| Monday 19 October 2020 | 16:10
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان انلاین تاوان گناه پارت ۱۱تا۱۵

رمان انلاین تاوان گناه پارت ۱۱تا۱۵

#part11

به اتاقم رفتم و لباسامو عوض کردم.
همش به اون پسری که بهم سیلی زده بود فکر می‌کردم‌.خدای من چه قدر وقیح بود ولی منم خوب حالشو جا اوردم.تا اون باشه دست رو زن جماعت بلند نکنه.
تقه ای به در خورد و سلین با آیلا اومد داخل.
_بیا این دخترت خونه رو گذاشت رو سرش، نق نقو.
با محبت آیلا رو که گریه می‌کرد بغل کردم.با دیدنم گریش قطع شد و سرشو به سینم تکیه داد.سلین ابروهاشو انداخت بالا و گفت:
_نگا چطور خودشو برات لوس کرد بعد به ما می‌رسه فقط جیغ میزنه ورپریده.
خندیدم و گفتم:
_دخترمه، مادرشو می‌خواد.
_شاید تو مادرشی ولی من بیشتر براش زحمت کشیدم این حق من نیست.
از لحن شاکیش خندم گرفت.
ایلا با دیدن خندم به سلین نگاه کرد و خندید که بالاخره سلین هم خندید و قربون صدقش رفت.
بعد از رفتن سلین،آیلا رو روی تخت گذاشتم و خودم کنارش دراز کشیدم.
به طرفم اومد و دستشو گذاشت رو صورتم.
لبخند تلخی زدم.کاش بابات هم اینجوری با محبت بود!
ذهنم دوباره پر کشید به قدیم، به این که چطور با مکر و حیله زندگی منو خراب کردن و منو از خونوادم جدا کردن.من الان باید پیش پدرم بودم.
با یاد آوری پدرم اشک چشمامو پر کرد.دلم براش خیلی تنگ شده بود ولی جرات رفتن به اونجارو نداشتم.
بعد از این که سارمان من و آراز رو ول کرد، ما به مرز رفتیم تا از اونجا رد شیم.ماشینی اونجا منتظرمون بود که یک زن و مرد هم کنارش ایستاده بودن وقتی ما رسیدیم، زنه گفت:
_باید لباسامونو با هم عوض کنیم که اگه ردمونو گرفتن با لباسامون گول بخورن.
نظر خوبی بود پس لباسامون رو عوض کردیم و سوار شدیم.
با ضربه ی محکمی که آیلا به صورتم زد از فکر خارج شدم.بوسیدمش و بعدش با هم رفتیم پیش بقیه.آرسان با دیدنم اومد بغلم.بوسیدمش و نازش کردم که مامان آسنا همون موقع اعلام کرد وقت درست کردن شامه و امشب نوبت منه.
نفس کلافه ای کشیدم.واقعا نا نداشتم ولی ناچار رفتم آشپز خونه و مواد زرشک پلو رو آماده کردم.خدمتکار مرخصی گرفته بود و غذا پختن به عهده ی ما افتاده بود.باز هم ذهنم رفت سمت گذشته.وقتی از مرز با هزار مشکل رد شدیم، رسیدیم ترکیه.پول زیادی نداشتیم که باهاش سر کنیم ولی…
با نشستن دستی روی شونم از فکر خارج شدم.آراز بود که با لبخند کنارم ایستاد و به حرکاتم خیره شد.پوفی کردم و بهش گفتم:
_فردا خودت میری دیگه؟
_آره ولی اگه خودتم بیای خیلی خوب میشه!
_باشه یه کاریش می‌کنم.
مرغ رو توی قابلمه گذاشتم تا بجوشه، تند تند برای برنج آب گذاشتم و تا به جوش بیاد مواد سالاد رو آماده کردم.آراز هم هنوز تو آشپز خونه بود و با کوشیش ور می‌رفت.

شام رو‌ که پختم با کمک سلین میز رو چیدیم.آیلا رو تو بغلم نشوندم و بهش عذا میدادم و آرسان تو بغل مامان آسنا بود.بعد از شام شستن ظرف ها گردن سلین افتاد و من برای استراحت به اتاقم رفتم.امروز خیلی خسته شده بودم.روی تخت دراز کشیدم و چشمامو بستم.
روز اولی که رسیدیم ترکیه، توی مسافر خونه ای رفتیم و شب رو اونجا گذروندیم و روزای بعدش دربه در دنبال کار گشتیم ولی هیچی به هیچی… ما حتی زبان ترکی بلد نبودیم و خداروشکر که لااقل انگلیسی بلد بودیم وگرنه معلوم نبود چی اتفاقی برامون می‌یوفتاد.بالاخره دوتامون تونستیم توی رستورانی مشغول به کار شیم.آراز گارسون شد و من ظرف شور.خداروشکر حقوقش جوری بود که بتونیم از پس مخارجمون بربیایم.بعد از چند روز گشتن هم تونستیم خونه ی کوچیکی پیدا کنیم که فقط یه اتاق داشت و آراز شبا توی حال می‌خوابید و من توی اتاق.کم کم آراز شروع کرد به گفتن این که برم توی بیمارستان ها دنبال کار بگردم ولی من امیدی به این نداشتم ولی مجبور بودم پس با اصرارش رفتم تو بیمارستان ها ولی هیچ کس به دکتر ایرانی که تازه مدرکشو گرفته بود و هیچ معرف و‌پارتی نداشت کار نمی‌داد و منم از خدا خواسته قید دکتری رو زدم و چسبیدم به کارم توی رستوران. چشمام کم کم بسته شد و من از فکر گذشته دراومدم.صبح بیدار شدم و طبق معمول دوشی گرفتم، بعد از اون کت سفید و دامن مشکیم رو پوشیدم و کفش پاشنه بلند مشکیم‌ رو‌هم پا کردم.موهامو ساده بستم و آرایش ملایمی کردم.
بعدش به اتاق آیلا سر زدم که با جای خالیش مواجه شدم.به احتمال زیاد دست سلین باشه.ارسان هم نبود پس به طبقه پایین رفتم.آیلا دست سلین بود و ارسان تو بغل آراز داشت شیطونی می‌کرد.
آراز با دیدنم گفت:
_صبح به خیر عزیزم، بشین صبحونه بخور تا بریم.
مامان آسنا نبود.
_مامان آسنا کجاست؟
سلین جواب داد.
_سرش درد می‌کرد داره استراحت میکنه.
پشت میز صبحونه نشستم و شروع کردم به خوردن.چیز زیادی نتونستم بخورم ولی به جای من سلین تا تونست خورد.
_چاق میشی اینقدر نخور اون موقع بعضیا ازت خوششون نمیاد ها!
با این حرفم آراز خندید که سلین با حرص مشتی به بازوم زد.
با خنده ی آراز ارسان هم خندید ولی آیلا فقط نگاه می‌کرد.
دختر کوچولوی من…
بعد از صبحونه سوار ماشین شدیم و به سمت شرکت راه افتادیم.شرکت بزرگ و شیکی بود و نگاه هارو جذب خودش می‌کرد.

با دیدن شرکت دوباره گذشته اومد جلوی چشمم!
رستورانی که توش کار می‌کردیم وابسته به یک شرکت چوب و مبلمان بود و کارکنا همیشه برای غذا خوردن می‌یومدن.
من و آراز از ساعت ۸ صبح تا ۴ بعد از ظهر می‌موندیم و بعدش که می‌رفتیم خونه حتی نای کاری رو نداشتیم و فقط می‌خوابیدیم.
با دست آراز که پشت کمرم قرار گرفت به خودم اومدم. و لبخندی به آراز زدم.
جنتلمن من!
همراهش وارد آسانسور شدم و اون دکمه ی ۷ رو فشار داد.
_گیره ی موهات داره شل میشه!
دستشو دراز کرد و گیره ام رو سفت کرد.
_شوهر خوبی میشی!
لبخند دندون نمایی زد وگفت:
_تا تورو شوهر ندم خودم زن نمی‌گیرم.
بلند بلند خندیدم که همون موقع در آسانسور باز شد و چند جفت نگاه خیره ی من که دهنم اندازه دهن اسب باز بود شدن. دهنمو زود بستم و خودمو جمع و جور کردم که اون اشخاص اومدن تو آسانسور و جلومون ایستادن.آراز ریز ریز خندید که با آرنجم کوبیدم تو پهلوش و صداشو قطع کردم.به طبقه هفتم که رسیدیم از آسانسور بیرون رفتم و اون افراد بالاتر رفتن.خداروشکر با ما تو یه طبقه نبودن چون من با این تیپ و ناز و ادام بدجور پیششون سوتی داده بودم.
از دری سرش اسم دفتر مد نظرمون نوشته شده بود داخل شدیم. دیزاین چوبی بود و روی دیوار قاب عکس های زیبا و متنوعی چیده شده بود.مبل ها از چوب اشرافی بودند و گرون قیمت بودنشون تو چشم می‌زد.گلدون های کوچیک فضا رو ملایم تر کرده بودن.
به سمت میز منشی رفتیم.لبخندی بهمون زد و گفت:
_چه کمکی می‌تونم بهتون بکنم؟
آراز گفت:
_ما از طرف شرکت…هستیم.
منشی گفت:
_بله بله مهندس منتظرتون هستن بفرمایید.
مارو به سمت اتاقی راهنمایی کرد که طرحش با بقیه ی دفتر فرق می‌کرد و برخلاف بقیه جاها بود و رنگش طلایی و نقره ای بود.تقه ای به در زد و وارد شد و ماهم پشت سرش رفتیم.
_مهندس مهموناتون رسیدن.
مهندس که توقع نداشتم مردی به این جوونی باشه به سمتمون اومد و گفت:
_خوش اومدید، بفرمایید بشینید.
روی مبل های چرمی توی دفترش نشستیم.
_برامون قهوه و کیک بیار.
منشی چشمی گفت واز اتاق خارج شد.
مهندس مردی جوون و خیلی خوش قیافه با چشمای نافذ سبز بود و بوی عطر تلخش توی کل اتاق پیچیده بود.نگاهش لحظاتی روی من نشست و من قسم می‌خورم که نگاهش گناه آلود بود.

منشی اومد میوه و کیک شکلاتی خوشکلی رو روبه روم گذاشت که دلم مالش رفت.از بچگی عاشق شکلات بودم.هی بچگی! یادش بخیر چه آزاد و بی قید تو کوچه های روستا با بچه های همسایه بازی می‌کردم.وقتی ده سالم شد دیگه نذاشتن بازی کنم و منو تو خونه گذاشتن البته بابا برخلاف خیلی از مردای روستا گذاشت درسمو بخونم و بعدش برم دانشگاه که این کارش باعث شد خیلی از اهالی روستا باهاش بد بشن و بعد…
با صدای مهندس که منو مخاطب قرار می‌داد از فکر بیرون اومدم.
_شما مدرک تحصیلیتون چیه چیه؟
نگاهی به آراز کردم و گفتم:
_پزشکی! قلب و عروق.
تای ابروشو بالا انداخت و دوباره نگاهی به سرتاپام انداخت و خودمو یکم جمع کردم.
_خب پس اینجا چیکار می‌کنید؟
شونه ای بالا انداختم و برای این که کمی باکلاس به نظر بیام گفتم:
_اون مدرکه منه، اینم شغلم!
یه جوری گفتم مدرک که انگار مدرک خیاطی بود نه پزشکی‌.مهندسم که فکر کنم به این نتیجه رسیده بود که من خل وضعم دیگه حرفی باهام نزد و روبه آراز گفت:
_همه چی توی قرار ذکر شده پس با دقت بخونیدش تا بعدا مشکلی پیش نیاد.
بقیه ی وقت به حرف زدن درمورد قراردامون گذشت تا این که مهندس گفت باید برای مدت کوتاهی به ایران بریم.با این حرفش قلبم هری ریخت پایین.
من؟ برم ایران؟محاله.نفس عمیقی کشیدم تا خودمو کنترل کنم.روبه مهندس گفتم:
_چرا باید بریم ایران؟
_اونجا شعبه ی اصلیمونه و برای نظارت باید بریم.
_خب اگه فقط نظارته مهندس آراز می‌تونه باهاتون بره.
آراز تکون خفیفی خورد و نگاهم کرد که شونه ای بالا انداختم.
_متاسفم که اینو میگم ولی دوتاتون باید حضورداشته باشید.
کنترل کردن خودم برام سخت شده بود و هر لحظه دوست داشتم سرش داد بزنم و با کیفم توی سرش بکوبم و مدل خوشکل موهای آبریشم میشو خراب کنم.مردک…دستی به موهام کشیدم و سعی کردم عادی به نظر بیام.آراز یکم باهاش سر و کله زد ولی آقا نظرش عوض نمی‌شد و برای جوش خوردن معامله باید می‌رفتیم ایران!وقتی از دفتر خارج شدیم، هاله ای غم روی قلبم سنگینی می‌کرد.یه جوری که دوست داشتم تنها باشم و های های به بخت بدم گریه کنم.هنوزم اون توهینا و کتکا یادمه، حرفاشون که بهم گفتن هرزه! از مغزم نمی‌ره، خدا لعنتتون کنه!

سوار ماشین شدیم و در سکوت به سمت خونه حرکت کردیم.آراز دستم و گرفت و گفت:
_نگران نباش یه راه حلی پیدا میشه!
نفسم و آه مانند از سینم خارج کردم.کاش میشد دنیا تو یه جایی متوقف بشه.یک روز تو آشپز خونه در حال ظرف شستن بودم که آتیشی به پا میشه و من که نزدیکش بودم، به صورتم می‌خوره و صورتم می‌سوزه.دردی که اون لحظه تو صورتم پیچیده بود غیر قابل تحمل بود و با یادآوریش حالم بد می‌شد‌.بعد از اون چیزی یادم نمیاد ولی موقعی که به هوش میام، تو بیمارستان بودم و دور صورتم باندی پیچیده شده بود. همه ی صورتم درد می‌کرد و حتی لبامم روشون باند بود. وقتی دکتر اومد ازش پرسیدم:
_چه بلایی سرم اومد؟
اونم گفت که توی آتیش سوزی همه ی صورتم سوخته!
دنیا جلوی چشمام تیره شد و یادمه اینقدر گریه کردم که به زور آرام بخش آرومم کردن.
با توقف ماشین پشت در عمارت از فکر خارج شدم.اون روز اتفاق خاصی نیوفتاد، جز این که سلین همه ی مارو پیچوند وتنهایی رفت بیرون که من فهمیدم برای چی! دختره ی ورپریده!فرداش دوباره با آراز به اون شرکت رفتیم.وقتی وارد دفتر مهندس شدیم، از دیدن کسی که اونجا بود دهنم باز موند و اون با اخم نگاهم کرد.آراز دم گوشم گفت:چرا اینجوری به این بنده خدا نگاه می‌کنی؟ دندون قروچه ای کردم و آروم گفتم: این همون بیشعوریه که تو بیمارستان زد تو صورتم!
آراز با تعجب به اون یارو نگاه کرد.
مهندس یکم نگاه بینمون رد و بدل کرد و سرفه ی مصلحتی کرد و گفت:
_مثل این که سارای خانوم و هاکان جان همدیگرو می‌شناسن!
چشم غره ای به همون هاکان نام کردم و با حرص گفتم:
_بله! چه جور هم میشناسیم!
هاکان پوزخندی زد و سرتاپامو نگاهی انداخت.

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • ژانر: عاشقانه _اجتماعی
  • نویسنده: سحر تازیکه
https://beautyvolve.ir/?p=15362
لینک کوتاه مطلب:
درباره سحر تازیکه
نویسنده رمان های انلاین عشق جوانمرد و تاوان گناه
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
  • Liu : مرسی کیوتم...
  • پرویز : سلام وقتتان بخیر داستان تلافی ، روایت همیشه آشنای این مرز و بوم است و شما با مها...
  • راز : رمان عالی...
  • Kimiya Eyvazi : چشم گلم⁦❤️⁩🌹...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.