| Tuesday 29 September 2020 | 07:04
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان انلاین ناکامان پارت ۴

رمان انلاین ناکامان پارت ۴

مهتا
روی صندلی ای که داخل ایستگاه پرستاری بود نشستم.
ساعت ۳ شب شده بود و هنوز نتونسته بودم کار های اورژانس را جمع کنم.
همیشه از گوارش بیزار بودم. هیچ وقت کار هایش تمامی ندانشت.

قرار بود سه روز قبل این بخش کوفتی را تمام کنم ولی برنامه ی همه به هم ریخته بود. و این شانس من بود که بازهم این جای لعنتی بیفتم.
به محوطه ی اورژانس نگاه کردم.تقریبا کار همه تمام شده بود‌و رفته بودند. فقط من و چند تا از پرستار بودیم.
همینطور که روی صندلی نشسته بودم خودم را با صندلی به طرف کامپیوتر کشیدم.
یکی از کاغذ هایی که همان اطرف بود را برداشتم و زیر موس گزاشتم.
لیست بیمار های بستری را از کامپیوتر باز کردم و دفترچه ام را از توی جیبم در اوردم تااطلاعات بیمار های جدید را بنویسم..
بعد از این اگر بیمار جدیدی نصف شب به سرش نمیزد اورژانس بیاد میتوانستم بخوابم.
مشغول تایپ کردن شدم..
۵مریض جدید .جنگ هم میشد اینقدر مشکل گوارشی نداشتند.
چشم هایم مدام از خواب روی هم می افتاد.به زور خودم را بیدار نگه داشته بودم.
همینطور که دکمه های کیبورد را فشار میدادم‌ برای هر کدامشان فوشی نثار بهار میکردم که مجبور بودم امشب تنها اینجا بمانم.
گوشی ام زنگ خورد..
هرکه بود قطعا این ساعت شب پشتش بدبختی بود.از جیبم گوشی را بیرون اوردم
به صفحه اش نگاه کردم..
پیش شماره ی اول بیمارستان را داشت..قطعا بدبختی بود.
دکمه ی وصل تماس را زدم.
:دکتر محمدی؟
گفتم:بله بفرمایید.
سریع گفت:دکتر سریع بیاید بخش.بیمارتون رفته روی کد آبی.
باشه ای گفتم و گوشی را قطع کردم .
از بدبختی به رد بود.
سریع از جایم بلند شدم و به طرف بخش دویدم.
همین ایست قلبی توی گوارش کم بود که این هم به حمد خدا حاصل شده بود.
حتی شب هم نمیشد به زود امدن اسانسور ها اعتماد کرد بیخیال اسانسور شدم وبه طرف پله ها دویدم و بالا رفتم.بخش طبقه ی سه بود..
بعد از حدود یک دقیقه رسیدم و به طرف ایستگاه پرستاری رفتم..
چند ثانیه ایسادم تا نفسم بالا بیاید.
همینطور که نفس نفس میزدم با تعجب به ایستگاه نگاه کردم.کسی داخلش نبود و حتی چراغ هاهم خاموش بود.
به راهروی بخش نگاه کردم.انجاهم خبری نبود..
ایستگاه را دور زدم و در اتاقی که پرستار ها داخلش میخوابیدند را کمی باز کردم. هر دو تختش پر بود وهمگی خوابیده بودند..
پس کی به من زنگ زده بود؟
گوشی را از جیبم در اوردم و از اتاق بیرون رفتم..به شماره ای که تماس گرفته بود نگاه کردم.قطعا پیش شماره ی بیمارستان بود..محال بود کسی باهمچین چیزی سر به سرم میگزاشت.آن هم این ساعت شب.
روی شماره زدم و منتظر ماندم..بعد از دو بوق جواب داد.
بله؟
گفتم:محمدیم.تماس گرفتین گفتین کد آبی.فکر کنم اشتباه پیجم کردین.
چند لحظه مکث کرد و گفت:مگه دکتر محمدی نیستین؟
گفتم:چرا.
گفت:دکتر چرا نمیاین .مریض سه دقیقست ایست کرده.
قطعا چون سرش شلوغ بود هرچه هم میگفتم متوجه نمیشد.
گفتم:اونجا کدوم بخشه؟
با حالت لج و جوری که کم مانده بود فوشم بدهد گفت:دکتر جراحی تراکسه دیگه.
قبل از اینکه چیز دیگه ای بگه گوشی را قطع کردم و به طرف بخششان دویدم.
قطعا اشتباه فامیلی بود.
بخش همان طبقه ای بود که بخش گوارش هم بود برای همین زود رسیدم.
اینجا بر خلاف بخش خودمان همه درحال دویدن بودند.
معلوم بود این بار جای درستی امده بودم.
رو به پرستاری که پشت ایستگاه بود گفتم:محمدیم.
سریع گفت:تخت ۳
گفتم:اشتباه پیجم کردین.من اکسترن گوارشم.جراحی نیستم.
با تعجب نگاهم کرد و گفت:مگه رزیدنت نیستین؟
گفتم:اکسترنم.
جوری که انگار دنیا دور سرش خراب شده باشد به بقلیش گفت:بدبخت شدیم.این اون محمدی نیست.
بقلیش نگاهی کوتاه بهم انداخت و گفت: اصلا دختر نبود فکر کنم محمدی.
یکیشان از جایش بلند شد و جوری که بقیه پرستار ها بشنوند داد زد:کی شماره رزیدنت جدیده بخشو گرفته؟
از ایستگاه پرستاری فاصله گرفتم.
صدای گریه ی خوانواده ی مریض کل راهرو را پر کرده بود
به طرف تخت ۳ رفتم. بدون اینکه داخل بروم از همان راهرو به داخل اتاق نگاه کردم.
تیم احیا بالای سر مریض بود و مشغول ماساژ دادن بودند ولی دکتری نبود..
به مانیتوری که به مریض وصل بود نگاه کردم..قطعا از آن نوعی بود که شوک لازم داشت .
اگر هم شماره را پیدا میکردند حداقل دو دقیقه ای طول میکشید تا دکترش برسد.
آنطور که میدانستم بدون دکترش هم فقط ماساژ میدادند. و بقیه کار ها را بدون دستور انجام نمیدادند..
لب پایینم را گاز گرفتم .
لعنت به من که همیشه در این شرایط گیر می افتادم..نمیدانستم جلو بروم یا اینکه از راهی که امده بودم برگردم..
اگر برمیگشتم قطعا کسی مقصر نمیدانستم.
قدمی‌به عقب برداشتم.
اگر میمرد چه؟
اگر جلو میرفتم و این بار اخراجم میکردند چه؟
باز هم نمیتوانستم بیخیال بروم.
یک قدم جلو رفتم.
ولی بالاخره که کسی می امد.
باید بیخیالش میشدم.این بار نمیتوانستم دخالت کنم. خیلی طول میکشید در عرض سه چهار دقیقه هرکه بود خودش را میرساند.
از در اتاق فاصله گرفتم.با توجه به سابقه ام نمیتوانستم ریسک کنم. مریض با دو سه دقیقه تاخیر نمیمرد.
یکی از اعضای تیم احیا که تازه ماساژ دادنش تمام شده بودجایش راعوض کرده بود و از تخت دور شده بود متوجهم شد.
سریع همانطور که نفس نفس میزد گفت:دکتر ۴ دقیقه از ایستش میگزره.
نگاهی به کارتم کرد وادامه داد:چیکار کنیم الان؟
میتوانستم بعدا برایشان شرایط را توضیح بدم.
قدمی جلو رفتم.
اگر میرفتم پشیمانی دردش بیشتر از اخراج شدن بود.

مهرداد
وارد اتاق شدم.
دختری که جا من اشتباه گرفته بودنش، با دیدنم به طرفم چرخید و سریع گفت:دکتر فکر کردم…
نگزاشتم حرفش را ادامه بدهد. بالای سر مریض رفتم و گفتم: ادامه بده.
با تعجب نگاهم کرد.
همانطور که استین روپوشم را بالا میزدم گفتم: زود باش.
چند ثانیه مکث کرد و بعد با تردید باشه ای گفت.
باید برای مریض لوله میگزاشتم..
دقیقا بالای سر مریض ایستادم و سرش را به عقب خم‌کردم و شروع به لوله گزاشتن کردم.
ازطرفی هم حواسم به دختربود.داشت مثل یک رزیدنت حرفه ای تیم احیا را هدایت میکرد..حتی زمان دقیق شوک هاهم میدانست.
سر لوله ای که داخل ریه مریض کار گزاشته بودم را به آمبو وصل کردم و به دست پرستار دادم .
از بالای سر مریض کنار امدم‌.
چطور یک اکسترن تااین حد اطلاعات داشت؟
اگر دخالت میکردم تمرکزش بهم میخورد..کمی عقب ایستادم و نگاهش کردم.
احتمالا قبلا تیم را هدایت کرده بود.وگرنه این کار برای یک اینترن هم ممکن بود سخت باشد..
همان دختری بود که ان شب با شیدا بود.
شیدایی که پنج سال دنبالش گشته بودیم.
دست هایش را به شدت مشت کرده بود ولی معلوم بود تمام حواسش را به مریض داده.
داشت به سختی سعی میکرد اشتباهی نکند.
تیم احیاهم مطابق دستور هایش عمل میکردند..احتمالا آنها هنوز هم اشتباه گرفته بودندش.
بعد از حدود بیست دقیقه قلب مریض بالاخره برگشت.
جلو رفتم و دستم را زیر گردن مریض گزاشتم‌ تا نبضش را چک کنم. نبضش زیر انگشتانم حس میشد.
رو به دختر کردم و با دست به گوشی اش اشاره کردم و گفتم:گوشیتو بده.
گوشی را از دور گردنش برداشت و به سمتم گرفت.
گوشی را گرفتم.مریض هنوز کمی ناهشیار بود.
چند ثانیه به صدای قلبش گوش دادم. هنوز نامنظم بود و احتمال داشت باز ایست کند.
پرونده ی مریض را از روی میز برداشتم.
رو به پرستار گفتم:سریع بفرستینشccu.
مهرم را از جیبم در اوردم.
پرستار با تعجب نگاهم کرد. معلوم بود گیج شده.
همینطور که زیر برگه ی انتقال مریض را امضا میکردم با سر به دختر اشاره کردم و گفتم:ایشون اکسترن منه.
دختر که چند قدم دور تر از من ایستاده بود مظلومانه نگاهم کرد.
از قیافه اش خندم گرفت..صورتش خیلی بچه میزد با آن نگاهی که داخلش ترس بود هم به کل جالب شده بود.
زیر برگه را مهر زدم و پرونده و برگه را به دست پرستار دادم.
پرونده را گرفت و گفت: باید گزارش کنم؟
احتمالا اگر گزارش میکرد بعدا دست از سرش بر نمیداشتند. کسی اینجا به کار یک اکسترن اطمینان نداشت.
گفتم:شما نه.خودم گزارش میدم فردا.
سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و چشمی ارام گفت.
از اتاق بیرون رفتم.دختر پشت سرم راه بیرون امد.
گوشی را از روی گردنم برداشتم.
ازبخش خارج شدیم.
راهرو تاریک بود و فقط از لامپ هایی که در بخش بود کمی روشن شده بود..کسی در راهرو نبود.
ایستادم..روبرویم ایستاد.
به کارتش نگاه کردم.مهتا محمدی.
پس برای همین اشتباه شده بود.هم اسم هم فامیلش شبیه من بود.
گوشی را به طرفش گرفتم وگفتم:از کدوم بخشین؟
همینطور که سعی میکرد درچشم هایم نگاه نکند گوشی را گرفت وگفت:گوارش.
معذب بود.
گفتم: کارتون خوب بود..اگه نیومده بودید اینطرف معلوم نبود چی میشد.
به چشم هایم نگاه نمیکرد..ازچیزی میترسید؟
ارام گفت: دکتر..
گفتم:بله؟
با تردیدگفت:اینو گزارش میکنید؟
از این میترسید؟
سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم وگفتم: چطور؟
این بار بالاخره به چشم هایم نگاه کرد.
آرام و با همان تردید گفت:به خاطرش توبیخم میکنن؟
لحنش مظلومیت خاصی داشت.
یک تای ابرویم را بالا انداختم و گفتم:برای چی؟
لب پایینش را گاز گرفت.دوباره چشم هایش سو سو میزد تا نگاهم نکند..
گفت:اگه این بارم بفهمن اخراجم میکنن..
با تعجب نگاهش کردم..
بریده بریده گفت:قبلانم اینطور گیر کرده بودم..
پس برای همین بود. میترسید..
کارش خوب بود..هیچ وقت ندیده بودم اکسترنی بلد باشد تیم احیا را راه بندازد..
میتوانستم قضیه را جمع کنم..ولی باز هم ممکن بود کسی بفهمد..
گفتم:کار اشتباهی نکردین..
دست هایش را به شدت در هم قفل کرده بود..هرچه که قبلا اتفاق افتاده بود میترساندش..
ادامه دادم: میگم زیر نظر من بود از اولش..چون پرستار اشتباه کرده بود و چیزی بگن خودشون هم گیر میفتن میشه جمعش کرد..
به چشم هایش نگاه کردم.
چرا برایش اینقدر سخت بود نگاهم کند؟
انگار آرام تر شده بود..
گفتم:ناراحت نباشین..قرار نیست چیزی بشه..
لبخند محوی زد.
ناخواسته لبخندی زدم .
آرام گفت:ممنونم..

مهتا
دکمه اسانسور را زد و گفت: میرین پاویون؟
صدای خاصی داشت..
گفتم: نه..اورژانس هنوز کار دارم..
به ساعتش نگاه کرد و گفت: ۴ ربع کمه. فکر نکنم این ساعت کسی بیاد.
سرم را به نشانه ی منفی تکان دادم و گفتم:نه..اطلاعات قبلیا را باید وارد کنم..جدید نیستن.
اهانی گفت..
صدایش به شدت مردانه بود ولی انگار گرفته بود..
صدایش به استایلش نمیخورد.همیشه فکر میکردم اینطور صداها را مرد های سیبیل کلفت و هیکلی دارند..
قدش بلند بود ولی هیکل معمولی ای داشت و موهای نسبتا بلندش را بالا نزده بود.
قعطا این صدا به این استایل نمیخورد.
وارد اسانسور شدیم.
دکمه ی همکف را زد.
با فاصله ایستاد و به دیواره ی اسانسور تکیه داد..معلوم بود خسته بود.
اگر بهار میفهمید کسی که آن روز فوش کشش کرده بود، این مرد بود قطعا خودش را پاره میکرد.
وقتی اسانسور همکف ایستاد،تکیه اش را برداشت و صاف ایستاد.
گفتم:بازم مممونم..
لبخند محوی زد و گفت:زود تمومش کنین که بشه دوساعت بخوابین.
چشمی گفتم.
از اسانسور خارج شدم .
نگاهش کردم و خداحافظی کوتاهی کردم.
سرش را کمی به نشانه ی احترام خم کرد و گفت:فعلا.
دکمه ی طبقه ی ۴ را زد.
در اسانسور بسته شد.
به در اسانسور نگاه کردم.به خاطر من تا پایین آمده بود؟

مهرداد
ژل های کف دستم را به موهایم کشیدم.
علی: من موهای تو را داشتم‌دیگه غمی‌نداشتم.
با شانه اش از جلوی آینه کنارم زد و گفت:اخرشم ماشین میکشم روشون.
دستمالی از جایش بیرون کشیدم و به کف دست هایم کشیدم تا باقی ژل ها را پاک کنم.
علی همینطور که سعی میکرد موهای کوتاهش را بالا دهد گفت: اینا پشم گوسفند بود ارزشمند تر بود.
شانه را از روی تخت برداشتم و به طرفش گرفتم و گفتم:با دست درست نمیشه.
با حرص شانه را گرفت و گفت: اخرش میرم کچل میکنم.
روپوشم را از روی چوب لباسی برداشتم‌ و گفتم: میرمccu بعد میام بالا.
از جلوی آینه کنار امد و گفت:اونجا چرا؟
همیطنور که روپوش را میپوشیدم گفتم:دیشب یکو فرستادم اونجا.
علی:از سرویسمون رفت؟
گوشی را توی جیبم انداختم و گفتم:نه هنوز. میخوام برم درش بیارم.
علی:مریضی اورژانسم هست؟
گفتم:نه.فقط بخشا اوکی کن تا بیام.
باشه ای گفت.
از پاویون خارج شدم و به طرفccu رفتم.
اینقدر توی راهرو ها شوفاژ روشن بود که هوا شرجی شده بود.
نباید زیر روپوشم این بافتی را میپوشیدم.
دکمه های بالایی روپوشم را باز کردم بلکه کمی از گرما کم شود.
واردccu شدم.همیشه از اینجا متنفر بودم و تا مجبور نبودم پا اینجا نمیگزاشتم.
به ایستگاه پرستاری رفتم و رو به یکی از پرستار ها که پشت کامپیوتر نشسته بود گفتم:سلام.
سرش را بالا اورد و سلامی کرد.
گفتم:پرونده امیر مولاییا بدید.
همینطور که روی صندلی نشسته بود به سمت جایگاه پرونده ها چرخید و گفت:دکتر میخواین از سرویستون خارجش کنین؟
گفتم:اره.از جراحی مرخصه.
پرونده را به سمتم گرفت و گفت: مشاوره هم نمیخواد؟
پرونده را گرفتم و گفتم:چرا میخواد. میخوام همینو بنویسم.
خودکارم را در اوردم و ادامه دادم: گزاشتینش برای کدوم دکتر؟
به تابلو یی که اسم بیمار ها را رویش مینوشتند نگاه کرد و گفت: دکتر صدرایی.
اوکی ای گفتم و روی تک صندلی ای که جلوی ایستگاه بود نشستم و مشغول نوشتن شدم.

مهتا
جلوی ccu ایستادم.
این بخش این طور بود که برای وارد شدن باید کد در را وارد میکردیم..از اخرین باری که اینجا امده بودم سه ماهی میگذشت.امیدوار بودم رمزش را عوض نکرده باشند.
کارتم را از روی روپوشم جدا کردم و توی جیبم انداختم.اگر میدیدند اکسترنم قعطا تایک ساعت میخواستند بپرسند چه غلطی میکنم اینجا.
دست بردم و رمزی که از قبل یادم بود را زدم.
‘کد ورود اشتباه است’
خفه شویی نثارش کردم و چند قدم عقب رفتم.
مریض بودند هی رمز عوض میکردند؟ خوبه گنج نگه نمیداشتند اون تو.
گوشی را از توی جیبم در اوردم و شماره ی بهار را گرفتم.
بعد از هفت هشتا بوق بالاخره برداشت.
بهار:بنال
گفتم:رمز در ccu چه کوفتیه؟
چند ثانیه مکث کرد و گفت:۲۷۸۹
گفتم:میگه اشتباهه.
گفت:اونجا چه غلطی میکنی؟ مگه اونجاهم باید بریم؟
ولش میکردی تا یک ساعت سوال میپرسید.
گفتم:ببین بچه ها تو خوابگاه نمیدونن؟
بهار: خو اخه مگ مریضی بیخودی میخوای بری اونجا.یکی رد شد بپرس ازش دیگه
میخواستم چیزی بگم که همان رزیدنت دیشبی از ccu بیرون امد.
با دیدنم مکث کرد. احتمالا این هم تعجب کرده بود اینجا چه غلطی میکنم.
با سر سلامی کردم و به بهار گفتم بعد زنگ میزنم.
قبل از اینکه فرصت کنه چیزی بگه سریع گوشی را قطع کردم.
این بار کارتش را زده بود.مهرداد محمدی.
نه تنها فامیل بلکه اسمش هم تقریبا مشابه من بود. برای همین اشتباهم گرفته بودند.
گفتم:سلام..
لبخند محوی زد و گفت:سلام.
با دست به در ccu اشاره کرد و گفت:اومدین ببینینش؟
خوبیش این بود نمیخواست چیزی را برایش توضیح دهم. خودش سریع متوجه شده بود.
بله ای ارام گفتم.
گفت:خوبه..نگرانش نباشین..الان دیدمش.
انگار بار بزرگی از رویم برداشته شد . دیشب از فکر اینکه ممکنه بعد از اینکه بردنش دوباره قلبش از کار افتاده باشد خوابم نبرده بود.حتی میترسیدم بعد اینکه بردنش تمام کرده باشد.
چند ثانیه نگاهم کرد و گفت:بیاین خودتون ببینین.
بدون اینکه فرصت بده چیزی بگم چرخید و رمز در را زد و گفت:۲۷۸۸
این مرد بیشتر از چیزی که نشان میداد درک داشت.
در باز شد.
پشت سرش وارد شدم.مستقیم به طرف همان تخت رفت.با دیدن مریض که هنوز نفس میکشید انگار نصف نگرانی هایم برطرف شده بود.
کنار تختش ایستادیم.خواب بود.اینقدر بوله و دستگاه وصلش کرده بودند که به سختی میشد صورتش را دید.
مهرداد: کارتون دیشب درست بود..اگه اشتباهی بود همون دیشب نمیزاشتم ادامه بدین.
نگاهش کردم.پس برای همین دیشب چیزی نمیگفت.
گفتم: ممنونم..
نگاهش را از مریض گرفت و نگاهم کرد و گفت: اگه بعد از اینم‌اتفاقی بیفته مقصرش شما نیستین.
به مانیتور مریض که نوار قلبش را نشان میداد اشاره کرد و گفت:دیشب تا الان منظم شده.گزرا بود.چون جراحی شده بود اینطور شد.
گفتم: دیشب به بار مانیتور نشون داد قلبش میزنه ولی وقتی دست گزاشتم نبض نداشت..
گفت: اینا توی احیا پیش میاد. قلب سیگنال داره ولی نیمزنه. برای همین میگن باید هر وقت دید مانیتور نشون میده حتما نبض چک بشه.
سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم.
نگاهم کرد و گفت:دیگه ناراحتش نباشید.
نگاهش کردم و لبخند محوی زدم.
از ccu خارج شدیم.در را بست.معلوم بود از ان دکتر هاییست که خوشش نمی اید بالای سر مریض زیاد حرف بزند.
ایستاد.
گفت:راجع به اینم گه جای من بودید دیشب حلش کردم.کسی چیزی نمیگه.
گوشی اش زنگ خورد.
چند لحظه ای گفت و گوشی اش را از جیبش بیرون اورد.
نگاه کوتاهی به صفحه اش کرد و گفت: باید برم.بازم میگم‌ کارتون خوب بود.
باز هم مثل دیشب سرش را کمی خم کرد و ادامه داد:فعلا.
و رفت..
نفس عمیقی کشیدم.قطعا این بار شانس اورده بودم.

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: ناکامان
  • ژانر: عاشقانه جنایی پلیسی پزشکی
  • نویسنده: Far
https://beautyvolve.ir/?p=15642
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • donya81 : وایییی عالی بووووووووود👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻...
  • K84as : عااااااااای بود❤️❤️❤️❤️...
  • sahar72 : واییییییی عالی بود زود زود پارت ها رو بزار ممنونم 🧡🧡🧡💛💛💛❤❤❤...
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.