| Saturday 24 October 2020 | 05:55
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین سناریو پارت 1

رمان آنلاین سناریو پارت_1

“مقدمه”

اینجا زندگی بر پایه یه سناریوئه..!

این سناریو آدم بد و خوب نمی شناسه همه‏ رو بازی میده! 

هر کجا رو که نگاه کنی هر کسی یه نقشی داره…

مهم نیست بازیگر خوبی هستی یا نه!

نمی‏تونی انتخاب کنی که نقش کی رو بازی کنی!

اینجا نقش ‏ها اجباریه!

بعضی‏ ها برای نجات جونشون نقش و می ‏پذیرن…

بعضی ‏ها برای رسیدن به اهدافشون…

بعضی ‏ها برای رهایی از اجبار و انکار…

حتی بعضی ‏ها بی خبر از این نقش‏ ها نقش بازی میکنن…

اما یه ‏چیزی این وسط کمه..!

کارگردان اصلی سناریو کیه؟


لایک فراموش نشه:)

[نهان]

کیلیدم و از تو کیفم کشیدم بیرون و در خونه رو باز کردم

– سلام

مامان نگاهم کرد و سری تکون داد بهزاد بی ‏توجه به من به تماشا فیلمش پرداخت

مهان که صدام و شنید کتاب به دست از پله‏ ها بدو بدو اومد پایین و خودش رو انداخت تو بغلم

مهان:

-سلام آجی خوبی؟

به خودم فشردمش و گفتم

– مرسی تو خوبی؟

مهان:

– مرسی خواهری

– تو باز با این کتابات اومدی بیرون؟ خسته نشدی؟ یه استراحت بده به خودت و با دوستات برو بگرد

بهزاد نگاهم کرد، از نگاهش کاملا می‏شد فهمید که می‏گه خاک بر سرت که اندازه این ‏هم نیستی

گرچه از نظر اون‏ ها

بیخیال از باکس طلا سیگار بهزاد یه نخ و فندک زیپوش رو برداشتم، خیلی حرفه ای با کمک انگشت های اشاره، وسط و حلقه درشو باز و روشنش کردم سیگار و گوشه ل*ب*م گذاشتم و آتیشش زدم

مهان نخودی خندید و گفت

مهان:

– دلم واست تنگ شده بود دیشب که خونه نبودی

و باز هم پوزخند بهزاد

چشم غره ای رفتم و مهان و بوسیدم

– منم دلم واست تنگ شده بود عزیزم

 به سمت اتاقم رفتم

تنها جایِ آرامش پخش تو این خونه برای من؛ حدود بیس متر با وسایل مشکی و خاکستری، دوتا از دیوارها طوسی و دیوار بالای تختم مشکی با راه راه های طوسی بود کنار در ورودی هم در سرویس و حمام قرار داشت، سمت راست اتاق تخت یک‏و‏نیم نفره طوسی با روتختی بنفش و دوتا پاتختی دو کشوئه، کمد و میز‏آرایش سمت چپ اتاق و رو به ‏روی درهم پنچره تمام قدی بود که با پرده حریر طوسی مزین شده بود

اول سمت حمام رفتم تا خودم و از شر آرایش غلیظ صورتم خلاص کنم؛ سریع گربه ‏شوری کردم و اومدم بیرون، خودم و خشک کردم و تیشرت و شلوار کوتاه مشکی پوشیدم. پنجره های اتاق و باز و با اسپیکر آهنگ جدید آسایش رو پلی کردم تنها راه ارتباط من با آسایش گوش دادن به آهنگاش بود. در بی هوا باز و مهان بین چهار چوب در نمایان شد سرفه ای کرد و با اخم گفت

مهان:

– نمیای شام؟

– چرا تو برو من میام

سیگارم و تو جاسیگاری کریستالیم خاموش کردم و رفتم پایین بهزاد تا منو دید اخمی بین ابروهاش شکل گرفت روی صندلی نشستم، به ظرفم خیره شدم بشقاب لب پر سفید با حاشیه ‏های سرمه‏ای قاشق و چنگال فلزی ساده و لیوان کوتاه و مکعبی. خوب این مسخره بازیا چیه اگه من نجسم با نفسم خونه نجس میشه دیگه!

بیخیال دو کفگیر از لوبیا پلوی خوش عطر کشیدم و شروع کردم غذام که تموم شد لیوانم و تو بشقابم گذاشتم و رو به مامان گفتم

-مرسی

بدون اینکه سرش و بلند کنه “نوش جونی” گفت. ظرفام و شستم و گوشه ترین قسمت آبچکون گذاشتم. شب بخیر بلندی گفتم و به سمت اتاقم رفتم و لحظه اخر صدای مهان و شنیدم

مهان:

– خوب بخوابی

خواب کلمه ای که اشنایی زیادی باهاش نداشتم. روی تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم

چرا زندگی من باید اینجوری میشد؟ چرا داداشم بیخیال خنده ای کرد و بلیط پاریسش و برداشت و رفت و دیگه سراغی ازمن نگرفت؟ چرا بهزاد یا همون آقای پدر دلیل کارم و نپرسید؟ چرا مامان بخاطر بهزاد همدمم نیست؟ چرا ولم کرد و رفت؟ مگه دم از دوست داشتن نمی‏زد؟ مگه نمی‏ گفت زندگی من تو یه کلمه خلاصه میشه اونم”نهان”و بس؟

به خودم اومدم و دیدم که ساعت دو صبحِ و من همینجوری تو فکر. افکارمو پس زدم پاشدم و یه جین و تیشرت مشکی پوشیدم، کمربند مخصوصم که سگک نقره ای براق داشت و حرف “A” روش حک شده بود و بستم کلت نقره‏ ایم وهم تو غلاف کمربندم گذاشتم، نیم بوت ‏های مشکی وکت چرمم رو پوشیدم و با برداشتن کلاه مشکی و سوییچ خیلی آروم و بی‏ سر و صدا سمت پارکینگ رفتم و سوار موتور مشکیم شدم

کلاه کاسکت و سرم کردم و راه افتادم

تک و توک ماشین پیدا می‏شد. با اخرین سرعت بین ماشینا لایی کشیدم وقتی رسیدم جک و کشیدم و پیاده شدم

یه پرتگاه بیرون شهر یه جای دنج و خلوت با نیمکتی خاطره‏ انگیز که یه متر باهام فاصله داشت،مثل همیشه همون‏جا نشسته بود

سر ساعت یک تا ط­­­­­­­لوع آفتاب همونجا می‏نشست

به موتور تکیه دادم و به اسمون نگاه کردم ، مـاه کامل بود! شیشه کلاه کاسکت و بالا دادم و سیگارم و با فندکی که روش حرف “A” حک شده بود روشن کردم

بازم بوی شکلات!بازم همدم تنهاییام. فقط یه متر فاصلمون بود  نگاش کردم

پک اول و عمیق زدم اخمی مابین پیشونیم نشست ناخوداگاه صدای بم و گیراش تو گوشم پیچید

(هی خانم سگرمه ‏هاتو نکش تو هم شبیه میمون میشی نگاه نگاه فسقل و اون اخماتو باز کن یه نگاه به ما کن)

پک دوم

(+خانومی؟

-هوم؟

+نهانی؟

-هان؟

+عزیزم؟

-بله؟

+عشقم

-جونم؟

+خیلی میخوامت

و شاخه رزی بود که جلوم گرفته شد)

پک سوم و محکم تر گرفتم افکارم تو سرم مثل چرخ و فلک میچرخید

الان چه حسی داره؟ به کی فکر میکنه؟ خوشحاله که یه دختر بچه لوس ننر دیگه دور و برش نیست؟ بازم بغضم و پشت پوزخندم پنهان کردم مثل اسمم همه چی پنهان بود

آخرین سیگار تو جعبه نقره ‏ایم رو هم زیر پام له کردم همونجوری که منو زیر پاهاشون له کردن. دست به سینه به موتور تکیه دادم و باز هم زیر چشمی نگاش کردم، سرشو به تکیه گاه صندلی تکیه داده بود و چشاشو بسته بود

کم کم افتاب طلوع کرد و همه جا روشن شد. سوار موتور شدم و نگاه آخرو بهش انداختم. با یاد گذشته و اون نیمکت پوزخندی رو لبام شکل گرفت دور زدم و راه افتادم با سرعت تو اوتوبان میروندم

سرعت؟ زندگی منم به سرعت دود شد و رفت هوا!

با ریموت پارکینگ و باز و موتور و پارک کردم و به سمت  آسانسور رفتم و دکمه بیست و فشردم. تو آینه به خودم نگاه کردم

[صورت گرد و سفید، گونه‏های برجسته، بینی معمولی، موهای کوتاه مشکی، چشم های آبی سبز بی ‏روح و لب های معمولی صورتی]

با صدای خانومی که اعلام می‏کرد به طبقه بیستم رسیدیم به خودم اومدم

سعی کردم با کم ترین صدا بالا برم

اول به سمت اتاق مهان رفتم اتاقی با طیف صورتی و بچگونه

طبق معمول برعکس و دست هاش از تخت اویزون بود رفتم سمتش و صافش کردم پیشونیش رو بوسیدم که دستشو دور گردنم حلقه کرد. پیشش دراز کشیدم، مثل بچه ها خودشو تو بغلم جا کرد آروم زیر لب گفت

مهان:

-اوم دوست دارم آجی

-منم دوست دارم بخواب

انقدر موهاش و نوازش کردم که خودمم خوابم برد

با حس بوسه ‏های پیوسته رو صورتم چشمام رو باز کردم و با دیدن مهان لبخندی زدم

مهان:

-صبحت بخیر آجی

-صبح تو هم بخیر خوشگل

مهان دستاش و باز کرد خودشو رو تخت انداخت و تو همون حالت هم گفت

مهان:

-وای دیشب انقدر خوب خوابیدم

-معلومه دیگه بغل من باشی و خوب نخوابی؟

مهان:

-چه خودشم تحویل میگیره کی گفته که بخواطر تو بوده؟

سمتش رفتم و شروع کردم به قلقلک دادنش، در بی هوا باز شد و بهزاد اومد تو وقتی من و دید اخمی کرد و رو به مهان  گفت

بهزاد:

-پاشو بریم صبحانه بخوریم

مهان خودشو جمع و جور کرد و گفت

مهان:

-چشم بابا

بهزاد از همون‏جا داد زد

بهزاد:

-شوکت خانم(مستخدم)بیا روتختی اتاق مهان و عوض کن

به سمت اتاقم راه اوفتادم وقتی از کنار بهزاد رد شدم خودشو کنار کشید یکم نگاش کردم و خندیدم

در اتاقم و باز کردم و لباسام و در آوردم و رفتم زیر دوش آب سرد نفس عمیقی کشیدم. با پوشیدم ربدوشامبرم بیرون اومدم چراغ آلارم موبایلم خاموش و روشن شد. رفتم و برداشتمش ایمیلم و باز کردم

– سودا نور،آس پیک،آدرس{…}

سمت میز آرایشم رفتم، پوستم صاف بود و نیازی به کرم پودر نداشت یه خط چشم کلفت و یه رژ قهوه ‏ای زدم و یه شلوار شیش جیب خردلی و هودی فری سایز مشکی و شال خردلی عوض کردم ساک ورزشیم و برداشتم و کتونی های مشکی رنگم وهم  پام کردم

از شوکت خانم یه شیر و کیک گرفتم و درحالی‏که به سمت ماشینم میرفتم خوردم

به سمت آدرسی که دریافت کردم روندم

 تعداد کمی ساختمون و خرابه نمایان شد نمای ساختمون مورد نظرم از بیرون خیلی افتضاح بود به طرف حرکت کردم و زنگ رو فشردم

صدای ظریف و کشیده دختری که خیلی با ناز حرف میزد اومد

دختر:

– بفرمایید؟

-آس پیک                     

دختر:

-بیا تو

برخلاف نمای بیرون داخل خیلی شیک و مدرن بود و از بهترین و گرون قیمت ترین وسایل استفاده شده بود

