شڪم پرست گمشین برین .

منو علیرام:ادرس رو بلدیم گم نمیشیم .

_الیاس:چه گروه سرودی!!! ماشاالله .

_اقا ول ڪن ، بیا بریم ناهار .

_باشع بریم .

همگی رفتیم به سمت رستوران….

♪♪♪♪♪♪♪♪

خسته افتادم روی تخت اوف حس نداشتم برم حموم.

سریع به سمت ڪمد رفتم و لباس و حوله برداشتم تا نظرم عوض نشده برم حموم .

اب رو توی وان ریختم و یه بث بمب انداختم توش و رفتم توش خوابیدم .
یه لحظه دوباره به گذشته رفتم و خندم گرفت:

¥∆فلش بڪ∆¥

آی الیاس خسته شدم ڪی میرسیم؟ من دیگه نمیام ڪوه نوردی پام پوڪید. ڪم غر بزن ! ببین رسیدیم.

با هم وارد لابی شدیم و دوتا اتاق یه تخت خوابه خواستیم .

ڪسی ڪه پشت لابی بود گفت:

_متأسفم فقط یه اتاق یه خوابه داریم .

منو الیاس نگاهی به هم انداختیم و گفتیم:
_ اشڪال نداره .
نگاهی به ڪارت شناسایی مون انداخت و گفت :
خواهر و برادر دارید ؟ بله .
بفرمایید . ڪلید رو داد و گفت : طبقه ی ۳ اتاق ۸۹ .
باهم به سمت بالا رفتیم…..
♪♪♪♪♪♪

بیا بخواب دیگه الهام . اخه تو بغل هم !!
_اره .
رفتم تو بغلش و خوابیدیم .

یڪ ساعت گذشت دیدم نفس نمیتونم وا چرا ؟
یکی از چشم هامو باز ڪردم دیدم اونقدر سفت بغلم کرده که حالا خفه میشم یه جیغ ڪشیدم و گفتم :
الیاس !!!!! ڪه الیاس هول زده من هول داد ڪه از تخت افتادم و دستم خورد به لیوان اب ڪه مال خودم بود و شڪست و خورده هاش توی دستم رفت ڪه یه جیغ دیگه هم ڪشیدم و با گریه و داد گفتم: واییییی الیاس در بیارش داره میسوزه وای .
_اروم عزیزم وایسه .
اروم شیشه رو در اورد و دستم رو باند پیچی ڪرد وخوابیدیم .

¥¥¥¥¥¥¥¥¥¥¥

صبح بیدار شدیم و وسایل رو جمع ڪردیم و رفتیم تا اتاق رو پس بدیم تو راه رو همه یه جوری نگامون میڪردند .
وا چشونه اینا؟
رسیدیم به لابی ڪسی ڪه پشت میز بود عوض شده بود . نگاهی به ما انداخت و عصبی گفت:
لطفا اگه دفع بعدی رفتید هتل شیطونی های زن و شوهری رو اونجا انجام ندید اگه دادید بی سر صدا . منو الیاس با تعجب نگاهی انداختم یهو یاد دیشب ڪه جیغ داد ڪردم افتادم یهو منو الیاس پوڪیدیم از خنده و با هم گفتیم : شما فڪر ڪردید ما زن و شوهر هستیم !!! نه بابا خواهر برادریم دیشب هم شیشه رفیت توی این دست و دست رو نشون دادیم و اون سر صدا ها هم جیغ و درد و اه ناله های من بود .
و دوباره خندیدیم ڪه خود یارو هم خندش گرفت .

£$حال$£

الیاس: هوی الی گور به گوری تو حموم این همه وقت چه غلطی میڪنی؟ ای وای خاڪ بر سر ارتام خودڪشی ڪردی؟ ای ننه بدون اباجی شدم اباجی جون گمشو بیا بیرون . ڪم زر بزن زنده هستم الان میام .
عه میخواستم به ننه بگم برات حلوا درست ڪنه مرده خوری ڪنم . گم میشی الیاس یا گمت ڪنم ؟
_خودم گم میشم.
و رفت سریع خودمو شستم و رفتم بیرون شام هم خوردم و زود خوابیدم اخه فردا ڪلاس داشتم

~~~~

اوف این استاد حسینی چقدر درس میده
سرم رو گذاشتم رو میز ڪه بخوام ڪه یڪی محڪم زد رو میز سرمو بلند ڪردم دیدم استاد حسینی بالا سرم هست:
_خانوم صادقیان اینجا جای خواب نیست .

_ اگه اینجا جای خواب نیست پس خونه هم جای درس خوندن نیست.
دیگه ساڪت شد ولی همه خندیدند دید از پس من بر نمیاد دوباره درس رو شروع ڪرد .

۲هفته بعد….

امروز مامان و بابا یڪم مشکوک رفتار میڪردند نگران بودن از این ور به اونور
از الیاس فهمیدم ڪه امشب خونه ی ارتام اینا یعنی استاد دعوتیم
اوف من دوست ندارم بیام اخه لباس ندارم .

بزار برم با ایدا خرید اره اینطوری خوبه.

زنگ زدم به ایدا :

_ایدا میام دنبالت بریم بازار بای .

و تلفن رو قطع ڪردم ڪه الیاس گفت :
میزاشتی بدبخت یه زری میزد . دوست نداشتم بای .

پریدم توی اتاق و اماده شدم یه شلوار جین با یه مانتو بلند جلو باز ابی پوشیدم و شال مشڪی با ڪفش پاشنه بلند دخترونه مشڪی
و تمام سریع رفتم توی پارڪینگ و سوار شدم ڪفشم جوری بود ڪه میشد باهاش رانندگی ڪرد .

رسیدم در خونه و دستم رو گذاشتم رو بوق ڪه مثل فشفشه پرید و سوار شد.

ایدا:هویییی چته ؟ دست رو گذاشتی رو بوق . هیچی .

و راه افتادم

امیدوارم از این پارت رمان خوشتون اومده باشه و ممنون میشم لایک کنید و کامنت فراموش نشه🙏😘

https://beautyvolve.ir/

2+

8 دیدگاه برای “رمان آنلاین زیر آسمان شهر خیس پارت 1”

  1. سلام👋
    رمانت عالی هست❤
    ذهنت خلاقه👏
    قلمت محشره👌 و به دل میشینه💖
    از این که وقتت رو میزاری و همچین رمانی می نویسی ممنونم😍😘😍😘
    امیدوارم همیشه به درخشی❤💙💋

    0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *