رمان ناکامان

رمان انلاین ناکامان پارت۳

مهرداد
خمیازه ای کشیدم کتاب را بستم..با این شلوغی نمیشد چیزی خواند..
به پشتی صندلی تکیه دادم و از اتاق به محوطه ی اورژانس‌نگاه کردم.
اتاق پزشک گوشه ی محوطه ی اورژانس بود.یک اتاق کوچک دو در دو متر که یک تخت برای استراحت و یک میز و صندلی برای ویزیت داشت..
به زور سه نفر توی اتاق جا میشدند.
اگر امروز علی همراهم بود قطعا تاالان حداقل ۱۰ تا مریض امده بود.
سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و چشم هایم را بستم..
امروز انگار داشت به خیر میگذشت.چون بااین دست ها اگر میخواستم دستکش هم بپوشم قطعا پوستش کامل کنده میشد.
با تقه ای که به در خورد چشم هایم را باز کردم.
یکی از رزیدنت های قلب بود.خیلی وقت بود ندیده بودمش..
لبخندی زدم واز روی صندلی بلند شدم و سلامش کردم.
شهاب:به دکتر.
به طرفم امد و دستش را دراز کرد.دست دادم .
شهاب خنده ای کرد و گفت: چه عجب تونستم بیرون اتاق عمل ببینمت..
لبخندی زدم ودوباره نشستم.
روی تک صندلی ای که برای ویزیت بود نشست و گفت:انگار امروز سرت خلوته؟
گفتم:شیفتای من زیاد شلوغ نمیشه..
گفت:علی قشنگ کشیک میده.از در و دیوار مریض تولید میشه.
خندیدم و جعبه ی شکلاتی که روی میز بود به طرفش گرفتم.
یکی از شکلات هارا برداشت و گفت:ماهم امروز خبری نیس..حوصلم سررفته ..
ناگهان سکوت کرد و بعد از چند لحظه گفت:دستت چی شده؟
جعبه را روی میز گزاشتم گفتم: سوخته..زیاد نیست.دو روز دیگه خوب میشه.
شکلات را توی دهنش گزاشت و گفت: بدفرم سرخ شده.میتونی تیغ دست بگیری؟
سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم و گفتم:زیر دستکشا یدونه از اون پلاستیکیا میپوشم.
پاهایش را روی هم انداخت و همینطور که فکر میکرد گفت:بازم میچسبه پدرتو در میاره..
گفتم:امروز اگه کسی نیاد حله تا فردا..فرداهم‌ میندازم به حامد..
شهاب:نمیاد ایشالا.
تک خنده ای کرد و ادامه داد:حالا میریزن اینجا.
خندیدم و گفتم:نه شیفتای من در همین حده همیشه.
روی تخت دراز کشید و گفت:مال منم ..
دستش را زیر سرش گزاشت و گفت:تخت اینجا نرم تره.
دوباره به پشتی صندلی تکیه دادم و گفتم:اره . یه بار روی تخت اتاق شما خوابیدم تا صبح کمرم دو تیکه شد..
با همان خنده گفت:شانسه دادا شانس..
چند ثانیه مکث کرد و گفت:راسی مهرداد.
گفتم:هوم؟
شهاب: نمیخوای بری چکاپ؟
سرم را به طرفش چرخاندم و گفتم: وقت نکردم..
همونطور که خوابیده بود به طرفم چرخید و گفت: بابا میگفت یه ساله نیومدی.
گفتم: اوکیم فعلا باهاش..
شهاب: بیا بازم..اینا عمرشون ۱۰ سال بره بالا بعدش درست کار نمیکنه.
میخواستم چیزی بگم که با صدای پرستار که صدایم زد سرم رو بالا اوردم.
شهاب سرش را جلو اورد تا بتواند بیرون در را ببیند و خبیثانه گفت:خوش کشیک کی بودی؟
.
.
.
گوشی را روی میز جلوی مبل پرت کردم و کنترل تلویزیون را برداشتم.
پوریا:کی بود؟
بدون اینکه نگاهم را از تلویزیون بردارم گفتم:مامان.
با تعجب گفت:مامان؟
نگاه کوتاهی بهش انداختم و با لج گفتم:اون یکی مامان.
یک تای ابرویش را بالا برد و خیره نگاهم کرد.
گفت:چیکارت داشت؟
دوباره به تلویزیون نگاه کردم و گفتم:میخواست ببینه هنوز زندم یا نه.
مسخره ای نثارم کرد و پشقاب انار را روی میز گذاشت.
پوریا: کوفت کن.
روی مبل کنارم نشست.صاف نشستم و یکی از انار ها برداشتم و توی پشقاب گزاشتم.
گفتم:مگه هنوز انار هست؟
پوریا همینطور که سعی میکرد با دستش انار را نصف کند گفت: اره. من هندونه هم دیدم دیروز.
دانه های انار را کف دستم ریختم و گفتم: فکر کردم انار فقط تابستونه.
پوریا: هست ولی همش گنده.
سرش را به طرفم چرخاند و گفت:بنال ببینم.
بدون توجه بهش مشتی دیگر از دانه های انار را توی دهانم ریختم.
پوریا: چیزی میخواد؟
همینطور که میجویدم سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم و گفتم:میخواد برگه طلاقا رو از بابا براش بگیرم.
با تعجب گفت:مگه نداره؟
گفتم:داره خودشم..میگه برای شناسنامه آرشام میخواد.
تک خنده ای کردم و ادامه دادم:میترسن باباش اون یکی باشه.
بدون حرف خیره نگاهم کرد.
نگاهش کردم و گفتم:چیه؟
پوریا:چرا به مهبد نمیگه بیاره؟
دوباره به انار نگاه کردم.از دون کردنش متنفر بودم.
گفتم:مهبد باهاش حرف نمیزنه…
کمی مکث کردم و گفتم:فکر کنم بیست ساله حرف نزده..
میدانستم باز شدن این بحث ها عاقبت خوبی ندارد..
برای عوض شدن صحبت کنترل را با گوشه ی تمیز دستم به طرفش کشیدم و گفتم:ببین یه چی خوب پیدا میکنی؟
نگاه کوتاه و معنی داری بهم انداخت و کنترل را برداشت.
به پشتی مبل تکیه زد.
مشغول عوض کردن کانال هاشد.
گفتم: صبح میری؟
پوریا:نه..
گفتم:دوباره مثل اون دفعست که یه ماه نرفتی بعد یه سال پیدات نشد؟
بیخیال گفت:هیجان داره عوضش.
با دست به پشت انار زدم و گفتم: دهن ما رو فقط سرویس میکنی.
نگاهم کرد و با خباثت گفت: این دفعه رفتم هفته ای یه بار گزارش بقا میدم.
.
.
.
مهبد
یقه ی لباسم را با دو دست گرفتم و مشغول درست کردنش‌ شدم.
هیچ وقت صاف نمی ایستاد ..
از جلوی اینه ی قدی کنار امدم و همانطور که دکمه ی سر استینم را میبستم رو به خدمتکار مسنی که توی چهارچوب در ایستاده بود گفتم: بابا کجاست؟
گفت:پایین هستن.
گفتم:نگفت کسی دیگه هم میاد یا نه؟
سرش را به نشانه ی منفی تکان داد وگفت:نه..
اوکی ای گفتم و کروات را از توی جعبه ی روی تخت بیرون کشیدم.
دوباره رو به روی اینه ایستادم .
خدمتکار:فکر کنم فقط راننده باهاتون میاد.
همینطور که مشغول گره زدن بودم سرم را به طرفش چرخاندم و گفتم: داشت با کی حرف میزد؟
آروم گفت:اقا امیر.
پوفی کردم و گفتم:امیر کی اومد؟
ارام تر از قبل گفت:صبح.
دوباره به آینه نگاه کردم..امیر تنها فرد قابل اعتماد در این عمارت کذایی بود..
کروات را بستم و کت را روی لباسم پوشیدم .
میخواستم از اتاق بیرون بروم که گفت:هوا سرده ..پالتو رو روی کتتون بپوشین.
ایستادم و گفتم:تو ماشینم..
بدون توجه به حرفم وارد اتاق شد و به طرف رگال لباس ها رفت و گفت:بازم سرده..
بعد از کمی گشتن،پالتوی مشکی ای را از توی رگال بیرون کشید و به طرفم گرفت..
به پالتو نگاه کردم..ترکیب کت و پالتو بد هم نبود..
از دستش گرفتم و گفتم:دست درد نکنه..
پوشیدمش و به آینه نگاه کردم..خیلی وقت بود اینقدر رسمی لباس نپوشیده بودم..
از اتاق بیرون رفتم.صدایی از پایین پله ها به گوش نمیرسید..
همینطور که به پایین نگاه میکردم از پله ها پایین رفتم..بابا روی یکی از مبل ها نشسته بود و امیر ساکت کنارش ایستاده بود..
یکی از دست هایم را توی جیب کتم کردم و به طرفشان رفتم..قیافه هایشان در هم بود..
متوجهم شدند.بابا نگاهی کوتاه انداخت و بی مقدمه گفت: نمیتونم امیرو باهات بفرستم.
امیر نگاهم کرد و ارام چشم هایش را باز و بسته کرد.
منظورش را فهمیدم..
رو به باباگفتم:تنهایی مشکلی ندارم.
بابااز جیب کتش بسته سیگار را بیرون اورد و گفت: این معامله بیشتر از اینکه بخواد حل بشه باید بفهمی‌ طرف چی میخواد.
سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم و گفتم:میفهمم..
به امیر نگاه کوتاهی کردم و بدون حرف دیگری از ساختمان بیرون رفتم..بابا اهل حرف زدن نبود.کل حرف هایش در همان دوسه کلمه خلاصه میشد..همیشه همینطور بود..انتظار زیادی بود که درست چیزی را توضیح بدهد..
وارد حیاط شدم..از این خانه تنها چیزی که دوست داشتم حیاط درندشتش بود..
نفس عمیقی کشیدم..
هواپیش از حد سرد شده بود..به طرف ماشین های توی حیاط رفتم..یکی از بادیگارد ها به طرفم امد و ماشین مشکی را با دست نشان داد و گفت:آقا گفتن بااون بریم.
بی حرف به طرف ماشین رفتم. جلو دوید تا در را برایم باز کند ولی قبل از اینکه فرصت کند خودم در را باز کردم و صندلی عقب نشستم.
در را بست و ماشین را دور زد و پشت فرمان نشست.
گفتم: صدبار گفتم این کارو برامن نکنی.
آینه ی ماشین را روی صورتم تنظیم کرد و گفت:نمیشه..اقا خیلی حساسه.
اینجا به کل حرف زدن فایده ای نداشت..
به ساعتم نگاه کردم.۹ صبح.
گفتم:سریع برو.باید تا ۱۰ اونجا باشم.
چشمی گفت واستارت زد.
از عمارت خارج شدیم..
سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و چشم هایم را بستم..همیشه از این نوع خوابیدن خوشم می امد.
میدانستم این یکی از قرار داد های قانونی بابا حساب میشد و جزو تامین مواد اصلی شرکت بود..وگرنه من را نمیفرستاد..حداقل به خاطر خودش..
لرزش گوشی را توی جیبم احساس کردم.
دست بردم و از جیب کتم بیرون اوردم..
امیر بود.
دکمه ی وصل تماس را فشار دادم..
امیر: رفتی؟
گفتم:اره..
امیر: تهشو در اوردم مشکل قانونی نداره.
گفتم:میدونم… اونارو هیچ وقت منو نمیفرسته..
امیر تک خنده ای کرد و گفت:بازم‌ مواظب باش..کاراش معلوم نیست..کلت بردی؟
گفتم:کی ۱۰ صبح کسیو میکشه؟
این بار بلند خندید و گفت:راست میگی.اینا ماله ۱۰ شبه..
چند ثانیه مکث کرد و ادامه داد: بازم مواظب خودت باش..میشناسیش که بابات چطوریه..
پوفی کردم و گفتم:باشه..چیکارت داشت؟
امیر :پشت تلفن نمیتونم بگم..
باهمین جمله اش متوجه شدم چه کارش داشت..
گفتم:شب؟
امیر:فرداشب..
گفتم:شب میای؟
امیر:اره..باید ببینمت..
باشه ای گفتم و تماس را قطع کردم.
گوشی را توی جیب پالتو گزاشتم..
بابا اخر همه ی ما را به کشتن میداد..
هوا گرفته بود..معلوم بود میخواست بارون بیاید..
کارخانه خارج از شهر بود..ولی از انجایی که عمارت هم تقریبا خارج شهر حساب میشد فاصله ی زیادی باهم نداشتند..
نفس عمیقی کشیدم و به اسمان خیره شدم..
رانند:اقا..
بدون اینکه حالتم را تغییر دهم گفتم:هوم؟
چند ثانیه مکث کرد.انگار برای گفتنش تردید داشت
گفت:اقا بزرگ قراره کسیو بندازن بیرون؟
از اینه نگاهش کردم..
گفتم:چی شنیدی؟
باهمان حالت تردیدش گفت:چند روز پیش که میرسوندمشون شرکت دیدم پشت تلفن میگفتن انگار باید عوض کنن همه رو..
کار بابا همین بود..همیشه به ماه نکشیده تمام پرسنل را عوض میکرد..
گفتم:قرار داد بستی؟
سرش را تکان داد و گفت:نه..
گفتم:کسی بیشتر یه ماه نگه نمیداره..
چند ثانیه از آینه نگاهم کرد و گفت:پس ما چیکار کنیم؟
گفتم: روال کارشه..
صورت سرخش نشان میداد به شدت عصبانی بود..
گفت: پس برای همین بود کسی نمیخواست اینجا کار کنه..
.
.
.
مهرداد
ماشین را کنار خیابان پارک کردم و گوشی را از جلوی فرمان برداشتم و شماره ی مهبد را گرفتم.‌بعد از چند بوق جواب داد.
مهبد:رسیدی؟
گفتم:اره .سر چهار راهم.
مهبد:دو دقیقه دیگه میرسم.
باشه ای گفتم و گوشی را قطع کردم..
هوا هنوز کامل تاریک نشده بود..اگر زود می امد میتوانستم خانه ی مامان هم بروم..
با هر دودست فرمان را گرفتم و چانه ام را روی فرمان گزاشتم..به خیابان نگاه کردم..اسمان پر از ابر بود..امشب هم قطعا باران میبارید..
بعد از حدود پنج دقیقه بالاخره رسید..ماشینش را آن سمت خیابان پارک کرد.
از ماشین پیاده شدم و دزدگیرش را زدم و به سمت ماشینش رفتم .در را باز کردم وصندلی سمت شاگرد نشستم..سردی هوا غیر قابل تحمل شده بود.
مهبد همانطور که نگاهم میکردسلام کرد.
جوابش را دادم .
به پوشه ای که روی داشبورد بود اشاره کرد و گفت: کلی گشتم تا پیداش کرد.
پوشه را برداشتم و محتویات داخلش را بیرون اوردم.
مهبد:هنوز باهاش حرف میزنی؟
بدون اینکه چشم از کاغذها بردارم گفتم:نه..فقط برای این چیزا زنگ میزنه.
تک خنده ای کرد.
وقتی از درستی برگه ها مطمئن شدم دوباره توی پوشه برگرداندمشان.
گفتم:مامان میخواست ببینت….
چند ثانیه بی حرف نگاهم کرد.
گفتم: پوریا خونه نبود..
گفت: همچین کسی اونجا کشته مُردم نیست..هرچی نبینن به نفعمه..
میدانستم دل خوشی از هیچ کس نداشت..
سکوت کردم..
به پرونده اشاره کرد وگفت: اینو میخوای بری خونش بدی؟
سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم و گفتم:اره..
گفت: با پیک براش بفرست. میدونی که شوهرش چه اشغالیه.
گفتم: باهاش یه جا قرار میزارم..اینا دست کسی بیفته همه رو باهم بدبخت میکنه‌..
کمی مکث کرد و گفت: با پیک بفرست.چیزی نمیشه.. بهش بگو تموم‌شد سریع بده بذارم سرجاش..بابا نمیدونه..
گفتم: چند وقت پیش زنگ زد..
با تعجب گفت:بابا؟
گفتم:اره..
مهبد:چیکارت داشت؟
گفتم: پرسید هنوز با مامان و پوریام یا نه..
یک تای ابرویش را بالا انداخت و گفت: گفتی هستم؟
سرم راتکان دادم و گفتم:گفتم بگم نه میاد چک میکنه..
کمی فکر کرد و گفت:چیزی دیگه نگفت؟
گفتم:نه..
با انگشت روی فرمان ضرب گرفت ..
هر وقت عصبانی بود این کار را میکرد..
گفتم:خونه رو زدم به نام پوریا..
ارام گفت:میدونم..
با تعجب نگاهش کردم..
بدون اینکه نگاهم کند گفت: منم ادمای خودمو دارم..
میخواستم خودم بهت بگم بزنی به نامش..
پس همان فکری را میکرد که من هم میکردم..
ادامه داد: فقط به پوریا اعتماد نداشتم..واسه ی همین نگفتم.
این بار نگاهم کرد.
گفت:ولی تو انگار زیادی قبولش داری.
میدونی که میتونه جفتمونو به خاک سیاه بشونه؟
میدانستم..تمام این سال ها میدانستم..
ادامه داد: از اون خونه بیا بیرون..نزدیکشون باشی باباهم ممکنه بره سراغشون..
نگاهم را از نگاهش گرفتم وگفتم: بخواد بره تهش میره..حداقل نزدیکشون باشم میفهمم چیکار میکنه..
نگاهش را روی خودم حس میکردم..
باران شروع به باریدن کرد..
چند ثانیه نگاهم کرد و گفت: اون پوریا یه جا شاید شغلش به درد بخوره.
تک خنده ای به حالت تمسخر زد و گفت:حداقل چیزی شد میتونه مواظب خودش باشه..البته اگه زودتر خودش نیفته به جونمون.
.
.
.
.
پی نوشت:
سلام.
لازم دونستم یک سری اطلاعات راجع به بعضی از اصطلاحات و واژگان به کار برده شده در رمان بدم.
دوره ی پزشکی عموی به چند بخش تقسیم میشه.بخش اول علوم پایه.دوم icm . سوم استاجری .چهارم اکسترن و پنجم اینترن.
بعد از پزشکی عمومی دوره ی تخصص هست که به دانشجوهای آن دوره رزیدنت یا دستیار گفته میشه.که به ترتیب هر چند سالی که مشغول خواندن رزیدنتی و تحصیل در اون دوره هست رزیدنت سال یک،دو و همین ترتیب به بالا گفته میشه.
بعد از دوره ی تخصص هم فوق تخصص هست که به دانشجوهای آن دوره هم فلو گفته میشه.
و در نهایت کسی که فوق تخصص یک رشته و استاد دانشگاه است ، اتند گفته میشود.
هر کدام از این مراحل برای فرد مثل درجه اش حساب میشه. و هر فرد موظف به عمل کردن به دستورات فرد بالاتر از خودش است.
هر بیمار حاضر و بستری در بخش بیمارستان های آموزشی یک اتند، یک فلو در صورت وجود ، یک یا دو رزیدنته سال های مختلف ، ویک اکسترن یا اینترن و در نهایت یک استاجره مسئول دار.
هر دانشجوی دوره ی عمومی از مقطع استاجر به بالا باید هر کدام از بخش های موجود در بیمارستان اعم از گوارش ،ریه،جراحی و.. را در هر دوره ای حداقل یک بار بگزراند. برای همین همیشه در بخش های مختلف میچرخند.
ولی دانشجو های تخصص به بالا در همان بخش های مخصوص رشته ی خودشان هستند.
درمورد کشیک ها و شیفت هاهم هر فردی بنابر بخشی که در آن حضور دارد باید کشیک های اورژانس همان بخش را انجام دهد که کشیک از ظهر شروع میشود تا عصر یا عصر تا صبح.و این بنابه هر بیمارستانی متفاوت است و افراد با هماهنگی هم انها را تقسیم میکنند.هر کشیکی هم یک رزیدنت و اینترن یا اکسترن حداقل باید داشته باشد.و بقیه ی افراد بالاتر هم در دسترس یا به اصطلاح انکال باید باشند.

پاویون: محل استراحت دانشجوها و اساتید پزشکی
سوال دیگه ای راجع به رمان بود بپرسید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *