| Tuesday 29 September 2020 | 06:30
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان انلاین فراموشی عشق پارت5

رمان انلاین فراموشی عشق پارت5

با حرص بهش گفتم اینا همش تقصیر توعه اگه منو نمیدزدیدی الان من اینجا نبودم تو جای گرم خودم بودم ازت متنفرم.
_قدر ور ور میکنی سیاه بیارش تو ماشین دیرم شده.
_چشم قربان.
نمیتونستم جیغ و داد کنم من کسی تو این شهر ندارم که بخواد کمکم کنه مجبور بودم باهاش همراه بشم شاید سرنوشت من این بود ولی یه روز انتقاممو ازت میگیرم اقای کارن جهانگیری.
وقتی وارد خونش شدم احساس غریبی نمیکردم زیادم واسه من بد نشد خونه عموم هروز عذاب داشتم زخم زبونای شهبنو باید گوش میدادم .
اینجا میتونستم یه زندگی هیجان انگیزو تجربه کنم ولی نباید خامی کنم خیلی باید حواسم جمع باشه تا بتونم گیلیم خودمو از اب بکشم بیرون.

همین که چشم به میز پر غذا خورد حمله کردم روش مثل قحطی زده ها حمله کردم روشو شروع کردم به خوردن کارن تیام با تعجب داشتن منو نگاه میکردن چیه خوب از صبح دارم انرژی مصرف میکنم اگه جای من بودن بدتر بود مطمعنن.
از تند خوری پر خوری زود سیر شدم دلم درد گرفت نمیتونستم از جام تکون بخورم رو به خدمتکار گفتم کمکم کن برم به اتاقم که یهو حس کردم رو زمینو هوا معلقم کارن منو تا توی تخت برد خیلی اروم گذاشت دراز بکشم.
_میگم واست چای نبات بیارن خوب بشی کسی جلوتو نگرفته بود که همش واسه تو.

(کارن)
برگشتم پایین ولی هر چی چشم چرخوندم بابا رو ندیدم رو به تیام گفتم؛
تیام بابا رو نمیبینم کجاس خبری نیست از صبح ازش؟
_کارن میخواستم اینو بهت بگم

_پدرت اصلا از صبح جواب تلفن و نمیده هی میخوام بهت بگم نیستی تلفنتم جواب نمیدی از صبحم که رفته برنگشتن.

تیام چی داری میگی الان موقع گفته؟ زنگ بزن به بادیگاردش هر جور شده پیداش کنین سابقه نداشته اینقدر دیر کنه.
به هر کسی میشناختیم زنگ زدیم ولی هیچ کس خبری نداشت ازش بعید بود این غیب شدن یعنی کجاس؟
تمتم افرادمو مامور کردم دنبالش بگردن دیگه نتونستم تحمل کنم خودم سوار ماشین شدم راه افتادم تمام جاهایی که میشناختم یا احتمال میدادم اونجا باشه رفتم وای هیچی به هیچی اینقدر تو خیابونا گشتم که شاهد طلوع خورشیدم بود ه نیم ساعت به بابا زنگ میزدم ولی هیچ خبری نبود باید بفهمم اخرین نفر کی بهش زنگ زده که بابا رفته باید صبر کنم یکم بگذره برم اداره مخابرات.
به سمت خونه روندم همین که پیاده شدم تیام با عحله اوند سمتم؛
_کارن بیا یکی از افراده گروه وحشی و گرفتیم مثل این که پدرتو دیده بوده تو امارتشون دیروز اونم اتگار حواسش نبوده به یکی از بادیگاردامون گفته وگرنه هیچ کس لو نمیده.
تیام همین الان اون مردو میارینش عمارت.
_دستورشو دادم رفتن دنبالش.
یکم که گذشت ون مشکی وارد حیاط شد و افرادم یه مرد هیکلی رو اوردن بیرون با دشتو چشای بیته انداختنش تو حیاط.
رو به تیام کردم ؛
هیچ خبر دیگه ای نشده؟
_نه ولی تا یه ساعت دیگه پرینت تماسا میاد رئیسش خیلی زمخت بود ولی با یکم پول حل شد.
اوکی از این یارو بازجویی کنین سرم داره میترکه برم یه دوش بگیرم بیام.
_برو خیالت راحت زیادم فکر نکن پدرت مرد خیلی قوی از پس خودش بر میاد.
سرمو تکون دادم به سمت بالا رفتم همین که درو باز کردم النا رو دیدم که رو تخت خوابیده چه خوبه که منبع ارامشم اینجاس.
اروم خزیدم رو تخت نباید بیدار میشد وگرنه صلب ارامش میکرد سرمو بردم تو موهاش یه نفس عمیق کشیدم.
ارامش به دلم تزریق شد مثل قرص اثر میکرد هووف ولی فکر پدرم از سرم بیرون نمیرفت از جام پاشدم.
سزیع دوش گرفتم رفتم پایین به خدمتکار گفتم صبحانه النا رو تو اتاقش بده رقتم سمت زیر زمین اون یارو رو دیدم صورتش پر خون بود.
تیام خبری شده؟ چیزی فهمیدین؟
_نه هیچی بروز نمیده یا واقعا نمیدونه یا نمیکه تنها جیزی که گفت اینه رئسش و پسرش میدونن که کجاس اخرین بار با اونا صحبت کرده.
راستی کارن پیرینت هم اومده اخرین تماسش با یه شماره ناشناسه.

یعنی چی پیگیر شو ببین شماره کیه از این مردکم حرف بکشین ببینین چی به چیه
_قربان قربان
چیشده صداتو انداختی توسرت؟
_ببخشید قربان بیایین تلوزیونو ببینین
به تیام نگاه کردم شونه هاشو انداخت بالا.
_خوب بیا بریم ببینیم چیه.
رفتیم با تیام همین که رسیدیم عکس بابا رو تو تلوزیون دیدم تیام اشاره کرد بلند کنین صداشو.
همین جور خشک شده داشتم به تلوزیون نگاه میکردم امکان نداشت نه.(و انا بشنوید خبر فوری امروز راهمین الان خبزی به دست ما رسید از اقای شاهین جهنگیری رئیس شرکت های زنجیره ای صادرلت وادرات که جسدش را بومی های اطراف بندر…. از اب کشیدن بیرون وی به علت تصادفی که داشته از دره به اب سقوط کرده و باعث مرگش شده ولی با برسی کارشناسان علت تصادف نبود انگار از قصد سقوط کردن و دلیل مرکش را خودکشی اعلام کردند.)

این چی داشت میگفت؟ خودکشی؟ مرگ؟ نه نه امکان نداره.
_اروم باش کارن بشین اروک باش ببینیم چه خبره
تیام این چرتو پرتا چیه دارن میگن میکشمشون چرا دارن خبر چرت میدن هان.
با نعرم شیشه ها لرزید کل میزو برگردوندم نفس نفس میزدم این امکان نداره دارن چرت میگن.
_کارن اروم.
چیو اروم هان ماشین منو امادهدکنین میریم سمت بندر سریع.
با بادیگاردا رفتیم به طرف محل گوشیم پشت سر هم زنگ میخورد اعصابشو نداشتم از ماشین پرتش کردم بیرون.
تیام کسی که اجازه صدور پخش این خبرو داده پیدا میکنی و از کار بیکارش میکنی بفهمم انجام ندادی میکشمت .
_حتما فقط کارن میگم اگه خبری که میگن واقعیت داشته باشه و رئیس خودکشی کرده باشه چی؟
خفه شو تیام نزار دست روت بلند کنم نزار .
رسیدیم شلوغی جمعیت رو مخم بود خبر نگارا مثل مورو ملخ ریختن سرم افرادمو راهو باز کردن وقتی رفتم نزدیک تر داشتن ماشین پدرو از اب در میاوردن نه امکان نداشت این ماشین پدر من باشه واقعیت نداره نه.
از حقیقتی که جلو روم بود میترسیدم رفتم جلو تر نزدیک امبولانس انگار منو شناختن چون سریع رفتن کنار و زیب روکشو جسدو باز کردن خودش بود بابا بود ولی چرا کبود چرا بابای من بابا تو خوب بودی چیشده؟ کی این کارو باهات کرد میکشمش قسم میخورم کل خانوادشو نابود کنم‌.
پدر شنا بلد بود خیلیم حرفه ای یه کاسه ای زیر نیم کاسس باید بفهمم چی به چی بوده حالت تهوع داشتم سرم داشت گیج میرفت.
سوار ماشین شدم باید دور میشدم از اینجا نمیخواستم اینجای نحس باشم با سرعت گاز دادم رفتم حالم بد بود نه پدر من نمیرده بود بغض گلومو گرفته بود نمیدونم کجا بود وقتی از ماشین پیاده شدم روی یه تپه بود با تمام وجودم نعره زدم بعد دیگه هیچ.
وقتی چشامو باز کردم روی زمین سخت سرد یودم من چرا اینجام کجام من یهو با تمامی تصاویر اومد جلو چشم پدر ماشینش خودکشی .
تلو تلو خوران به سمت ماشین رقتم سرم داشت میترکید چشام کاسه خون بود سوار ماشین که شدم گوشی دوممو برداشتم ۳۰۰ تماس از دست رفته داشتم اولین نفرین که زنگ زدم تیام بود با دو بوق سریع برداشت.
_کجایی کارن خوبی مردم از نگرانی میدونم حالت بده تسلیت میگم حال هممون بده ولی باید برگردی اینجا اوضاع خیلی بهم ریختس خبرنگارا ریختن کل اقوام اشناها دارن تماس میگیرن وکلا شرکتا و یه چیز خیلی مهم .
چیز مهمت چیه تیام سرم درد میکنه زود بگو .
_کارن راستش ناصر خان اومده اینجا.
من که داشتم میروندم با حرف تیام زدم رو ترمز؛
تیام چی داری میگی ناصر خان مطمعنی ناصر خان خونه ماست اشتباه نمیکنی؟
_بخدا تیام هممون تعجب کردیم رئسای چهار گروهم اینجان خدارو شکر الان رسیدن گفتم حالت خوب نبود بیرونی الان میایی زود خودتو برسون میدونی که نباید معطل بزاری ناصر خانو.
اومدم تیام نگران نباش
_باشه سریع خودتو برسون.
با سرعت روندم به طرف خونه حال روحیم داغون بود احتمالا فردا بابا رو خاک میکردیم باورم نمیشه بابام به این راحتی تنهام گذاشت.وقتی رسیدم با یه تک بوق درو باز کردن رفتم داخل تیام اومد جلوم.
_سلام خوبی پسر کجایی مردم کارن قول بدا مواظب رفتارت هستی میشناسی که ناصر خانو باشه؟
ممنون نگران نباش کسی با اون پیری کاری نداره من کل حواسم پیش اون جک پسر حرومزادس.
وقتی وارد شدم ناصر خانو صدر میز و بقیه اعضا رو به ترتیب دیدم کم پیش میومد ناصر خان رئیس کل خلافکارا یه جورایی پدر تمامی خلافکارای دنیا بود بیاد تو جمع کم تر کسی چهرشو میشناخت الانم که اینجا اومده باعث تعجب هممون شده این خودش خیلی عجیب بود مخصوصا با اتفاقایی که قدیم بین پدرم و اون افتاده بود مطمعنن باید الان خوش حال میبود از مرگ پدر‌.
اروم به ناصر خان سلام دادم جای خالی پدر تو ذوق میزد .
_خوش اومدی جوون چرا اینقدر دیر نمیدونی از منتظر موندن متنفرم؟
عذر منو بپذرین حال روحیم اصلا خوب نبود ولی جای تعجب شما اینجا از شما به ما خیلی رسیده بود مخصوصا پدرم چطور شد تشریف اوردین؟
تیام با پاش به پام زد میدونستم دارم با دم شیر بازی میکنم با این که سنو سالی ازش گذشته بود ولی مثل پسرای ۲۴ ۲۵ ساله قوی بود چشماش خیلی پر نفوذ بود چشمای سرمه ای که انگار ذهن همه رو میخونه و خیلی ترسناک حتی منم ازش حساب میبردم ولی نمیدونم دلم میخواست خودمو خالی کنم.
وقتی اینجوری بهش گفتم قهقه زد و بهم گفت؛
_دقیقا مثل جونیای پدرت مغرور و کله شقی
چیزی بهت نمیگم ولی دلیل نمیشه از خودت در بیایی الانم که اینجام بخاطر دینی که به پدرت دارم مطمعن باش قاتلشو پیدا میکنم جلو خانوادش تیکه تیکش میکنم اینو قول میدم بهت.
وقتی این حرفو زد ناخوداگاه چشش به طرف چهار دسته رفت انگار اونم شک داشت که پدر خودکشی نمیکنه و کار کار کس دیگه هست.
_خوب پسر من دیگه باید برم ولی پدرت ادمی نبود که خودکشی کنه پس فرضیه این که اون خودکشی کرده چرت ترین چیز و بریزش دور از الان باید مواظب خودت رفتارت و زندگیت باشی از این به بعد تو جا پتی پدرت میزاری و رئیس گرگ سیاه هستی دشمنات صد برابر و حواست هزار برابر باید بشه من دارم میرم همگی کمک میکنین مراسمش خوب برگزار باشه فهمیدین؟
همه اطاعت کردن و ناصر خان رفت.

پارت گذاری روز های جمعه….

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: فراموشی عشق
  • ژانر: پلیسی جنایی
  • نویسنده: Hani
https://beautyvolve.ir/?p=15566
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • donya81 : وایییی عالی بووووووووود👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻...
  • K84as : عااااااااای بود❤️❤️❤️❤️...
  • sahar72 : واییییییی عالی بود زود زود پارت ها رو بزار ممنونم 🧡🧡🧡💛💛💛❤❤❤...
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.