| Thursday 29 October 2020 | 16:05
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان قلب سنگی

♡پارت چهارم♡

داشتیم حاضر میشدیم با یاسی که صدای داد اون پسر هردومون رو از جا پروند یاسی اخمی کرد و گفت_از اولش فهمیدم مشکل داره

صداش به حدی بلند بود که من دلم به حال در و پنجره ها سوخت

_داری چی بلغور میکنی تو؟فهمیدی چی گفتم اصلن؟

یاسی با چمدونش از اتاق بیرون رفت منم با زدن یه رژ کمرنگ اماده رفتن شدم اومدم برم که یه صدای ناله اروم شنیدم واااا؟!از پنجره بود!! رفتم بازش کردم باز دوباره همون پسر بچه بود پشتش به من بود و نمیدونستم چرا این صدارو داره از خودش درمیاره؟!من فکر میکردم این یه خواب بود ولی نه مثل اینکه اینجا وحشت خونس باید سریع تر بریم از اینجا وگرنه خودم و یاسی بخاطر سکته قلبی راهی بیمارستان میشیم با شدت پنجره رو بستم کشون کشون چمدونم رو با خودم بردم پایین یاسی تا منو دید نالید

_زود باش بریم دیگه تروخدا

+باشه داریم میریم بابا اروم باش

پسره هنوز کلافه و عصبی بود حسابی، گوشیه تو دستش که زنگ خورد سریع جواب داد ادرس همینجارو دست و پا شکسته داد و قطع کرد

گوشیو گرفت سمت مرده و گفت_دیگه نیازی ندارم ممنون بابت دیشب و امروز

مرده سرشو تکون داد و گفت_وظیفه بود خوش اومدی پسر جان

خانومش هم اومد

+آممم میشه یه ماشین واسه ما بگیرید؟

مرده تا خاست چیزی بگه پسره گفت_کجا میرید؟

+خب ما مقصدمون چابهاره

_چه جالب منم میرم اونجا بیاید با من

خوشحال رفتیم باهاش، یه ماشین کمری قرمز رنگ که من دلم واسش رفت اومد جلو پامون ترمز زد

چمدون های کوچولومون رو گذاشتیم صندوق، برگشتم بازم ازشون تشکر کنم و خدافظی یه لحظه چشام خورد به پشت خونه همون بچه هه سرشو خم کرده بود نگام میکرد قیافه ترسناکی داشت از ترس خودمو چسبوندم به ماشین با لبخند زشتش دستی واسم تکون داد و به سرعت ناپدید شد

سرمو تکون دادم و چشامو روهم فشار دادم

_مدو بیا دیگه

به خودم اومدم ازشون خدافظی کردیم لحظه ای که ماشین حرکت کرد چهره ی زن و مرده رو دیدم یه لبخند خیلی مسخره و عجیب رو لباشون داشتن اب دهنمو قورت دادم و تندی شیشه رو بالا کشیدم

نفس عمیقی کشیدم و زیرلب گفتم توهم بودن یا هرچیز دیگه ای، دیگه تموم شد

راننده ماشین که انگار دوست پسره بود

من و یاسی حوصلمون سر رفته بود بنابراين گوش سپردیم به حرفاشون

_وای داداش هنوز باورم نمیشه که اونا اینجوری خیانت کردن

_برای خودم متأسفم فقط

_بیخیال بابا تو چرا تأسف میخوری؟حالا درست برام بگو ببینم!

_باند قاچاقی که بهت گفته بودم پروندشو گرفتیم با اون دوتا حرومزاده ها دیروز صبح اردلان اومد پیشم گفت جایی که قراره مواد هارو تحویل بگیره پیدا کرده هرسه تامون که نه بلکه من به امید دستگیری اون حسام بیشرف راه افتادم اومدم تو مسیر اول بهم چاقو زدن بعد اعتراف کردن و تا خواستم غافلگیرشون کنم اونا منو با کتک زدن غافلگیر کردن اصلن حال نداشتم بدونم کجا هستم یا کجا میرم فقط چشامو که باز کردم خودمو تو همین خونه هه دیدم

_هوف واقعا نمیدونم چی بگم داداش! ایشالا به سزای عملشون برسن احمقای خیانتکار

اوووها پس اقا پلیس تشریف دارن بیچاره چه خنجری خورده از پشت

پسره راننده یهو برگشت سمت ما و گفت_راستی اسم شما چیه؟

یاسی خودشو جلو کشید و گفت_من یاسمنم اینم دوست صمیمیم مدوسا

سرشو تکون داد و حواسشو داد به رانندگی_خوشبختم خانوما من کیانم دوست این اقاهه ماکان

پس اسمش ماکانه عجب چیزی کشف کردما

کیان گفت_اگه مشکلی نداره شما جریانتون رو تعریف کنید

من که بیخیال شونه بالا انداختم و سرمو چسبوندم به شیشه

یاسی شروع کرد به گفتن ماجرا

_اوه اوه پس شماهم سختی کشیدین

یاسی هوفی کشید

_بدتر از سختی دلم برای ماشینم خیلی سوخت معلومم نشد کار کیه

کیان خندید و گفت_اخی الهی

ماکان بی حوصله گفت_کیان بسه حوصله ندارم

کیان سرشو تکون داد و دیگه چیزی نگفت

بعد یاسی به من میگه تلخ 😐

نمیدونم چقد گذشت به غیر از صدای موزیک ملایم که پخش میشد صدایی از هیچکدوممون درنمیومد چشامو بستم خیر سرم اومدم بخابم که چیزی توی پهلوم فرو رفت با خشم برگشتم یاسی نیشش تا بناگوشش باز بود با سر پرسیدم چیه

اشاره کرد به ماکان

لب زدم+که چی؟!

_اسکل بیا اینطرف تر

رفتم نزدیک تر شدم بهش دیدم یه پر تو دستشه ماکانم که خواب بود

گرفتم میخواد کرم بریزه دختره ی دیوانه

+بیخیال میزنه نصفمون میکنه

بیتوجه به حرفم اروم پر رو برد نزدیک بینی ماکان همون یه کوچولو برخورد پر با بینیش کافی بود تا چشماشو باز کنه چه خوابش سبکه

سریع صاف نشسیم سرجامون

_کار کی بود؟

+کیان

کیان که از اونموقع میخواست بخنده و جلوی خودشو گرفته بود با حرفم منفجر شد واا من که چیز خنده داری نگفتم فقط انداختم گردن اون

ماکان نفسی کشید

_بخدا من نبودم کار اون چشم ابیه بود داداشم

ماکان برگشت و یه نگاه به یاسی انداخت یاسی ریز خندید و سرشو پایین انداخت

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=15351
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : ممنون عزیزم چشم همه تلاشم رو میکنم بیشتر پارت بدم ❤️...
  • Aaaasal : رمانتو عالی هست قلمتو دوست دارم ولی ممنون میشم یکم زودتر پارت بزارین...
  • sahar72 : وای خیلی عالیهههههههه آدم اینجوری استرس میگیره خیلی هیجان دارهههههه 🤩🤩🤩🤩🤩...
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.