| Tuesday 29 September 2020 | 07:43
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
فاصله از جهنم من تا بهشت تو_پارت چهارم

فاصله از جهنم من تا بهشت تو_پارت چهارم

_چشم مامان جان،شما برید منم الان میام‌.

_مامان:نه مادر چیزی به اومدن داداشاتو حاجی نمونده…خوبیت نداره،میگم بیاد اتاقت.

لبخندی به اجبار میزنم:
_باشه مامان هرطورصلاح میدونید.

صورتم را قاب میگیرد که با بوسیدن صورتم نگاه از چشم های طوسی رنگش میگیرم و خیره به دهانش میشوم:
_مامان:خیلی برات خوشحالم عزیزدلم،انشاالله خوشبخت بشی.

جمله خوشبخت بشی اش را نثارم میکند و به قصد آوردن منیره خانوم به پایین میرود.رو به سقف میکنم گویا که خدا آن بالاست زیر سقف اتاق،نگاه من به اوست و نگاه او بمن.

_به امید خودت،تا آخر باهام باش.

به تقه ای که به در اتاق خورد اجازه ورود میدم و نگاهم را به منیره خانوم میاندازم.
به دستور حاج بابا ابروهایم را فقط کمی مرتب کردند و فقط موهای صورتم و پشت لبم را اصلاح کردن.بعد ساعاتی که زیر دست منیره خانوم بودم بالاخره مبارک باشد را میگوید و نخ را دور گردن پاره میکند.مامان با شوق خاصی آیینه گرد را جلوی صورتم میگزاد.از دیدن خودم کمی متعجب میشوم!
پوست صورتم روشن تر شده بود،به کل تغییر کرده بودم.برای ثانیه ای از این تغییر خوشحال میشوم چون خبری از آن موهای پشت لبم نبود تا آن پسر با بی ادبی مرا پسر کوچولو بنامد.

_منیره:ماشالله…هزار الله و اکبر..چشمم شور نیست ولی یه اسپند برا دخترت دود کن شده یه تیکه ماه‌.

مامان با غرور جوابش را میدهد:
_مامان:دختر مامانش دیگه…دستت دردنکنه منیره جون افتادی تو زحمت انشالله جبران میشه.

_بله منیره خانوم دستتون دردنکنه.

لبخندی به صورتم میپاشد:
_منیره:نگو عزیزم وظیفه بود شما به گردن ما حق دارید.

با یاالله حاج بابا از پایین.منیره خانوم چادرش را روی سرش تنظیم میکند.بااینکه میدانست حاج بابا نمیامد ولی باز هم با حضور مرد خانه حجاب گرفت‌.تعجب نمیکنم خود من نیز با این آداب بزرگ شده بودم.
یکمی بعد برای رفتن از جایش بلند شد و اجازه نداد تا پایین همراهی اش کنم با مامان از اتاق بیرون رفتن.نمیدانم اما با ذوق به سمت آیینه میروم و برای بار دوم خودم را نگاه میکنم.و یاد آن نگاه گیرا و لحن تمسخرآمیز آن روزش میافتم.یعنی مرا ببیند از چهره عروسش خوشش میاید؟به راستی چرا به دنبال رضایت آن نگاه پر غرورم؟
روزی آرزویم آن بود مثل سیندرلا، یک شب را با شاهزاده ی رویایی ام باشم و در نیمه شب کفش شیشه ای را جای بگزارم و او برای رسیدن به من مسیری ناهموار را دنبال کند.
یعنی پسر حاج یونس میتوانست آن شاهزاده رویایی باشد؟!

********
+دوشیزه سرکار خانوم سوگل رحیمیان فرزند حاج همایون رحیمیان…آیا به بنده وکالت میدهید شمارا به عقد دائم آقای بردیا مهتشم فرزند حاج یونس مهتشم با مهریه قرار معلوم…دربیاورم….عروس خانوم وکیلم.

با قرار گرفتن جعبه ست گردنبند و گوشواره طلا به عنوان زیرلفظی:
_بااجازه پدر و مادرم و برادرام و بزرگتر های حاضر در مجلس بله.

صدای صلوات و دست ها بلند شد سپس نوبت بردیا شد اون نیز با صدای مردانه اش جواب را داد.بعد تبریک ها انگشت جفتمون رو تو عسل کردن اول او انگشتش را در دهانم گزاشت سپس من که وحشی با دندان هایش عسل دورش را برداشت،دردم گرفته بود ولی جراتش را نداشتم جیک بزنم همین باعث شد او لذت کافی را ببرد.(حتی عسل هم تلخی این مراسم را از بین نبرد)

با آمدنش نگاهش میکنم چشم های خوش رنگش برق اشک داشت بغض میکنم هردو بی طاقت همو در اغوش میکشیم.برادرم نگران است…بی تاب است…دلشوره یکدانه خواهرش را دارد.با کشیده شدن دستم توسطش هم من هم مصطفی متعجب نگاهش کردیم.زیر گوشم آرام گفت:
_بردیا:یاد بگیر تو هیچ آغوشی جز شوهرت جایی نداری بچه.

با دراز شدن دست مصطفی بطرفش ،نگاه از من متعجب میگرد،هردو سخت دست همو میفشارند:
_مصطفی:یادت نره سوگل خیلی برام عزیزه نبینم غم مهمون چشماش شده والا اون روی دیگمم میبینی پسر حاجی‌.

بردیا پوزخند زد:
_بردیا:باشه قول میدم مراقبش باشم.
(آری قول دادی اما به غلط)

با عقب رفتن مصطفی روی صندلی هایمان جا میگیریم و نگاه به خوشحالی جمع میاندازیم اولین مجلسی بود که عروس و دامادش تنها غم زده های مجلس بودند.
_بردیا:ببین گل گلی،

اخم میکنم و نگاه از دکمه های بسته شده زیر گلویش بالا میاید و مستقیم توی چشم هایش نگاه میکنم.
_اسمم سوگل آقا بردیا.

میخندد برای ثانیه ای کوتاه..اما همان کافی بود تا محو زیبایی چهره مردانه اش شوم..دخترم مگه عیب است دلم بلرزد؟؟
_بردیا:زیادی معصومی اما چیکارکنم نمیتونم ازت چشم پوشی کنم،نباید قبول میکردی دخترحاجی نباید.

(کاش همان روز معنی تحدید کلامش را میفهمیدم تا از آن اتفاق جلوگیری میکردم)عقد رو توی خونه خودمون برگزار کردیم و جز فامیل های درجه یک کسی رو دعوت نکرده بودیم،نمیخواستیم زیاد شلوغش کنیم.
نگاهم به تصویر خودمون تو آیینه می افتاد،مستقیم نگاهش میکنم. کت و شلوار خاکستری تنش بود،ته ریشش رو مرتب کرده بود،و موهای خرمایی رنگش را حالت داده بود.او نیز نگاهم میکند هردو غرق نگاه همدیگر بودیم که با صدای زنانه ای نگاه از هم گرفتیم:
_همتا:سلام تبریک میگم.

بردیا متعجب از جایش بلند میشود.همه ی خانواده حاج یونس از آمدنش متعجب میشوند.نگاه متعجب بردیا به دختر است و نگاه او نیر به بردیا.انگاری با چشم هایشان باهم حرف میزدند.
_حاج خانوم:مرسی همتا جان…تو چرا خودت زحمت دادی ما‌…

پوزخند میزند که نگاهم روی لب های سرخش خیره می ماند:
_همتا:ممنون حاج خانوم از شما به ما رسیده.

_حاج بابا:سلام دخترم به دل نگیر من خواستم عقد رو زیاد بریز به پاش نکنیم.

نگاهم به حاج یونس میافتاد که با خشم دختر را نظاره میکرد.پوستش نسبتا روشن بود،صورت کمی کشیده و با چشم و ابروی مشکی،آرایش زیبایی کرده بود و چیزی که زیادی جلب توجه میکرد لب های سرخش بود.
بالاخره قدم سمت مان برمیدارد.
روبه بردیا میگوید:
_همتا:خوشبخت بشی بردیا خان.

نمیدانم چرا از حرفش چشم های بردیا شرم میگیرد:
_بردیا:ممنون…و ببخشید.

متعجب میشوم…یعنی چی…به چه دلیل از او معذرت خواهی میکرد…هیچ نمیفهمم اصلا او کیست؟نگاهم میکند.سر تا پایم را با تحقیر نگاه میکند:
_همتا:بابات برات زن گرفته یا تصمیم داشته برات بچه بگیره بزرگش کنی…یا تربیتش کنی اونجور که میخوای…آره؟

اخم میکنم و ناخودآگاه دستم را از زیر چادر سفیدم بیرون میکشم و دست های سردش را میگیرم.نگاه به آن دختر از دست های گره شده ام بالا میاید:
_ممنونم عزیزم..فکر کنم شما از اقوام بردیا هستید…میدونم از اینکه دعوتتون نکردیم دلخورید ولی حتما تو جشن عروسی جبران خواهد شد.

با تموم شدن حرفایم با حالت بغضی مصنوعی به قصد رفتن سالن را ترک میکند.
بردیا محکم دستش را از دستم بیرون میکشد و به دنبال آن دختر ناشناس میرود.برای آرام کردن جو پیش آمده هریک دوباره به حالت عادی خودشون برگشتن و هیچکس حتی مصطفی متوجه حالم نشد.نگاهی به آیینه شمعدانم میکنم و خودم را با آن دختر مقایسه میکنم.سرتا پایم سفید پوش شده بود،شده بودم آن فرشته ی آسمانی،چهره ام بی هیچ آرایشی درخشش داشت.

_حاج خانوم:هزار ماشالله…مادر خوشبخت بشید…پسرم لایق این خوشبختی هست…احسنت به انتخابم.

به احترامش از روی صندلی بلند میشوم و با لپ های گل انداخته صورتم را زیر میاندازم که صدای حاج یونس بلند میشود:
_حاج یونس:حاجی اگه یه تصمیم مهم تو زندگیم گرفته باشم اونم انتخاب دخترت بود.

غرور رو میشد از لحنش فهمید:
_حاج بابا:نفرمایید حاجی…خجالتمون نده… سوگل از حالا به بعد دختر توام هست.

_مصطفی:بله ولی گویا آقا داماد خواهرمون رو هم قد و قواره خودتون نمیدونه…

صدای پرخشم حاج بابا بلند میشود:
_حاج بابا:ای گستاخ…این چه حرفیه میزنی..

_مصطفی:داماد در رفت…نیستش پدر من…حتی قبلشم بهمون نگفت که کار پیش اومده و میره.

سر بالا میکنم و نگاه به چهره رنگ پریده و شرمنده یشان میکنم.دهن هایشان مثل ماهی باز و بسته میشد اما صدایی ازش خارج نمیشد.
_زهرا:ببخشید…راستش…به من گفت ولی من یادم رفت بهتون بگم…راستش..خب….بردیا امروز قرار مهم کاری داشت…باید حتما میرفت والا شرکت ضرر میکرد.

حرفایش جو پیش آمده را آرام کرد ولی من بخاطر دروغی که سرهم کرده بود با لخوری نگاهش کردم.میدانستم آن کار مهم همان دختره بود.ادامه مراسم عقد(که بیشتر شبیه مهمانی خانوادگی بود)را بدون داماد گذشت. نگاهشان وقتی به من میافتاد رنگ شرمندگی بخودش میگرفت.مصطفی تاب نیاورد و بخاطر کار پسر حاج یونس از خانه بیرون رفت.با یاعلی گفتن حاج یونس همگی بلند شدیم.هرچه تعارف کردیم شب را در کنار ما باشند قبول نکردند. موقع رفتن هریک چیزی دم گوشم گفتن و دلیل کار پسرشان را توجیح کردن.من برای بدرقه یشان نرفتم و پا به داخل سالن گزاشتم نگاه از سفره عقد میگیرم و قدم به سمت اتاقم برمیدارم.پایین چادرم روی پله ها کشیده میشد و اصلا برایم مهم نبود.به اتاقم که میرسم در را محکم میبندم و چادر مسخره را از سرم برمیدارم و تمامی خشمم رویش لگد میزنم.نگاهم از چادر به تصویر خودم در آیینه قدی میافتد.پیرهن شیری رنگ بلند ساده که آستین لباسش پرنسسی بود و قسمت سینه اش سنگدوزی شده بود.خودم را چو دلقک زشت میدیدم،حال پریشانم دست خودم نبود،اولین عروسی بودم که داماد ازش فراری بود!!عروسی فراری شنیده بودم اما دامادش از قصه ی خودم بود.و چه طنز تلخیست.صدای شادشان از پایین میامد.دست روی گوش هایم میگزارم تا صدایشان را نشنوم فشار دستانم انقدر زیاد بود که گوش هایم درد گرفت.
*******
سه روزی بود خبری از پسرحاج یونس نبود و هرکدام یک از خوانواده اش دلیل غیبتشرا موجه میکرد.سر کلاس درس عربی بودیم که تقی به در کلاس خورد:
+سلام..خانوم رحیمیان دفتر…مدیر کارشون داره.

بی حوصله از روی نیمکت بلند میشوم و بااجازه ای میگویم و به قصد رفتن به دفتر مدیر از کلاس خارج میشوم.تقی ای به در میزنم و دستگیره را پایین می کشم.
_بله خانوم…بامن کاری داشتید.

عینکش را جا به جا میکند:
_مدیر:خب ببین عزیزم اینجا یه مدرسه دولتی و مدیر آموزشگاه این اجازه رو بمن نمیده…اما با توجه به نمراتت ازشون خواهش کردم امسال رو هم بخونی و از سال بعد توی مدرسه ی شبانه ثبت نام کنی.

متعجب میشوم اما من که کاری نکرده بودم:
_اما خانوم….من درک نمیکنم اخه چرا؟چه مشکلی هست.

_مدیر:عزیزم شما عقد کردی و اینکه….

باقی حرف هایش را نشنیدم….این ازدواج از اول هم نحسی داشت و حالا به نوبت دامن گیر زندگی ام میشد.بااجازه ای میگویم و دفتر را ترک میکنم.پشت در اتاق مدیر از حال میروم که چند نفری با جیغ به دادم میرسند.
کمی بعد مامان به همراه مصطفی نگران وارد دفتر مدیر شدند و به محض دیدنم قدم به سمتم تند میکنند.
_مامان:اخه چندبار بگم تو مدرسه یه چی بخور جلو ضعفت بگیره.

_مصطفی:خوبی آبجی؟

نگاهش میکنم غمگین و خسته.
_خوبم داداش فقط یهو سرم گیج رفت.

دیگر صحبتی رد و بدل نشد، نسرین کیفم را بدست مصطفی سپرد و ما به قصد رفتند از مدرسه بیرون آمدیم.تو راه بودیم که گوشی مصطفی زنگ خورد:
_مصطفی:سلام.جانم حاجی….ا پس بالاخره شازده پیداش شد…کی به اون خبر داد…باشه خدانگهدار‌.

_مامان:حاجی بود؟چی میگفت مادر…

گوش تیز میکنم که با شنیدن حرفاش به طرفش برمیگردم:
_مصطفی:هیچی پسرحاج یونس اومده خونه تا سوگل ببین…به گفته حاجی بالاخره از سفر کاری برگشتن.

مامان نیش کلامش را میگیرد:
_مامان:ببین مصطفی نبینم باهاش دهن به دهن بشی والا من میدونم و تو شیرم حلالت نمیکنم.

مشتی به فرمان میزند و با صدای نسبتا بلندی میگوید:
_مصطفی:ای لعنت به من…باش لال میشم…ولی به جونت قسم اگه بفهمم ریگی به کفشش و سوگل اذیت کرده خون بپا میکنم.

_مامان:خب حالا توام…تا یچی میشه میخوای یکیو بکشی…حالا خوبه امشب باس برگردی پادگان.

غم انگیز تراز هروقت دیگه:
_داداشی…یعنی امشب میخوای بری؟پس چرا انقدر زود تو که تازه اومدی..

از تو آیینه نگاهم میکند و با لحن شیرینش جوابم را میدهد:
_مصطفی:قربون داداشی گفتنت بشم…ناراحت نباش وروجک زودی برمیگردم دیگه چیزی نمونده که تموم بشه…این چندماه ام زود تموم میکنم چون دوتا چشم انتظاری دارم.

مامان دلش قنج میرود اما تنها من میدانستم که منظورش از نفر دوم نسرین است.با توقف ماشین جلوی در نگاهم به ماشین لوکس سفید رنگ میافتد،بچه های کوچه مدام دور ماشین میچرخیدن.از ماشین پیاده میشوم و نگاهم به زن های همسایه است که با پروویی تمام می گویند خدا شانس بده.
مامان پشت چشمی برایشان نازک میکند و در را با خوشحالی باز میکند.باید هم خوشحال باشد چون با آمدن پسر حاج یونس حرف و حدیث ها خوابید.استرس داشتم و برای رفتن دو دل بودم که دست های همایتگرش قفل شد دور دست های یخ زده ام نگاهم را بالا میاورم که با چشم هایش بهم اطمینان میدهد. همراه هم داخل میرویم.صدای احوال پرسی گرم مامان شنیده میشد.اما مصطفی درحالی که هنوز دستم را نگهداشته بود احوال پرسی سردی با او کرد.
_سلام خوبین….خوش اومدین.

_بردیا:سلام..از احوالات شما خانوم.درس ها چطور پیش میره؟!همه چی عالیه؟!

از صمیمیت کلامش جا میخورم برای همین سر بالا میکنم نمیدانم چرا بیخودی ذوق زده میشوم:
_بله همه چی خوبه…ممنون که بفکرید.

_حاج بابا:تا سوگل لباس عوض میکنه شما بشینید…

_بردیا:راستش حاج آقا،اومدم که به جبران روز عقد چندساعتی رو با عروسم تنها باشم و باهم دوتایی شام رو خونه پدری من باشیم…البته اگه شما اجازش رو بدید.

منتظر بودم حاج بابا بگوید نه ولی برخلاف تصورم راحت قبول کرد:
_حاج بابا:اختیار داری پسرم تصمیم خودت اتفاقا فرصت خوبی کمی با هم خلوت کنید.

مودبانه تشکر میکند و من با شادی به قصد تعویض لباس به اتاقم میروم.هول شده بودم نمیدانستم چیکار کنم.چادر مشکی ام را از سرم برمیدارم و دنبال لباسی مناسب تو کمدم میگردم.در آخر کت و شلوار سرمه ای رنگم را بیرون میاورم که تاپ زیرش سفید بود..دوخت لباس آنقدر زیبا بود که به خوبی برجستگی اندامم را نشان میداد.این کادوی، خودش بود دوستداشتم در این شب در تنم ببیند.چه زود قبولش کردم آن مردی که هیچ شناختی ازش نداشته و ندارم.بیخیال این حرفا میشوم به زندگی اجازه فرصت میدهم.موهای بلند لَختم را شانه میزنم و پشت سرم جمع میکنم.
لوازم آرایشی نداشتم و اگر هم داشتم استفاده از آن را بلد نبودم پس تنها کرم مرطوب کننده ام را برمیدارم به صورتم میزنم،وقتی از ظاهرم مطمعن شدم چادر را روی روسری سفید سرمه ای ام میگزارم و از اتاقم خارج میشوم.وقتی از پله ها پایین میامدم از صدای خندهایشان مشخص میشد که زیادی خودش را در دل حاج بابا جا کرده.وقتی مرا آماده کنار چهار چوب در میبیند با لبخند از جایش بلند میشود.
_بردیا:خب بااجازتون ما دیگ زحمت و کم میکنیم.

_مامان:زحمت چیه پسرم…شما رحمتید…بازم از اینکارا بکن ما خوشحال میشیم.

_بردیا:چشم حاج خانوم.خب دیگه خدافظ همگی لطفا دیگه تا بیرون نیاید.

با همه خدافظی میکند و جلوتر من از خانه خارج میشود.مامان حرفای لازمه را میگوید و در آخر با بوسه ی برادرانه مصطفی از خانه خارج میشوم.پشت در چندباری از گونه هایم میشگون میگیرم تا کمی رنگ بگیریند.در حیاط را باز میکنم که میبینم توی ماشین نشسته و نگاهش به صفحه گوشی اش است.
با باز شدن در ماشین نگاه از گوشی میگرد و با بستن در، ماشین را به حرکت درمیاورد.باورم نمیشد توی همچین ماشینی کنار همسرم نشسته ام و به خانه پدری، شوهرم میروم.
هر دو در سکوت خیابان هارا رد میکردیم.هوا رو به تاریکی میرفت ولی ما هنوز پشت ترافیک سنگین بودیم.
_ممنونم که امروز رو اومدی و ….

_بردیا:اینکار و واسه خاطر تو نکردم‌‌‌…یه نوع اجبار بود.

با حرفش تمامی خوشی هایم پرمیکشد با ناراحتی نگاه به نیم رخش میکنم که باحرص بریدگی را دور میزند.
_به هر حال ممنونم.

دیگر صحبتی رد و بدل نشد و تا رسیدن به مقصد هردو ساکت ماندیم و تنها صدای موزیک بود که تو ماشین پخش میشد.
مقابل ساختمانی خارج از شهر پارک کرد. حتی صدای بلند موزیک تند و آن رنگ های رنگی از زیر پرده ویلا بخوبی دیده میشد.
_بردیا:پیاده شو،براچی ماتت برده.

با لکنت میگویم:
_اینجا….کجاست…مگه نگفتی میریم….اقا بردیا…

_بردیا:میخواهم با خودم و زندگی من بیشتر آشنا بشی….پسرحاج یونس و باید بیشتر میشناختی.حق توئه مگه نه.؟؟همسر اجباری.

خوف میکنم از حرفاش کف دستم عرق کرده بود. بیرون کمی با گوشیش مشغول شد و سپس در سمت من را باز کرد و مرا بیرون کشاند.حیاط ویلا پر بود از دختر و پسرهایی که حالت عادی نداشتند و وضع ظاهری دخترا نامناسب بود.هرچه نزدیک تر میشدیم صدای موزیک بلند میشد و ترس من بیشتر با باز شدن در اصلی از تعجب دهنم نیمه باز موند.
_بردیا:به دنیا پسرحاجی خوش اومدی.

نگاهش میکنم که ازم فاصله میگیرد و دختری که لباس دکلته مشکی پوشیده و بلندی اش فقط تا بالای زانوهایش بود در آغوش میکشد و روی گونه اش را بوسه میزند.وقتی از هم فاصله میگیرند تازه نگاهم بهش میافتد ….همان دختر است.هر دو با نفرت همو نگاه میکنیم.

_بردیا:معرفی میکنم همتا….عشقم.

جوری به طرفش برمیگردم که صدای استخون های گردنم بلند میشود.
_چی….یعنی چی…پس همتا….

_همتا:عزیزم الان جای این حرفا نیست…حالا چرا این دختر داهاتی رو به اینجا آوردی.

اشاره ای به حجاب و چادر سرم کرد.باز هم تحقیر…چرا انتظار داشتم که ازم دفاع کند.
_بردیا:این بچه حق داره از من و زندگیم بیشتر بدونه تا بهتر و عاقلانه تر تصمیم بگیر.

به قصد رفتن میخواهم به عقب بروم که چادرم محکم کشیده میشود و چادر و روسری ام از سرم میافتد و صدای هوی جمعیت بلند میشود.مثل آدمک یخی، سرجایم ایستاده بودم پاهایم خشک شده بود.آن حجابی که سال ها از دیده پنهان بود حال ،امشب توسط پسرحاجی کنار رفت.اشکایم صورتم را پر میکنند به طرفش برمیگردم که نگاهش را روی موهای بلندم که توسط باد چو رقصنده ای حرفه ای در هوا تکان میخورد و براآمدگی اندامم دیدم و…
(و این تازه تلخی ماجرا بود….و آن شب چه آبروی بی جهت ریخته میشود)

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: فاصله از جهنم من تا بهشت تو
  • ژانر: عاشقانه_جنایی_اجبار_انتقامی_اجتماعی_
  • نویسنده: مینا دادرس
https://beautyvolve.ir/?p=15516
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • donya81 : وایییی عالی بووووووووود👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻...
  • K84as : عااااااااای بود❤️❤️❤️❤️...
  • sahar72 : واییییییی عالی بود زود زود پارت ها رو بزار ممنونم 🧡🧡🧡💛💛💛❤❤❤...
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.