| Tuesday 29 September 2020 | 07:42
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان انلاین_فاصله از جهنم من تا بهشت تو

 

پارت سوم_فاصله از جهنم من تا بهشت تو

اصلن چه فرقی میکرد مگر دامادش به انتخاب من بود که حالا حلقه اش مهم باشد.امروز قرار بالاخره شازده رو ببینیم تا بریم برای انجام آزمایش لازمه.چون محرم و نامحرمی برای دو خانواده مهم بود خواهر کوچک ترش قرار بود مارا همراهی کند.
با صدای بلند شدن آیفون مامان جواب میدهد:
_مامان:چشم الان میگم بیادش پایین.

چادر را روی مقنعه ام درست میکنم و با بدرقه ی مامان راهی میشوم.سر به زیر از در حیاط بیرون میزنم که صدایش باعث میشود نگاهش کنم‌.
_زهرا:سلام عزیزم.ماشاالله خوشبحال داداشم بدون رنگ لعاب بازم زیبایی.مبارکه عزیزم بشین که بردیا دیرش شده.

جوابش را میدهم و در صندلی عقب جا میگیرم به محض نشستن بوی عطرش با بوی سیگار مشامم را پر میکند.یعنی پسرحاج یونس معروف، سیگاری است؟

_سلام.

با صدای سلامم آیینه را روی صورتم تنظیم میکند گونه هایم رنگ میگرد.بی ادب جواب سلامم را نداد و بی حرف مشغول رانندگی شد.هنوز موفق نشده بودم کامل ببینمش..شیطنت دخترانه ام گل میکند و هربار میخواهم دزدکی ببینمش ولی باز منصرف شدم در آخر برگشتنم مصادف میشد با بلند شدن گوشی اش…تصویر یه دختر توی گوشیش بود.گوشی را برمیدارد و تماس را وصل میکند.
_بردیا:عزیزم من الان جایی ام نمیتونم جواب بدم شب بهت سر میزنم فعلا.

بیخیال سوگل حتما خواهرش است.
_بردیا:پیاده شید من خیلی عجله دارم اینجا آشناست بدون نوبت ردمون میکنن.

پس حسابی از آن خانواده های دم کلفت بودند.ولی پس چرا برای ازدواج به سراغ آدمی مثل من آماده بودند؟

_زهرا:سوگل جان پیاده شو‌.

آرام پیاده میشوم و همراه هم داخل میشویم‌.
آزمایشان لازمه که انجام میشود روی صندلی های انتظار مینشینم‌‌…بخاطر خون دادن بیحال شده بودم.با قرار گرفتن آبمیوه جلو صورتم نگاهم را بالا میکشم.موهای خرمایی رنگ، چشم هایی که رنگ قاطی داشت، لب های باریک سرخ اش،و آن ته ریش جذابش.وای خدای من این پسر واقعا زیبا و جذاب بود نگاه از خودش میگیرم و به تیپش میاندازم.
پیراهن یقه شیخی سفید، شلوار کتان مشکی و کفش های مردانه مشکی.

_بردیا:پسر جون اگه نگاه کردنت تموم شد این آبمیوه بگیر دستم خشک شد.

بخاطر لقبش اخم میکنم که بدرکی زیرلب میگوید و آبمیوه را برای خودش باز میکند.
حرفم را پس میگیرم او زیادی بی ادب است.

_من پسر جون نیستم…اسم دارم…سوگل رحیمیان.

_بردیا:هیچ چیز تو برام مهم نیست…موندم مامانم چی دیده که دختر سیبیلویی مثل تورو برام انتخاب کرده.

چشم هایم از اشک پرمیشود اولین بار است که با یه پسر هم صحبت میشوم آنهم آنگونه بامن برخورد کرد.حرفش به دلم میاید آن هم سنگین.
_بردیا:زهرا بجنب من کلی دیرم شده…به مامانم بگو شب نمیام.

از دهنش در میرود:
_زهرا:چیه اونکار مهم؟؟! همتاست؟بردیا یادت نره آقاجون چی گفت…تو

با اشاره بردیا حرفش را عوض میکند و مرا به همراه خودش به سمت ماشین میکشد‌.به راستی این همتا کیست؟!از وقتی تو ماشین نشستیم فکرم درگیر پسر حاج یونس و آن دختر ناشناسِ…راستی نامش چه بود؟همتا!!نامش که زیبا بود…خودش هم زیبا بود؟؟

_بردیا:کجایی آقا پسر؟!پیاده شو همین الانشم بخاطر تو کلی از کارم عقب موندم.

با صدایش بخودم میایم،دلم میگیرد از لحن صحبت کردنش،دلیل این رفتار چیست؟اگر بخاطر حاج بابا نبود میدانستم چه جوابی بهش بدهم.
_ممنون….زهرا جان بفرمایید خونه…مامان ناراحت میشه ببینه تنها اومدم.

_زهرا:از طرف من از حاج خانم عذرخواهی کن،دیگه ما میریم.

_باشه هرطوری راحتین…روزتون خوش.

نگاه زیرچشمی ام را به پسرحاج یونس که با حالتی عصبی روی فرمان ضرب گرفته بود میاندازم.حتی موقع خدافظی نه جوابی داد و نه نیم نگاهی بهم انداخت.جلوی در رفتنشان را دنبال میکردم که باصدایش سرجایم پریدم:
_مصطفی:ابجی خوشگله من چیو داره نگاه میکنه؟

با هیجان به طرفش برمیگردم و نامش را بر زبان میارم و خودم را به آغوش مهربانش میسپارم:
_سلام داداش کی اومدی…وای خیلی دلم برات تنگ شده بود…

_مصطفی:وروجک کم بپر بپر کن…شونم شکست…بهتر نیست اول بریم داخل بعد از داداش سوال بپرسی؟

_چشم داداش…ببخشید…بزار کمکت کنم.

مردانه میخندد و در حالی که ساک سربازی اش را روی شانه اش جا به جا میکند جوابم را میدهد:
_مصطفی:قربون چشم گفتنت،شما حالا فعلا در و برا داداش بازکن…اینکارا سنگین برای شما سختِ.

با خنده و شوخی وارد خانه میشویم که مامان با دیدن عزیز تراز جانش شلنگ را رها کرد و با دو خودش را به مصطفی رساند.دلتنگی اش را با بوسه و گریه هایی که نثارش میکرد نشان داد.دلم گرفت و گذاشتم مادر و پسر تنها باشند.به طرف اتاق میروم.از سکوت خانه میشد فهمید جز مامان کسی خانه نبود.

نگاهم به فرمول های شیمی بود ولی ذهنم درگیر رفتار های امروز خواهر و برادر!رفتار پسرحاج یونس زیادی غیرعادی بود،چه دلیل داشت بامن انقدر تندخویی کند.راستی اسمش چی بود؟کلافه کتاب را میبندم که صدای داد و بیداد را از پایین میشنوم.با نزدیک شدن صداها به اتاق ترسیده و مضطرب از جایم برمیخزم.طولی نمیکشد که مصطفی خودش را داخل اتاق میاندازد و در را پشت سرش قفل میکند.از رفتار عجیبش چشم گرد میکنم و نگاهش میکنم.چشمای طوسی رنگش خشم داشت،پرهای بینی اش مدام باز و بسته میشد.

_داداش چیزی شده؟!

با صدای کوبش بهه در اتاق و پشت بندش صداهای حاج بابا و مامان بلند داد میزند:
_مصطفی:حرفای شمارو شنیدم حالا میخوام از خودش بشنوم…به ولای علی قسم اگه بدونم دروغی گفتید…یا اصل ماجرا نگفتید من میدونم و شما ها.

_حاج بابا:بس کن پسر…اون بچهِ الان میترسه..بیا بیرون آروم که شدی باهم حرف میزنیم…

بی توجه به حرفایشان روبه رویم میایستد و نگاهم میکند عمیق و پر نفوذ…
_مصطفی:ماجرای این پسرحاج یونس چیه؟
تو راضی سوگل؟اصلا پسر و میشناسی؟دیدیش؟بیخیال همه ی اینا…دلت چی؟دلت رضاست؟

عقلم میگفت بگو نه دلم میگفت پس حاج بابا چی؟قول گفته شده چی؟و امان از دل.
لبخند میزنم و خودم را در بغلش جا میدهم تا چشم هایم را به هنگام حرف زدن نبیند.
_آره داداشم،حاج بابا میگه خیلی پولدارن من و خوشبخت میکنه…قول داده درسمو ادامه بدم…تازه پسره رو امروز دیدم…خیلی مودب و آقا بود.

دستش را دور کمرم حلقه میکند و بوسه ای روی موهایم میزند:
_مصطفی:باشه خواهر کوچیکه…فقط یادت باشه هروقت که دیدی اشتباه کردی…نگاه به حاج بابا نکن یه داداش داری قد همه ی دنیا برات بسه…باش وروجکم؟

بغض میکنم..چقد دلتنگ همان مهربانی گاه و بیگاهش بودم…مصطفی فرق داشت حتی از مادر هم مهربان تر بود،دلسوز تر بود.
_چشم داداشی…قول میدم.

مرا از آغوشش جدا میکند و با دیدن خیسی صورتم اخم بامزه ای میکند و خودش با انگشت اشاره اشک هایم را پاک میکند:
_مصطفی:ای ای…نداشتیما…این اشکا گرونه نذار مفت بریزن…حالا بگو ببینم چه خبر از دوست شیطونت ها.

میدانستم دلش گیر نسرین است…بدجنس میشوم.شانه بالا میندازم که گوشم‌ را میپیچاند:
_اخ داداش غلط کردم..چشم چشم…میگم..
خوبه؟؟ یه نامه نوشتِ گفت وقتی اومدی بهت بدم.

_مصطفی:آفرین دختر خوب حالام مثل یه پستچی وظیفه شناس کارت رو پایان بده.

به طرف کمدم میروم که باری دیگر به در کوبیده میشود:
_مامان:مادر در بازکن…گل پسرم حاجی قلبش ضعیف در بازکن…

مصطفی کلافه در را باز میکند و مامان با دلهره خودش را توی اتاق میاندازد.با دیدن اوضاع آرام اتاق نفسی راحت میکشد.(کاش توانش را داشتم بهش میگفتم مامان من نفسم را دادم تا تو نفست آسوده باشد.کاش میدیدی)
_مامان:وای مادر نصف عمرمون کردی…چیشد خیالت راحت شد؟

_مصطفی:حاجی کجا رفت؟

_مامان:حالش کمی بد شد بزور فرستادمش پایین، بیا برو پیشش از دلش دربیار.

مصطفی پوزخند میزند:
_مصطفی:چرا؟؟بگم ببخشید که نگران خواهر بودم؟

اشک شوق از حمایتش در چشمانم جمع میشود.مامان با بد لحنی تند و سرزنشگر میگوید:
_مامان:آفرین اقا مصطفی…آفرین رو سفیدم کردی…یعنی ما نگران بچمون نیستیم؟

_مصطفی:نگران…..یا ساختن پل ازش؟؟
بگذریم شام آماده است؟

مامان باحالتی قهر جوابش را میدهد و اتاق را ترک میکند.به طرفش میروم:
_نمیخواد بخاطر من انقدر جلوی حاج بابا وایستی.

لپم را میکشد که نامه را به دستانش میسپارم.
که توی جیبش میذارد و دستش را توی دستم میگزارد و به همراه خودش به بیرون اتاق میبرد.تو پزیرایی نشسته بودیم که حسین و علی از بیرون آمدند.برادرانه باهم روبوسی کردند و به جمعمان اضافه شدند.حاج بابا مدام با اخم نگاه به مصطفی میکرد و تسبیح اش را میچرخاند.با نگاهش معذب بودم که مصطفی متوجه شد و مشغول سر به سر گذاشتنم کرد.در آخر برای اینکه مرا بخنداند زیر گوشم لطیفه ای گفت که باعث چشم ببندم و بلند قهقه بزنم که محکم دهانم را گرفتند:
_حسین:چخبره…آروم تر…مگه دخترم با صدای بلند میخنده…اینجوری میخوای بری خونه شوهر.

به ثانیه نکشید که خنده روی لب هایم پرکشید و جایش را به خط صاف همیشگی داد.شرمنده سرم را زیر میاندازم.
_مصطفی:فکرنکنم لازم باشه تو خونه ی خودش آروم بخنده…نکنه تو نامحرمی‌.

_نه داداش…داداش حسین راست می گه.من حواسم پرت شد بلند خندیدم.خب من میرم اتاقم درس بخونم.شبتون بخیر.

دیگر توجهی نکردم و با دو خودم را به اتاقم رساندم.وقتی به اتاقم رسیدم رو به آیینه اتاق میایستم نگاه به چشم های غم زده ام میکنم و با خشم روی لبم میکوبم..نه یکبار بلکه ده بار….
_نخند…بلند نخند…دختری‌…نخند…عیبه…زشته…چون تو دختری.

خسته از زدن که میشوم روی زمین میافتم و بیصدا گریه میکنم.اشک میریزم برای خودم برای مظلومیت جنس زن. مشت های گره شده ام را روی فرش میزنم تا دلم را آرام کنم تا خشمم را خاموش کنم.یعنی تو دنیا نباید دستی باشد که دورم حلقه شود؟مرا بغل بگیرد و آرام کند.بی حال از جایم برمیخیزم و خودم را به تخت میرسانم تن خسته ام را بدستش میسپارم که با شنیدن صدای پا از پله ها فورا چشم میبندم و رو تختی را روی سرم میکشم.

_مامان:مادر…سوگل جان…بیداری؟بیا شام آماده است…خوابیدی؟

جوابی نمیدهم که در را باز میکند و با دیدنم زیر لب ادامه میدهد:
_مادر:الهی بچم انقدر درس خوند خسته شد.

با حرفش اشکی از گوشه چشمم روی پالشتم میغلتد با صدای بسته شدن در بدون آنکه به طرفش برگردم سرم را بیرون میاورم.
_مامان درس زیاد خستم نکرده…محدودیت های بیجا بیمارم کرده.


با نسرین داشتیم راه خانه را پیش میگرفتیم آرام و بی حرف که بالاخره کلافه میشود و لب باز میکند:
_نسرین:اَه بس کن سوگل چرا ماتم گرفتی سر قربانگاه که نمیبرنت خیرسرت میشینی پای سفره عقد.

_پسر آدم خوبی نیست..برخورد خوبی نداره..بهت که گفتم‌.

با لحنی شوخ می گوید:
_نسرین:دیوونه کلی دختر الان چشم انتظار یکی زنگ خونشون رو بزنه حالا یه خری پیدا شده که از قضا پولدار تو ناز میکنی…دیوونه ای ها.

_مصطفی:خانوم ها چی بهم میگن؟؟

هردو بسویش برمیگردیم.نگاهش به نسرین که میرود گل از گلش میشکُفَد.دلم نیامد حالا که بعد این همه مدت همو دیدن مزاحمشان شوم‌.
_داداش من میرم،نسرین خدافظ.

نسرین که حواسش پرت مصطفی بود، ولی داداش با چشم هایش ازم تشکر میکند.
کوچه ها هم امروز زیادی خلوت بودند.سکوتش زیادی آزاردهنده بود.باورم نمیشود فردا عروس مردی میشوم که هیچ شناختی ازش ندارم.باهمان حال داغونم خودم را به خانه میرسانم و کلید را توی قفل میچرخانم و در را باز میکنم.تو حیاط خبری از مامان نبود و این جای تعجب داشت.قدم به داخل خانه میزارم و صدایش میزنم ولی هیچ کس جوابم را نداد.کلافه شانه بالا میاندازم و به سمت اتاقم میروم خستگی کلاس جانم را گرفته بود.نگاهم را جای جای اتاق میاندازم اتاقی که همدم تنهایی بی پایانم بود،حال او نیز به عروسی چو من دهن کجی میکرد،حق دارد.

_مامان:مادر سوگل….منیره خانوم اومدن پایین منتظرن…گفتم فردا که مراسم قبلش یه دستی به صورتت بکشه…دستش خیلی خوبه مادر.

از دیدن یهویی اش آن هم وسط اتاق شکه میشوم و بعد کمی مکث کردن لب میزنم:
_چشم…

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: فاصله از جهنم من تا بهشت تو
  • ژانر: عاشقانه_جنایی_رازالود_اجبار_انتقامی_اجتماعی
  • نویسنده: مینا دادرس
https://beautyvolve.ir/?p=15418
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • donya81 : وایییی عالی بووووووووود👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻...
  • K84as : عااااااااای بود❤️❤️❤️❤️...
  • sahar72 : واییییییی عالی بود زود زود پارت ها رو بزار ممنونم 🧡🧡🧡💛💛💛❤❤❤...
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.