| Saturday 26 September 2020 | 05:41
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان انلاین_من الکساندرام

پارت یازدهم-رمان انلاین_من الکساندرام

صدای فریادم شیشه های قصر را به لرزه انداخته بود؛دردش انقدر نفس گیر بود که پاهایم بی اختیار شل شدند و روی دو زانو افتادم؛ تمامی صورتم خیس از عرق بود؛چشم هایم نیز سنگین شده بودند؛ دلم خواب عمیقی را میطلبید؛قبل از بسته شدن چشم هایم او را رو به روی خود درحالی که سر میله را پایین می اورد دیدم و دیگر بی هوش شدم و چیزی را نفهمیدم.

با سوزش شدیدی ناله ی ریزی کردم و به زحمت لای یکی از چشم هایم را باز کردم:
_آب…آب…تشنمه..

_خواجه:گلثوم کمک اش کن تا اب بنوشد؛مگر نمیبینی مثل مرغ سر کنده بال بال میزند؛بجنب دیگر دختر زود باش.

به شکم خوابیده بودم؛گلثوم نزدیک شد و کاسه ی آبی را نزدیک لبم گزاشته که سریع ظرف اب را چنگ گرفتم و اب را نوشیدم.

خواجه نچ نچی کرد:
_خواجه:دخترک بیچاره معلوم نیست دیشب بر تخت عثمانی بوده یا جهنم؛(رو به طبیب گفت) آه مردک چه میکنی زود باش زخم اش را ببند مگر نمیبینی حالش را.

تازه متوجه اوضاع و محیط اطراف ام شدم اما هنوزم کمی گیج بودم:
+خواجه راستش این زخم بیشتر شبیه به خالکوبی است که اگر شما به نشان اش دقت کنید متوجه میشوید مربوط به شاهزاده دوم است.این زخم نیاز به مراقبت خاصی ندارد،کافیست شب ها قبل خواب کمی این دارو را پشتشان بزنند تا زخم چرک نکند.

خواجه با صداهایی که از خودش در میاورد طبیب را کنار زد و خودش پشت سرم قرار گرفت تا جای نشان را ببیند.

_خواجه:خدا بر تو رحم کند الکساندرا،این که نشان شیر سیاه است؛وای بر ما باز هم طوفان در راه است؛ خدایان رحم کنند.

ترس و تعجب هردو اطرافم را احاطه میکنند؛حتی یک کلمه ام از حرف هایش را متوجه نشدم ولی انگاری طبیب و گلثوم خوب این نشان را میشناختند چرا که انها نیز ترس به جان هایشان رخنه کرد؛بااینکه عمق فاجعه را درک نمیکردم ولی بی دلیل میترسیدم؛طبیب زود وسایلش را جمع کرد و فرار را به ماندن ترجیح داد؛سر شانه لباس را گرفتم و با کمک گلثوم از جایم بلند شدم و به خواجه که از ترس زیر لب کلماتی را بر زبان می اورد خیره شدم:
_خواجه…چه شده؟!نمیخواهی بگویی باز چه بر سرمان امده است؟مگر بلایی دیگر هم هست که دامن مان را نگرفته باشد؟

دستش که روی پیشانی اش بود را برداشت و با لحن ترسناکی رو به ما که ترسیده در هم پیچ خورده بودیم گفت:
_خواجه:این موضوع مال سال ها قبل، وقتی که شاهزاده دوم به سن جنسی رسیده بودند؛از همان زمان خوی وحشی گری در ایشان بود و به تدریج رشد کرد،همان موقع ها بود که پرنسس انازتازیا که کشورشان در جنگ باما شکست خورده بودند؛ و ایشان به عنوان برده از طریق کشتی های نظامی وارد خاک عثمانی شدند؛زیبایی پرنسس به حدی نفس گیر بود که حتی شاه سلطان سلیمان نیز شیفته ی او شده بودند و طلب همخوابگی با او را داشتند؛اما درست وقتی که شاهزاد مراد از جنگ برمیگردند پرنسس را در راه روی حرمسرا ملاقت میکند،همانجا بود که رقابت بین پدر و پسر شروع میشود؛در ان سال قصر در اوضاع بدی قرار میگیرد؛تا اینکه ی شب که سلطان سلیمان میخواهد شبی را با انازتازیا داشته باشد شاهزاده مراد پرنسس را می رباید و(سکوت مرگ باری میکند)نشان شیر سیاه را به پشت پرنسس خالکوبی میکند؛و از ان شب به بعد کسی پرنسس را ندید.

پلک هایم از اضطراب شروع کردن به پریدن؛نمیدانم چرا از وقتی داستان این خالکوبی را شنیدم دردش هر لحظه بیشتر میشد:
_یعنی میخواهی بگویی ما نیز قربانی هستیم؟

با اشاره ی سر به گلثوم فهماند که ما را تنها بگذراد؛بعد رفتنش خواجه کنارم روی میز چوبی نشست و صدایش را تا انجا که میتوانست پایین اورد:
_خواجه:دیوار های قصر جای جایش گوش های تیز ایستاده اند که خبری را شکار کنند؛پس خوب گوش بسپار الکساندرا؛این نشان حسابی ترسناک است؛ در روایت های قدیمی و ایین جادوگر ها شاه سیاه نشان بسیار قوی و خطرناکی است؛
این نشان مخصوص جادوگر بزرگ یهودی بود، شهرت او حتی به کشور های همسایه ام رسیده بود؛شاهزاده مراد نیز علاقه ی خاصی به ایشان داشتند و گاهی فنون های سحر و اسرار کارش را به او می اموخت همیشه میگفت مراد متمایز از سایر انسان هاست او مقام نیمه خدایی دارد.

اب دهانم را به سختی پایین میفرستم:
_چه بلایی سرش امد؟

دستش را به دندان گرفت و چند باری را پشت سرش زد که کلاه روی سرش کمی تکان خورد:
_خواجه:اخرش بخاطر توطئه و خیانت گردنش را زدند و نشان را نیز به خاک سپردند.

سوالم را بلند به زبان می اورم:
_پس اگر نشان با او دفن شده پس این نشان نزد شاهزاده مراد چه میکند.

  • دستش را روی دهنم میگزارد:

    _خواجه:اهای یواش دختر،میخواهی کار دست خودم و خودت بدهی…بهتر است ان دهنت را ببندی؛بگزار تا ادامه اش را برایت تعریف کنم؛

    همان شب که جادوگر را به خاک میسپارند شاهزاده مراد نبش قبر میکند؛مثل اینکه جادوگر از او خواسته او را جای مخصوص به خاک بسپارد؛ولی نشان را نزد خود نگه میدارد؛همان شب شاهزاده در خواب تشنج میکند؛سلطانمان هم برای اینکه به این اوضاع خاموشی دهد.تمامی جادوگران را گردن میزند؛هنوزم کسی نمیداند چه بلایی سر پرنسس امد.

گوشم به حرف های خواجه بود ولی نگاهم به مشعل های رقصنده بود؛اما اتاقک که که سر تا سرش بسته بود و بادی به داخل نمی امد پس دلیل رقص ان ها چه بود:

_خواجه:بهتر است این حرف هارا همین جا با خود دفن کنی،اگر بشنَویم این صحبت ها جایی درس پیدا کرده،زبانت را از بیخ خواهم برید؛حالا خودت را جمع و جور کن و کمی را استراحت کن تا زخم ات زودتر بهبود یابد؛ما میرویم تا مقدمات امدن والده سلطان به قصر را محیا کنیم.

ترس و بازم ترس بود که به سراغم امد؛انگار اتاقک به دور سرم میچرخید سعی کردم همانجا روی تخت چوبی خودم را به خواب بسپارم.
صدای قهقه های ترسناک،صدای فریاد اشنای دختری که بی شباهت به من نبود،راه نفسم را در خواب بسته بود؛با حس نوازش های دستی روی سر شانه ام با وحشت از خواب پریدم؛اما وقتی کسی را انجا حس نکردم به وحشتم اضافه میشود:
_ارام باش…چیزی نیست…همه ی اینها از توهم حرف های خواجه ی احمق است،همه ی انها را گفت تا مرا بترساند اری همینطور است.

صدای در باعث میشود جیغ کوتاهی بکشم که گلثوم سرش را کامل داخل اورد:
_وای بر تو گلثوم،لااقل در بزن بعد داخل شو نفسمان لحظه ای رفت،تو چرا چه شده است؟!ادب را انگار به کل از یاد برده ای؟!

در را پشت سرش ارام بست و نزدیک امد،رنگش کمی پریده بود:
_چیزی شده؟چرا رنگ به رخسار نداری؟نکند باز اتفاقی افتاده که ما از او بیخبر هستیم؟!

نی نی چشم هایش ترس را فریاد میزد:
_گلثوم:انگشتر…انگشتر الماس شاهزاده مراد که در گنجینه اش بوده گمشده است،همه ی انگشت اتهام ها به سوی توست؛چه میخواهی کنی الکساندرا.

باز هم خیالی دارد؛لعنت بر تو مراد.

+ان دو دختر را همراه من به نزد والده سلطان ببرید.

تا بخود بجنبانیم ما را بلند کردند و با زور و خشونت ما را از اتاقک بیرون بردند؛گلثوم هرچه فریاد میزد بی فایده بود انگار درون گوش هایشان را گل گرفته بودند.این سمت قصر را تا به الان ندیده بودم جای بسیار زیبا و جللی بود کنده کاری های طلا و نقره روی دیوار ها بخوبی مشخص بود؛دو سرباز مجبورمان کردند زانو بزنیم.

_والده سلطان:این کار تازه ای نیست،میان شما تازه وارد ها همچین اتفاق هایی پیش می اید چرا که نمیدانید دست درازی به اموال شاهزاده ها چه مجازاتی را به همراه دارد؛حال بهتر است دزد خودش اعتراف کند و باقی کنیز ها را نجات دهد والا بی بخشش همگیتان را گردن خواهیم زد.

پس والده سلطان، این زن زیبا و جا افتاده ای بود که با وجود سن و سال اش هنوز زیبایی اش خیره کننده بود.

صدای عایشه رشته افکارم را پاره میکند:
_عایشه:سلطانم،اینکه پرس و جو نمیخواهد؛دیشب تنها کنیزی که پا به راه روی طلایی و اقامتگاه شاهزاده گزاشتند الکساندراست؛پس دزد اوست.

حس میکردم جای نشان اتش گرفته؛این توهم من بود یا خشم درونم!؟نمیدانم اما هرچه که بود زجر اور بود.

_والده سلطان:پاشا را خبر کنید؛باید جلوی چشم همه ی کنیز ها دست های این دخترا بزند تا درس عبرتی باشد برای بقیه.

گلثوم طلب بخشش میکند حتی از من مات برده میخواهد جانم را به او التماس کنم اما من بی رمق تر از انی بودم که زبانم را به چرخش دربیاورم.وقتی پاشا امد چشم بستم.

_شاهزاده مراد:دست نگهدارید.

نفسم را ارام رها میکنم:
_والده سلطان:چه شده فرزندم،پاشا دارد دستور ما را انجام میدهد،این دختر دزدی کرده پس مستحق تنبیه است و ما…

_مراد:من ثابت میکنم این دختر دزدی نکرده دزد کسی دیگر است که حال نیز بین ما حضور دارد.

عصبانی شد:
_والده سلطان:یعنی میخواهی بگویی ما وظایفمان را به درستی انجام نمیدهیم؟

خونسرد پاسخ اش را داد:
_مراد:شما به تماشا بنشین اگر ما اشتباه کردیم جای دست هایش میگوییم گردنش را بزنند.

واقعا چه بیرحمانه با جانمان بازی میکنند.

_مراد:من تمامی جواهراتم را با زهر مخصوص اغوشته کرده بودم این زهر ضرری ندارد اما ان کس که دست به جواهرات زده باشد دستش به ارغوانی میشود.

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: من الکساندرام
  • ژانر: عاشقانه_اجبار_جنایی_رازالود_اربابی
  • نویسنده: مینا دادرس
  • 39 روز پيش
  • مینا دادرس
  • 11,016 بازدید
  • 2 نظر
https://beautyvolve.ir/?p=15512
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • zahra
    سه‌شنبه 18 آگوست 2020 | 7:45 ب.ظ

    ممنون.پارتا عالی بودن 🙂

    • مینا دادرس
      سه‌شنبه 18 آگوست 2020 | 8:02 ب.ظ

      خواهش میکنم…
      سپاس از چشم های زیبات که همراهی کردن🌹

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
  • ناهید کاویانی داراني : رمان تموم نشد وگفتن به زودی براتون می گذارند...
  • حدیثه : ممنون فقط سریع تر مرسی...
  • melika : تا اینجا عالی بود من خیلی دوست داشتم 😊😊😊😊😊😊😇😇😇😇😇...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.