| Saturday 28 November 2020 | 10:25
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین هستی آروزهای من

رمان آنلاین هستی آروزهای من پارت سوم

☆♡♡S♡♡☆:
🌼هستی آرزوهای من🌼

پارت49

از اونجا بدون مشکل بیرون اومدیم باآخرین سرعتی که ماشین داشت فارا به سمت سالن رفت.
نمیدونم چقدر توراه بودیم که بالاخره رسیدیم نزدیک به4ساعت طول کشیده بود این خیلی بد بود.
باوارد شدن من مامان با آخرین سرعت بلندشد اومد طرفم مطمن بودم که کتک رو میخورم که در آخرین لحظه فارا جلوم ظاهرشدو مامانو کشید یه طرفی باهاش حرف زد.
بابرگشتن مامان که رفت سمت لوازم هاش به روبه فارا گفت:
+دیر نکنین مثلا خواهر عروسه…
-چشم خاله برین ماهم زودمیام…
منو هل داد سمت آرایشگر اشاره کرد آمادم کنن…
باآخرین سرعتی که طفلکیا تونستن منو آماده کردن و منو فارا نزدیک به6:30بود که سمت سالن مجلس حرکت کردیم…
داخل مجلس که شدم دیدم که جمعیت نصف تالار رو پرکردن جمع شدن خانوم مولودی خونها مون هم درحال حاظر کردن لوازم هاشون بودن…
مجلس خواهرنازم با تشریفات لازم انجام شد ساعت11بود که همه رفتن منم به همراه مامان از تالار بیرون رفتیم فارا منتظرمنو مامان بود تا بریم سمت خونه مامان تموم مدت باهام جلوی بقیه خوب وقتی خودمون بودیم بدون صحبت سرسنگین بود.با مامان داشتیم میرفتیم سمت ماشین فارا که متوجعه حسام شدیم که دنبال مامیومد.
-مامان کجا میرین.؟!
-با فارا میریم خونه چطور مامان جان..؟؟!
-داداش احسان میگه بیاین برسونمتون..
-نه بهش بگو بافارا میریم…
-پس منم با بابامیایم فعلا باباداره با دوست احسان صحبت میکنه..
-باشه عزیزم برو مواظب باشین…
وقتی توماشین نشستیم فارا با اخم گفت:خاله جان چرا عروس کشون ندارین؟؟؟
+عروسی بدون رقص عروس کشون آخه؟؟!!!
-عزیزم حاج بابای بچه ها هم حتی عروسی خودشو تمام بچه هاشو اینجوری گرفته…
+ما رسوم خاصی داریم گلم خاله جان انشاا.. برای عروسی خودت سنگ تموم بزار…
-چه فایده شمارو فکر نکنم بزارن بیاین
بالبایی که برای خنده داشتن کش میومدن روبه فارا گفتم+قول میدم من بیام واست قربدم حالا بس کن.
مامان با اخم بهم گفت:بله دیگه فعلا که مارو آدم حساب نمیکنی هرموقع دلت میخواد میری میای معلومه که فرداهم برای عروسی خودت دیجی بیاری رقص مخصوص داشته باشی…
-مامان چرا همه تون اینجوری شدین باهام خدانکنه یه چیزی بگمم سریع تشر میزنین یاهم باهام جوری رفتار میکنین که انگاری من از شما خانواده شما نیستم…
بغضم سنگین شده بود سکوت کردم تازگیا مامانم باهام سعی میکرد باتشر کلفت گویی حرف بزنه آخه چیشونه من که خیلی براشون احترام قائلم…
فارا آهنگ رو یکم زیاد کرد تا جوسنگین بخوابه نزدیک خونه نگه داشت روبه مامان کرد گفت…
-خاله یه چیزی بگمم قول میدین تاآخرش گوش کنین بعد جوابمو بدین…!؟
-اره دخترم بگو؟!
-خاله جان واقعا اگه هستی رو دوست دارین میخوام یه کاری واسش بکنین خیلی محدوده شاید شمابگین اضافه صلاح نیست شاید حرف هایی بهم بزنین که فقط بتونین خودتونوهستی رو مجاب کنید اما منو نمیتونید راضی کنید…

#ادامه دارد…
#نویسنده :فاطیما.م

-ببین فارا جان من الان از دست ایشون خیلی ناراحتم2ساعته منو کاشته رفته کجا الل. اعلم…
+من فقط ازتو میخوام که بری خونه من استراحت کنم فرداهم قراره اسباب کشی کنین سختت میشه بهتره توهم بری استراحت کنی…

-خاله جوننم داری هم منو میپچونی همم منو از خونتون بیرون میکنی من میخوام شب بمونم پیش هستی شب آخره…
-پس بریم منم خستم خداروشکر باباش متوجعه قیبتش نشد وگرنه تالار رو روسرمنو خودش آوار میکرد.
-خاله یه چیزی بگمم ناراحتیت درست شه دیگه انقدر از دستش ناراحت نباشی…
با نیش گون من یه للزی خورد اما بازم به مامان نگاه میکرد..!!
ترسیدم حرف اضافه بزنه با حرس گفتم :
-فارا برودیگه…
-خاله بگم؟؟!
-بگو فاراجان فقط راه بیفت حاجی پدرمو درمیاره بعد خودش برسم..
-خاله میشه با احسان به صورت جدی صحبت کنید که دیگه حرفی از یاسر نزنه…
-یعنی چی؟؟!
-فارا جان میشه بس کنی…
-نه هستی باید بدونن…
-چی رو بگو فارا؟؟!!
-خاله یاسر مزاحم هستی میشه جلومدرسه جلوخونه حتی با بیشرمی تمام میخواد به زور هستی رو بگیره یعنی چی این کارا احسان نمیتوننه جلوشو بگیره شما بگیرین ناسلامتی دختر تونه!!
-فارا ببند…
-نه توببند هستی بگو خاله چی میگه مگه غلط کرده کسی به دختر من بخواد زور بگه خودم پشتشم بگو…؟!
-خاله امروز هستی رو یاسر…
نزاشتم حرفش تموم شه گفتم:یاسر منو جلو خونه گیر اورد گفت اگه موافق باشم امشب منو خاستگاری کنه منم گفتم نه اما اسرار کرد که فارا رسید…
یه نفس عمیق کشیدم که فارا با حرس تو صورتم نگاه کرد روبه مامان نگاهی انداخت کارد میزدی خون مامان درنمیومد…
خیلی اوضاع بد بود باترس به به فارا مامان دوباره نگاه کردم که مامان برگشت سمتم…
-برای همین دیر کردی؟؟؟!
-اره مامان اما بخدا من جوابشو ندادم چیز بدی بهش نگفتم فقط گفتم خانوادم تصمیم میگیرن نه من اگه نظر منو بخوان جواب میدم وگرنه نه…
+به فاراهم گفتم بیاد چون دم در ایستاده بود…
-خاله جان بزارین خودش تصمیم بگیره اون پسره لیاقت هستی رو نداره به خدا من دیدم که چطوری امرو نهی میکنه دیدم که زور میگه…
-بسه بسه بسه…
-مامان من اونو نمیخواممم اما بازم هرچی شما بگین…

#ادامه دارد…
#نویسنده :فاطیما.م

مامان با تشر بعدی جفتمون رو ساکت کرد فارا راه افتاد سمت خونه اما شروع بدبختی از فرداش بود…
-فاراجووونم نرو..
با گریه دوباره رفتم بغل فارا مامانش دم در دوباه بوق زد اما فارا سفت منو به خودش فشرد یهویی با عجله رفت سوار ماشین شدمامانشم گازو گرفت رفت نمیدونم چی شد فقط یهویی احساس غریبی بهم دست داد تنها دوستم از پیشم رفت دیگه چیکار میکرد با گریه رفتم بغل مامان مامانم با اشک خشک شدش منو بغل کرد فرستاد داخل پشت سرشون آب رو ریخت یه فوت کرد که به سلامتی برسن به مقصد با عجز رفتم تو تا شب از اتاقم نیومدم بیرون حتی جواب تلفن های فاراهم ندادم که با صدای سرو صدا از پایین یواشکی رفتم چسبیدم به در در مورد من حرف میزدن همش هستی هستی بود…
درو آروم باز کرد صدای احسان میومد که میگفت: که حق ندارین در موردش اینجوری حرف بزنید یکی پیداشده که دختر رو میخواد پولش از کل خاندان ما بیشتره توبازار کسی.هم خودش هم داداشش…
دیگه چی از این بهتر..
یهو با باز شدن در حیاط مامان حرف آخرو زد.
-حق نداری احسان درمورد آینده بچم تصمیم بگیری جلو باباتم میگمم که چطوری داری با ابروش بازی میکنی پسره بی همه چیز اون اگه ابرو سرش میشد دیروز جلو خواهرتو نمیگرفت..
-بسه دخترم خواهرت بیه مامان!!
-چخبره احسان این چه طرز صحبت با مادرته پسر…
با شنیدن حرف بابا احسان لال شد بعد چند دقیقه صدای در حیاط اومد…
صدای از پایین نمیومد اما خبر از این میداد مامان بابا باهم خلوط کردن دارن حرف میزنن…
برگشتم تو اتاق که با صدای زنگ گوشیم رفتم سمتش شماره ناشناس بود جواب ندادم که پیامی اومد..
باز کردم که دهنم اندازه غار بازموند این شماره منو از کجا پیداکرده…
دوباره گوشی زنگ خورد با استرس رفتم سمت درو قفلش کردم بعدم رفتم دورتر از در اتاق گوشی رو جواب دادم اما حرفی نزدم…
-الو دختر خانوم…
+الو باشماباناراحتی گفتم :چیزی شده…!؟
-نه مامان جان برو گشنمونه توهم هیچی نخوردی…
-اما داری گریه میکنی ماما؟!..
-نه خوبم برو تو ماهم الان میایم…
با احساسی که شدیدا بهم میگفت یه چیزی هست که از من پنهون میکنن رفتم تا میز رو بچنینم آخرشبم به فارا خبر دادم که اصلا حوصله ندارم دلمم براش تنگ شده پس چند وقتی بهم کار نگیره تا عادت کنم گوشیمم خاموش کردم…
-هستی مادر بیدارشو دیرت میشه ها…
با اینکه خوابم میومد اما بازم از رخت خواب دل کندم رفتم سمت لباس هام بعد اینکه حاظرشدم رفتم پایین که مریم جون آیفن رو زد گفت که بریم بعد اینکه از ماشین پیاده شدم فرهاد رو سر کوچه قرار دیدم میخواستم نادیدش بگیرم نرم اما با دیدن قیافه منتظرش دلمو زدم به دریا رفتم ببینم چی میگه…
وارد کوچه که شد پشت به من کرد گفت…
-فکر کردم نمیای؟؟!!!…
-دلم واست سوخت …
-یاسر دنباله یه موردی میگرده که تورو بدنشون بده اینکه میدونی…
-اره خوب ادامه…
-میخوام کمکم کنی اما در قبالش منم کمکت میکنم…
-میشه بگردی من اینجوری راهت نیستم…
-نه مگه نگفتی میترسی اینجوری میتونی طبیعی جلوه کنی…
-نه برگرد…
وقتی برگشت متوجعه شدم که به وضوح چشماش گرد شد هنوز میخواستم حرف بزنم که چی شده متوجعه موتوری شدم که با سرعت به سمت ما میومد…
اما تا به خودم بیام بین دیوار تن داغ فرهاد اسیر شدم وقتی موتوری گذشت فرار کرد فرهاد ازجاش تکون نخورد بجاش گفت …
-حالت خوبه کاری نشدی…
-نه میشه بری کنار…
با احتیاط رفت کنار که صورتش جمع شد متوجعه شدم یه دردی داره که یهو مثل اینکه سرش گیج بشه برگشت سمت منو دستاشو ستون کرد من که ترسیده بودم سعی کردم از زیر دستش دربیام که خون قرمز رنگ روی پهلوش چشمو بازترکرد بدون اینکه بدونم دارم چیکاری انجام میدم رفتم سمتشو کمکش کردم بشینه با درد چشماشو بست رو به من گفت..
-برو تو مدرست دیر میشه…
گریم گرفته بود خیلی مظلوم شده بود این منو اذیت میکرد اون منو نجات داد معلوم بود آدمای یاسرن…
-نه..نم.نمیرمم…توحالت خوب..نیس..می.مونم بگو چیکار…کنم
با لبخند بابت سکسکم گریم بهم نگاه کردو دوباره خواست برم…
وقتی مطمن شد نمیرم به گوشی توجیبش اشاره کرد گفت که زنگ بزنم اورژانس…
به سختی از توجیبش گوشیشو برداشتم زنگ زدم115خبر دادم منتظر شدم بیان چشماش داشت بسته میشد ترس برداشت بادستم تکونش دادم که دوباره چشماش باز شد توچشمام نگاه کرد دستمو گرفت با لهنی که دلم للزید گفت…
-هستی خانوم گریه نکن نترس چیزیم نمیشه توبرو برات بدمیشه…
-نه تومنو2بار نجات دادی نمیتونم برم…
گوشیشو برداشتم زنگ زدم به هانیه 3بار زنگ زدم که دفع 4گوشیشو برداشت بدون حرف فقط گوش میداد…
-هانیه…
-هستی تویی چرا گریه میکنی..!؟
-هیس چیزی نگو فقط ابجی زودبیا توروخدا زودبیا…
-باشه بگو کجایی…؟؟
-کوچه…..بیافقط توروخدا به کسی نگی…
-باشه..اومدم…
بعد اینکه بهش نگاه کردم رنگش سفید تر شده بود با ترس اسمشو صدازدم تکونش دادم که یکم چشماش باز شد دوباره بسته

میترسیدم میترسیدم یه وقتی اتفاقی براش بیفته مترسیدم مثل ابر بهار گریه میکردم که صدای آژیر اورژانس رو شنیدم خوشحال شدم تکونش دادم که سرش سرخورد افتاد توی بغلم با جیغ اسمشو صدازدم تکونش دادم با پیاده شدنای دکتر اومدنش سمت ما دوباره گریم شدت گرفت گفتم…
-توروخدا مرد فرهاد مرد!!!
-خانوم برین کنار باید منتقل شه زودتر…
-خواهش میکنم نجاتش بدید نمیره من بهش مدیونم…
-باشه خانوم خونسرد باشید سخاوت مند یه آرام بخش تزریق کن واسش..
با آمپولی گه بهم زد کم کم داشت خوابم میگرفت که هانیه رسید با سرعت منو بغل زد با گریه گفتم
– فرهاد هانیه فرهاد مرد…
-اروم خواهری باشه بریم بریم خونه…
-نه فرهاد باید برم ببینم چی میخواد بگه تورو خدا بریم هانیه…
-باشه تو آروم باش …
رفت سمت ماشین باهم یه صحبت کوتاهی کردن اومد سمت من باهم رفتیم سمت خیابون اصلی ماشین گرفتیم رفتیم بیمارستان تارسیدیم گفتن انتقال دادن به اتاق عمل…
توحال خودم بودم که متوجه زنگ گوشی شدم تو جیب مانتوم بود بیرون آورم که دیدم گوشی فرهاد اسم ناذین خودنمایی میکرد روش…
-بله..
-سلام شما..؟!
-من من…
-خانوم گوشی فرهاد دست شما چیکار میکنه…؟؟؟
-ایشون منوو…
با کشیده شدن گوشی از دستم به هانیه نگاه کردم که تند تند داشت توضیح میداد رفت سمت دکتر که تازه از اتاق عمل اومد بیرون..
منم بادیدن دکتر رفتم سمتش که هانیه خوشحال برگشت گفت…
-خطر رفع شده نگران نباش…
خوشحال شدم رفتم توبغل خواهرم باذوق گفتم:پس موندنیه…
-باید بعدا مفصل بگی کیه من به خاطر تو شوهرمو پیچوندممم…
-اوکی فقط به کسی نگو..

💫
با خروج تخت از اتاق عمل دیدن فرهاد با اون وضع حالش ناراحتتیم2برابر شد…
کدوم پست فطرتی تونست اینجوری بزنتش…
با چشمای پراز اشک دنبال تختش رفتم پرستاری که کنارتخت بود با اندوه تاسف بهم نگاهی کردو گفت:
-خدا بهت رحم کرد عزیزم وگرنه
سرشو انداخت پایین پرستاری که کنارش داشت سروم دستشو چک میکرو گفت:
-عزیزم خدا خیلی دوست داشت واسه شوهرت باید حتما خون کنی اگه5سانت اینورتر خورده بود دیگه…
تحملم تموم شد اشکام سرازیر شدو با بغض برگشتم از اتاق زدم بیرون هانیه داشت با یه دختر خانومی صحبت میکرد.
بهش که نزدیک شدم که برگشتن سمت من هانیه دستمو گرفت گفت:
-چی شده؟؟!!
-هیچی ایشون کین؟!
-خواهر اون آقا هستن فکر کنم…؟؟؟
سوالی به دختر نگاه کرد که اونم با ناز گفت:
-دختر خالشم عزیزم…
صدای یه خانومی میومد که با عجله داشت سمت دختره قدم برمیداشت تا بهمون رسید با ترس گریه گفت:فرهادم چی شده نازلی خدا فرهادم…
-قربونت برم اونجاست تو اون اتاق بیا ببرمت…
با قدمت های تند از کنارمون ردشدن رفتن داخل اتاق هانیه هم بهم یه نگاه کردو گفت که بهتر زودتر بریم از وقت مدرسه هم گذشته مامان زنگ زده بهش که هانیه مجبور شده دروغ بگه که بامن رفته خرید…
تا خونه ماجرارو بدون کم کاست واسش تعریف کردم…
قسمش دادم که به کسی چیزی نگه..
شب برای شام رفتیم باهم پایین سرمیز که صدای زنگ در اومد…
حسام درو بازکرد احسان زنش اومدن داخل…
بعدشام مامان بابا رفتن پیششون حسام رفت بخوابه اما منو هانیه براشون چایی گذاشتیمو میوه حاظر کردیم.
کنار مامان نشستم هانیم کنار سمانه زن احسان…
میترسیدم مثل دفع قبل دوباره دعوا کنه اما با ملایمت با باباو مامان حرف میزدن انگار که اومدن مهمونی اما احسان منو آدم حساب نمیکرد همش با هانیه گرم میگرفت…
بهم داشت سخت میگذشت که احسان باحرفی که زد منو کنجکاوبه شنیدن میکرد…
-خوب هانیه خانوم انشاا… بعدشما نوبت دختر دیگه خونه بهتره یکمم بهش شوهرداری یاد بدی…
-اره بخدا هستی جون بزار حدقل یه دل سیر عروسی ببینیم جشن بگیرم هانیه جون که فقط یه شب مجلس گرفت تو حدقل برای عروسیت وقت بیشتری بزار…
-زنداداش هستی هنوز بچس بزارید مثل من حدقل درسش تموم شه بعد به فکر شوهر باشید…
با حرفی که هانیه زد احسان با عجله گفت:
-یعنی چی مامان از هستی کوچیکتر بوده که منو داشته تو دیر شوهر کردی…
بابا اومد جواب احسان رو بده که امیرحسین از دوتا پله آخر افتاد پایین صدای جیغش کل خونه رو گرفت…
احسان با عجله خودشو به امیرحسین رسوند اونوبغل زد خداروشکر فقط زانوش پوسته شده بود که تاچندروز دیگه خوب میشد…
سمانه که عین خیالشم نبود بدون زره ایی حساسیت مادرانه فقط پرسید:
– چش شده عزیزمم؟!
-هیچی پسرم قوییه خوب میشه نه پسرممم…
-بابایی پامم درد میکنه هاااا بریم بیمارستان؟!
-نه عزیزم خوب میشی الان میریم خونه توراه برات خوراکی میخرمم خوب خوب میشی…
با این حرفش منو بقیه خندمون گرفت آخه فقط سعی داشت بچه4سالشو گول بزنه تا آرومش کنه…
دلم حدقل به اینکه بابایی خوب شوهرخوبی هست خوشه وگرنه میگفتم چی میکشه سمان امیر…
حالم زیاد خوب نبود همش داشت درمورد ازدواج سن من حرف میزد بابا باحرفش که ازدواج خوب موافق بود اما میگفت هرکسی باید به این باور برسه که میتونه یکی دیگرو هم کنارش بپزیره..
مامان که همش با ترس للز به من نگاه میکردو با لبخند به بابا نمیدونم چی شده بود که فقط بابا ارومش میکرد…
ساعتای12/30بود که قست رفتن کردن اما انقدر لف لف کردن که هممون بریم جلوی در بدرقه…
جلوی در رسیدیم که دیدم یاسر تو ماشین نشسته با دیدن ما از ماشین پیاده شد جلو بابامامان تا کمر خم شد دست بابارو فشرد باباهم با خوش اخلاقی که نسبت به همه غریبه ها داشت باهاش رفتار کرد اما هانیه مامان به سلام بسنده کردن رو به من با لهن خواستی وبا حیایی که ازش بعید بود روبه من سلامی داد احوال پرسید که احسان با خنده دستشو انداخت دور گردن یاسر رو به خودش چسبوند…
-این یاسر خان یکی از خوبای روزگاره…
-نه اینجوری هاهم نیست که احسان جان میگن…
-نه آقای ملکی ایشون شکسته نفسی میفرماین…
-یاسرجان ولش کن این تعارف هارو بیا بریم حالا یه روز میای بابا حرف میزنی…
-آقای ملکی باز مزاحم میشمم خدانگهدار…
-بیاین تو یه چای شیرینی و…
-نه ممنون دیروقته مادرمنتظره تا نرم نمیخوابه…
-بااجازه حاج آقا خدافظ
با خدافظی احسان یاسر سمانه رفتنشون ماهم اومدیم تو بابا یکم خنده داشت رو لبش اروم با مامان حرف میزد…
هانیه هم هی زیر گوشم فوش های 18-میدادشون میگفت همش زیر سر احسانه…
با حس تشنگی گشنگی از خواب بیدار شدم…
خداروشکر امروز تعطیل بود راحت تا10خوابیدم اما واقعا بدشد باید صبح زود میرفتم بیمارستان حالا بهونه چی بیارم برای بیرون رفتن…
دراتاق هانیه رو آروم باز کردم کاملا بدون سرو صدد رفتم کنار تختش شروع کردم زیر لب ذکر خوندن.

یه فوت کردم روش تا بلکم قبول کنه بریم بیمارستان…
مثل خوره افتاده بودبه جونممم این موضوع دیشب همش خواب فرهاد یاسر میدیدممم.
مطمنم یاسر دوباره منو گیر بیاره منو از هستی ناقص میکنه.
اعصاب خورد بود درست حسابی حالم گرفته بابت اینکه فرهاد حالش خوب باشه مشکلی نداشته باشه.
با آرامش هانیه رو صدا زدم تا بلکم بیدارشه تا بتونم ازش خواستمو بخوام.
اما هرچی صدا زدم فایده نداشت آخرم یه هانیه به صورت جیغ زدم که خانوممم با حوصله یه هوووممم کش دار گفت برگشت طرف مقابل…
با تعجب بابت اینکه بدون زره ایی ترس از جیغ من دوباره خوابش برد لیوان اب نصف ایی که کنار تختش بود برداشتم ریختم روی خشتکش که از ترس سیخ سرجاش نشست با اون چشمای قرمز صورت پف کرده موهای امواجیش درست شبیه این جادوگرای جارو سوار شده بود…
خندم گرفته بود که …
-تو از کی اینجایی؟؟!
لبمو از داخل دندون گرفتم که خندم نیاد.
-همین الان چطور؟؟!!
-وای خدا من چرا خشتکم خیسه؟؟
-وای خدا هانیه شاشیدی…؟؟؟!!!!
داشتم منفجر میشدم چون اصلا تو فاز نبود…
-وای هستی برو بیرون خدا منو بکش چم شده خدااا فردا خونه خودم چیکار کنم وای خدا شوهرممم…
کم کم داشت گریش میگرفت که با نگاه یه من متوجعه یه چیز شد…
یهویی پرید بهم که جاخالی دادم فرار کردم اونم دنبالم چنان جیغ جیغ میکردیم که مامان بدبخت داشت سکته میکرد…
خداروشکر بابا نبود حسام بدبخت با ترس گیجی از اتاقش اومده بود بیرون مارو نگاه میکرد آخزشم وقتی دستش بهم رسید یه دل سیر منو زد موهامو کشید…
مامان باخنده اومده بود میخواست فقط اونو ازم جدا کنه مگه جدا میشد مثل چسب بهم چسبیده بود ول کن نبود…
وقتی رفت تازه یکمم آروم شدم هم اشکام از درد موهام میزیخت همم خندم گرفته بود آخه بد قیافه ایی داشت…
-هستی چیکارش کردی که اینجوری بهت پرید…
-بخدا مامان من فقط میخواستم بیدارش کنم ماشاا.. انقدر خوابش سنگینه که حد نداره منم مجبور شدم بالاش آب بریزم

هانیه تپسی گرفته بود بعد20دقیقه رسیدم بیمارستان وقت ملاقات کلا1ساعت بود…
هانیه تلفنش زنگ خورد نیومد داخل گفت تو برو منم میام .
وقتی وارد اتاق شدم هیچکس داخل نبود فرهادم قش خواب بود…
صورتش یکم رنگ گرفته بود حالش بهتر از دیروز بود،رفتم کنار تختشو روصندلی نشستم میخواستم بیدارش کنم که دلم نیومد سرموانداختم پایین با صدای آروم گفتم:
-ببخشید اگه به خاطره من نبود این اتفاق نمیوفتاد من باعث شدم اینجوری شی…
خدا لعنت کنه اون یاسر بی پدرو…
با صدای در خفه شدم برگشتم سمت در که دیدم پرستاره…
-شما همراه بیمارین!؟
-نه یعنی فعلا اره هستم…
-خانوم دکتر تاکید کرده که باید بیشتر بمونه پس باهاش حرف بزنید که سلامتیش بهتر واجب تر از کارشه!..
-چشم…
یکی نیست بگه نه اینکه یه کارشم که به حرفم گوش کنه…
وقتی سرم شو چک کرد رفت بیرون درو بست…
دوباره با اعصاب خراب برگشتم سمتشو:
-واقعا چراا نمیخوای بمونی مگه بدتو میخوان واقعا نمیدونم چی بهت بگمم…
اومدم از کنارش بلند شدم که چادرم گیر کرد به صندلی اومدم چادرمو بکشم که صندلی تکون بدی خورد صدای افتضاحی داد خودمم یکم تعادلمو از دست دادم اومد از کنار تخت بگیرم اشتباهی از دست فرهادگرفت…
یعنی دستش اومد زیر دستم خواستم دستمو بکشیم که متوجعه شدم بیداره…
از تعجب خجالت فقط چشم تو چشمش شدم که دیدم فقط داره نگاه میکنه یه لبخند مزخرفم داره…
تاخواستم دستمو بکشم محکم دستمو گرفت کشید سمت خودش…
اخم کردمو به دستامون نگاه کردم!..
-خجالت بکش دستمو ول کن!
-شرمنده اول شما گرفتی منم الان ولت نمیکنمم…
-ولم کن پسره پرو منو بگو اومدم سر بزنم ازت…
-ممنون از حس انسان دوستانت هستی خانوم ولی نمیشه نخواه…
متوجعه صدای در شدم تا خواستم دستمو بکشم محکمتر گرفت…
شانس خوش گلم یکم باز شد باز دوباره طرف رفت اما در باز موند…
-خواهش میکنم ولم کن…
-شرط داره..
-توروخدا هرچی باشه قبول تو ولم کن…
-باید بوسم کنی…
-هااا!!!!
-بوس از اینجا مگه نگفتی به خاطره تو اینجوری شدم از اینجور حرف ها…
-من یع چیزی گفتم تو کوتاه بیا…
-نمیشه الان میاد هاا…!!
با ترس برگشتم سمت در ادم به پرویی فرست طلبی به اندازه فرهاد ندیده بود…
-تو که محرم نیستی خواهش میکنم گناه نکن باهام این کارو…
-هستی!؟
با ترس به اخمش نگاه کردم…
-چطور وقتی دستت تو دست یاسر بود گناه نبود وقتی تو تونل بودیم کمکت کردم گناه نبود دیروز نزاشتم بلایی سرت بیاد گناه نبود پاداش همه اون کارایی که کردم گناه…
-داری زور میگی!؟؟
داشت گریم در میومد دست دیگشمم گزاشت روی ارنجم منو کشید پایین صورتم تو یه وجبیش بود داشت وادارم میکرد بوسش کنم…
_منتظرم زود وگرنه نگهت میدارم بیان ببیننت…
-باشه باشه…
با ترس تو جنگل چشماش نگاه کردم که چشماشو بستو…
-منتظرم زود باش…
-یعنی راضی من عذاب بدی؟!؟؟
-نه ولی این بوس حقمه…
با ترس یه بوس اروم روی ته ریش لپش نشوندم که باعث یه لبخند جذاب شیرین رو لبش شد…
آروم چشماشوباز کرد دیگه اخم نداشت منو داشت از خجالت آب میکرد…
-یه باره دیگه هم اگه میشه خواهش…
-ولم کن تو گفتی بوست کنم کردم دیگهه؟!
با لجبازی تو چشمام نگاه کردو دوباره گفت:نه یه بار دیگه هستی جوونم…
ترس ابنکه کسی مارو ببینه منو فلج کرده بود اون راضی از حرس دادن من…
دوباره رفتم جلو چشم تو چشمش یه بوس یکم محکم تر جای بوس قبلی کردمش کشیدم کنار که دستشو ول کرد فقط سر انگشتامو با دستش نگه داشت..
-قابلی نداشت…
با تعجب سوالی گفتم:هوووممم…
-کمکایی که کردم قابلی نداشت…
-پرو…
دستمو کشیدم اومدم برم بیرون که هانیه اون دوتا خانوم اومدن بیرون دختره بی پروا رفت سمت فرهادو یا بوس محکم رو گونش نشوند با چشمم دیدم که فرهاد اخماش با دیدن اون دختر لوس بازی که کرد رفت تو همم…
-نازلی لازم نبود خدمونی بشی!!..
-اوووه فرهاد بس کن منو تو تا چند وقت دیگه مال هم میشیمم…
با حرف دختره رسما خودمو یه موجود کثیف دیدم که باعث شده آقا راحت به زن آییندش خیانت کنه…
چشماموبستم دلم میخواستم فرهادو بکشم بی چشم رو کثیف…
روبه هانیه کردمو…
-بریم هانیه جان…
اونم با شنیدن این حرکات حرف دختره باسر گفت اوهومم…
روبه سه نفرشون خدافظی کردیمو خواستیم بیام بیرون که خانوم هم اومد باهامون چند قدمی از در فاصله گرفتیم که متوجعه شدم کیمو یادم رفته خواستم وارد اتاق شم که صدای فرهاد منو شکه کرد…
-غلط بکنم تورو بگیرم آدم قطه مگه نگفتم به همه بگو که این وصلت نمیشه هاا…
دختره هم از فرهاد بدتر گفت…
-چیه فکر کردی عاشق سینه چاکتم نه آقا ارزونی همین دختره نکبت…
بعدشمم شما اومدین خاستگاری…
-اشتباه شده من نگفتم عزیز گفته وگرنه من ملاحضه عزیز رو میکنم از این در رفتی بیرون دیگه نبینمت…
با ترس خواستم بکشم کنار که در توصورتم باز شد بانازلی چشم توچشم شدیم…
با تنه ایی که بهم زد خواستم بهش یه چیز

ی چی بگمم ولی گفتم خیته اینم وحشی پاچه نمیزاره واسم…
رفتم داخل که فرهاد برگشت سمتم…
-پشت دربودی؟؟!
-اوهومم!
-پس دیگه اونجوری نگاه بهم نکن منو اون به درد هم نمیخوریم فکر خام باخودش کرده ببخشید!…
-نه مهم نیست…
رفتم سمت کیفم که زیر صندلی افتاده بود برش داشتم که صدام زد…
-بله..!؟
-میشه یه چیزی ازت بخواممم…؟؟
-اگه بتونم انجام بدم اره بخواه…
-یه هفته بهم فکر کن نظرتو بگو میخوام یه چیزی بگممم که قبلش باید نظرتو بدونم..؟؟!
-چی!!! چرا اونوقت خواهش میکنم من از اونا نیستم که دوست پسر اووههه نگممم برات …
-هستی بیا دیگه؟!
-اومدم…
با صدای اروم روبهش گفتم…
-من اجازه حتی یه برگ دفتر به کسی قرض بدم ندارم چی برسه تصمیم بگیرم و نظربدم…
اومدم برم که باحرفی که زد برگشتم سمتش…
-اما یاسر…
-یاسر چی منو میخواد کور خونده!!
رفتم بیرون مادربزرگش یه عالمه از هانیه تشکر کرده بود که من فرهاد  نجات دادم با برگشتن منو هانیه به خونه متوجهه حجم زیادی از کفش ها شدیم.!!
وارد شدیدم که دیدم شوهر هانیه احسانو یاسر داخل پذیرایی نشستن…
یه سلام سرد با اخم کردمو رفتم سمت اتاقم که از جلوی آشپزخونه رد شدم مامان منو صدازد..
-جوونم سلام به همه…
منظورم زن داداشم بود مامانم…
-سلام دختر خوب..
-سلام عزیزم خوبی کجابودین؟!..
-راستش یکم هانیه کارداشت رفتیم بیرون !!!
-خوب مادر برو لباستوعوض کن بیا نمیخوام برادرت ناراحت شه این چایی هارو ببر!…
-مامان!!
-میگم داداشت…
با چشم به سمانه اشاره کرد که هیچی نگو برو…
مثل اینکه واقعا باید این کارو میکردم!…
با حرس اومدم بیرون رفتن سمت اتاقم خداروشکر که حداقل مامان خبر داشت چی شده وگرنه با زبون ریزهای که این یاسرمیکرد دل بابامو احسانو که برده بود…
البته بابا به خاطره اینکه پول داشت توبازار اسم رسم داشت باهاش خوب بود…
نمیدونستم چیکار کنم چی بگممم…
یه لباس ازتوکمد برداشتم ولباسم کندمو پوشیدم . چادرمم سرم کردم رفتم پایین که مامان اشاره کرد چایی هارو ببرم…
یه هوفی کشیدم که از چشم سمانه دورنموند…
تا وارد شدم مثل اینکه خجالتی باشه سرشو انداخت پایین . منم اومدم چایی هارو روی عسلی گذاشتمودوباره برگشتم سمت اتاقمم…
تاوارد اتاقم شدم درروقفل کردمو لباس راحتی تنم کردمو خودموبه تخت رسوندم که فقط بتونم فکرموآزادکنم…
تاچشماموبستم صورت فرهاد اومد جلوروم باعث شد یه لبخند گوشه لبم بشینه یاد حرفش افتادم نمیدونم چرا داشتم بهش فکر میکردم و اونوبا یاسر حتی باباو احسان مقایسه میکردم…
از نظر قیافه خوب بود درست که یاسر خوشگلتربود اما اون بینهایت جذاب بود…
حالم خراب شد با به یاد اوردن قیافه کریه یاسر اما دوباره از نظر اخلاق مقایسه کردم…
درسته که باهم چندبار صحبت کردیم اما نصبت به یاسر اخلاقش بهتربود حتی از احسان که برادرمم بود قابل احترام تر اعتمادتربود…
نمیدونم پیشنهادش چیه اما هرچی باشه کنجکاوبودم بدونم…
یهویاد کوچه افتادم که چطور توبغلم افتاد دلم وقتی فکرشو میکنم زیرو رومیشه از همه بدتر قلبم تند تند میزنه احساس میکنم حسی داره بهم نزدیک میشه…
خیلی حالم خوب شده بود اصلا دوست نداشتم چشماموباز کنم نمیدونم کی چطور فقط خواب مهمون چشمام شد باعث شد بخوابم…
-وای فرهاد نه توروخدا نکن…
-اصلا نه راه نداره دهنتو باز کن بگوآآآآ..
-دلم غنج رفت از قیافش بابامامانم با خنده داشتن به منو فرهاد نگاه میکرد تشویق میکردن که دهنمو بازکنم از کیک تو دست فرهاد بخورمم…
-هوووممم چقدر چسبید…
بادهن پر زدم به پهلوش که باخنده منو بغل گرفت روی موهاموبوسید…
-فرهادجووونم…
-جووون…
-خیلی میخوامت…
چشماشوبستو با بهترین قشنگ ترین حالت ممکن که دلمو زیرورو کرد جواب داد…
-من بیشتر هستی من…
باصدای در اتاق از خواب پریدم یه نگاه به ساعت کردم دودستی زدم توسرخودمم…

زمان پارت بعدی فعلا نامعلوم اما سعی می کنم که در اولین فرصت و دوهفته یک بار براتو پارت بگذارم

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=15635
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.