| Thursday 29 October 2020 | 16:08
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین نگار پارت ۴

رمان آنلاین نگار پارت ۴

آرمین
فاصله نگار و پدرش بیشتر از من به شرکت بود پس قدم هام رو اروم تر کردم تا همزمان به در شرکت برسیم.نگار سرش پایین بود به پدرش سلام دادم که سلامی زیر لب گفت بدون این که مجال حرف زدن به من بده به باباش گفت میره بالا
نگار
الان ۵ ماهه از نبودن محسن میگذره و امروز به زور پدرم باهاش اومدم شرکت سرمو انداخته بودم پایین و شونه به شونه بابام میرفتم یکدفعه بابام ایستاد و شروع کرد به سلام و احوال پرسی از صدای طرف مقابل فهمیدم که ارمین بدون اینکه سرم رو بلند کنم سلامی زیر لب گفتم به بابام گفتم من میرم بالا دعا میکردم عموکیان (پدر ارمین)بیرون باشه و بتونم راحت برم تو اتاق بخوابم با سرعت نور خودمو به اتاق مدیر عامل رسوندم . کلن دیگه تو این چند ماه حوصله هیچی رو ندارم فقط میخوام بخوابم تاکمتر با افکارم درگیر شم و ازارم بدن تنها راه به ارامش رسیدنم خواب شده .
کوله پشتیم رو گذاشتم رو میز و چشام رو بستم تا یکم بخوابم داشت خوابم میگرفت که در باز شد و یکی اومد تو احتمالا پدرم یود پس با خیال راحت خواستم بخوابم که
_نگار
ای خدا باز این پیداش شد باز اومده وز وز کنه اصلا پدرم کجا رفت بدون اینکه سرمو بلند کنم گفتم
+بله
_میشه باهم حرف بزنیم +بله
_نگار ببین محسن دیگه مرده چرا از گذشته دست نمیکشی چرا به منی که زندم فرصت نمیدی تا خودمو بهت ثابت کنم بهش چی بگم اصلا اگه بعضی چیزهارو بفهمه بازم دوسم داره برای اینکه برای خودم زمان بخرم بهش گفتم
+یکم بهم فرصت بده
امید رو دیدم تو چشماش ولی میدونستم که این امید خیلی زود از بین خواهد رفت باشه ای گفت از اتاق بیرون رفت فکرم مشغول بود گوشیم و هندزفری ام رو از کیفم در آوردم و یه اهنگ گذاشتم و آهنگی که این روزا حرف دلمه
این جایکی هست که هر ثانیه خوابت رو میبینه تو چشمه تقویم با نبض ساعت منتظر میشینه همیشه اونکه غرق سکوته دستتو میخونه درد لحظه رو کسی میفهمه که منتظر میمونه از وقتی رفتی شب حالمو پرسید شاید اگه تو برگردی بشه از چیزی نترسید بشه قدر این ثانیه هارو کنار تو فهمید شاید اگه تو برگردی بشه از چیزی نترسید بشه قدر این ثانیه هارو کنار ت فهمید بعد تو برام لحن جاده ها صادقانه تر بود هر مسافری که از راه رسید از تو بیخبر بود من ساعتارو بیدار نکردم خوابتو ببینن این لحظه هارو روشن گذاشتم تامنتظر بشینم…
ثانیه ها امین بانی
داشتم گوش میدادم که دستی رو بازوم نشست چشمام رو باز کردم…
بابا بود
_باهات حرف دارم
درست نشستم
+جونم
_نگار این کارات درست نیست تو و محسن فقط نشون کرده هم بودین من آبرو دارم درست نیست .پشت سرت کم حرف درست نکردن
خوب بابا هم حق داشت هنوز خیلی هم نرم رفتار کرده بود چشمی گفتم بعد از چند دقیقه در اتاق زده شد و پدر ارمین و یک مرد که نمیشناختمشون اومدن دیگه جمع مردونه بود با اجازه ای گفتم و از اتاق اومدم بیرون تشنم بود کوله پشتیم روی صندل کنار میز منشی گذاشتم و رفتم آب بخورم و بیام وقتی اومدم دیدم در همین فاصله مبینا ۳دفعه زنگ زده بود زود زنگ زدم بهش چون میدونستم الان شاکیه
_الو…
+چرا جواب ندادی کجا بودی
_بخدا رفته بودم آب بخورم گوشیمم بیصدا بود ندیدم
+تو که همیشه گوشیت سایلنته
_خیله خوب ببخشید جانم کارت بگو
+امروز با بچه ها میخوایم بریم بیرون توام میای ?
_سحر هم میاد?
+اره
_حله میام ساعت چند?
+اسم سحر اومد میای نه خیانت کار باهات قهرم باز دلمو شکستی رفتی تنها گذاشتی رفتی
با حرفش خندیدم دختره ی دیوونه
_تو عشق اول اخرمی سحر فقط از نظر ابجی بودن عشقمه
+باشه ولی هنوز باهات قهرم ساعت ۶ میام دنبالت
_باشه جانم
+خدافظ بی معرفت
_خدافظ خوشگلم
ولی واقعا به سحر الان نیاز داشتم تنها کسی بود که حرف دلمو راحت میتونستم بهش بگم خیلی وقت هم بود ندیده بودمش .
به ساعتم نگاه کردم ساعت ۱۱ هست بابا که جلسه داره آرمینا (خواهر آرمین )هم امروز نیومد حوصله آرمین رو هم نداشتم که اذیتش کنم بیخیال شرکت شدم یه اس ام اس به بابا دادم که میرم خونه …
میخواستم تاکسی بگیرم که پرشیا سفید رنگ جلوی پام ترمز کرد به نظرتون ماشین کیه معلومه آرمین خان
+بابات گفت برسونمت
_نمیخوام تاکسی میگیرم
+لج نکن بیا بالا
_اصلا منصرف شدم نمیرم خونه میشینم پیش منشی تا کار بابا تموم شه
با حرص گفت
+نگااارررر
_نگار نه نگار خانوم
+نگار خانومممم
_بله
+علت این کارهات چیه چرا عذابم میدی دختر
_چون دوستت ندارم
+ببین تو با من خوش بودی قبلا یادته چقدر میخندیدم حالمون خوب بود کنار هم حتی پیش اون محسنت هم انقدر لبخند رو لبات نبود فقط منه احمق دیر جنبدیم اون زودتر پیشنهاد داد
_….
+چرا ساکت شدی
_حرفات درست خوب
+خوب
_اگه یک چیز رو بفهمی بازم نگار رو دوست داری
+هرچی باشه دوستت دارم .چیزی شده?
سرمو انداختم پایین و با بغض گفتم
_اگه بفهمی دخترانگیم رو از دست دادم
_آرمین?
+….
_آرمینننن?
با ناباوری زل زده بود بهم و هیچی نمیگفت
_دیدی گفتم پس خدافظ
+شوخی میکنی نه
+نگار میکشمتتتتتت
از ماشین پیاده شد دستمو گرفت انداخت تو ماشین ترسیده بودم ولی سعی کردم به روی خودم نیارم خواستم از ماشین پیاده شم که درارو قفل کرد
_چرا اینجوری میکنی درو باز کن میخوام برم
+خفه شووو نگار خفه شوو
_درست حرف بزن اصلا به تو چه درو باز کن میخوام برم
با نگاهی که بهم کرد رسما خفه شدم از اعصبانیت قرمز شده بود …
تا رسیدن به مقصد همش زیر لب یه چیز هایی میگفت دستام از ترس مثل یخ شده بودن بلاخره رسیدیم.
به بیرون شهر اومده بود خوب میشناسم اینجارو طرفای باشگاه سوارکاری عموی آرمین هست از ماشین پیاده شد از جام تکون هم نخوردم …
*****************
همش دارم به چند ساعت پیش فکر میکنم به رفتارهای ارمین توی اونجا تا حالا آرمین رواونجورندیده بودم دلم میسوزه برای آرمین . ذهنم مشغوله دیگه دل و دماغ بیرون رفتن رو هم ندارم ساعت چهار ونیم هست خواستم به مبینا زنگ بزنم و بگم نمیام یادم افتاد سحر هم میاد .
حوله رو از کمد برداشتم و یه دوش گرفتم بعد حموم به ساعت نگاه کردم ساعت ۵و ده دقیقه موهام رو خشک کردم زود لباسا م رو پوشیدم چون میدونم مبینا نیم ساعت زودتر میاد…
زنگ زد رفتم دم در سوار ماشین شدم
_سلام عشقم
+سلام
_هنوز از دستم ناراحتی
+اره
_مبینا ژونممممم ببین کنترل تلوزیون مال تو ته دیگ سیب زمینم مال تو وسط هندونه هم مال تو
+کم کم دارم نرم میشم آب نبات هم برام میخری
_اره عشقولکم آشتی?
+نخیر
_مبینااا
+ببینم چه میشود
_آشتی نکنی محدثه میشه عشق اول اخرم ها عشق مونثم
+بی تربیت کلن دیگه باهات قهرممم
_غلط کردم
خودم مظلوم کردم
_ ببین چقد مظلوممم آشتی دیگه
+چون خیلی دوستت دارم باشه
_مرسی عشقم
وقتی کنار مبینا و سحر بودم حواسم پرت میشد بهشون و حتی غم از دست دادن محسن هم کمتر احساس میشد
_راستی امروز کیا میان?
+شایان سحر پویا محدثه پروانه آرمین رادین
_آرمین!!!
+اره آرمین
_به اون کی گفته بیاد
+پویا
+چرا رنگت مثل گچ شد تو که دوست داشتی اذیت کردنشو
_هیچ بریم فقط یه سوال آرمین میدونه که منم میام
+نمیدونم ولی احتمالا پویا بهش گفته
بعد بیست دقیقه رسیدیم اومده بودیم شاهگولی (یا همون ائل گولی تو تبریز هست)
ماشین رو تو پارکینگ پارک کردیم رفتیم همون جای همیشگی که باهاشون قرار میزاشتیم آرمین و دوست ارمین(امیر ) سحر پروانه پویا اومده بودن ولی هنوز خبری از رادین شایان و محدثه نبود بعد از برخورد صبح ارمین میترسیدم ازش رفتیم جلو و باهمه احوال پرسی کردیم ولی آرمین هنوزم اعصبانیتش رو از چشماش میخوندم سعی کردم تا اومدن بچه ها که دیر کرده بودن خودمو با حرف زدن با سحر و مبینا سرگرم کنم
از نگاه های مبینا فهمیدم که از رفتارام فهمیده یه چیزی شده ولی ترجیح دادم فعلا چیزی بهش نگم امروزو خوش باشیم …
با اومدن بچه ها و شوخیایی رادین و محدثه قضیه صبح رو داشتم فراموش میکردم به پیشنهاد پچه ها رفتیم شهر بازی ائل گلی آرمین تیکه مینداخت منظورش رو فقط خودم متوجه میشدم بعد شهر بازی رفتیم بستنی بخوریم که با حرف ارمین خشکم زد خوب درسته همیشه آرمین رو رد میکردم ولی نمیدونم چرا از حرفش ناراحت شدم میخواد ازدواج کنه البته بهش حق میدادم ولی….
به روی خودم نیاوردم و به ادامه خوردن بستنیم مشغول شدم بچه ها هم تعجب کرده بودن مگه آرمین همون ادم نیست که ۱۰ ساله به پای نگار نشسته پس چیشد !
اخرش سوالی که ذهن همه بچه هارو مشغول کرده بود رو سحر از آرمین پرسید .
_مگه نگار رو نمی خواستی چیشد بین شما اتفاقی افتاده که حتی امروز باهم کل کل هم نداشتین!
من میدونستم دلیل این کارش چیه برای همین زیاد کنجکاو نبودم و از حرف سحر هم زیاد خوشم نیومد اسم من رو چرا تو جمع میاری برای جلو گیری از جواب های دندان شکن آرمین و ضایع شدن خودم رو به سحر گفتم
+هیچی بین ما نبوده و نیست و امروز هم محدثه اومده بود سرگرم بودم با ارمین کاری نداشتم
از جام بلند شدم الان نمیشد با سحر درد و دل کرد چون مطمعا بودم واکنش خوبی در انتظارم نیست…
**********
_این مسخره بازیا چیه در میاری چرا منو از بابام خواستگاری کردی مگه تو قرار نبود ازدواج کنی میخوای انتقام بگیری وسر سفره عقد نیای میخوای ضایعم کنی
من همه این حرفارو با داد میگفتم و ارمین ریلکس به در اتاق تکیه داده بود و فقط نگاه میکرد و این رفتار ارمین بیشتر منو عصبی میکرد
+حرفات تموم شد?
خواستم جواب بدم که
+ یک خوب کردم خواستگاری کردم
دو گفتم ازدواج میکنم نگفتم با نگار ازدواج نمیکنم
سه آبروی تو آبروی عمو هم هست من هیچ وقت آبروی عمو رو نمیبرم
_اصلا من نمیخوام با تو ازدواج کنم
با حرفم اعصبانی شد انگار آرامش که چند دقیقه پیش داشت آرامش قبل از طوفان بود خواست چیزی بگه ولی خودش رو به سختی کنترل کرد
+نگار من دوستت دارم و اخرش به دستت میارم
این حرف رو گفت و رفت بیرون…
***********
با حرف های پدرم و رفتار های جدید ارمین خودم هم دلم راضی شد الان ۲ هفته ای هست که عقد کردیم .
ما خیلی وقته خانواده هامون همدیگر رو میشناسن برای همین قرار شد تا دو ماه جهیزیه من رو تکمیل کنیم و بعد جشن عروسی باشه .
آرمین تو این دو هفته چند دفعه تیکه انداخته و یا بهتره بگم دختر نبودنم رو به سرم کوبیده این موضوع نگرانم میکنه ولی خوب مقصر خودمم نباید اونروز میرفتم دفتر پدر محسن ولی من کف دستمو بو نکرده بودم .
***************
دوماه مثل برق و باد گذشت امروز روز عروسیمون هست یک لحظه به ذهنم اومد کاش به جای آرمین با محسن ازدواج میکردم ولی بعدش احساس عذاب وجدان کردم من الان شوهر دارم و باید حتی فکر کسی که مرده رو هم از مغزم بیرون کنم
امروز رفتار آرمین برخلاف روز های قبل مهربون تره بعضی وقت ها تیکه میندازه . بهش حق میدم ولی منم ادمم …
*********************
آرمین
از ۳ ماه پیش که فهمیدم نگار دختر نیست دل چرکین شدم ازش هرکاری میکنم دلم باهاش صاف نمیشه ولی از طرفی هم دوستش دارم و بی نگار نمیتونم .
اونروز که نگار گفت بکارتشو از دست داده تصمیم گرفتم دنبال یه آدم دیگه باشم ولی نمیتونم کسی رو جای نگار بیارم تو قلبم. نگار فقط مال منه.
امروز روز عروسیه و نمیخوام از روز عروسیخاطره بدی براش بسازم .
پس تصمیم گرفتم حداقل امروز رو جلوی زبونم رو بگیرم…
(زمان حال)
نگار
امروز روز بدی رو پشت سر گذاشتم یکی از مریض هام که فقط ۱۲ سالش بود فوت شد. دلم برای پدر مادرش سوخت بعد هشت سال خدا بهشون یک پسر داده بود که اون هم با ناراحتی قلبی که داشت از بین رفت از طرفی هم خودم هم از پسره خوشم اومده بود ّپسر بانمکی بود .
حوصله مطب رو ندارم حالم گرفته هست ولی باید برم در عوض زودتر تعطیل میکنم .
به منشی زنگ زدم :
_سلام مریم جان خوبی
+سلام خانوم دکتر مرسی خوبم شما خوبی
_فدات عزیزم امروز زودتر تعطیل میکنیم ساعت هفت و نیم به بعد هر مریضی داریم زنگ بزن بگو بمونه برای فردا فردا زودتر میام مطب
+چشم
_مرسی گلم کاری نداری
+نه فعلا خدافظ
_خدافظ
به ساعت گوشیم نگاه کردم ساعت دو بعد از ظهر
دو ساعت وقت دارم میرم خونه ناهار رو حاظر کنم آرمین هم تا نیم ساعت میرسه خونه

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: نگار
  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: شبنم
https://beautyvolve.ir/?p=15365
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : ممنون عزیزم چشم همه تلاشم رو میکنم بیشتر پارت بدم ❤️...
  • Aaaasal : رمانتو عالی هست قلمتو دوست دارم ولی ممنون میشم یکم زودتر پارت بزارین...
  • sahar72 : وای خیلی عالیهههههههه آدم اینجوری استرس میگیره خیلی هیجان دارهههههه 🤩🤩🤩🤩🤩...
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.