رمان eros

رمان آنلاینEros پارت14

پانیذ:بزار برم لباسم رو بپوشم بعد بیام باهم سلفی بگیریم.
پارمین سری تکان داد،پانیذ بعد از پوشیدن لباسش به طرف پارمین رفت و در ژست های مختلف باهم عکس انداختند.
ثمین:پارمین جون میتونم ازت عکس بگیرم و به عنوان نمونه کارم بزنم به دیوار ارایشگاه؟
پارمین:ببخشید ولی نه.
ثمین:باشه عزیزم هرجور خودت صلاح میدونی.
-آقا داماد اومدن.
پارمین چشمانش گرد شد و گفت:به همین زودی؟
پانیذ:برای تو زود گذشته.
و گره شنل را محکمتر کرد.
پارمین چشمانش را محکم بست و گفت:بنظرت ببینتم چه واکنشی نشون میده؟
پانیذ لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت:والا نمیدونم شاید ببوستت شایدم بدزدتت ببرت خونش.
پارمین:ببند دهنتو.
پارمین چند نفس عمیق کشید و قدم پیش گذاشت،فیلم بردار از هرحرکت پارمین فیلم میگرفت،پارمین دررا باز کرد که ساواش را پشت به خود دید.
ساواش با صدای پاشنه های کفش پارمین بر‌گشت و پر بهت زنی را که عاشقانه دوست داشت و امروز برای او میشد را نگاه کرد از همیشه زیباتر شده بود.
پارمین با دست دامنش را بالا گرفت و با همان کفش ها دوید و فاصله بین خودش و ساواش را پر کرد،ساواش لبخندی زد و اورا در آغوش گرفت و زیر گوشش زمزمه کرد:جانی و جهانی و جهان با تو خوش است.
از ساختمان بیرون آمدند و ساواش دره ماشین را برای پارمین باز کرد.پارمین سوار شد و ساواش در را بست،ماشین را دور زد و خودش سوار شد.
پارمین فلش را به ضبط وصل کرد و صدای آهنگ ماشین را پر کرد.
ساواش سقف ماشین را پایین داد و پارمین بلند با اهنگ میخواند و خودش را تکان میداد و ساواش از حرکاتش قهقهه سر میداد.
به تالار که رسیدند ساواش پیاده شد دره سمت پارمین را باز کرد،دست پارمین را گرفت و کمک کرد پیاده شود.
پارمین دستش را دوره بازوی ساواش حلقه کرد و در گوشش آرام گفت:استرس دارم.
ساواش برگشت و به چشمان پارمین نگاه کرد:برای زن من شدن استرس نمیخواد نگران نباش زیاد ازت کار نمیکشم عزیزم.
پارمین خنده ای کرد و مشتی به بازوی ساواش زد.
با وارد شدنشان صدای جیغ و سوت به هوا رفت و گلبرگ های گل بود که بر سرشان میبارید.
پارمین لبخندی زد مادرش،لادن،آرامش،سینا،پارسا و پانیذ را درآغوش گرفت و آهسته گفت:همه اینارو مدیون توام.
پانیذ خندید و اشکی را که در چشمانش جمع شده بود را پس زد و در آخر با حاج علی دست داد و در جایگاهش نشست که پانیذ به سمتش امد:پاشید بریم عاقد اومده.
پارمین:باشه.
صدای عاقد برای بار سوم در گوش پارمین پیچید:دوشیزه مکرمه خانم پارمین طلوعی فرزند امیرعلی طلوعی آیا وکیلم با مهریه معلوم یک جلد کلام الله مجید و پانصد شاخه گل رز هلندی به عقد آقای ساواش مقدم در بیاورم؟
پانیذ:عروس زیرلفظی میخواد.
ساواش جعبه ای را از جیب کتش در آورد درش را باز کرد و گردنبند ظریفی که پلاکش یک بالرین بود را در آورد.
پارمین:ساواش این همون گردنبندیه که موقع تولد ده سالگیم بهم دادی بعد من گمش کردم؟
ساواش:همونه.
پارمین:میدونی چقدر دنبالش گشتم؟
ساواش خنده آرامی کرد:پارمین برگرد عاقد منتظره.
پارمین:منتظره که منتظره دلم میخواد پوستت رو بکنم.
ساواش لبخندی زد و گردنبند را بست.
عاقد:آیا وکیلم؟
پارمین چشمانش را بست و گفت:با اجازه پدر و مادرم بله. که صدای دست و سوت بالا رفت.
ساواش هم بله را گفت که پانیذ جعبه حلقه را برد و گفت:پارمین من اون یکی جعبه رو پیدا نکردم.
پارمین:یه جعبست دوتا حلقه توی همه همدیگه رو کامل میکنن.
ساواش دره جعبه را باز کرد و حلقه هارا از هم جدا کرد و حلقه را در انگشت پارمین کرد و پشت دستش را بوسید.
پارمین هم حلقه را در دست ساواش کرد.
بعد از انداختن حلقه ها آرامش جام عسل را آورد و روبه رویشان گذاشت پارمین انگشتش را در جام عسل کرد و در دهان ساواش گذاشت و ساواش هم همینطور بعد از تمام شدن تشریفات به جایگاهشان برگشتند.
پانیذ دست پارمین را کشید و روبه ساواش گفت:من یه لحظه خواهرم رو قرض بگیرم.
ساواش سری تکان داد ، پانیذ همانطور که پارمین را وسط پیست رقص میبرد گفت:پارمین من آرین رو هم دعوت کردم.
پارمین به سمت پانیذ برگشت و با بهت گفت:چی..چیکار کردی؟
پانیذ:آرین رو دعوت کردم.
پارمین:قسم میخورم دیوونه شدی احمق پارسا تورو با آرین دیده یعنی میشناستش بعد به آرین گفتی بیاد عقد؟
پانیذ شانه ای بالا انداخت و گفت:فوق فوقش دعوا میشه فقط گفتم که آمادگیش رو داشته باشی.
پارمین ناله ای کرد و گفت:پانیذ من چیکارکنم از دستت آخرش روانی میشم با این ایده هات و شروع به رقص کرد که زنان و دختران دوره اش کردند و دیگر پانیذ را ندید.
بعد از حدود یک ساعت رقصیدن کناره ساواش نشست و هوفی کشید.
ساواش:مشخصه خسته شدی.
پارمین:خیلی.
ساواش خم شد و لبانش را روی لب های پارمین گذاشت که صدای جیغ و دست به آسمان رفت.
شام را که آوردند فیلم بردار آنها را به اتاق مخصوصی برد وارد اتاق که شدند میزی دیدند که پر از غذا و ژله های رنگارنگ بود.
ساواش روی صندلی نشست و اشاره کرد پارمین روی پاهایش بنشیند،پارمین که نشست ساواش قاشقی را پر از غذا کرد و به سمت دهان پارمین برد.
بعد از تمام شدن غذا برگشتند و در جایگاهشان نشستند.
پانیذ به طرف پارمین و ساواش رفت و گفت:پاشید دونفره باید برقصید.
پارمین:ول کن تروخدا همین الان شام خوردیم.
پانیذ:پاشو پارمین رو اعصاب من نرو.
پارمین و ساواش وسط پیست رفتند.آهنگ لایتی گذاشته شد و پارمین دستانش را دوره گردن ساواش حلقه کرد و ساواش کمر پارمین را میان دستانش گرفت.
بعد از بدرقه مهمان ها پارمین روی صندلی نشست و گفت:خوب شد تموم شد خسته شدم.
ساواش کناره پارمین نشست و گفت:آره اگر نمیرفتن خودم بیرونشون میکردم.
پارمین خنده ای کرد و چیزی نگفت.
ساواش:بریم خونه ی من؟
پارمین ابروهایش را بالا انداخت و گفت:بریم.
