| Sunday 27 September 2020 | 12:34
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان Miss sun shine _پارت4

رمان Miss sun shine _پارت4

رمان Miss sun shine _پارت4

/ قبل از خوندن لایک و کامنت یادتون نره بچه ها /

تا سیاوش بیاد یه زنگ زدم نوید و بچه ها که همشون گفتن که دارن راه میوفتن.

سیاوش که در ماشین رو باز کرد پامو گذاشتم رو گاز و د برو که رفتیم.
توی راه هیچ کدوم حرفی نمیزدیم.
دم در ورودی فرودگاه از ماشین پیاده شدمو چمدونمو از صندوق آوردم بیرون و به سیاوش گفتم:
_ سیاوش دادش برو خونه مامان نگران میشه! خداحافظ
و به سمت فرودگاه راه اوفتادم.
با دیدین بچه ها ی سرتیپ مرادی به سمتشون رفتم و به همه سلام کردم که سرتیپ مرادی گفت:
سرتیپ_ سلام سرهنگ… رسیدید اونور میسیز ساین شاین میاد دنبالتون و میبرتون به محل اقامتتون. حالا راه بیوفتید که دیر شد.
بعد از چک کردن پاسپورت های یه سری کار های مزخرف دیگه سوار هواپیما شدیم تا نشستیم هدفونمو از دور گردنم گذاشتم روی گوشمو روشنش کردم و تا آمریکا خوابیدم. باصدای نوید که میگفتم: سورن رسیدم پاشو!
بیدار شدمو کوله پشتیمو از باکس بالای سرم برداشتم وقتی از هواپیما پیاده شدیم.
عینک آفتابیمو زدم و رفتیم تا بار هامونو تحویل بگیریم.
توی سالن انتظار داشتیم دنبال میسیز ساین شاین میگشتیم که یهو گوشی نوید زنگ زد و گفت:
نوید_ بچه ها وایسید لیوِ!
و جواب داد:
نوید_الو سلام… کجایی؟
میس ساین شاین_…………….
نوید_ اها باشه وایسا اها دیدمت اومدیم.
نوید گفت: بچه ها بریم اونجاس
رسیدیم به جایی که نوید گفته بود. خودش بود.فقط ایندفعه عینک آفتابی پلیسیشو گذاشته بود و یه هودی مشکی با یه شلوار چیریک و کفش پاشنه بلند پوشیده بود.
استایلش خیلی خوب بود. نوید تا سرهنگ آدلر رو دید رفت سمتشو و بغلش کردو چیزی زیر گوشش گفت که لبخند محوی زد و نویدو زد کنار و اومد سمت ما.
و گفت:
سرهنگ آدلر_ Hi … welcome … I hope it was a good trip. I’m Liu! Liu Adler!
(سلام… خوش اومدین… امیدوارم سفر خوبی بوده باشه.
لیو هستم! لیو آدلر!)
بچه ها هرکدوم با لبخند جوابشو دادن و فقط من مونده بودم که با جدیت گفتم:
_سلام! مرسی ممنون
نگاهی به من کرد و رو به بچه ها کرد و گفت:
سرهنگ آدلر_

Sorry I did not shake your hand. I thought you were upset

(ببخشید که باهاتون دست ندادم. فکر میکردم ناراحت بشید.)
و بعد رو کرد به نوید و گفت:
سرهنگ آدلر_ navid to get a taxi!(نوید برو تاکسی بگیر!)
نوید با اخم گفت:
نوید _ چرا مگه ماشین اداره رو نیاوردی؟
سرهنگ آدلر نگاهی به نوید کرد و گفت:
سرهنگ آدلر _ No, I was home with my car … We can’t fit
(نه خونه بودم با ماشین خودم اومدم… جا نمیشیم)
نوید با غر غر داشت میرفت گفت:
نوید _ چند میلیارد داده چوب کبریت خریده!
با دادی که سرهنگ آدلر زد به راه خودش ادامه داد.
رو کرد به منو گفت:
سرهنگ آدلر_ There are 4 people in my car.
But since your co-workers are not. Navid comes with two of your co-workers in a taxi.
(توی ماشین من 4 نفر جا میشن .
ولی از اونجایی که همکار های شما نابلدن. نوید با دوتا ازهمکار های شما با تاکسی میاد.)
و به خانم افشار نگاه کرد و گفت:
سرهنگ آدلر_ Madam … Afshar I think you’ll be more comfortable with me!
(خانم … افشار فکر میکنم که شما با من بیاید راحت تر باشید!)
و نگاهی به امیر و پویان کردم و گفتم:
_ الان دوتا از ما سه تا باید با تاکسی بره !
پویان_ قربان! منو امیر با تاکسی میایم… شما با خانوما برید تنها نباشن!
تا پویان این حرفو زد سرهنگ آدلر پوزخندی زدو سرشو تکون دادو رو به من گفت:
_ سرهنگ آدلرLet’s go
(بفرمایید بریم)
برگشت سمت در خروجی که کیف پول میشکیش از جیب شلوارش افتاد همزمان باهم خم شدیم که کیفشو برداریم که چشم تو چشم شدیم …. چشای طوسی_ آبیش برای چند ثانیه طلسمم کرد وقتی کیفشو برداشت و پنجه های ظریفشو کرد توی موهای بلندش که اومده بود و به عقب هدایتشون کرد. و راه اوفتاد سمت در. منم بلند شدم و رفتم سمت چمدونام که دست پویان بود. از پشت نگاهش کردم. موهاش بلند بود تقریبا تا گودی کمرش بود . به تیکه های پویان اصلا واکنش نمیدادم. رسیدیم دم در که با دیدن ماشینش دهن هممون باز موند.
صدای پویان رو شنیدم که میگفت:
پویان_ لعتنی این ماشین رویا های منه! من تا صد سال دیگه کار کنم لاستیک اینو هم نمی تونم بخرم!
همون موقع نوید با راننده ی تاکسی اومد و امیر و پویان رو صدا زد پویان داشت میرفت که رو کرد به من و گفت:
پویان_ خرشانس!
زیر لب برو بابایی گفتمو راه افتادم سمت بوگاتی سرهنگ آدلر.
*لیو*
در ماشین رو باز کردم که رفت بالا و صندلی شاگرد و دادم جلو و به سرگرد افشار گفتم:
_ Here
(بفرمایید)
وقتی نشت صندلی رو به حالت قبلیش در آوردمو رفتم نشستم پشت رول.
توی فکر اتفاقاتی که تو فرودگاه اوفتاده بود بودم که سرهنگ آریا در ماشینو باز کرد و نشست و کمر بند شو بست و گفت:
سرهنگ آریا_ ببخشید سرهنگ میتونید برید!
برگشتم و پوکر فیس نگاش کردمو گفتم:

_ I didn’t think you could get on the bed! I wanted to open the door for you. Of course, it doesn’t matter to you! Every time you sit down for the first time this is a problem, I had this problem first.
(فکر نمی کردم بتونید راحت سوار بشید! میخواستم در رو واستون باز کنم. البته بهتون بر نخوره ها! آخه هرکی اولین بار میشینه این مشکلو داره منم اولاش این مشکلو داشتم.)
سرهنگ آریا نگاهی به من انداخت و گفت:
سرهنگ آریا_ اره میدونم!منم همین مشکلو با ماشین قبلیم داشتم ولی الان عوضش کردم.
جوابی ندادمو گوشیمو برداشتمو زنگ زدم خونه و هنسفری بی سیممو گذاشتم تو گوشم. منتظر بودم یگی گوشی رو برداره.بعد از 1 دقیقه مارال گوشی رو برداشت و به فارسی گفتم:
_ مارال چرا گوشی رو برنمیدارید؟ اتفاقی افتاده؟
مارال_ نه خانم هیچی نشده فقط همه تو حیاط بودیم.
اوکی گفتم و گفتم:
_ مارال جان ما یه ربع دیگه میرسیم تا اون موقع ناهارت حاظره یا نه از همین بیرون بگیرم؟
مارال_ تا یه ربع دیگه میز رو میچینم خانم.
لبخندی زدمو گفتم:
_ دست گلت درد نکنه عزیزم! فعلا.
تماسو قطع کردمو دیدم دوتاشون دارن با تعجب منو نگاه میکنن!
به انگلیسی پرسیدم:
_ what has happened? Did something happen?
(چی شده؟ اتفاقی اوفتاده؟)
تا این حرفو زدم دوتای گفتن:
_ چیزی نیست.
تا خونه حرفی بینمون زده نشد.

در حیاطو با ریموت باز کردم و ماشینو وسط حیاط پارک کردمو پیاده شدم صندوق و باز کردم و چمدون هاشونو در آوردم.
* سورن *
از ماشین پیاده شدمو صندلی رو دادم جلو که خانم افشار هم بیادبیرون با خارج شدن خانم افشار از ماشین صندلی رو به حالت قبلش برگردوندم و رفتم سمت سرهنگ آدلر که داشت چمدون های ما رو از توی صندوق ماشینش در میاورد.
رفتم جلو و چمدون خودمو گرفتم و گفتم:
_ چرا شما براتون سنگینه وایمیستادین بیام بیارموش پایین!
نگاهی به هم انداخت و با لبخند محوی گفت:
سرهنگ آدلر_نه اصلا سنگین نیست! نوید اینا هنوز نیومدن؟
همون موقع بود که تاکسی نوید اینا رسید و بچه ها پیاده شدن و وسیله هاشونو از توی صندوق برداشتن و اومدن سمت ما.
سرهنگ آدلر جلو تر از همه مون راه اوفتادو در رو باز کرد و گفت:
سرهنگ آدلر _ بفرماید …خوش اومدید!….سارا…لی لی بچه ها!
بعد از چند ثانیه افرداش اومدن پایین و پیش ما به انگلیسی به همهشون سلام گردیم و سرهنگ آدلر ما رو به سمت پزیرایی هدایت کرد.
دکور جالبی داشت. معلوم بود به سبک ایرانی چیده شد بود.
سرهنگ آدلر ببخشیدی گفت و رفت به سمت آشپز خونه بعد از چند دقیقه با یه دختر که سینی شربت دستش بود اومد بیرون و روبه ما گفت:
سرهنگ آدلر_ ایشون مارال هست که توی کار های خونه به من کمک میکنه … مارال جان میشه از مهمونا پذیرایی کنی؟
و بعد اومد رو به روی مبلی که من نشسته بودم نشست.و گفت:
سرهنگ آدلر_ فکر نکنم دوباره نیاز به معرفی باشه! اگه سوالی چیزی دارید میتونید بپرسید.
پویان بود که گفت:
پویان_ سرهنگ ببخشید…اینجا خونه ی خودتونه؟… جایی که باید مستقر باشیم اینجاس؟
سرهنگ آدلر _ بله …. راستش سرتیپ آدلر دنبال جایی بودن که هم مجهز باشه هم به اداره نزدیک باشه! بقیه ی خونه های مجهز از اداره دور بودن و سرتیپ پیشنهاد اینجا رو دادن و منم قبول کردم.
امیر_ اینجا مجهز به چه چیز هایه؟
سرهنگ آدلر_ ام…چی میخواید؟
من بودم که جوابشو دادم:
_ سالن تمرین رزمی…تیر اندازی…بدن سازی….استخر…نت….
سرهنگ آدلر با خونسردی گفت:
سرهنگ آدلر _ همه ی اینا رو که گفتید داریم! خب فکر میکنم که خسته باشید ..باید اتاق ها تونو نشونتون بدم.
و به سمت راه پله های چوبی معلق کنار در رفت و گفت:
سرهنگ آدلر_ بیاید دیگه
از پله ها رفتیم بالا و رسیدیم به یه راهرو که توش 6 تا در بود. سرهنگ آدلر رو کرد به ما و گفت:
سرهنگ آدلر_ خب اینجا ما 6 اتاق داریم که 4 تاش پره یکیش که اتاق خودمه و دوتای دیگه برای دیوید و جوزف و دوتای دیگه واسه سارا و لی لی و خانم افشار البته اگر خانم افشار راضی باشن که برن پیش دخترا.
و اتاق چهارم درش فقله و نمی شه ازش استفاده کرد چون توش وسیلست میمونه 2 تا اتاق که خودتون انتخاب کنید .
رو کرد به سارا و به انگلیسی گفت:
سرهنگ آدلر_ Sara … is Mia awake? where is it?
(سارا…میا بیدار شده؟ کجاست؟)
سارا_ Yeah .. in your room … they would take care of you a lot
(اره.. تو اتاق خودته.. خیلی بهونتو میگرفت)
و رو کرد به منو گفت:
سرهنگ آدلر_ تا شما توی اتاق هاتون مستقر بشین و لباساتونو عوض کنید مارال میز نهار رو میچینه .
و بعد رفت سمت دری که رنگش با بقیه فرق داشت و مشکی بود.
بعد رفتن سرهنگ آدلر همکار های خانومش هم رفتن توی اتاق سمت چپ اتاق سرهنگ آدلر و خانم افشار رو هم با خودشون بردن جوزف و دیوید نگاهی به هم کردن و رو به ما گفتن:
_ Think we’re extra … So for now
(فکر کنیم که ما اضافی هستیم …پس فعلا)

 اون دوتا هم رفتن پایین .
نگاهی به نوید و امیر و پویان کردمو گفتم:
_ خب چی کار میکنین؟..کی با من هم اتاقی میشه؟
سه تایی نگاهی بین هم ردو بدل کردن و نوید گفت:
نوید_ مرسی داداش ما سه تا میرم توی یه اتاق که شما راحت باشید …فعلا.
و بعد دست امیر و پویان و گرفت و رفتن توی اتاقی که کنار اتاقی که سرهنگ آدلر گفته بود درش بستس.فقط من موندم که رفتم توی اتاق روبه رویی اتاق سرهنگ آدلر.
یه نگاهی با اتاق کردم…اتاق خوبی بود. از چیدمانش خوشم اومد. رفتم سمت کمد سفید رنگو درشو باز کردم. چیزی توش نبود.
چمدونمو باز کردم و شروع کردم به چیدن لباسام.
آخرای کارم بود که در اتاق زده شد.
*لیو*
در اتاقمو باز کردم دیدم میا رو تختم خوابیده!
آروم رفتم سمتشو موهای سفید تمیزشو ناز کردم .
چشماشو باز کرد و تا منو دید. روشو کرد اونور!
باخنده بهش گفتم:
_ هیی میا! قهر نکن دیگه! نمی شد ببرمت خب!
هیچ ری اکشنی نشون نداد.دستمو انداختم زیر بدنشو روی دست بلندش کردم و گفتم:
_ حالا کار دختر مامان به جایی رسیده که با مامانش قهر میکنه؟
و بعد شروع کردم به بازی باهاش بعد یه 10 دقیقه بالاخره آشتی کرد.
رفتم سمت کمد دیواری مشکی رنگم و درشو باز کردم.
نگاهی به لباسام انداختم و هودیمو با یه پیرهن مردونه ی بلندسورمه ای عوض کردمو یه شلوار لوله تفنگی مشکی هم پوشیدم ولی به کفشام دست نزدم .و به میا گفتم:
_ میا! بدو میخوایم بریم پایین!
و بعد در رو باز کردمو اول میا رفت و بعد در رو بستم.
دوتایی از پله ها رفتیم پایین…
مارال داشت میز رو میچید وازش پرسیدم:
_ مارال بقیه کجان؟
مارال_ تو اتاقاشون.
روبه میا کردم و گفتم:
_ بریم بیارمشون؟
میا پارس کوچیکی کرد و زود تر از من از پله ها رفت بالا.
بالبخند دنباش رفتم.
میا جلوی در اتاق دخترا وایساد و روی دوپاش بلند شد و در رو باز کرد و رفت تو.
رفتم توی اتاق دخترا که دیدم سارا داره میا رو ناز میکنه!
با اخم مصنوعی به میا گفتم:
_ Mia did a bad job! Why don’t you come in?
(میا کار بدی کردی! چرا در نزدی؟)
وبازم یه پارس کوچیک کرد که سارا و لی لی خندیدن
روبه دخترا کردمو به اینگیلیسی گفتم:
_ Ladies come to lunch
(خانم ها بیاید نهار)
و بعد همگی باهم از اتاق رفتیم بیرون به محض خروج ما از اتاق در اتاق روبه رویی که جوزف و دیوید توش بودن باز شد و دیوید و جوزف و نوید و سرهنگ دوم محمدی و سرگرد راستین اومدن بیرون.
بهشون گفتم:
_ Gentlemen … Come lunch … Call for Colonel Arya’s promise
) آقایون… بیاین ناهار….سرهنگ آریا رو هم صدا کنید(
و بعد به سمت سالن غذا خوری راه اوفتادیم.
بچه ها نشستن پشت میز و منو میا هم رفتیم توی آشپز خونه.
* سورن *
در اتاقو باز کردم دیدم پسران.
نوید گفت:
نوید_ سورن داداش بیا ناهار.
_ باشه مرسی که اومدی…لباس عوض کنم میام.
در رو بستمو رفتم سمت لباسایی که تازه چیده بودمشون.
یه تی شرت سورمه ای تیره ی روبه مشکی پوشیدم و یه شلوار 6 جیب مشکی هم پوشیدمو کتونی های سفیدمم پوشیدمو گوشی به دست رفتم بیرون از پله ها داشتم می رفتم پایین که دیدم بچه ها همه نشستن پشت میز نهار خوری توی سالن .
نگاهی به آشپز خونه انداختم و دیدم که سرهنگ آدلر با دیس برنج اومد بیرون.پشت سرشم یه سگ هاسکی برفی بزرگ اومد بیرون قدش تا بالاتر از کمر سرهنگ آدلر بود. سرهنگ آدلر دیس رو گذاشت روی میز و نگاهی به من کرد و به اینگیلیسی گفت:
_ Sit down
(بفرماید بشینید)
و بعد همگی باهم از اتاق رفتیم بیرون به محض خروج ما از اتاق در اتاق روبه رویی که جوزف و دیوید توش بودن باز شد و دیوید و جوزف و نوید و سرهنگ دوم محمدی و سرگرد راستین اومدن بیرون.
بهشون گفتم:
_ Gentlemen … Come lunch … Call for Colonel Arya’s promise
) آقایون… بیاین ناهار….سرهنگ آریا رو هم صدا کنید(
و بعد به سمت سالن غذا خوری راه اوفتادیم.
بچه ها نشستن پشت میز و منو میا هم رفتیم توی آشپز خونه.
* سورن *
در اتاقو باز کردم دیدم پسران.
نوید گفت:
نوید_ سورن داداش بیا ناهار.
_ باشه مرسی که اومدی…لباس عوض کنم میام.
در رو بستمو رفتم سمت لباسایی که تازه چیده بودمشون.
یه تی شرت سورمه ای تیره ی روبه مشکی پوشیدم و یه شلوار 6 جیب مشکی هم پوشیدمو کتونی های سفیدمم پوشیدمو گوشی به دست رفتم بیرون از پله ها داشتم می رفتم پایین که دیدم بچه ها همه نشستن پشت میز نهار خوری توی سالن .
نگاهی به آشپز خونه انداختم و دیدم که سرهنگ آدلر با دیس برنج اومد بیرون.پشت سرشم یه سگ هاسکی برفی بزرگ اومد بیرون قدش تا بالاتر از کمر سرهنگ آدلر بود. سرهنگ آدلر دیس رو گذاشت روی میز و نگاهی به من کرد و به اینگیلیسی گفت:
_ Sit down
(بفرماید بشینید)
_ Well … Miss Liu … what are we doing today?
(خب…خانم لیو …ما امروز چی کار میکنیم؟)
لبخند محوی زد که چال محوی روی لپش اومد و گفت:

لیو_ First, Colonel Arya … when you say Miss I feel old! Tell Liu … I’m with everyone! And secondly, I have a great rest today and tomorrow we are going to get our office started!
(اول اینکه سرهنگ آریا… وقتی میگید خانم احساس پیری میکنم! بگید لیو… با همه هستم! و دوم اینکه امروز کاملا استراحت میکینم و فردا میریم اداره و کار هامون شروع میشه!)
لبخندی زدمو گفتم:
_ If we call you by our name … then you should call us by our first name!
(اگر ما شما رو به اسم صدا بزنیم… پس شماهم باید ما رو با اسم کوچیکمون صدا کنید!)
سارا بود که گفت:
سارا_ I’m sorry, sir, but we don’t know your name.
(معذرت میخوام آقا ولی ما اسم کوچیکتونو رو نمی دونیم؟)
جواب دادم:
_ I’m soren
(سورن هستم)
لیو بود که گفت:
_ I think you’re tired of your flight … go rest.
(من فکر میکنم که شما ها از پروازتون خسته باشید… برید استراحت کنید.)
زیر لبی مرسی گفتمو راه اوفتادم سمت اتاقم و در رو بستمو روی تخت ولو شدمو با خونه تماس گرفتم:
بعد از سه چهار بوق خاتون گوشی رو برداشت
_ سلام خاتون! چرا اینقدر گوشی رو دیر برداشتید؟ مامان کجاست؟
خاتون_ سلام اقا. سورن.. بالا بودیم نشنیدیم.. مادرتون فشارش رفته بالا الانم خوابه! بیدارشون کنم؟
_ نه نمیخواد خاتون مرسی کاری ندارید؟ فعلا!
و گوشی رو قطع کردم و چشمامو گذاشتم روی هم بعد از یکی دو دقیقه خوابم برد.
*لیو*
بعد از اینکه میزو جمع کردیم و مهمونای ایرانیمون رفتن بالا به نوید و بچه های خودمون اشاره کردم که بریم توی حیاط.
همه رفیتم کنار استخر روی صندلی های آفتاب گیر نشستیمو نگاهی بهشون کردم دیدم همه هستن.
میا رو صدا کردمو با دستم بهش اشاره کردم بخوابه روی پام .
نگاهی به نوید کردمو گفتم:
_ Why did Iran’s operations fail?
(چراعملیات توی ایران شکست خورد؟)
نوید با تعجب به منو بچه ها نگاه کرد و گفت:
نوید_ Well … they already knew when we were going to start the operation! And they had been evacuated earlier than us.
(خب..اونا از قبل میدونستند ما کی میخوایم عملیات رو شروع کنیم! و زودتر از ما اونجارو تخلیه کرده بودن.)
جوزف اخمی کردو به نوید گفت:
جوزف_ Does that mean you didn’t really know there was a spy in your group?
(یعنی واقعا نفهمیدی که یه جاسوس توی گروه شماست؟)
نوید گپ کرد.
سارا گفت:
سارا_ Who knew when the operation began?
(چه کسایی از زمان شروع عملیات خبر داشتند؟)
نوید با شوک گفت:
نوید_ I … Brigadier … Pouyan … Amiram Afshar
(من. سورن..سرتیپ مرادی…پویان …امیرو خانم افشار)
دیوید سری تکون دادو رو کرد به بچه ها و با لبخند گفت:
دیوید_ Do you think about the same thing as I do ?!
(شما هم به همون چیزی فکر میکیند که منم فکر میکنم؟!)
همه نگاهی به میا که حالا خواب بود کردن و گفتم:
_ As always hit the target
(مثل همیشه زد توی هدف)

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: Miss sun shine
  • ژانر: پلیسی_اکشن_عاشقانه_طنز
  • نویسنده: Liu
  • طراح کاور: Liu
  • 35 روز پيش
  • Liu
  • 4,050 بازدید
  • 2 نظر
https://beautyvolve.ir/?p=15648
لینک کوتاه مطلب:
درباره Liu
....#We learned something from the prostitutes of this dead city
نظرات این مطلب
  • Moji
    یکشنبه 13 سپتامبر 2020 | 3:25 ب.ظ

    مث همیشه عالیییییی❤❤❤
    همینجوری پرقدرت ادامه بده🙏😘
    لطفا زود زود پارت بزار مخصوصا تو کانال😉😍
    امیدوارم همیشه موفق و درخشان باشی💋❤💙

    • Liu
      چهارشنبه 16 سپتامبر 2020 | 7:08 ب.ظ

      قربونت برم موجی

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • sahar72 : واییییییی عالی بود زود زود پارت ها رو بزار ممنونم 🧡🧡🧡💛💛💛❤❤❤...
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
  • ناهید کاویانی داراني : رمان تموم نشد وگفتن به زودی براتون می گذارند...
  • حدیثه : ممنون فقط سریع تر مرسی...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.