به سمت صندوق رفتم و ثبت‏ نام کردم

دخترِ که اسمش رز بود من و به سمت رختکن راهنمایی کرد

لباسام و با یه شلوار کوتاه تنگ مشکی و تاپ قرمز عوض کردم  سوییشرت مشکیم و به کمرم بستم بطریم و هم برداشتم و به سمت سالن رفتم(باشگاه غیر‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‍قانونی و مختلط) بی‏توجه به نگاه های خیره دختر پسرا به گوشه‏ای رفتم وبعد از کرم کردن بدنم با دستگاه ‏ها کار کردم

با صدای رز استپ کردم و نگاهم رو بهش دوختم

رز:

-خانما آقایون لطفا توجه کنید به درخواست بعضی ‏ها تصمیم گرفتیم که کلاس رقص برگذار کنیم اما به هرکسی نمی‏شه اعتماد کرد و مربی آورد برای همین از هرکسی که رقص رو به‏ طور حرفه ‏ای بلده می‏خوام که به عنوان مربی فعالیت کنه حالا کی داوطلب میشه؟

بهترین فرصت بود

-من می‏تونم

رز:

-اوه تازه واردمون مثل اینکه خیلی حرفه‏ایِ

و به اندام ورزشی و رو فرمم اشاره کرد

پوزخندی زدم و در جوابش گفتم

-شک داری؟

رز:

-اوه نه گلم باعث افتخارمونِ که یکی و مثل تو داشته باشیم

اره جمعی ازهرزه ها

ادامه داد

رز:

-خوب این از داوطلب خانممون پسرا شماها هیچ کدومتون داوطلب نمیشید

یه پسری که پشتش به من بود گفت

-منم هستم

با شنیدن صداش شکه شدم

رز:

– اوه عشقم، بسیارخوب یه مسابقه می‏ذاریم تا ببینیم چیکاره‏ایم

اینجا چی کار میکرد؟

با لبخند کجی که روی لبم بود گفتم

-به به پسردایی  شما کجا؟ اینجا کجا؟

آتردین:

-منو دسته کم گرفتی دخترعمه؟

دختر عمه ؟

پوزخندی زدم و گفتم

-دایی میدونه پسر دسته گل و مظلومش کجا ها میره و میاد؟

آتردین:

– باز کسب و کارت و ادامه میدی؟ فکر کردم از اون روز به بعد بشیمون شده باشی

به اون روز کذایی اشاره می‏کرد چه با افتخار هم در موردش حرف میزنه. بشکنی زدم و گفتم

-وای اگه فامیل بفهمن گل پسر فامیل اینجاست چی میگن؟ مطمئن باش نگار{دختر عمم خبر نگاره}این خبر و تیتر اول روزنامه و اینترنت میکنه ” فرزند سرهنگ نیما راد در مکانی غیر قانونی ظاهر شد” جالب میشه مگه نه؟

زیر لب غرید

آتردین:

– می‏دونی که هر حرفی برابرِ با ضرر خودت

صداش! بازهم با شنیدن صداش دلم لرزید

-خوب با اینکه خیلی وقتِ آتیش بازی نکردم و دوست داشتم اون صحنه و ببینم، پشیمون شدم! بالاخره شما رو نباید دسته کم گرفت دیگه هوم بد میگم؟

با صدای دستی برگشتم و با دیدن سپهر پسر عموی گلم چشم غره ای رفتم

سپهر:

-عالی بود دعوای دو پرنده عاشق شماها که جونتون برای هم در میرفت؟ چی‏ شدید؟ چشمتون زدن؟

از درون از عصبانیتت درحال انفجار بودم اما ظاهرم خونسرد از هیچکس صدایی در نمی‏اومد انگاری اونا هم توشک بودن

– به به امروز انگار روز مقدسیه که دارم شمارو زیارت میکنم؟ پسر عمو؟ تو هم اینجایی؟ باورم نمیشه! مامانت می‏دونه اومدی اینجا یهو نیاد یقه مارو بگیره که پسر دردونش و از راه بدر کردیم؟

 سمتم اومد و دستاشو رو شونم گذاشت

سپهر:

-اوم نمیشه که از کسی مثل تو گذشت، مگه نه آتردین؟ نهان ببین بخاطر تو چه کارهایی نکردم؟

با چشمای سردم به چشمای عسلیش زل زدم و گفتم

-می‏دونی تو مثل سکه میمونی دو تا رو داری یکیش یه پسر ناز و پاک و گوگولی اون یکیش یه آدم نجس و بدردنخور پس بهتره فاصلت و با من رعایت کنی می‏دونی دلم نمی‏خواد تن نجست به من بخوره من نه عاشق چشم و ابروتونم نه واسه بودن پیشتون له‏له می‏زنم در نتیجه غلط اضافه ممنوع

از قصد اون قسمتو جمع بستم، از چشمای سپهر آتیش شعله می‏کشید

سپهر:

-من دوروام اما تو هم مریم مقدس نیستی آمار جنده بازیات و کل شهر دارن حالا اون سرهنگ ساده رو که خواهرزاده‏ای  رو که داره سرشو شیره می‏ماله رو باور داره بزاریم کنار حتی خانوادتم تورو نمی‏خوان دلت به چی خوشه؟

میخواست عذابم بده

-اره من هرزم ولی بستگی داره هرزه رو تو چی ببینی. من با پسرا می‏خوابم خوش می‌گذرونم گرچه این شماهااین که برای بودن کنار من و خیلی‌های دیگه حتی برای چند دقیقه هر کاری می‏کنین نمونه‏اش همین الان، اما هرزه واقعی من نیستم هرزه شمایید که یه دختر و بی‌آبرو میکنید، هرزه تو و امثال توئن که برای خانم‌های کشور و ملتتون ارزش قائل نیستید، خودتون با کس و ناکس هستید هر غلطی دلتون بخواد میکنید اما به ما میرسه اوف میشه. هرزه تو و امثال توئن که حتی حاضر نیستن اشتباهات یه دختر یه زن رو ببخشن اما به خودتون که میرسه انسان جایز الخطاست. سپهر امروز بد رو مغز من دویدی از خونسردی من سواستفاده نکن که خوب می‏دونی اگه اون روم بالا بیاد چه کارهایی از دستم برمیاد پس بهتره دیگه پرت به پرم نخوره

سپهر:

-تو کی هستی که بخوام بدونم اگه اون روت بالا بیاد چیکار میکنی؟ ایه نگاه به سقف بنداز آوارهاش رو سرت نریزه

-اوع اوع بهتره انکار و بزاریم کنار اما خوب گاهی هم ذهنمون یاری نمی‌کنه پس اگه هم یادت نمیاد کاری نداره یادت میارم؟

دورش چرخیدم و دستم و به بازوش کشیدم رد تیر بود

-اولین یادگاری از من، تو اتوبان صدر؟ ساعت سه و بیست و چهار دقیقه صبح یا اوم…

دوبار چرخیدم و شلوارکش رو تا رونش بالا کشیدم بالای زانوش رد چاقو

– اینم دومیش تو پارتی سروناز پشت استخر بنظرم گریمورت رو عوض کن خیلی سطحش پایینِ. خوب دیگه چی یادت نیومد؟ بازم بگم؟ آها یادته حدود دوماه پیش اون یارو کی بود؟ زانیار بود فکر کنم دیدی چه‏ جوری برات فرستادمش سپهر! هرکی باشم کمتر از تو نیستم که.

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: سناریو
  • ژانر: معمایی_عاشقانه
  • نویسنده: Mersede_wts
  • طراح کاور: Nani
  • 68 روز پيش
  • Mersede_wts
  • 7,128 بازدید
  • 4 نظر
https://beautyvolve.ir/?p=15467
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • رمان آنلاین سناریو پارت 2 – سرزمین رمان آنلاین
    پنج‌شنبه 27 آگوست 2020 | 6:25 ب.ظ

    […] *پارت یک*https://beautyvolve.ir/2020/08/17/رمان-آنلاین-سناریو-پارت-1/ […]

  • mehrsa
    پنج‌شنبه 27 آگوست 2020 | 6:44 ب.ظ

    من که عاشقش شدم💜💙

  • دخی خاله
    جمعه 28 آگوست 2020 | 7:08 ق.ظ

    رومانت عالیییی خیلی عالی 😘همینجوری ادامه بده ایول بهت قلمت عالیه😊😘😘

  • Mersede_wts
    جمعه 4 سپتامبر 2020 | 1:47 ب.ظ

    مرسی عزیز دلم
    مرسی از نقد زیبات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.