| Sunday 27 September 2020 | 13:23
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان انلاین رویای حقیقی پارت5

رمان انلاین رویای حقیقی پارت 5

ولی هر چی گشتم اثری از شاهزاده ها نبود پس چرا اونا توی جشن نبودن؟ اها گفته بودن برنامه دارن .
اروم رفتم بین جمعیت روی صندلی هایی که گذاشته بودن نشستم و به اطراف نگاه میکردم که صدای مهیب تبل و شیپور منو از جام پروند .ترسیدم بیشورا چتونه ؟ نگاه کردم دیدم هشت مرد جوان که روی صورتاشون ماسک بود با شمشیر دارن وارد میدان وسط که جلو رومون بود میشن دلم میخواست بدونم شاهزاده سپهر کدومه همشون مثل هم لباس پوشیدن نمیتونستم پیداش کنم.

همه یهو اروم شدن و تعظیم کردن منم به تقلید از اونا این کارو کردم بعد یهو صدای تبل های بلندی اومد و همه نشستیم سر جامون .
نمایش شروع شد حرکات نظامی و شمشیر بازی زیادی رفتن که خیلی جذاب بود خوشم اومده بود دوست داشتم منم یاد بگیرم شمیر بازیو.خخخ شمشیر بازی انگار خاله بازی .
همین جور داشتن نمایش اجرا میکردن و جنگ میکردن که یهو چن نفر که سراسر سیاه پوشیده بودن از بالا پریدن تو میدون من ترسیدم گفتم حتما دزدن که دیدنم ن جزئی از نمایش بوده مثلا اونا دشمن بودن و شاهزاده ها باید میچنگیدن داشتن همین جور ادامه میدادن که دیدم جدی جدی دارن ضربه میزنن نمیدونم شایدم جز نمایش بود
ولی دیدم ن قضیه جدی یهو سربازا دور شاهو گرفتن فریاد زدن از شاه و بانوان مراقبت کنین.
همهمه ای به پا شده بود همه جیغ میزدن و فرار میکردن منم ترسیده بودم رفتم گوشه سکو ایستادم نگران بودم شاهزاده ها داشتن میجنگیدن و نمیدونستم چیکار باید کرد.

_از زبان سپهر:
حین نمایش بودیم که طبق نقشه افرادی باید با لباس مبدل میومدن ما باید باهاشون جنگ میکردیم تا قدرتو نشون بدیم ولی یکم که گذشتن دیدم اونا جدی جدی دارن ضربه میزنن و قصدشو جدی انگار برادرا هم متوجه شدن شدن واقعا جنگ داشتیم میکردیم
نمیدونم قصدشون چی بود ولی بیشتر حملات روی ولیهد بود که ماسکش نقره ای بود و واسه ما مشکی .
بعد از چن دقیقه ولیهد از ناحیه دست زخمی شد و اونا هم فرار کردن هممون تو بهت بودیم برادرا رفتن دنبالشون من وایسادم تا به ولیهد کمک کنم.
پدر و بقیه هم اومدن تا حال ولیهد رو جویا بشن ولی وقتی ماسکو برداشتیم . با چهره ی ارتمیس مواجه شدیم تعجب کرده بودم اون چرا جای ولیهد بود .
ولیهد از پشت ما اومد گفت من خوبم .

_از زبان ارتمیس:
جشن شروع شد موقع اجرای نمایش ما بود هنوز دلشوره داشتم حس میکردم قرار یه اتفاقی بیفته به خاطر همین از ولیهد خواستم تا جاشو با من عوض کنه تا اگه اتفاقی افتاد اون در امان باشه بزور قبول کرد چون میترسید اگه قراره اتفاقی بیفته من اسیب نبینم ولی بلاخره قانعش کردم.
حین انجام نمایش بودیم که دسته سیاه پوشان اومدن اولش خوب بود بعد دیدم ضربه هاشون جدی دیدیم بله اینا ادم کشن باهاشون واقعا جنگ کردم که یه لحظه قفلتم باعث اسیب دیدگی از ناحیه بازو شدم و اونا فرار کردن اعصابم خورد شده بود .
میخواستم برم دنبالشون که شاه با نگرانی اومد پیش من فکر میکرد ولیهدم ، نقابو برداشتم همه تعجب کردن ولیهد از پشت اومد گفت: من خوبم پدر نگران نباشین.
_شاه: ارتمیس چرا تو جای ولیهد هستی ؟اینجا چه خبره این ادم کشا کی بودن ؟

_ ارتمیس :معذرت میخوام سرورم ولی یه حس بدی داشتم من از ولیهد خواستم تا جاشو با من عوض کنه تا در امان باشن معذرت میخوام الانم میرم تا اونا رو پیدا کنم تا پیدا نکردم نمیام مطمعن باشین.
_شاه: باه مواظب باش زود بیا . ولیهد شما هم برین به خوابگاهتون سریع.
_ولیهد: ولی پدر منم باید برم دنبالشون اینجوری راحت تر پیداشون میکنیم.
_شاه: نه تو باید در هر صورتی در امان باشی . سریع ولیهدو همراهی کنین سربازا و کاملا محافظت بشن.

_ارتمیس:
پدر ولیهدو فرستاد به خوابگاهش منم چن تا سرباز برداشتم و راه افتادم اونایی که دنبالشون کرده بودن گفتن طرف جنگل رفتن .
به سمت جنگل تاختم میخواستم هر طور شده اونا رو بگیرم تا به چشم پدر بیام بلکه یکمم منو دوست داشته باشن به هر طرفی که فکرشو میکردم میرفتم ولی هیچ اثری نبود که ناگهان دیدم یکی داره به سمت مخالف من میدوه حتما قایم شده بود وقتی ما رو دید از ترسش فرار کرده محکم به شکم اسب زدم تا تند تر بره ولی دیگه نمیتونست اسب از جایی به بعد بره مجبورا پیاده شدم و دویدم چون سرعتم زیاد بود سربازا عقب مونده بودن و منم دنبال اون قاتل.

_از زبان جانان:
وقتی دیدم ارتمیس جای ولیهد تعجب کردم با خونی که از دستش میومد واقعا متعجب بودم چطور حتی خم به ابرو نمی اورد اروم اروم از اونجا دور شدم .!
دلم میخواستم برم از قصر بیرون نگران سپهر بودم اگه بلایی سر می اومد چی؟
انگار بیرون قصرم مردم وحشت کرده بودن که همهمه به پا بود از حرفاشون فهمیدم رفتن طرف جنگل رفتم به اون سمت هیچی نبود هوا هم تاریک بود این ترسناک ترش کرده بود نمیدونم کجا میرفتم فقط میرفتم انگار با این کار میخواستم دلشوره دلمو اروم کنم اصلا چرا من باید دلشوره داشته باشم؟ چرا نگرانم ؟ چرا نرفتم تو خوابگاه؟ همه ی اینا توی سرم میچرخید . ولی حوابی نداشتم واسشون.همین جور رفتم که یه صدایی شنیدم دقیقا سمت راستم پشت بوته ها اروم رفتم اون سمت از لابه لای بوته ها نگاه کردم از ترس جام خشکم زد همون ادمای سیاه پوش بودن که در چهار ردیف به صورت صف نشسته بودن و چن تا ادم دیگه که روشونو پوشونده بودن بالای سرشون وایساده بودن و یک نفر دیگه که پشتش به من بود وایساده بود .
میترسیدم حتی تکون بخورم اگه صدایی میومد منم میکشتن پس همون جوری وایساده بودم و تکون نمیخوردم .
اون مردی که پشتش به من بود به یکی از اون سربازا که وایساده بودن یه چیزی گفت و اونم اطاعت کرد و یهو دقیقا جلو چشام همه ی اون ادم کشا مرده بودن و خونشون روی درختا و زمین ریخته شد از ترسم دستمو جلوی دهنم گرفتم تا جیغ نزنم خدایا این چه مصیبتی بود ؟
همون مرد که پشتش به من بود یهو شمشیرشو کشید بیرون و باقی سربازا که وایساده بودنو کشت .
نمیدونستم چیکار کنم فقط اروم اروم رفتم عقب و با تمام قدرتی که داشتم شروع کردم به دویدن فقط میدویدم انگار صدام قطع شده بود چون حتی نمیتونستم جیغ بزنم فقط میدویدم .
یه لحظه برگشتم عقبو نگاه کنم ببینم کسی دنبالم نیست که خوردم به یکی.!
و خوردم زمین نتونستم تحمل کنم و چشامو بستمو با تمام توانم جیغ زدم.

_از زبان ارتمیس:
اون مردی که فرار کرده بودو بلاخره گیر اوردم زانو زد جلو شمشیرو گذاشتم روی گلوش میخواستم بدونم کی اونا رو فرستاده و رئیسشون کیه؟
ازش داشتم سوال میپرسیدم که صدای پا شنیدم سرمو اوردم بالا یه دختر بود خورد به اون مرده و افتاد زمین و بعد جیغ بلندی کشید .
اون مرد عوضی از غفلتم استفاده کرد و با شمشیرش خودشو کشت. نه نه امکان نداره اون تو چنگم بود میتونستم بفهمم کار کی بلند شو عوضی بلند شو.
عصبانیت تموم وجودمو گرف یه نگاه به اون دختری که باعث این اتفاق بود انداختم رقتم نزدیک تر چی اون اون دختر زبون دراز عوضی؟
عصبانیتم هزار برابر شد و با شدت از بازوش گرفتم وبلندش کردم نمیتونستم کنترل کنم خودمو شمشیرمو زیر گلوش گذاشتمو فریاد زدم‌:
این جا چه غلطی میکردی احمق به خاطر تو عوضی این اتفاق افتاد اون تو دستم بووود همیشه باعث دردسری ازت متنفرم وقتی مردی اون موقع میفهمی دردسر درست کردن یعنی چی احمق.
نمیدونستم دارم چیکار میکنم فقط شمشیرو اونقدر به گلوش فشار دادم که قطره های خون داشت از گلوش میریخت نمیدونم چرا فقط سکوت کرده بود میلرزید
واقعا میخواستم بکشمش؟ نمیدونم فقط اینو میدونستن که تمام زحمتم به هدر رفته بود لعنتی! از همه زنا متنفر بودماز همشوووون.

_از زبان جانان:
وقتی ارتمیس منو بلند کرد ناخوداگاه فهمیدم اخر خطم دوباره حالت هنگی بهم دست داد اینقدر ترس زیاد داشتم که حتی میلرزیدم ولی کار دیگه ای نمیتونستم بکنم خیسی خونو روی گلوم حس میکردم از ترس حتی نمیتونستم گریه کنم . این بود اخر این زندگی زهرماری من که توسط یه وحشی انسان نما بمیرم؟

_ارتمیس:
میخواستم کار این دختر احمقو تموم کنم که گند زده بود به همه چی که یه صدایی پشتم گفت تمومش کن .
اروم برگشتم سپهرو دیدم پشتم اون اینجا چیکار میکرد؟ چرا باید بس میکردم مگر نه این که اون مسبب این اتفاق بود؟

_سپهر:
وقتی داشتم دنبال اون ادم کشا میگشتم ارتمیسو دیدم که شمشیرشو زیر گلوی یه دختر گذاشته و یه جنازه بغلشونه یکم که نزدیک تر رفتم جانانو دیدم .
چی اون اینجا چیکار میکرد ؟ چرا ارتمیس روی اون شمشیر کشیده؟
هر چی که بود نباید میزاشتم اتفاقی واسش بیفته نمیدونم وای حس میکردم نباید چیزیش بشه.
سریع رفتم جلو و بهش گفتم بس کن.
برگشت طرفم ،بهم پوزخند زد و با فریاد گفت که اگه اون نمیرسید من این ادم کشو گیر انداخته بودم ولی اون اومد و نتونستم کاری کنم میفهمی؟
برام هیچی مهم نبود مهم این بود که جانان چیزیش نشه.
گفتم شمشیرتو بزار زمین .
اروم شمشیرشو اورد پایین و جانان افتاد زمین نگرانش بودم رو به ارتمیس گفتم بهتره ازش دور باشی.

_ارتمیس:
نمیدونستم چرا سپهر داره طرف این دخترو میگیره گیج بودم فریاد زدم : چرااا اون نابود کرد تمام زحمتامو میفهمی باید بکشمش.
_سپهر: گفتم برو عقب ارتمیس نمیبینی چی به روزش اوردی ؟
اروم رفتم طرف جانان بلندش کردم خیلی اروم داشت گریه میکرد بهش میگفتم اروم باش ولی افاقه نداشت تا این که یهو ارتمیس نعره زد ….

_ارتمیس: از این که سپهر به جای این که اون دخترو تنبیه کنه اونجوری کمکش کرد عصبی تر شدم نتونستم خودمو نگه دارم و محکم نعره زدم رو به اون دختر: اینجا چه غلطی میکردی دختره ی احمق هان ؟ فقط بگو تو اینجا چیکار داشتی.

_از زبان جانان:
ارتمیس خیلی عصبی بود ممنون سپهر بودم که اومد میخواستم خودمو یکم واسه سپهر لوس کنم که یهو ارتمیس نعره زد .
چته بابا خوب وحشی امازونی یواش خوب .

میتونستم ساکت باشم وگرنه یه بلایی سرم میاورد واسه همین خیلی اروم گفتم: بعد از این که اون قاتلا فرار کردن منم ترسیدم مثل همه شروع کردم به فرار کردن نمیدونستم کجا میرم یهو به خودم اومدم دیدم توی جنگلم میخواستم برگردم که دیدم همون قاتلا تو جنگلا قایم شدم ولی اونا رو کشتن و اون کسی که دستور قتلشونو داده بود اونایی که قاتلا رو کشتن رو هم خودش کشت ترسم بیشتر شد واسه همین شروع کردم به دویدن که متاسفانه خوردم به اون مرد و این اتفاقا افتاد بخدا من کاری نکردم.

نمیتونستم بگم اومدم دنبال شاهزاده سپهر وگرنه ابروم میرفت خیلیم دروغ نگفته بودم فقط یه چیزی نگفتم همین. قیافه ارتمیس سپهر متعجب شده بود ارتمیس سریع ازم پرسید کجا دیدم اونا منم بردم اونا رو همون جایی که قبلا بودم نمیدونستم دارم درست میرم یا نه که با دیدن اون بوته ها خیالم راحت شد نشونشون دادم ولی هیچ اثری از اون ادما مبود تعجب کرده بودم یعنی چی مگه اونا الان این جا نبودن پس کجا رفتن ؟ بعنی چی امکان نداره مگه مرده ها میتونن راه برن؟ پس چیشده .
ارتمیس عصبی شده بود فکر میکرد دارم دروغ میگم بهش اومد یقمو گرف خدایا خودت منو حفظ کن از شر این شیطان . داشتم میلرزیدم که یهو سپهر گفت:

_سپهر: بهتره اون دخترو ول کنی تا تقی به توقی میخوره یقه اونو میگیری راست میگه جانان اینجا یه اتفاقایی افتاده ببین خون روی درختا و زمین هست خیلیم تازس مطمعنم جنازه ها رو از اینجا بردن باید برگردیم قصر و اطلاع بدیم اینجوری بهتره.

_جانان: اروم اروم داشتیم برمیگشتیم از ترس ارتمیس من عقب داشتم راه میرفتم سپهر بیچهاره هم نمیتونست بهم بگه بیا جلو وگرنه با خشم ارتی روبه رو میشدیم اه اه چندش خشن دراکولا.
رسیدیم قصر سپهر بهم اطمینان خاطر داد و گفت برم استراحت کنم خودمم واقعا به استراحت یا خواب احتیاج داشتم خیلی روز پر نشیبی بود رفتم بالا دوش گرفتم بعد رفتم اتاق خدارو شکر یه حمام عمومی تو اقامتگاه ندیمه ها هست وگرنه باید منتظر میشدم صبح بشه برم شهر حمام. اومدم اتاق دلم نمیخواست به هیچ چیز فکر کنم زخم گلومم بستم بیشور خر باعث شد گلوم خونی بشه واقعا ازش میترسیدم خیلی مرد عصبی بود ولی برعکس اون سپهر خیلی خوبو مهربون بود .
دراز کشیدم رو تخت قبل این که فکرو خیالات بیان سراغم خوابم برد و دیگه چیزی نفهمیدم.

_ارتمیس:
شاهنشاه ما همه جا رو گشتیم متاسفانه چیزی پیدا نکردیم فقط چن تا جنازه مونده رو دستمون ولی سعی میکنیم با بازرسی اونا بفهمیم حداقل کی بودن.

_شاه: هر طور شده پیدا کنین این کار کی بود و کی جرعت کرده به ولیهد این کشور حمله کنه باز خدارو شکر که ولیهد نبود زیر اون ماسک ولی بازم حتما پیداش کنین من از هر شیش پسرمم میخوام که پیگیر باشن شاهزاده سپند تو هنوز خیلی جوانی تو نمیخواد کاری کنی زامیار شما هم ولیهدی بیشتر مواظب خودت باش.

_ارتمیس: بعد از حرفای پدر همه اطاعت کردیم وبرگشتیم هه خدا رو شاکر بود که ولیهدش چیزیش نشده حتی نگفت که یکی از پسرای من زخمی شده .
یه روزی تقاص این کاراتونو پس میدین حالا میبینین‌.
حتی مادرمم نیومد بپرسه زندم مردم چمه این چه زندگی اخه.
اومدم به اتاقم امروز خیلی خسته شدم دلم میخواست برم کنار رود خونه ولی نمیتونستم از خستگی حتی سرپا وایسم پس تصمیم گرفتم استراحت کنم بعد فردا ببینم چیکار میتونم بکنم.

صبح وقتی از خواب پاشدم بعد اماده شدنم رفتم به دیدن جنازه ها شاید یه چیزی دستگیرم میشد ولی متاسفانه هیچی به هیچی نشونه ای نداشتن رو بدنشون باید میرفتم سراغ اون دختره ی نفهم ببینم چیز خاصی ندیده؟

از زبان جانان:
از خواب که پاشدم جای زخمم میسوخت یه دستمال بستم بهش که کسی نبینه رفتم پایین مطبخ خونه یکم کارارو انجام دادم باید میرفتم کنار رودخونه ی بغل قصر لباسارو بشورم جمعشون کردم رفتم اونجا داشتم میشستم که یهو یه دست از سبد لباس برداشت ترسیدم سرمو برگردوندم که دیدم سپنده.
تعجب کردم اینجا چیکار میکرد؟
تو این جا چیکار میکنی سپند ؟ برو داخل قصر خطر ناکه درسته اینجا سرباز داره ولی بازم واسه تو خطر ناکه چرا این لباسای معمولیو پوشیدی،؟
_سپند: داشتم میومدم پیشت که دیدم داری میری لباس بشوری برگشتم این لباسای معمولیو پوشیدم که کسی نشناسه منو خطریم نداره حالا برو اون ور تر منم بشورم.
_جانان:چییی بشوووری برو اون ور سپند دستات زخم میشه میخوایی باز منو تو دردسر بندازی ؟ تو شاهزاده ای مثلا چه لباس شستنی درضمن اب خیلی سرده مریض میشی.

(سپند)
_اب واسه من که مردم سرده واسه تو سرد نیست؟ بعدشم خودم میخوام امتحان کنم حق دخالت نداری این خواسته خودمه اصلا این یه دستور برو اونور ببینم.

منو با باسن گرامش هول داد اونور خودشم شروع کرد به شستن دیدم بی انصافی منم کمکش کردم ولی دیدم اونایی که خودشم میشوره رو هم خودم باید بشور تو شستن افتضاح بود.
لباسا رو که پهن کردیم رفتیم تو باغ هنوز بهار نرسیده بود ولی زمستون نفسای اخرشو میکشید.امروز مهمونا راهی کشور خودشون میشدن و از قرار معلوم بانوی تارا مورد قبول ولیهد قرار گرفته و قرار به زودی مراسم ازدواجشون برگزار بشه.
تارا صبح که اونده بود مطبخ گفت قرار بشه ندیمه شخصی همسر ولیهد مثل این که خوشش اومده از تارا خوب اینم شانس اونه خوش بحالش.
تو افکارم بودم که با قرار گرفتن یه شیرینی جلو چشم از فکر اومدم بیرون برشگتم دیدم سپنده با لبخنده پتو پهنی که کل دندوناش بیرون بود داشت نگاهم میکرد اخ چقدر این پسر نمکی مهربونه اخه.
همه شیرینی رو چپوند تو دهنم داشتم خفه میشدم که محکم زد به کمر احتمالا ستون فقراتم جابه جا شدن
چتهه یواشش از خفگی نمیرم از قطعی نخاع میمیرم دشمنی داری؟
_عه دردت گرفت چه نازک نارنجی تو بخور یکم جون بگیری یه استخونی با یه روکش دختر باید تپل باشه باهاش توپ بازی کنی.
با دهن باز داشتم نگاهش میکردم چقدر این بشر پرو ولی یه سوالی ذهنمو درگیر میکرد هی چرا سپند اینقدر با من مهربون بود.!؟
وایی نکنه عاشق شده باشه من اونو فقط به چشم برادر یا دوست میبینم نه شوهر یا مرد رویاهام درسته خیلی مهریونه ولی اون فقط دوست منه باید فاصله مون رو حفظ کنم.
یه نگاه بهش کردم ولی خدایی خوشگل بودا چشاش خیلی رنگشون قشنگ بود درسته چای منم رنگی بود ولی واسه سپندم خیلی جذاب بود.
اووف خل شدم رفت به چه چیزاییم فکر میکنم ، یکم با سپند گپ زدیمو خندیدیم پا شدم برم به کارام برسم که یهو شاهزاده ارتمیس جلوم سبز شد.
یا جد سادات الان منو میکشه سریع راهمو کج کردگ میخواستم فرار کنم که دستمو گرفت؛
_کجا حالا حالاها کار دارم باهات.
(ارتمیس)
هه دختره خنگ میخواست از دست من فرار کنه بزور کشوندمش یه حای خلوت محکم کوبوندمش به دیوار.
خوب کوچولو بهم میگی اون شب چیا دیدی یا جور دیگه حالیت میکنم دیگه سپهریم نیست که بخواد طرفتو بگیره فهمیدی؟
صورتمو بردم نزدیکش اوم چه بوی خوبی میداد ندیده بودم ندیمه ها اینفدر خوشگل یا تمیز باشن ولی اصلا به من چه باید به کارم برسم.
_بخدا شاهزاده همه جیزایی که دیدم همون دیشب گفتم دیگه چیزی…
صبر کن ببینم نه دست اون قاتل یه شمشیر بود که رو شمشیر طرح یه شیر طلایی بود اره یادم اومد همین بود یه شیر طلایی برجسته
والا بخدا اینا یادمه من تو اون تاریکی اینارم دیدم باید خدا رو شکر کنم بعدشم شما چرا اینقدر عصبی هستین نمیشه یکم با لطافت برخورد کنین؟
وا اینا چیه میگم الان ارتمیس میکشتمت خاک تو سرت جانان.

اول یکم با تعجب نگاهم کرد حس کردم چشاش خندید ولی باز شد همون چشای بیروح ترسناک اروم تو گوشم گفت؛
به تو ربطی نداره حالا میتونی بری جلو چشمم نباش یالا.

تو گوشم که داشت حرف میزد گوشم قلقلک میداد با نفسش حس قشنگ مورموری داشتم ولی از ترسم سریع فرار کردم مهلت ندادم به حسای مزخرفم.

 

پارت گذاری روزای شنبه….

 

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رویای حقیقی
  • ژانر: تخیلی جادویی
  • نویسنده: Hani
https://beautyvolve.ir/?p=15596
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • K84as : عااااااااای بود❤️❤️❤️❤️...
  • sahar72 : واییییییی عالی بود زود زود پارت ها رو بزار ممنونم 🧡🧡🧡💛💛💛❤❤❤...
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
  • ناهید کاویانی داراني : رمان تموم نشد وگفتن به زودی براتون می گذارند...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.