پارمین و ساواش بعد از خداحافظی سواره ماشین شدند و حرکت کردند،ساواش ماشین را در پارکینگ پارک کرد،از ماشین پیاده شدند و سوار آسانسور شدند که ساواش خم شد و بوسه ریزی روی لب های پارمین زد که لبخند روی لب های پارمین نقش بست خودش را جلو کشید کروات ساواش را در دسانش گرفت و بازی بازی داد یکی از دستانش را روی شانه ساواش گذاشت و آن یکی دستش را پشت گردن ساواش گذاشت و سرش را به جلو خم کرد و لب هایش را روی لب های ساواش گذاشت و طولانی اورا بوسید که دره آسانسور باز شد و پیرزنی نمایان شد.
پیرزن با بهت و دهانی باز به ساواش و پارمینی نگاه میکرد که رژش پخش شده بود.
پارمین با حیرت به پیرزن نگاه میکرد و با گونه های سرخ شده گفت:س…سلام.
ساواش دستش را روی دهانش گذاشته بود تا خنده اش را پیرزن نبیند.
ساواش:سلام خانم شکوری شبتون بخیر.
پیرزن یکی از ابروهایش را بالا برد و باغضب گفت:سلام آقای مقدم شب شماهم بخیر.
ساواش:معرفی میکنم خانومم پارمین جان.
پیرزن دستش را جلو برد و گفت:خوشبختم.
پادمین دستش را فشرد و گفت:منم همینطور.
پیرزن:تبریک میگم.
ساواش:ممنونم.
خانم شکوری که رفت ساواش نفس راحتی کشید و گفت:الان میره به همه همسایه ها میگه من نامزد کردم از اون آدمای فضوله.
پارمین خندید و گفت:ولش کن.
ساواش دره خانه را با کلید باز کرد و وارد شدند و پارمین خود را روی کاناپه انداخت.
ساواش:چی میخوری بیارم برات؟
پارمین:شربت زعفران داری؟
ساواش:اره.
پارمین سرش را تکان داد و با دست ساق پایش را ماساژ داد.ساواش با دولیوان شربت برگشت،پارمین یکی را برداشت که صدای زنگ گوشی اش مانع از نوشیدن شربت شد.
پارمین:بله پانیذ؟
پانیذ:سلام خواهر قشنگم.
پارمین:سلام خوبی؟
پانیذ:عالیم میخواستم قبل از شروع کارِتون بهت بگم که آرین و پارسا دعواشون شده.
پارمین:خب؟
پانیذ:همین؟خب؟
پارمین:خودت گفتی فوقش دعواشون میشه الانم حوصله ندارم دربارشون حرف بزنم خداحافظ و تماس را قطع کرد.
پانیذ با بهت به صفحه گوشی خیره ماند و شانه هایش را بالا انداخت.
بعد از تمام کردن شربت پارمین روی پاهای ساواش نشست و کرواتش را باز کرد که ساواش سرش را جلو برد و لب هایش را بوسید،دستش را پشت کتف های پارمین برد و آرام زیپ لباس را کشید و درش آورد.
پارمین دکمه های پیراهن ساواش را باز کرد که ساواش در حال بوسیدن در آغوشش گرفت و به سمت اتاق برد اورا روی تخت انداخت و شروع به بوسیدن گردنش کرد.
با سنگینی که حس کرد چشمانش را باز کرد،ساواش با دهان باز و دست و پاهایی که روی پارمین بود خوابش برده بود و پارمین را به خنده انداخت.
پارمین خود را تکان داد که ساواش هومی کرد.
پارمین:پاشو ساواش نفسم گرفت کل هیکلت رومه.
از ساواش که پاسخی نشنید نگاهش کرد که دید در خواب عمیقی است.
لیوانی که نصفه آب داشت و روی پاتختی بود برداشت و روی ساواش ریخت،ساواش درجا در جای خود نشست و نفس عمیقی کشید و بعد از چنددقیقه که حالش جا آمد نگاهی به پارمین انداخت که با خونسردی در حال پوشیدن پیراهن او بود.
ساواش اخم مصنوعی کرد و گفت:مانتو و شلوار بپوش.
پارمین ابروهایش از تعجب بالا رفت و گفت:چرا؟
ساواش:میخوام ببرم طلاقت بدم.
پارمین:چی؟
ساواش:خیرسرم تازه دامادم به جای اینکه نازم کنی بگی ساواش جان عزیزم پاشو روم آب میریزی؟
پارمین خندید و گفت:خب گفتم خودت بیدار نشدی.
ساواش:گفتی ساواش جان عزیزم پاشو؟
پارمین:آره دیگه.
ساواش:پس چرا من یچیز دیگه شنیدم.
پارمین:چی شنیدی؟
ساواش:بیا جلو.
پارمین به ساواش نزدیک شد که ساواش دستش را گرفت و اورا روی تخت پرت کرد،انگشتهایش را روی پهلو های پارمین گذاشت و قلقلکش داد:شنیدم که خیلی قلقلکی ای که قهقهه پارمین به آسمان رفت.
پارمین:ساواش ولم کن…آی و از شدت خنده اشک از چشمانش جاری شد.
ساواش با یک حرکت پارمین را بغل کرد و به آشپزخانه برد و روی زمین گذاشت.
پارمین اشک هایش را پاک کرد و چای گذاشت ، از داخل یخچال وسایل صبحانه را درآورد و میز را چید.
ساواش:امروز میری شرکت؟
پارمین:نه امروز میمونم فردا میرم توام بیا میخوام نهار مهمونشون کنم.
ساواش:باشه.
پارمین:تو چی میخوای بری؟
ساواش:نه.
پارمین سری تکان داد و دو لیوان چای ریخت و جلوی خودش و ساواش گذاشت،پشت میز نشست و مشغول خوردن شدند.
پارمین لیوان چای را بالا برد و به لبهایش نزدیک کرد که لیوان از دستش لیز خورد و کف آشپزخانه افتاد و خورد شد.
ساواش از جا پرید و گفت:پارمین از جات تکون نخور.بیا این دمپایی هارو بپوش.
پارمین دمپایی هارا پوشید و جارو را از کنار دیوار برداشت.
ساواش:خودم جمع میکنم.
پارمین:از دست من لیز خورده خودمم جمع میکنم نمیدونم چرا اینجوری شدم.
ساواش همانطور که خاک انداز را برمیداشت گفت:چجوری شدی؟
پارمین:انگار دست و پاهام برای خودم نیست همش گند میزنم.
ساواش:میخوای بریم دکتر؟
پارمین خندید و گفت:دکتر چرا؟اصلاً میخوای به دکتر چی بگی؟زنم همش گند میزنه.
ساواش که از لفظ زنم خوشش آمده بود لبخندی زد و گفت:چمیدونم.
پارمین:اول بریم خونه من لباسام رو عوض کنم بعد بریم شرکت.
ساواش:باشه چه رنگی میخوای بپوشی؟
پارمین:نمیدونم تو بپوش من باهات ست میکنم.
ساواش سری تکان داد،پیراهن طوسی و شلوار سفید پوشید و کفش های کالج مشکی اش را به پا کرد و هردو از خانه خارج شدند.
ساواش ماشین را جلوی در نگهداشت:من تو ماشین میمونم برو آماده شو بیا.
پارمین:باشه.
پارمین وارد خانه شد،به اتاق رفت سارافن طوسی و شلوار سفید و پیراهن سفید مردانه ای برداشت،شال طوسی و کفش های کتونی سفید و کیف کمری سفیدش را گوشه ای گذاشت.
همه را پوشید سایه نقره ای پشت پلکش زد و رژ قرمزی به لب هایش و از خانه خارج شد،سوار ماشین شد و در را بست.
ساواش:چه خوشگل شدی.
پارمین لبخندی زد و چیزی نگفت و ساواش به طرف رستورانی که نزدیک شرکت بود راند.
از ماشین پیاده شدند و دست در دست هم داخل رستوران رفتند که با جمعیتی از کارکنان شرکت مواجه شدند.
پارمین و ساواش با همگی احوالپرسی کردند که به آراد رسیدند.
پارمین:سلام آقا آراد.
آراد:سلام خانوم پارمین.
پارمین:معرفی میکنم همسرم ساواش و رو به ساواش کرد آقا اراد هستند یکی از شرکا.
ساواش دستش را سمت اراد برد و گفت:از آشناییتون خوشبختم.
آراد اخم کمرنگی کرد و گفت:منم همینطور.
سرش را به سمت پارمین برگرداند و گفت:نگفته بودید ازدواج کردید.
پارمین لبخندی زد و گفت:گفته بودم شما نبودید.
آراد:آها.
پارمین کناره لیدا نشست و ساواش کناره پارمین.
پارمین سرش را کناره گوش لیدا برد و گفت:این اینجا چیکار میکنه؟
لیدا:کی؟
پارمین:همین آراد.
لیدا:آهان اومده بود باهات صحبت کنه بعد دید هممون داریم میریم رستوران بهش تعارف زدم اونم تو هوا قاپید.
پارمین:مجبوری بهش تعارف بزنی؟
لیدا:خب چیکار میکردم.
پارمین:چمیدونم.
همگی غذاهای موردنظرشان را سفارش دادند،بعد از آوردن و خوردن غذا لیدا لبخندی زد و با صدای بلندی گفت:دوستان توجه کنید.
همه نگاه ها به سمت لیدا معطوف شد.
لیدا:میخواستم از طرف هممون به پارمین و ساواش تبریک بگم.
دست و سوت جمعیت فضای رستوران را پر کرد.
لیدا جعبه سبز رنگ را از کنارش برداشت و بدست پارمین داد و در آغوشش گرفت و با ساواش دست داد،پارمین لبخندی زد و تشکر کرد.
بقیه کارکنان هم کادوهایشان را دادند.
آراد به طرف پارمین و ساواش رفت نیم سکه ای به طرف پارمین گرفت ،گونه اش را بوسید و از رستوران بیرون رفت.ساواش که این صحنه را دید اخم هایش درهم رفت،پارمین بهت زده درجایش مانده بود و انگار که زمان برایش ایستاده بود،به خودش که آمد ساواش دستش را دوره او حلقه کرده بود و هنوز هم اخم هایش درهم و رگ کناره شقیقه اش بیرون زده بود.
انگشت شصت و اشاره اش را روی چشمانش گذاشت و فشرد.انگار بار سنگینی روی دوشهایش گذاشته بودند باری که باعث بیرون زدن رگ گردن و شقیقه مَردش شده شده بود.
بعد از خداحافظی در ماشین نشستند و هیچکدام حرفی نزدند.
پارمین:ساواش بخدا چیزی بین من و اون عوضی نیست از قصد اون کاررو کرد.
ساواش:مگه من چیزی گفتم؟
پارمین:همین سکوتت از صدتا حرف بدتره.
ساواش:جواب میخوای؟برام مهم نیست چیکار کرد.
پارمین دستش را روی پیشانیش فشرد و چیزی نگفت این برایش مهم نبودن از هرچیزی بدتر بود باید برایش توضیح میداد و بعد پیش آراد میرفت.
ساواش ماشین را جلوی خانه پارمین نگهداشت و گفت:خداحافظ.
پارمین:من خونه نمیرم تا درست صحبت نکنیم.
ساواش با چشمانی که رگه های قرمز در آن خودنمایی میکرد گفت:باید برم بعد خودم میام دنبالت باهم صحبت میکنیم.
پارمین:باشه مراقب خودت باش خداحافظ.
ساواش سری تکان داد و بعد از پیاده شدن پارمین پایش را روی پدال گاز گذاشت و رفت.
پارمین داخل خانه رفت و بعد از برداشتن سوییچ از خانه خارج شد،سوار ماشین شد و به سمت دفتر آراد راه افتاد.
ماشین را در خیابان پارک کرد و با عصبانیتی که تا به حال از خود سراغ نداشت پا به دفتر آراد گذاشت و روبه منشی که پشت میز نشسته بود گفت:آراد هست؟
منشی:بله فقط الان سرشون شلوغه.
پارمین: مهم نیست و دره اتاقی که درآن جلسه برگذار میشد را باز کرد،تمام نگاه ها به سمتش برگشت،لبخندی روی لبش کاشت و روبه آراد گفت:بیا بیرون کارت دارم.
آراد ابروهایش را بالا انداخت و گفت:داری میبینی کار دارم.
پارمین لحنش را تغییر داد و گفت:به جهنم تا دو دقیقه دیگه تو دفترت نباشی این دفتر رو با دم و دستگاهش رو سرت خراب میکنم.
به اتاق آراد رفت و روی مبلی که روبه روی میز کاره آراد بود
نشست.
آراد که در را باز کرد ایستاد رو به رویش قرار گرفت و زمزمه کرد:شاید من رو بشناسی ولی کامل نمیشناسی پسرعمو.
آراد:قبلاً میترسیدی بگی پسرعموتم!
پارمین پوزخندی زد و گفت:باید با آدما مثل خودشون رفتار کرد باید مثل خودت کثافت بشم.
آراد:اوکی منتظرم.
پارمین پوزخندش را حفظ کرد ، از دفتر بیرون زد و به نفس نفس افتاد.
سواره ماشین شد و به طرف خانه ساواش حرکت کرد.
روی کاناپه روبه روی تلوزیون نشست و منتظر شد تا ساواش برایش آب پرتقال بیاورد.ساواش سینی را روبه روی پارمین گرفت و پارمین لیوانی برداشت و گفت:اومدم که صحبت کنیم.
ساواش:منتظرم.
پارمین:آراد پسرعمومه.
ساواش:چی؟
پارمین:پسرعمومه.
ساواش:پس چطور من نمیدونم؟
پارمین:برادرزاده ی حاج علی.
ساواش:پس چرا فامیلیش متفاوته؟
پارمین:عوض کرده.
ساواش:چرا؟
پارمین:مامانش آلمانیه و اینکه دوست نداشت فامیل پدرش روش باشه.
ساواش:چرا توی رستوران اون کار رو کرد؟
پارمین:توی یه سانحه مادرش میمیره و آراد میفهمه که کاره پدرش بوده ولی متاسفانه ثابت نشد برای همین میخواد از تک تکمون انتقام بگیره منم اولش که اومد شرکت نمیدونستم کیه تا ماه پیش که خودش گفت.
ساواش:چرا به من نگفتی؟
پارمین:فکرنمیکردم جدی جدی بخواد انتقام بگیره و متاسفانه نمیدونم چرا نگفتم.
پارمین:الان دیگه شک نداری بهم؟
ساواش:از اولم نداشتم.
پارمین:پس چرا عصبانی شدی؟
ساواش خندید و گفت:عزیزدلم من بخاطره کار اون احمق عصبی شدم وگرنه که حتی یک ثانیه ام تو فکرمم بهت شک نکردم.
پارمین اشک هایی را که از چشمانش پایین میامد را با سر انگشتانش پاک کرد،محکم ساواش را بغل کرد و گفت:مرسی.
ساواش لبخندی زد و دستانش را دوره کمر پارمین حلقه کرد و چیزی نگفت.
پارمین بعد از چند دقیقه از بغل ساواش بیرون آمد و گفت:من برم پانیذ رو امشب بیارم خونه خودم.
ساواش:باشه عزیزم.

تاریخ انتشار پارت بعدی:۹۹/۵/۳۰

نسخه کامل اثر به زودی درفروشگاه منتشر می شود

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *