| Tuesday 27 October 2020 | 00:47
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان انلاین پرنسس دروغگو پارت ۲

رمان انلاین پرنسس دروغگو پارت ۲

#پارت ۲
_چته تو باز تو خودتی
_دیشب که رسیدم خونه باز خسرو افتاده بود به جون مهسا
_برای چی
لباس رو روی رگالش گذاشتم به سها گفتم
_به نظرت برای چی دوباره سر موضوع اون پسره
با بغض بهش نگاه کردم
_خسته شدم
و اولین قطره اشکم راه رو برای بقیه اشک ها باز کرد سها بهم نزدیک شد
_دیوونه چرا گریه میکنی
_خسته شدم سها باور کن دیگه نمیکشم اصلا این پسره کیه که من تا حالا ندیدمش اما اتیش انداخته تو زندگیمون گورش رو گم نمیکنه
_یعنی تا حالا ندیدیش
بهش نگاه کردم زود گفت
_ندیدی دیگه حتما حالا یارو چیکارست اصلا مهسا رو از کجا دیده
خواستم جوابش رو بدم که با ورود مشتری به داخل مغازه نشد رفتم سمتش که سیما گفت خودش به مشتری میرسه دوباره رفتم کنار سها نشستم
_چقدر امروز خلوته
_وسط برجه همه پولا مردم تموم شده توقع داری شلوغ باشه
_حرف حق جواب نداره
_داشتی از پسره میگفتی اسمش چیه
_رایین
رها با تعجب گفت _رایین مگه رایین هم اسمه
تک خنده ای کردم
_اره اسمه فکر کنم اسم یکی از سردار های دوره ساسانی بوده
_جالبه حالا این اقا رایین چیکارست
_یه شرکت مد لباس دارن
_پس از اون خرپول ها هستن
سرم رو به معنی اره تکون دادم
_حالا مهسای شمارو کجا دیده
_تو دانشگاه
صورتم رو با دستام پوشوندم واقعا دیگه ذهنم به جایی نمیکشید شش ماهه که زندگیم رو هوا بود هرشب دعوا بود تو خونه سر این دلدادگی مهسا خانم سها دستش رو روی شونم گذاشت
_درست میشه غصه نخور
_ولش امروز میخوام برم شرکتشون ببینم چیکار میتونم بکنم
*************************
به ساختمون بلند روبه روم که با سنگ های قیمتی تزیین شده بود نگاه کردم حدودا بیست طبقه بود و شرکت اریان طبقه ی دهم قرار داشت وقتی به طبقه دهم رسیدم از اسانسور پیاده شدم زنگ شرکت رو زدم بعد چند دقیقه پیر مردی در رو باز کرد
_جانم دخترم
_شرکت اریان؟
_بفرما تو
وارد شدم پیر مرد بعد اینکه در رو بست به سمت راهرویی رفت سمت میز منشی رفتم
_ببخشید خانم
منشی همینطور که سرش تو کامپیوتر بود برگه ای رو به سمتم گرفت و گفت
_این فرم رو پر کنید بعد بزارید رو میز
برگه رو از دستش گرفتم فرم استخدام بود
_اما خانم من برای استخدام نیومدم
منشی دوباره به کارش ادامه داد کمی صدامو بالا بردم
_خانم صدامو میشنوید اصلا
منشی بالاخره از صفحه کامپیوترش دل کند با اون چشماش که لنز سبز گذاشته بود اصلا بهش نمیومد بهم نگاه کرد
_ بله گفتم فرم رو پر کنید بعد
_اگه شما هم حواستون باشه منم گفتم برا استخدام نیومدم بنده با اقای اریان کار دارم
_وقت قبلی دارین
_نه
_پس نمیتونید ببیندشون ایشون اصلا وقت خالی برای ملاقات ندارن
_ولی من حتما باید ببینمشون
_گفتم که نمیشه بفرمایید
_شما یک بار بهشون بگید خواهش میکنم
منشی نگاهم کرد سعی کردم تمام خواهشم رو توی نگاهم بریزم
منشی تلفن رو برداشت
_سلام اقای اریان ببخشید خانومی اومدن با شما کار دارن
_……….
_چشم الان میفرستمشون داخل
منشی تلفن رو سرجاش گذاشت
_میتونید برید داخل
با خوشحالی ازش تشکر کردم به سمت اتاق مدریت رفتم چند تقه به در زدم با گفتن بفرمایید وارد اتاق شدم با ورودم بوی ادکلن بلو د شنل به مشامم رسید به پسر جوونی که پشت میز نشسته بود نگاه کردم اولین چیزی ادم رو جذب خودش میکرد رنگ چشم هاش بود
_سلام
صدای جدیش رو شنیدم
_سلام بفرمایید
چند قدم رو طی کردم روی مبل چرمی مشکی که داخل اتاق بود تشستم
همینجور بهم نگاه میکرد واقعا زیر نگاهش نمیتونستم حرفی بزنم همه چی یادم رفته بود انگار که از سکوتم کلافه شده بود به حرف اومد
_منشی بنده گفتن که امری با بنده داشتین
_من افشار هستم خواهر مهسا افشار
خوب برای شروع حرف خوبی بود
_شما خواهر مهسایید
_فکر کنم خودم رو یکبار معرفی کردم جناب اریان
انگاری حرفم به مذاقش خوش نیومد که اون ابروهای خوشگل مشکیش رو تو هم گره زد
_خوب بامن چی کار داشتید
_اومدم در مورد رابطه ی خواهرم و برادر شما صحبت کنم ببینید اقا این رابطه اصلا درست نیست
_اونوقت کی این فکر رو میکنه
_من
با لحن مسخره ای گفت
عه خوب خانم فهمیده چی شد شما به این نتیجه رسیدین
_دارم جدی صحبت میکنم
به صندلیش تکیه داد و گفت
_فکر نکنم روابط خواهر شما و برادر من به ما مربوط باشه
_اما
با دستش اشاره کرد ساکت شم
_اون دو نفر دو ادم عاقل هستن و خودشون میتونن برای ایندشون تصمیم بگیرن
در اتاق یهویی باز شد و منشی سراسیمه وارد شد
_ببخشید جناب مهندس همین الان از نگهبانی تماس گرفتن گفتن مادرتون و خانومی دارن میان
مهندس اریان با حرف منشی سریع از جاش بلند شد
_چرا اومده اینجا
کلافه بود و دور و برش رو نگاه میکرد
_اتفاقی افتاده
با صدای من به خودش اومد جدی منو نگاه کرد بعد چند ثانیه لبخندی چهرش رو پوشوند
_گفتی اومدی که رابطه ی برادرم و خواهرت بهم بخوره
سرم رو به معنی اره تکون دادم
_خوب من یه کاری میکنم روابط اون دوتا بهم بخوره اما به یه شرط
_چه شرطی
_نقش نامزدمو بازی کنی
_چی
به بیرون اتاق نگاه کرد بعد سریع سمت من اومد در عرض چند ثانیه لبام داغ شد اون داشت چیکار میکرد ….داشت منو میبوسید دستم رو روی سینش گذاشتم تا اونو به عقب هل بدم
_اینجا چخبره

ممنون از حمایتتون

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: پرنسس دروغگو
  • ژانر: عاشقانه _کلکلی و طنز
  • نویسنده: سحر تازیکه
https://beautyvolve.ir/?p=15548
لینک کوتاه مطلب:
درباره سحر تازیکه
نویسنده رمان های انلاین عشق جوانمرد و تاوان گناه
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.