| Sunday 27 September 2020 | 13:08
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان گودال عشق _پارت ۶

رمان گودال عشق_پارت ۶

رمان گودال عشق پارت ۶

پسره که حالا فهمیدم اسمش كامران  و داداش بزرگه كامياره اومدجلو و گفت:

-مامان حالش خوب نیس كاميار..

تا حرفش تموم شدكاميار زد زیر خنده..اونم چه خنده یبلندی..قهقهه میزد…

من با تعجب و كامران  با عصبانیت نگاهش میکردیم و اونمهمینطور با حرص میخندید…

کم کم خندشو جمع کرد و با ابروهای بالا داده به كامران  نگاه کردو گفت:

-مثل دفعه قبل؟..که اومدم و دیدم سالمتر از من و تو نشسته دارهگل میگه و گل میشنوه؟..برو سراغ ترفنده بعدی این یکی دیگه رومن جواب نمیده…

-كاميار اوندفعه مجبور شدیم دروغ بگیم..اون مادرته باید بیاییدیدنش حالش اصلا خوب نیست…

صدای عربده ی كاميار  دوباره بلند شد و ایندفعه از همیشه بلندتربود…

.

نعره ی كاميار  دوباره بلند شد و ایندفعه از همیشه بلند تر بود…

كاميار عصبی بود..خیلی سریع از کوره درمیرفت و همیشه درحالداد و فریاد کردن بود…

اما نمیدونم چرا این یکی دادش تنمو لرزوند..

یه لرزه ی دردناکی ته صداش بود که انگار میخواست با فریادکشیدن قایمش کنه اما اینقدر زیاد بود که بازم حس میشد…

من همینطور خیره و بی پلک زدن نگاهش میکردم که نفس زنان بهبرادرش نگاه میکرد…

-کدوم مادر؟..کدوم مادر لعنتی..اون واسه تو مادر بود..واسه منحتی در حد یه زن بابا هم نبود..

دلهره گرفته بودم..اینقدر عصبانی بود که با خودم گفتم الان سکتهمیکنه…

بی قرار پا تند کردم سمت اشپزخونه و یه لیوان اب ریختم وبرگشتم تو سالن..

تمام سر و صورتش عرق کرده و گردنش سرخ شده بود…

لیوان ابو گرفتم طرفش:

-اقا كاميار  بیا یکم اب بخور اروم بشی…

با درد عجیبی که تو چشماش بود چند لحظه خیره نگاهم کرد..

نمیدونم چرا طاقت اینطوری دیدنش رو نداشتم..

اینقد حالش عجیب بود که بی اختیار یه ان بغضم ترکید و زدم زیرگریه….

تمام صورتش از حرص و عصبانیت کبود شده بود..دندوناشومحکم روی هم فشرده بود اما بازم فکش میلرزید….

لیوانو جلوش تکون دادم و نالیدم

-تورو خدا یه خورده اب بخور..من دارم سکته میکنم..بخور توروخدا..

با نگاه سرگردونش کمی تو چشمام نگاه کرد و بعد لیوانو ازم گرفتو یه نفس سر کشید…

لیوانو داد دستم و چند نفس عمیقی کشید و یکم ارومتر شده بود..

با چشم و ابرو به اتاقم اشاره کرد..این یعنی میری تو اتاقت و دروهم میبندی و بیرون نمیایی…

واسه اینکه اروم بشه گفتم:

-چشم..چشم میرم..

لیوانو روی میز گذاشتم و نیم نگاهی به كامران  انداختم که خیره ویه جور خاصی نگاهشو بین ما دوتا میچرخوند…

پا تند کردم و رفتم تو اتاقم..روی تخت نشسته بودم و از استرستند تند صلوات می فرستادم…

یک لحظه هم صدای داد و فریاده كاميار و كامران قطع نمیشد..

انگار حتی حرف زدنشونم با فریاد بود..

دستامو رو با اسمون بلند کردم:

-خدایا تو به دادشون برس..امروز رو ختم به خیر کن..التماسمیکنم این دوتا برادر رو یکم اروم کن..

.

*************************************

بعد از ساعتها داد و فریاد و عقده خالی کردن و شکستن یه سریوسایل، بالاخره كامران رفته بود و خونه یکم ارامش گرفته بود…

نمی دونستم برم بیرون یا نه…

دلم واسه كاميار  اروم و قرار نداشت که الان تو چه حالیه و دارهچیکار میکنه…

بی طاقت رفتم سمت در و اروم بازش کردم و از لای در سرکی بهسالن کشیدم..

هرچی چشم چرخوندم نتونستم پیداش کنم..

یهو دستش از پشت کاناپه اومد بالا..چون کاناپه ای که روش درازکشیده بود پشتش به سمت اتاقا بود واسه همین نتونسته بودمببینمش…

دستی که بالا اورده بود رو تکون داد و با صدای گرفته ای گفت:

-اینجام نورا  بیا…

شكه بهش نگا كردم

این پسر انگار همه جای خونه دوربین داشت و همیشه درحال چککردنش بود که منو در همه حال میدید…

در اتاقمو بستم و رفتم طرفش..

بهش که رسیدم از حالت خوابیده بلند شد و ارنج دستاشو بهزانوهاش تکیه داد و انگشتاشو تو موهاش فرو کرد و محکمکشید…

همینطور که سرش به زیر بود با همون صدای گرفته اما محکمگفت:

-خوبی؟..نترسیدی که؟…

ابروهام پرید بالا و چشمام یکم گرد شد..كاميار  و اینسوال؟..حتما دنیا به اخرش رسیده…

سرمو گیج تکون دادم و سعی کردم حواسمو بیارم سر جاش..

صدای منم اروم و خجول بود:

-نه مهم نیست…

مکثی کردم و بعد یه قدم رفتم جلو و ادامه دادم:

-یه لیوان اب گرم براتون بیارم؟..صداتون خیلی گرفته..بخاطرهدادهایی که میزدین اینجوری شده..هان؟..بیارم؟..

سرشو بلند کرد و چشمای قهوه ای و پر نفوذشو تو چشمهامدوخت:

-نه نمیخواد..بیا بشین کارت دارم..

با تردید رو مبل روبروش نشستم و نگاهش کردم که خیره شده بودبه دستاش..

نفس عمیقی کشید و سر بلند کرد و تو صورتم نگاه کرد..

لبشو با سر زبون خیس کرد و خش دار به حرف اومد:

-چند روزه میخوام باهات حرف بزنم اما ازم فرار کردی وندیدمت..گذاشتم یکم ارومتر بشی اما با اتفاق امروز باز همه چیبهم ریخت..اول بگم که بابت اتفاق چند روز پیش متاسفم..نمیخواستم اذیتت کنم..نمیدونم یهو چی شد….

نفسشو فوت کرد بیرون و ساکت شد..انگار اینکه میخواست قبولکنه اشتباه کرده براش سخت بود…

با تاسف بهش خيره شدم

چقدر این پسر مغروره اخه..حتی همین الان هم عذرخواهی نمیکنهبابت کاری که کرده فقط میگه متاسفم…

دوست نداشتم با حرف زدن درمورده اون روز دوباره اتفاقاتش یادمبیاد اما حالا که شروع کرده، بهتر بود منم حرفامو میزدم…

از این که مجبور بودم همش جلوش کوتاه بیام و بله چشم بگم که یهوقت بیرونم نکنه، خسته شده بودم…

اب دهنمو قورت دادم و زبونمو رو لبای خشکیده ام کشیدم و ارومگفتم:

-من..راستش شما میدونی چرا اون شب تو کوچه خیابونا اوارهشده بودم..فقط برای اینکه بهم دست درازی نشه اونوقت شبخودمو انداختم تو کوچه خیابون چون تو اون خونه بیشتر ازخیابون احساس ناامنی میکردم…

نیم نگاهی بهش کردم که اخم هاش دوباره تو هم گره خورده بود وبا جدیت به چشمام نگاه میکرد…

.

سریع نگاهمو ازش دزدیدم چون با نگاه کردن بهش همه ی حرفامیادم میرفت و ضربان قلبم اوج میگرفت و حالم زیر و رو میشد…

مشغول بازی با انگشتای دستم شدم و ادامه دادم:

-من دارم مثل یه کلفت اینجا زندگی میکنم..تموم کارا رو انجاممیدم..البته که هیچ منتی هم نیست چون خودم خواستم انجامبدم..در قبالش هیچی جز امنیت از شما نخواستم..من تو این چندسالی که پدر و مادرم فوت کردن زندگی راحتی نداشتم..زیر نگاههای هیز و درنده ی شوهر خالم و پسرش به سختی زندگیموگذروندم..این اواخر دیگه داشتن پیشروی میکردن..دیگه فقط نگاهنبود..گفتم که پسرش اون شب میخواست اذیتم کنه و من فرارکردم….

خودمو کشیدم سر بلند بلند و با التماس نگاهش کردم:

-اقا كاميار  من دیگه کسی رو ندارم..فقط یه دوست دارم که اونمخانوادش اخلاقای خاص خودشونو دارن..ینی زیاد روی خوشنشون نمیدن که من بخوام تو خونشون بمونم..گفتم بهتون که اینجاهرکار بگین میکنم..هرجور که بخواهین..ازتون هم هیچینمیخوام..جز امنیت..من حاضرم تمام عمر نوکری شمارو بکنم فقطازتون میخوام که اسیبی بهم نرسه..فقط تا وقتی میمونم که بتونم یهجا واسه موندن پیدا کنم..باید ارثی که از پدرم بهم رسیده ازخانواده ی خالم  پس بگیرم..من فقط یه جای امن میخوام که توشبتونم شب راحت سرمو بذارم رو بالش……

با پشت دست اشکامو از روی صورتم پاک کردم و گریه ام شدتگرفت:

-اون شب که نذاشتین تو خیابون بمونم احساس کردم قابلاعتمادین..بهتون اعتماد کردم که اومدم تو خونتون..من به اندازه یکافی تو زندگیم ضربه خوردم..دیگه بیشتر از ایننمیتونم..نمیتونم….

دستمو گذاشتم رو صورتم و زار زدم…

نمیدونم چرا زبونم باز شده بود و داشتم اینطوری سفره ی دلموپیشش باز میکردم…

فقط احساس کردم بهتره بدونه من چطور زندگی میکردم و چهاتفاقاتی تا الان برام افتاده..

تا شاید دلش کمی به رحم میومد و دیگه اتفاقات اون شب تکرارنمیشد….

.

صداش رو میون گریه هام شنیدم و تو همون حالم هم احساسکردم صداش برخلاف همیشه یه نرمش محسوس داره…

-خیلی خوب..گریه نکن..بهت قول میدم دیگه هیچ اتفاقی نمیوفته کهخلاف خواسته ی تو باشه..دیگه تا خودت نخواهی اتفاق اون شبتکرار نمیشه…

یه لحظه هنگ کردم و دستامو اروم از روی صورتم پایین کشیدم وشوکه نگاهش کردم…

تا وقتی خودم نخوام؟..یعنی اگه من بخوام اون مشکلی نداره؟..

ابروهام با بهت رفت بالا و با چشمای خیس و کمی گرده شده، نگاهمو تو صورتش چرخوندم…

تعجبم بیشتر شد وقتی متوجه شیطنت کمرنگ و نامحسوسی توعمق چشماش شدم..

داشت سربه سرم میذاشت؟…

گوشه ی لبمو اروم گزیدم که نگاهشو یه دور تا روی لبام کشید ودوباره برگشت تو چشمام و اروم گفت:

-قول میدم…

بی اختیار همونطور شوکه نفس راحت و بلندی کشیدم که گوشه یلبش کج شد و یه لبخند کج نشست کنج لبش…

حتی مدل لبخند زدنش هم مغرورانه و خودخواهانه بود..

نگاهشو که از صورتم گرفت نفسم ازاد شد..دوباره نگاهش نفسموحبس کرده بود..میترسم اخرش از دست نگاهاش یادم بره نفسبکشم و خفه بشم….

تکیه داد عقب و پای راستشو انداخت رو پای چپش و دستاشو بازکرد و گذاشت رو پشتی کاناپه…

اینقدر ژستش مردونه و با ابهت و به چشم من جذاب بود که نمیتونستم ازش چشم بردارم…

این مرد با تمام مردایی که من تو زندگیم دیده بودم فرق داشت وانگار همین تفاوت داشت کار دستم میداد….

.

نگاهشو کلافه دور خونه چرخوند و در همون حال گفت:

-خب بابت اتفاق امروز..

خیره شد تو چشمام و با مکث ادامه داد:

-مجبور شدم بگم زنمی..وگرنه درمورده تو پیش خودش هزار و یکفکر میکرد…من با دخترای زیادی بودم و میتونم خیلی راحت ذات ونیت هر دختری رو بفهمم..می دونم تو مث دخترایی که میان تو اینخونه نیستی..نمی خواستم بی گناه بهت تهمت بزنه….

دلم هری ریخت و یه لحظه شوکه شدم از ذوقی که بابت حرفاش تودلم پیچید…

لبمو محکم گزیدم..بخاطره من دروغ گفته بود؟

سریع خودمو جمع و جور کردم و با صدای ضعیفی گفتم:

-ممنون اما برادرتون نمیفهمن دروغ گفتین بهشون؟..بالاخره کهمتوجه میشن…

بی خیال شونه بالا انداخت:

-اون لحظه عصبانی بود و هرچی میگفتم بازم توجیه نمیشد وحرف خودشو میزد..اما بعد میره فکر میکنه و وقتی دوباره بیادارومتر شده و اونموقع میتونه منطقی تر فکر کنه…

-بازم میان اینجا؟

عمیق نگاهم کرد و اروم نجوا کرد:

-نترس..کلید خونه رو ازش گرفتم..دیگه بدون اجازه کسی نمیاد توخونه…

نفس راحتی کشیدم و با قدردانی لبخند خوشگل و دندون نماییبهش زدم..

اونم لباشو کج کرد و بلند شد و پشت به من داشت میرفت سمتاتاقش که خيلي غير إرادي زير لب گفتم:

-بعضي وقتا نيازه كه هرچي غصه تو دلت داري رو خالي كني؟..

انتظار نداشتم بشنوه اما وقتي

با ابروهای بالا پریده برگشت طرفم

از ترس قبض روح شدم

واي خدا من چرا شانس ندارم الان زنده زنده اتيشم ميزنه !!!

همون جوري خشك شده با ترس بهش خيره مونده بودم كه صدايارومش به گوشم رسيد

_شايد يه روز برات تعريف كردم

و برگشت و رفت تو أتاقش و در رو بست

يعني احساس ميكردم چشام شده اندازه كاسه

با من !! جانه نورا !!

واي فكر كن

پسر به اين مغروري بشينه سفره دلشو واسه من بريزه بيرون

نيشم تا بناگوش وا شده بود و از شدت خوشحالي رو پا بند نبودم

بعد چند دقيقه كه از شوك بيرون اومدم پا شدم تا يه فكري واسه شام  بكنم

نشستم روی اولین نیمکت تو پارک و دست فرشته رو هم کشیدم تاکنارم بشینه…

با خنده دستمو گرفت و گفت:

-خب از اینا بگذریم..بگو ببینم تیپ و قیافه ی پسره چطوره..تا الانکه همش از اخلاق و رفتاره سگیش گفتی..چطوره؟ خوشتیپ وخوش قیافه هم هست؟…

لبمو گزیدم و با هیجان گفتم:

-وای فرشته اگه ببینیش..خیلی خوشتیپه..صورت مردونه…یه قدیداره که وقتی من کنارشم تا زیر سینه اش میرسم..هیکل گنده وورزشکاری..اخلاقشم که گفتم..دم به دقیقه پاچه ی من بدبخت رومیگیره..خیلی وحشیه فرشته ….

غش غش زد زیر خنده و منم از خنده اش به خنده افتادم..

همینطور که می خندیدم نگاهم چرخید و روی ماشین سیاه رنگیکه تو خیابون کمی دور تر از ما پارک شده بود، خیره موند…

راننده با کت و شلوار مشکی خوش دوختی، دست به سینه بهماشین تکیه داده بود و نگاهشو یه لحظه از طرف ما برنمیداشت….

دوباره اخمام رفت تو هم و نفسمو با حرص دادم بیرون و چشماموبستم…

صبح که به كاميار  زنگ زدم و گفتم میرم دیدن دوستم پاشو کرد تویه کفش که تنها نباید بری و اینقدر داد و بیداد کرد که اخر تسلیمشدم و رانتده ی شرکتشو فرستاد منو بیاره اینجا….

انگار خوده كاميار  هم می دونست دشمن داره و خیلی احتیاطمیکرد..حتی حواسش به منم بود…

فرشته با پشت دستش زد به بازوم و با خنده گفت:

-اینقدر حرص نخور دیوونه..حالا که دیگه فرستاده دنبالت و تمومشده..اتفاقا من خیلی از این کارش خوشم اومد..اینکه حواسشهست یه نفر تو خونه اشه و ممکنه بخاطره اون تو دردسربیوفته..واسه همین داره ازت مراقبت میکنه دختر..حالشو ببربابا…..

.

این کارای كاميار دلمو اتیش میزد..اون داشت از من محافظتمیکرد و من داشتم باهاش چیکار میکردم…

اگه یه روز بفهمه مطمئنم منو زنده زنده اتیش میزنه..

باز بغضم گرفت:

-فرشته اگه كاميار بفهمه من چرا یهو سر از زندگیش دراوردم منوزنده نمیذاره..تو اونو نمیشناسی..اصلا اعصاب نداره..اینقدرعصبی و شکاکه که کافیه بو ببره اونوقت یه ثانیه هم منو اونجا نگهنمیداره..فک میکنی مشکل من یکی دوتاست؟..اگه از این خونهكاميار  شوتم کنه بيرون  اونوقت جواب بابك خان رو چی بدم..دراین صورت اون زنده ام نمیذاره….

فرشته  پشت دستمو نوازش کرد و سرمو بلند کردم به چشمایروشن و براقش نگاه کردم که گفت:

-درست میشه نگران نباش..ما خیلی مصیبت ها کشیدم..خدابزرگه..بالاخره یه راهی جلوی پامون میذاره تا از این یکی همنجات پیدا کنیم..اینقدر بی تابی نکن..من مطمئنم تو بهترینتصمیم رو میگیری….

پوزخنده تلخی زدم:

-تصمیم چیه..من همینکه جون نويد  رو بتونم نجات بدم شاهکارکردم..حداقل خیالم راحته كاميار برعکسه بابك  خان، وجدانداره..انسانیت داره..اینو از کاراش میفهمم..ولی منو بدجور ازخودش ترسونده فرشته ..گاهی سر یه چیزای بیخودی هوار هوارمیکنه که میگم مگه ارزش داشت گلوی خودشو جر بده….

برای اینکه از اون حال و هوا دربیام خنده ی موزیانه ای کرد و بالحن سرخوشی گفت:

-خیلی مشتاق شدم ببینمش نورا..اصلا مرد باید همینطوریباشه..سگ اخلاق و وحشی..هی خشونت به خرج بده و حالتوبگیره

چشم غره ای بهش رفتم و دوتایی خندیدیم..

فرشته  نگاهی به راننده کرد که هنوز همونطور تکیه داده به ماشینایستاده بود و گفت: 

-این یارو خسته نمیشه؟

منم نیم نگاهی بهش انداختم:

-نمیدونم..ولی دلم داره کم کم واسش میسوزه..دو ساعته همینطورایستاده و حتی نگاهشم از روی خودمون اونورتر نمیبره…

فرشته  پوزخند زد:

-اینطوری دستور گرفته بیچاره..من می شناسمشون دیگه..بهشگفتن نگاه از روی نورا برنمیداری تا وقتی برسونیش خونه..اما نورا چرا باید اینقدر احتیاط کنه؟..یعنی تهدیدی چیزی شده؟…

-نمیدونم..از بابك  خان هرکاری برمیاد..به منم نمیگه چیکارمیکنه..شاید از اینکه من دیگه تو اون خونه موندگار شدم خیالشراحت شده و تهدیداش رو شروع کرده….

فرشته متفکر سر تکون داد که دوباره نگاهی به راننده انداختم وگفتم:

-فرشته بهتره بریم این یارو هم گناه داره..خسته شده حتما..بیابریم تو رو هم برسونیم..

با هم از روی نیمکت بلند شدیم و گفت:

-من ماشین اوردم خودم میرم..مواظب خودت باش نورا خیلینگرانتم..هرروز بهم زنگ بزن..اصلا ارتباطت رو باهام قطع نکنباید از حالت خبر داشته باشم..زیادم سربه سر پسره نذار..سعیکن زودتر چیزی که بابك  خان میخواد پیدا کنی و از دستحفتشون راحت بشی….

-خداکنه زودتر تموم بشه..از این همه استرس و با ترس زندگیکردن خسته شدم…

.

دستشو روی بازوم کشید و گفت:

-نگران نباش همه چی درست میشه..همینکه نويد  بیاد دیگه راحتمیشی..بازم میگم فقط پا رو دم پسره نذار که به خودت سختنگذره..یه خورده مطیع باش جلوش تا زودتر راحت بشی…

سرمو تکون دادم و بعد از روبوسی باهم و تاکید فرشته به اینکه هرروز  بهش زنگ بزنم از هم جدا شدیم….

راننده در عقب رو باز کرد و منتظر شد سوار بشم..

چشمامو تو کاسه چرخوندم و پوفی کشیدم و سوار ماشین شدم…

راننده درو بست و موبایلش رو از جیبش دراورد و یکم با گوشیحرف زد و بعد همینطور که گوشی هنوز بغل گوشش بود در ماشینرو باز کرد و پشت فرمون نشست…

شنیدم به کسی که پشت خط بود گفت:

-نگران نباشین اقا..چشم گوشی دستتون…

بعد بدون اینکه بچرخه یا نگاهم کنه گوشی رو از بین دوتا صندلیگرفت طرفم و گفت:

-اقا با شما کار داره..

با تعجب گوشی رو گرفتم و همینکه گفتم الو، صدای بم كامیار روشنیدم:

-الو نورا؟..

ابروهام از تعجب رفت بالا:

-بله؟.

-کارت تموم شد؟..جایی دیگه نمی خواهی بری؟..

-نه چطور؟..

-اگه جایی کار داری با امیر برو..بهش گفتم هرجا خواستی بریببرتت..اگه کار داری یا خریدی چیزی..

تو دلم خالی میشد از این توجه های زیرپوستیش..اخه این پسرچرا اینطوری بود…

بی اختیار لحنم مهربون شد:

-نه دیگه کاری ندارم..میرم خونه..

بعد از کمی مکث اروم تر ادامه دادم:

-باید شام درست کنم..

حس کردم صدای اونم ارومتر شد:

-چی میخواهی درست کنی؟

لبخنده عمیقی زدم..حقا که مردا شکم پرستن..ببین واسه شکمشچطور اروم و بدون تحکم حرف میزنه…

گوشه ی لبمو گزیدم:

-چی درست کنم؟

-خیلی وقته لوبیاپلو نخوردم..

از عجله اش واسه جواب دادن خنده ام گرفت و نیم نگاهی بهراننده انداختم که حواسش به من نبود و گفتم:

-درست میکنم..

-سالادم کنارش باشه..

لبمو محکمتر گزیدم که یه وقت صدای خنده ام بلند نشه:

-سالاد هم کنارش هست..دیگه چی؟

انگار یهو متوجه موقعیتش شد که تحکم باز به صداش برگشت واز اون حالت زمزمه وار دراومد:

-هیچی دیگه.. رسیدی خونه یه زنگ بزن..

-چشم …

چند لحظه سکوت کرد و بعد نفس عمیقش فوت شد تو گوشی..

به أطرافم كه نگاه كردم ديدم رسيديم

پياده شدم و به طرف در رفتم

وسط هاي راه خواستم به كاميار  بگم که رسيديم و دارم ميرم خونهكه یهو … 

ماشيني مشكي رنگ رو ديدم كه با تموم سرعت داشت به طرف مننيومد…

من كه هنگ كرده سره جام وايستاده بودم حتي قدرت نداشتم بهكاميار كه مدام صدام ميكرد جواب بدم

ماشين همين طور داشت نزديك و نزديك تر ميشد و منم سره جامخشك شده بودم كه درست لحظه اخر دستم كشيده شد و با تمومقدرت كشيده شدم به سمت رأست

و پرت شدم رو زمين  و سرم محكم خورد تو جدول ها

 

(نسخه کامل این رمان در سایت ، در قسمت فروشگاه بانام رمان گودال عشق ۲ انتشار شده . اگر مایل به خوندن ادامه ی رمان هستین ، رمان رو خریداری کنید )

پیچ اینیستا : Roman._.nice

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: گودال عشق
  • ژانر: عاشقانه_جدید_خدمتکاری_پلیسی
  • نویسنده: اینازقربانی
https://beautyvolve.ir/?p=15603
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • K84as : عااااااااای بود❤️❤️❤️❤️...
  • sahar72 : واییییییی عالی بود زود زود پارت ها رو بزار ممنونم 🧡🧡🧡💛💛💛❤❤❤...
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
  • ناهید کاویانی داراني : رمان تموم نشد وگفتن به زودی براتون می گذارند...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.