رمان یخی که عاشق خورشید میشود

رمان آنلاین یخی که عاشق خورشید شد پارت 2

بلند زد زیر خنده، چشمام رو ریز کردم و آروم گفتم :_گرایشات بی دی اس ام داری؟

با این حرفم با خنده نگاهم کرد و با صدای اغوا گرانه ای گفت :+ نکنه دوست داری؟

_میزنم تو دهن…

وسط حرفم پرید و گفت :+من تسلیمم،

نکته ی مثبتیه. دلم میخواست اصرار کنم تا بفهمم موضوع چیه، ولی هیچ رمقی برای کل کل نداشتم. خداحافظی کردم و به سمت رستورانی که توش کار می کردم راه افتادم.

***

داخل رستوران اصلا حواسم به کار نبود و غذا ها رو اشتباه می‌بردم.آخر وقت بود که چند تا دختر تیتیش مامانی و عملی اومدند، سفارش غذا دادند.سنگینی نگاهشون رو حس میکردم،نگام می‌کردند و بلند میزدند زیر خنده.

بدجور رو اعصابم بودند.یکیشون سوپ رو ریخت رو زمین و (وای) بلندی گفت، بلافاصله به من نگاه کرد و گفت : _هی دختر بیا این جا رو تمیز کن.

متنفر بودم از این زندگی از این حقارت از این…تی رو برداشتم بدون توجه به مسخره کردن و خنده هاشون زمین رو تمیز کردم.اما انگار دندشون میخارید، تحمل این کاراشون رو نداشتم.آتیشی برگشتم طرف دختره که سوپ و ریخته بود و گفتم :_به چی میخندی؟ هان؟

پوزخندی زد و گفت :+اَ پس زبون داری؟

دستم رو به کمرم زدم:_آره، دارم، اما نمی خواستم وقتم رو حروم کنم.

+جدی؟ ببخشید مادمازل نمی دونستم وقت گارسون هم با ارزشه.

_کار که عار نیست، چی کار کنم مثل شما ها تو یه خانواده پولدار به دنیا نیومدم.

آروم تر ادامه دادم:حواست به کار خودت باشه، خانوم خوشگله.و از جلویه چشمای مات بردشون دور شدم.شیفتم تموم شده بود برای همین آماده شدم و از رستوران زدم بیرون.

***

_ میگی چیکار کنم عسل؟

+از من می پرسی دختره ی دیونه بعد از پنج، شیش ماه تازه میگی چی کار کنم.

_خوب… خوب دوسش دارم ولی میدونم اگه باهاش ازدواج کنم دیگه سند بد بختیم رو امضا کردم

.+آخه احمق جون، عشق و دوست داشتن برات میشه شوهر، پس فردا اون چشمای عسلیش که به قول خودت دیونش شدی می تونه خرجی خونه بده؟ هان؟

_منظورت اینه که پسری که دوسش دارم رو ول کنم برم زن یه پیرمرد بشم؟ هوم؟

+زن یه پیرمرد بشی بهتر از اینه که از بی پولی انقدر حرص بخوری تا بمیری، اون استادتون که میگفتی زنش هرز می پره، من دربارش تحقیق کردم،وضعش توپه ها

اخم کردم و گرفته گفتم :_ آراد و دور بزنم، بعد مخ استادم رو بزنم. عمرا.

مانتو و روسریش رو از روی چوب لباسی برداشت و گفت :+برم تو خونه خودم بتمرگم که یاسین تو گوش خر میخونم، الاغ من می خوام از نازی آباد برسی به زعفرانیه.

زیر لب گفتم :_کاش فقط یکم وضعمون نرمال تر بود، خونه بالا شهرم نمی خوام.

+من برم، فقط حواست باشه آراد جونت نبرت خونه خالی، خدافظ.

زیر لب جوابش رو دادم و تو دلم به این حرفش پوزخند زدم، آراد دستم و نمی گرفت که ناراحت نشم حالا بیاد…پوف کلافه ای کشیدم و غذای نازی و نرگس و نیما و بابا رو دادم.امروز آخرین امتحانم رو داده بودم و به لطف آراد امتحانات رو خیلی بهتر از ترم قبل دادم.فردا هم قرار بود با آراد برای یه صبح تا شب بریم شمال، به بابامم گفتم با بچه های دانشگاه میریم. چشمام رو بستم و بشمار سه خوابم برد.

با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم.ساعت هفت و نیم بود.به آراد زنگ زدم، گوشیش رو برداشت، صداش به زور میومد.معلوم بود حسابی خسته اس منم دست کمی ازش نداشتم.با صدای خواب آلوده ای گفت : جانم.دلم آروم گرفت.

ریز خندیدم و گفتم : سلام آقا. بخدا آراد منم گیج خوابم، بیا بی خیال شیم، بخوابیم.

بلند خندید و گفت : قبوله، تو میای یا من بیام خونتون

.تازه فهمیدم چه سوتی دادم، صدام و بالا تر بردم و گفتم:_ زهرمار، من تا دو ساعت بعد خواب ويندوزم بالا نمیاد، منظورم اینه که بی خیال یه روز دیگه بریم.

صدای خش خش تخت و کار هایی که می کرد، اومد.جواب داد:+خیلی تنبلی نفس، زود کارات رو انجام بده، بیا بیرون.

_باشه، ولی من تا اونجا می خوابم.خندید و خداحافظی کرد.

این چند ماه که با آراد بودم فهمیدم پیش از حد مهربونه، نمیدونم حسی که بهش داشتم وابستگی بود، دوست داشتن بود، عشق بود، اما میدونم اگه یه روز نبینمش دیونه میشم.آراد همون اندازه که مهربون بود عجیبم بود.یه جورایی گنگ بود. دوش سریعی گرفتم و مانتو ی سفیدم و شال و شلوار مشکی پوشیدم و بعد از برداشتن کیف کوچیکم از خونه زدم بیرون.تا سر خیابون رفتم که همون موقع آراد هم رسید،سوار شدم و سلام کردم.با خوشروئی جوابم رو داد و حرکت کرد.

_آراد دوباره ماشینه حسین رو گرفتی؟

+آره، چطوره مگه؟

_بنده خدا چه گناهی کرده رفیق تو شده.

شیطون گفت : می خواستی با موتور بیام دنبالت؟ اگه می خوای بر می‌گردیم با موتور میایم، ولی چون من خیلی رو سلامتیت حساسم باید بچسبی بهم. یه وقت نیفتی پایین.

با کیفم زدم تو سرش و گفتم : _فکرای شیطانی امروز به سرت میزنه، میخوای برگردیم.

قهقه ای زد که دوباره زدم تو سرش:+آی، تو این کیف آجر گذاشتی خدا وکیلی نفس، هان ؟ یا بتن حمل میکنی؟

تازه یادم به نون تست های کره عسل افتاد و ظرفش رو از داخل کیفم در اوردم.آراد با دیدن ظرف شیشه ای چشماش از تعجب گرد شد و گفت :+یا ابالفضل این و زدی تو سر من، ضربه مغزی نشده باشم،صلوات.

خندیدم و دیونه ای نثارش کردم.

***

ساحل و دریا رو که دیدم با یه شوق کودکانه کفشام رو به طرفین پرت کردم و دوییدم تو آب.نشستم رو ساحل و خیره ی دریا شدم.آراد هم کفشاش رو درآورد و پیش من نشست._دریا رو دوس دارم. رنگ چشماته.نگاه خیره ای بهش انداختم.واقعا چی داشت که تو این مدت کم اینجوری دیونش شده بودم.

+اما من عاشق خورشیدم.

لبخندی زد که نگاهم و ازش گرفتم و تو دلم اعتراف کردم :و عاشق عسلی چشمات.

عسلی بود؟ چه‌ رنگی بود؟سبز؟ طلایی؟ عسلی؟برگشتم سمتش، که دیدم سرش و گرفته و اخماش جمع شده.نگران نزدیک بهش شدم و گفتم :_آراد چی شدی؟

دستش و از سرش جدا کرد و دستم و گرفت، لبخندی زد و گفت:+چیزی نیست عزیزم.

تو دلم آشوب شد با دیدن این حالتاش تازه متوجه ی قرمزی چشماش شدم._راستش و بگو آراد چرا چشمات قرمزه؟

نگاهش و دزدید و به دستامون نگاه کرد.بعد چند لحظه زیر لب گفت:+ناراحت نیستی دستت رو گرفتم؟

با صدای آروم و خجالت زده ای گفتم :_راستش هر کی بود میزدم تو دهنش ولی تو…

نفس عمیقی کشیدم و گفتم :_نگفتی چی شده؟

چشماش و بست و دستم رو به سمت لباش برد و بوسه ای زد.قلبم فشرده شد.+نخوام بهت دروغ بگم، دیشب پسرای دانشگاه جشن گرفته بودند، فکر کنم زیادی خوردم

.اخمام در هم رفت._ چرا کاری می کنی که به ضررته.

با لحن مسخره و بچگونه ای گفت :+حالا که راستش و گفتم دعوام نکن خوب؟

_خجالت بکش آراد با این هیکلت و قد درازت مثل پسر بچه های 18 ساله میمونی.

خیره نگام می‌کرد.پوف کلافه ای کشیدم و چهار زانو نشستم.به پام اشاره کردم و گفتم : سرت و بزار اینجا.

سرش و روی پاهام گذاشت.شروع کردم به ماساژ دادن پیشونی و شقیقه هاش.

هیکل مردونش ریلکس شد. خندید و گفت : نگفته بودی از این قابلیتا هم داری، شیطون.

دستم و داخل موهاش فرو کردم و آروم کشیدم، دلم نیومد درد بکشه.آی بلندی گفت که خندیدم.هردو ساکت شده بودیم و به صدای دیوونه کننده آب گوش می‌دادیم.

+چه آرامشی داره وقتی هستی نفس.

نیشم باز شد و گفتم:_جدی؟

چشماش بسته بود، اهوم کشیده ای گفت.

آهی کشدم و گفتم :_راستش آراد هیچوقت فکر نمی کردم مایه ی آرامش کسی باشم، هیچوقت فکر نمی کردم داخل همچنین ویلایی بیام، با این که ماله دوستت هست ، ولی اصلا فکر نمی کردم یه همچین ویلایی ببینم.هیچوقت فکر نمی کردم با وجود این همه بدبختی اما بودن یه پسر تو زندگیم بهم امید بده.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *