| Saturday 26 September 2020 | 04:43
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین به شرط عشق پارت5

رمان آنلاین به شرط عشق پارت5

#part_5

#آرمان

از شرکت زدم بیرون و رفتم خونه.
لباسام و سریع عوض کردم.
سوئیچمو برداشتم میخواستم برم که با صدای رویا متوقف شدم.

_آرمان.

+بله.

_میگم چیزه.

+چیزه.

_تو میتونی چیز کنی.

با تعجب رو به رویا گفتم.

+دختر چرا چیز چیز راه انداختی روراست بگو دیگه خستم کردی کار دارم باید برم.

رویا با مِن مِن گفت.

_شب می خوام برم خونه…

حرفشو قطع کردم و گفتم.

+میخوای بری خونه اون دوست جلفت و میخوای‌ که من آریا رو راضی کنم.

رویا با شنیدن حرفم سریع گفت.

_اولا جلف خودتی با اون دوستات دوما آره مامانو خودم راضی کردم تو آریا رو راضی کنی حله.

با شیطنت گفتم.

+خب چی به من میرسه.

_هرچی بخوای البته نه هرچی.

+باشه من الان میرم تا غروب خبر میدم باید ببینم چی میشه.

رویا با حالت التماس گونه ایی گفت.

_الان با آریا حرف بزن.

+گفتم باید ببینم چی میشه الان وقتمو نگیر دیرم شد.

دیگه بهش مهلت حرف زدن ندادم و همینجور که به سمت در میرفتم براش دست تکون دادم

اگه میموندم رویا تا شب منو به حرف میگرفت.
.
.
.
برگه هارو گذاشتم جلوی رادمهر و منتظر نگاهش کردم.

آریا با همون پرستیژ مغرورانش گفت.

_امضا کن.

_باشه.

بعد از اینکه اسناد امضا شد آریا گفت.

_خوبه پس فردا کشتی ها از بندر حرکت میکنن.

_امید وارم مشکلی پیش نیاد.

+اگه به کاری شک داشته باشم واردش نمیشم من تو کارم حریف ندارم.

_اونکه درسته ولی بازم احتیاط شرط عقله من الان میرم جایی قرار دارم.

+باشه من شمارو فردا صبح میبینم.

بعد از خداحافظی با رادمهر نگاهی به ساعت انداختم الانا بود که جعفری بیاد.

با هزار زور زحمت تونستیم متقاعدش کنیم که کارو بده به ما و از اون واسته صرف نظر کنه اگه این معامله جور شه خیلی پول دستمون میاد.

+اگه معامله با جعفری جور شه پول خوبی دستمون میاد.

_آره جعفری خیی سخت گیره تو معامله ها من شنیدم از اون گروه واسته خیلی خوشش میاد یه معامله موفق باهاشون داشته به خاطر همینه میخواد کارو بده به اونا.

به پشت صندلی تکیه دادم و گفتم.

+اما ما هم کم کسی نیستیم آریا به نظرم باید بفهمیم کین.

_باید بهش…

با ورود جعفری حرف آریا نصفه موند.

به احترام جعرفی بلند شدیم ‌و باهاش دست دادیم .

جعفری هنوز دودل بود و نمیدونست امضا کنه یا نه.
ما یه باند حلافکار نیستیم ما واسته هستیم یعنی محموله های اونا رو براشون جابه جا میکنیم از این کشور به اون کشور یا شهر فرقی نداره مهم نیست بارشون چی باشه…

با شنیدن صدای شلیک گلوله از فکر بیرون اومدم و سر جام وایسادم به آریا نگاهی کردم که صدای…

#آیلین

توی بغل محسن لم داده بودم و همراه آسو باهم فیلم میدیدم.

_وایی استرس دارم من.

نگاهم رو از صفحه TV گرفتم و به آسو دوختم.

+استرس چی.

آسمان درحالی گوشیش رو از روی میز بر میداشت گفت.

_واسه فردا دیگه.
بالاخره قرار طرحامو همه ببین.

با خونسردی گفتم.

+استرست الکیه.

_آیلین واقعا خیلی بیخیالی.

خواستم چیزی بگم که محسن زودتر از من گفت.

_آسو جون تو به آیلین کار نداشته باش.
خودت میدونی که واسه آیلین هیچی مهم نیست.

+آقا محسن واسه منم این پروژه مهمه ولی خب به نظرم استرس نداره.

_باشه بابا.
من میرم بخوابم که فردا بتونم زود بیدار شم.

من و‌ محسن هم زمان باهم شب بخیری گفتیم.

آسو در حالی که به سمت اتاقش میرفت گفت.

_شبت بخیر محسن جون.
راستی فردا منتظرتیم.

آسو که رفت دوباره نگاهمو به فیلم دوختم.

محسن آروم با موهام بازی میکرد و گه گاهی بوسه های ریزی روی موهام میزد.

_آیلین.

+هوم.

_من دیگه میرم توام برو بخواب.
مثلا فردا قرار بری عکاسی کنی.

از توی بغل محسن در اومدم و گفتم.

+بیشتر میموندی.

_فردا باید شیفت وایسم.
یکم زودتر بخوابم بهتره.

باشه ایی گفتم که محسن از جاش بلند شد.
منم به تبعیت از اون از جام بلند شدم و تا دم در همراهیش کردم.

محسن بغلم کرد و بوسه کوتاهی روی لب هام نشوند و بعد گفت.

_شبت بخیر.

+شب توام بخیر.

بعد حرفم روی نوک پام بلند شدم و بوسه ایی روی گونش زدم.
.
.
.
مانکن ها دونه دونه میرفتن و میومدن.
با اومدن هر کدوم از مانکن ها روی صحنه ذوق آسو رو میدیدم.

با اومدن آخرین مانکن خانوم دوربینم رو بالا آوردم و اخرین عکس رو گرفتم.

با تموم شدن اول پارت شو همگی از جاشون بلند شدن و بعضی ها سمت میز غذا و بعضی ها هم به سمت طراحا رفتن.

نیم ساعت آنتراک داشتیم و بعدش نوبت مانکن های آقا بود که بیان.

دوربینم رو گردنم انداختم و به سمت آسمان و نیلو رفتم.

+سلام دخترا.

آسو درحالی که منو از جلوشون هول میداد اونور گفت.

_سلام آیلین بیا اینور من این دختره رو ببینم.

با تعجب پرسیدم.

+آسو چخبرته.

نیلوفر به جای آسو گفت.

_اون دختره رو میبینی.

دست نیلو رو دنبال کردم که رسیدم به دختری جلف که کنار آریا و آرمان ایستاده بود.

+خب.

_خب نداره دیگه خواهر‌من.
این دختر از اول صبح اومده‌ همش رو‌مخ منه.

موقعه ایی که مانکنا هم می اومدن رو صحنه همش میگفت این طرحا چیه و فلا‌ن.

+حالا کی هست این دختره.

تا آسمان خواست چیزی بگه صدای شخصی مانعش شد.

_سلام خانوما.
همگی خسته نباشید.

_سلام جناب افروز.

با شنیدن فامیل افروز برگشتم سمتشون‌.

_خانوما طرحاتون خیلی عالی بوده اکثر مهمونا خوششون اومده و خواستن که نمونه هاس اولیه رو بخرن.

آسو با ذوق گفت.

_وایی عالیه آقا آرمان خیلی خوشحال شدم.
واقعا ممنونم که این پروژه رو به منو نیلو سپردین.

_کار همتون واقعا خوب بود.

آرمان رو به من کرد و ادامه داد.

_کار شما هم خیلی خوب بود خانوم ستوده.

+ممنون آقای افروز.

_آرمان جون بیا دیگه.

همگی با شنیدن صدای دختره به طرفش برگشتیم.

از این دختر تا به حال جلف تر ندیده بودم.

مانتوی آبی جلو باز همراه یک شال نارنجی کوتاه همراه با یک شلوار قد نود مشکی.

آرایششم که دیگه گفتن نداشت.
انگار که صورتش دفتر نقاشی بود.

_خانوما فعلا.

دختره دست آرمان رو کشید و با خودش برد.

_آخه به این دوتا پسر متشخص میخوره همچین دختر خاله ایی داشته باشن.

+ولش کن بابا بیا بریم یک چیزی بخوریم مردم از گشنگی.
.
.
.
امیدوارم از‌ خوندن پارت لذت برده باشید❤️
با نظراتتون به ما انرژی بدید✨
پارت گذاری هفته ایی یک‌ بار…😋

https://beautyvolve.ir/

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: به شرط عشق
  • ژانر: عاشقانه_هیجانی_معمایی
  • نویسنده: نگار و نرگس نصرالهی
  • 36 روز پيش
  • نگار_نرگس
  • 7,128 بازدید
  • 4 نظر
https://beautyvolve.ir/?p=15550
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • Roya
    پنج‌شنبه 27 آگوست 2020 | 6:36 ب.ظ

    سلام نگار جان رمانت واقعا عالیه عزیزم😘

  • رویا
    جمعه 28 آگوست 2020 | 10:01 ق.ظ

    دست نرگس جون درد نکنه بابت این رمان عالیش😍

  • نگار_نرگس
    جمعه 28 آگوست 2020 | 3:49 ب.ظ

    خواهش قشنگم❤

  • نگار_نرگس
    جمعه 28 آگوست 2020 | 3:49 ب.ظ

    سلام ممنون عزیزم❤

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
  • ناهید کاویانی داراني : رمان تموم نشد وگفتن به زودی براتون می گذارند...
  • حدیثه : ممنون فقط سریع تر مرسی...
  • melika : تا اینجا عالی بود من خیلی دوست داشتم 😊😊😊😊😊😊😇😇😇😇😇...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.