| Wednesday 21 October 2020 | 09:56
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان انلاین رویای حقیقی پارت4

رمان انلاین رویای حقیقی پارت 4

_هه ،دلم براتون تنگ شده بود خواستم عرض ادبی کرده باشم ،من دوروزه که اومدم شما منو احضار نکردین و موقعی که خودمم میام دیدنتون نمیخوایین منو ببینین ؟ واسم جالبه رفتارتون ملکه.
در هر صورت من وظیفمو میخواستم انجام بدم.

_اژان: چقد سخت میگیری برادر حتما مادر میخواست یه روز بهتر در ارامش کامل ببینتت و باهات صحبت کنه این جوری شاید بهتر بود . تو که ملکه نیستی پس بهتره رفتارتو درست کنی .

_خودم میدونم دارم چیکار میکنم برادر ولی ممنون که راهنماییم کردی .
این جمله رو با حرص به اژان گفتم اونم با پوزخند نگاهم کرد نگاهم رفت سمت ملکه که با نگاهی که پر از نفرت داشت منو نگاه میکرد نمیدونم چی باعث شده بود اینجوری با من برخورد کنه خیلی کنجکاو بودم . هدیه ای که براش اورده بودم میخواستم بهش بدم که اژان گفت:
_اه راستی مادر برات یه چیزی اورده بودم امید وارم خوشت بیاد از بهترین زر گر شهر گرفتم واقعا هم گرون بود این دستبند زیبا رو بندازید دستتون خوش حال میشم مادر.

ملکه: وای اژان خیلی زیبا ست نمیدونم چی بگم خیلی ممنونم پسرم واقعا خوش حالم کردی بهت افتخار میکنم .

وقتی اژان هدیشو داد ناخوداگاه دستمو از جیبم در اوردم اون گل سر چوبی من کجا این کجا ولی من با تمام وجودم اونو درست کرده بودم واسه مادرم هه دلم گرفته بود هر چقدرم سخت یا سنگدل میبودم بازم دلم مهربانی مادرمو میخواست ولی متاسفانه از بچگی از من حروم شده بود دلم میخواست دوباره برگردم به جنگلا و کوهستانایی که تا الان عمرمو اونجا گذرونده بودم حداقل میگفتم دورم ازشون پس انتظاری نباید داشته باشم ولی اینجا بیشتر زجر میکشیدم‌.
اروم به ملکه گفتم اجازه بدین برم .

ملکه‌: اره بهتره بری خسته هستم میخوام استراحت کنم .برو.

از جام بلند شدم رفتم بیرون چشام پر شده بود از همه چی نفرت داشتم با عصبانیت حرکت کردم رفتم طویله کنار اسبم میخواستم حتی شده واسه یک شب از این قصر لعنتی بزنم بیرون .
سوار اسبم شدم تاختم میخواستم برم باز کنار رود خونه صدای اب بهم ارامش خاصی میداد پاهامو محکم زدم به شکم اسبم تا با سرعت بیشتری حرکت کنه .
سربازا دروازه رو باز کردن و من همین جور میتاختم هوا داشت رو به تاریکی میرفت ، کم کم داشتم میرسیدم به رود خونه سرعتمو کم کردم ، وقتی رسیدم از اسبم پایین اومدم اون گل سر لعنتی از جیبم اوردم بیرون و نگاهش کردم چشام تار میدید
سعی کردم یه خاطره خوب از خانوادم به خاطر بیارم تا اروم بشم ولی همش تنهایی و تحقیر بود .
حق داشتم از همه کس همه چیز متنفر باشم گل سر انداختم زمین لباسمو در اوردم باید این اتیشی که تو بدنم داشت شعله ور میشدو اروم میکردم وگرنه خطر ناک میشدم. وارد اب شدم خنکای اب باعث شد لرز کنم ولی مهم نبود فقط میخواستم اروم بشم رفتم جلو تر حالا اب تا بالای سینم بود سرمو بردم زیر اب
چن لحظه اون جوری موندم اومدم بیرون یکم بهتر شده بودم واسه همین این کارو چن بار تکرار کردم دلم میخواست فریاد بزنم ناخوداگاه فریاد زدم نعرمو کل جنگلو گرفته بود داشتم اروم میشدم که یهو یه صدایی اومد برگشتم دیدم وسط رود خونه یکی داره دستو پا میزنه و کمک میخواد .
سریع شنا کردم به اون طرف تا نجاتش بدم رسیدم بهش داشت میرفت زیر اب که از پهلوش گرفتم بغلش کردم اوردم بالا یه دستم رو پهلوش بود یه دستم زیر زانوش وقتی از اب اومدیم بیرون صورتشو دیدم .
این این که همون دختره سرتق زبون درازه .

از زبان جانان:

وقتی رسیدم رود خونه نتونستم خودمو کنترل کنم و هق هقم شروع شد گریه کردم برای دلم برای خودم که اینقدر حقیر بودم که کسایی که منو نمیشناسن ازم طرف داری کنن.
خدایا مگه ازت چی میخواستم غیر یه پدر مادر که دوستم داشته باشن اصلا از پدر مادرا هم متنفرم چطوری دلشون اومد منو ول کنن مگه من چیکار کرده بودم؟
خدایا اینجا هم که بدتر وضعم از صبح تا شب کار کن اخرشم بیان بزنن تو گوشم همش میخندم میخندم میخندم ولی دلم میترکه میشنوی صدامو با جیغ داشتم با خدا صحبت میکردم میخواستم خودمو خالی کنم میخواستم سبک بشم انگار که ۱۸ سال غم تو دلم جمع شده بود میخواستم خالیش کنم تا حالا این جوری نشده بودم دلم گرفته بود گریه کرده بودم ولی اینبار برای غریبی خودم دلم سوخت ، ولی نمیدونستم این تازه اول بدبختی من بود و این دردا پیش اونا درد به حساب نمیاد.
خدایا منو میبینی نگام میکنی؟ کفر نمیگم خدا خیلی دوست دارم ولی این نیس رسمش این نیس زندگی
خدا من خستم روحم خستس دیگه نمیکشم دیگه اروم نمیشم دلم هیچی نمیخواد فقط میخوام خالی بشم از هر چی درد اروم بلند شدم میخواستم برم داخل اب شاید اروم میشدم گلوم میسوخت از بس جیغ زده بودم اروم رفتم داخل اب اب سردی بود میدونستم مریض میشم ولی واسم مهم نبود فقط میخواستم خنک بشم این اتیشی که تو دلم بود خاموش بشه .
خیلی سخته هیچ کسو نداشته باشی خودت باشی خودت با تنفر نگاهت کنن با دلسوزی نگاهشونو قایم کنن، اروم اروم رفتم جلو توی اب سرمو بردم زیر اب اب تا بالای شکمم بود نشستم تو اب تا همینجور خنک بشم .

نمیدونم چقد اینجا نشسته بودم که هوا داشت رو به تاریکی میرف، صدای یه اسبو شنیدم ترسیدم نکنه راهزن باشن یا قاتل زنجیره ای؟
اروم رفتم یکم جلو تر تا برم زیر اب قایم بشم تا بره هر کی هست یکم که موندم زیر اب گفتم الانه که دار فانی رو وداع کنم اومدم یواش بیرون تا نفس بگیرم که دیدم شاهزاده ارتمیسه ! این اینجا چیکار میکرد .
تو فکر بودم که یهو با نعره ای که زد از جام پریدم .
چته وحشی ترسیدم وایی این الان عصبی منو ببینه دارم به حرفاش گوش میدم منو میکشه الهی چقدم دلش پره از من بدترم بودا.
اروم اروم رفتم عقب تا منو نبینه سردی ابم داشت بهم فشار میاورد دیگه بدنم داشت سر میشد سرمو بردم زیر اب که یهو پام زیرش خالی شد و کلا رفتم زیر اب ، خودمو کشیدم بالا داد زدم کمک دستو پا میزدم دیگه فکر کنم این دفعه امیدی نباشه داشتم اروم اروم میرفتم زیر اب که یهو یکی منو کشید بالا بغلم کرد.
هنوز از ترس چشام بسته بود لبام میلرزید محکم بغلش کردم نکنه باز بیفتم تو اب ، اروم که چشامو باز کردم دیدم شاهزاده ارتمیسه . چرا این قیافش اینقده نزدیکه؟!
دقیقا دماغش تو چشم بود ،اروم اروم پاینو نگاه کردم دیدم بغلم کرده و از بالا لخته.
جاااان چه هیکلی داری بلا اصن بیا تا اخر عمرمون همین جور بمونیم اوووف چه سفتم هست ، خدایی چیزش راست نشده؟ منه خوشگله نانازو گرفته بغلش والا من بودم یه پری تو بغلم بود اصن اب دهنم جاری میشد والا از خودم تعریف نکنم کی بکنه ؟

سرمو اوردم بالا دیدم داره چپ چپ نگاهم میکنه فک کنم فهمید داشتم هیزی میکردم راه افتاد یکم که رفتیم اونور تر فکر کنم پاش رفت رو سنگ که یکم تلو تلو خورد همین باعث شد محکم تر بگیرمش داد بزنم:
_توروخدا من جوونم غلط کردم قول میدم دیگه هم فالگوش واینستم هم هیزی نکنم هم حرف گوش کن باشم اصن تقصیر من بدبخت چیه تو اومدی اینجا داد زدی منو نجات بده من گناه دارم قول میدم دیگه هم به هیکلت نگاه بد نکنم. هییی چی گفتم ینی خاک تو سرت کنم جانان که ادم نمیشی عمه من بود دو دقیقه پیش فاز چس ناله داشتی الان هی گند بزن.

سرمو اوردم بالا دیدم با تعجب داره نگاهم میکنه بعد سریع اخم کرد گفت،:
تو دقیقا الان چی گفتی ؟ با قسمت فالگوشیت کار ندارم بعدا به حسابت میرسم دقیقا داشتی چی منو دید میزدی؟
_همم…

هول کردم واس همین سریع یه لبخند زدم که کلا دندونام ریخت بیرون و گفتم : هیچی من که چیزی نگفتم بهتون نزنین به من قربان لطفا اصن از من اروم تر پیدا نمیکنی تو کل دنیا.

ارتمیس: عه این طوری پس ؟

_ اوم والا راست میگم…

هنوز حرفم کامل نشده بود که منو با یه پرتاب بلند پرت کرد تو اب مثل خنگا دستو پا میزدم کمک کمک میکردم که دیدم دستم داره میخوره به کف زمین اروم بلند شدم اب تا زانوم بود .
سرمو اوردم بالا دیدم با پوزخند داره نگاهم میکنه.
_هه واقعا حیف وقتم که واسه تو تلف شد اصلا نباید نجاتت میدادم تا جون بدی بمیری همون بهتر اگه میمردی احمق .

اینو گفت و رفت دیدم لباسشو پوشید سوار اسبش شد با سرعت شروع کرد به رفتن .
اییش خودت بمیری اصن زشت خیلیم زشتی بیشور بداخلاق بی فرهنگ بی نزاکت بی ،بی چی
بقیش یادم نیس ول کن با حرص پاشدم رفتم تو خشکی داشتم میرفتم طرف قصر که دیدم یه گیر سر خوشگل افتاده اونجا خیلی خوشگل بود .
مطمعن بودم اومدنی این نبود پس حتما واسه شاهزادس ، ای شلوخ واسه دوس دخترشه ها چه خوشگله ببرم بهش بدم درسته اون بیشوره ولی من که نیستم .
عه عه عجب ادم بیشوری واقعا الان یادم اومد منو نصف شب ول کرد رفت ، خدایا من چجوری برگردم تاریکه صدای گرگ و سگ میاد من سکته میکنم که
وایی چجوری برم ، هوا هم چه سرده لباسام هنوز خیسه دارم سگ لرز میزنم.
میدونم دیگه اخر این جا میمرم من .بهتره راه بیفتم حداقل راه رفتنی یکم گرم میشم.
داشتم همین جور راه ادامه میداد صدای حیونای وحشی میومد واقعا داشتم از ترس سکته میکردم ‌.
تو افکارم بودم که صدای خش خش شنیدم

_یا امام بیستم کی کی اونجاس ؟ ببین حیونی انسانی هر چی هستی من کاراته بلدما میزنم شلو پلتون میکنم گفته باشم.
من کی کاراته یاد گرفتم خودم خبر ندارم؟ اهه الان موقع فکر کردن به این !
صدا خش خش داشت بیشتر میشد که یهو سه تا مرد غول تشن اومدن بیرون.

_به به ببین چه حوری امشب به تورمون خورده بچه ها!
_ارههه مثل عروسک میمونه . اوووف واس خودمی لعنتی.

اونا همین جور داشتن چرتو پرت میگفتن اه اه قیافه هاشونو میزاشتی جلو سگ سگ اوقش میگرفت با اون دندونای زردشونو سیبیلای چرب داشتم بالا میاوردم از ترس هم از استرس .میترسیدم دوباره بدنم هنگ کنه بدبخت بشم .
یه قدم به عقب برداشتم که خوردم به یکی برگشتم دیدم یکی از اوناس . کی این رفت پشتم؟
_کجا خانم خوشگله حالا حالا ها مهمون ما هستی.

خدایا نه من میمیرم اینا دیگه از کجا پیداشون شد خاک تو سرم واسه چی جو میگرفتم میام بیرون همون تو اتاقت بشین عر بزن دیگه.
خدایا خدایا خودت کمکم کن قول میدم دیگه هیزی نکنم کسیو اذیت نکنم قول قول .
چشامو که باز کردم دیدم یکی از اون لندهورای چندش دقیقا جلو رومه .
_اوووف جون لبات چه خوردنی دختر امشب جشن حسابی میگیرم باهم.

اه اه رومو برگردوندم حالم بد شد بوی بد دهنشم از خودش زودتر میومد میخواستم زانومو اماده کنم بزنم جا حساسش تا از نعمت پدر شدن محروم بشه
هی داشت نزدیک تر میشد بازو هامو گرفت دیگه طاقت ندارم یک، دو، سه‌….
زدم دقیقا وسط پاش از دردش یه اخ بلند گفتو خم شد.

_دختره ی وحشی میدونم چیکارت کنم خشن دوس داری هان؟ بگیرینش رفیقا ‌.

رفیقاش اومدن جلو خدایا الان چیکار کنم من؟ میخواستم فرار کنم که مچ دستمو گرفتن داشتن کشون کشون منو میبردن سمت جنگل که یهو یکی داد زد چه غلطی دارین میکنین؟

از زبان سپهر: از وقتی جانان با اون حال از پیش ما رف بدجور بهم ریختم نمیدونم چرا ناراحتیشو نمیتونم تحمل کنم شایدم چون قیافش معصومه یا متفاوته واس اونه هلن هم قهر کرد رف . همیشه از این رفتاراش بدم میومد.
باید برم دنبال جانان ببینم کجاس این دختر.
کل قصرو زیرو رو کردم ولی اثری ازش نبود نگرانش شدم اون دختر جوون و زیبایی بود دوتا سرباز برداشتم و اطراف قصرم گشتم ولی خبری نبود، دستور دادم بریم سمت جنگل شاید رفته باشه اون جا .
هواتاریک تاریک شده بود سربازا چن بار گفتن برگردیم ولی یه چیزی مانع برگشتم میشد.
دیگه کم کم داشتم نا امید میشدم که جنگلم نبومده یا شاید برگشته قصر میخواستم برگردم که صدای یه مردو شنیدم که داد زد .
با سربازا رفتیم اون طرف تو تاریکی زیاد معلوم نبود ولی مشخص بود سه نفر به یه دختر گیر داد که ناخوداگاه فریاد زدم.
وقتی اونا برگشتن جانانو سریع شناختم چه به موقع رسیدم اگه نمیرسیدم چه بلایی سر اون دختر می اومد؟
جانان مثل این که خیلی ترسیده بود چون از جاش تکون نمیخورد فقط میلرزید ، نگاهم به جانان بود که یکی از اون مردا گفت:

_تو دیگه کدوم خری هستی این شکار خودمونه گمشو برو از این جا مزاحم نشو.

عصبانیت وجودمو گرفت که سربازم داد زد. احمق درست صحبت کن ایشون شاهزاده هستن میخوایی گردنتو بزنیم؟

_سسسرورم ما نمیدونستیم خیلی خیلی عذر میخوام .شرمندم خواهش میکنم عفو کنین.

_اگه من نمی اومدم به همون غلطتتون ادامه میخواستین بدین حقتونه دستگیرتون کنم ولی حیف حوصله ندارم گورتونو گم کنین از جلو چشم سریع.

_از زبان جانان:
واقعا خوش حال بودم که شاهزاده این جا بودن وگرنه معلوم مبود چه بلایی سرم می اومد خدایا شکرت شکرت اون چیزا که گفتم خیلی روش کار میکنم انجام ندم دیگه قربونت برم اخه.
اون سه تا بیشعور سریع فلنگو بستنو فرار کردن ،شاهزاده سپهر از اسبش اومد پایین روبه روم وایساد.

_جانان خوبی حالت خوبه؟ این موقع شب این جا چیکار میکنی ؟ نمیگی خطر ناکه ،لباساست چرا خیسه دختر؟

_من حواسم به زمان نبود برای همون تاریکی هوا رو نفهمیدم معذرت میخوام عالیجناب خیلیم ممنون که جونمو نجات دادین چند تا تشکر بهتون بدهکارم.
سرمو انداختم پایین که دیدم یه چیز گرم افتاد رو شونه هام سرمو که اوردم بالا دیدم شنل شاهزادس .
ایشون شنلشونو داده بودن به من ؟ از تعجب چشام داشت در میومدم سریع گفتم: قربان این کارو نکنین بفرمایین هوا سوز داره سرما میخورین .

_نه دختر من پوستم کلفته تو هم لباسات خیسه هم ضعیفی بزار رو شونت بمونه این یه دستوره.
ببینم حالت که خوبه ؟ از وقتی از پیش ما رفتی دارم دنبالت میگردم قصرو کامل گشتم حتی اطراف قصرم گشتم که گفتم بیام تو جنگلم دنبالت بگردم خوبی؟
واقعا از طرف هلن عذر میخوام راستش خواهرم خیلی غده و مغرور این اخلاقشو اصلا پسند نمیکنم از طرفش معذرت میخوام. گوشت درد نگرفت که گرفت؟ محکم زد ؟ اخه دستش خیلی سنگینه ماشالا.

ایشون همین جور داشت حرف میزد ماشالا از من پر حرف ترم بوده ها که گفتم :
نه عالیجناب این چه حرفی شما نباید عذر خواهی کنین من باید مراقب رفتارم باشم گناه از من بود این که دیدین هم اومدم یکم از صبح دلم گرفته بود .
به شما هم بی احترامی کردم خیلی معذرت میخوام قربان .

_سپهر: نه این چه حرفی میزنی بالاخره اون بزرگ تر بود باید یکم مراعات میکرد در هر صورت شرمنده.
الانم بهتره سریع بریم این موقع شب امن نیس بیرون.
_جانان: بازم ممنونم ازتون بله باید بریم اصلا خوب نیس این موقع بیرون بودن .

میخواستم از بغل شاهزاده رد بشم که گفت: وایسا.ایستادم برگشتم نگاهش کنم که حس کردم رو هوا معلقم . چیییی منو بغل کرده بود ‌از تعجب نمیدونستم چیکار کنم یا چی بگم ولی وقتی به خودم اومدم دیدم روی اسب نشستم .یا جد سادات من میترسم من سکته میکنم الان میخورم زمین .
_عالیجناب چرا منو گذاشتین رو اسب .لطفا منو بیارین پایین خودتون سوار شین خاهش میکنم .
سپهر

جانان میخواست از بغل من رد بشه بره که بلندش کردم گذاشتمش روی زین اسب چه سبک بود مثل یه بچه بود وزنش .
وقتی گذاشتمش اصرار میکرد بیارمش پایین تا خودم بشینم ولی من نمیتونستم بشینم ببینم یه دختر پشت من پیاده میاد.

جانان

ای خدا حالا من چجوری به این حالی کنم من میترسم از اسب اخه خداا .
_عالیجناب خواهش میکنم بزارین من پیاده بشم .

_سپهر: چرا چیزی شده ؟ نمیدونم چرا هی اصرار میکرد بیاد پایین نکنه میترسید ؟ وای حتما میترسید اره دیگه کدوم ندیمه سوار اسب بدون کالسکه میشه که دومی باشه این اخه خنگ . دلم نمیخواست بیاد پایین این جوریم که میترسید پس فقط یه راه مونده.
تو یه تصمیم یهویی منم سوار اسب شدم اون جلو نشسته بود و من پشتش.
واقعا مثل یه بچه کوچولو بود خیلی راحت تو بغلمم جا میشد وزنشم زیاد نبود برای همین به اسبم فشار نمی اومد . فهمیدم خجالت کشیده میخواست اعتراض کنه که نزاشتم و اسبو به حرکت در اوردم .
خودشو سفت کرده بود معلوم بود ترسیده خندم گرفته بود اون دختر زبون دراز پرو حالا یه موش بی زبون شده بود .

_جانان: وقتی حرکت کردیم هی سعی میکردم خودمو بکشم جلو این سپی هم هی با من میومد جلو استغفرالله هی من هیچی نمیگم هی نمیگم نه خدایی میخواستم بگم چی میگفتم مثلا؟
ولی لامصب ادم حس خفنی پیدا میکنه یه پسر هلویی مثل سپهر اینجوری باهم سوار اسب اخی چه رمانتیک اسب با هر تکونش بالا پاینمون میکرد حس میکردم هی میخورم به جا حساسش ….
خندم گرفته بود هی فکرای شیطلنی میومد تو ذهنم اوووف جااان چی بشه بچمون.
یکم که گذشت رسیدیم عه چه زود من تازه میخواستم برم تو کار بچه پنجم ، چطور پنج تا زاییدم خودمم نمیدونم ولی همشون خوشگل بودن
از اسب منو اورد پایین ازش تشکر کردم .
خیلی خیلی مدیونتونم قربان

_سپهر: بهم بگو سپهر الفاظ قربان عالیجناب سرورم نگو بدم میاد

دیگه از این الفاظ استفاده نکن من رو تو به عنوان دوست حساب باز کردم پس راحت باش من میگم جانان تو هم بگو سپهر راحت .

_ولی عالیجناب.

_عههه نشد دیگه گفتم بگو سپهر س پ ه ر چهار حرفه رو حرف منم حرف نزن بعدشم برو بخواب که فردا جشن منم خواب میمونم واسه نمایش فردا راستی حتما بیا واسه جشن.

_و از اونجایی که من پرو بودم زود حرفشو گوش کردم و بهش گفتم سپی اولش متوجه نشد بعد چشاش گرد شد خاک تو سرم اون گفت بگو سپهر نگفت که دیگه به این وضع صداش کنم افتابه گذاشتم به اسمش. ولی بعدش بلند خندید ازش تشکر کردم و بهشم گفتم فردا حتما میام جشن .

وقتی رسیدم اتاقم یه حس ذوق عجیبی داشتم فکر میکردم تنها نیستم اینجا سپهر خیلی پسر خوبی بود
وقتی پیشش بود اضطراب نداشتم میشدم خود واقعیم. همین جور تو افکارم غرق بودم که نمیدونم چطوری خوابم برد . صبح با نوری که رو چشام افتاده بود بیدار شدم لباسامو عوض کردم رفتم بیرون هیچ کس تو ساختمان ندیمه ها نبود رفتم مطبخ خونه اینقدر شلوغ بود که تعجب کرده بودم ماریا تا منو دید گفت :
_ماریا: تو از دیروز کجا غیبت زده وقتی این همه کار ریخته سرمون هان. سریع بیا کمکون کن بعدشم باید لباسای بانوی اولو از خیاط خونه بگیری ببری به اقامتگاهشون زود باش جانان خیلی کار داریم .

رفتم کمک ماریا انواع غذا ها دسر ها نوشیدنی ها درست میکردن چه خبر بود ماریا میگفت از همه جای دنیا مهمون میاد باید خیلی خوب پذیرایی بشه اینقدر شلوغ بود که ادم خودشم گم میکرد یکم از کارارو کردم که ماریا گفت برم لباسو تحویل بدم بقیشو خودش انجام میده.
سریع رفتم خیاط خونه از بس گشته بودم قصرو نقطه به نقطشو بلد بودم ولی اقامتگاه ملکه و شاه رو نمیدونستم کجاس.
وقتی لباسو گرفتم دهنم باز موند یه لباس خیلی خیلی زیبا که طرح طاوس داشت واقعا خیره کننده بود بر از نگین های ریز درشت روش کار کرده بودن با پر طاوس زیباییش دو چندان شده بود.
خیلی اروم راه میرفتم مبادا لباس خراب بشه
وارد اقامتگاه بانو شدم و لباسو تحویل دادم انگار به بار بزرگ از رو دوشم برداشته بودن اگه بلایی سرش میومد منو میکشتن حتما .

برمیگشتم که یهو یکی پرید جلو محکم پخخخ کرد از ترس کم مونده بود خرابکاری کنم خواستم هر چی فوش مثبت ۱۸ بلدم بدم بهش که دیدم شاهزاده سپند از اون جایی که هنوز بابت اون رفتارش بدم اومده بود ازش خیلیم مثل بقیه حساب نمیبردم ازش فقط جیغ زدم .
_ترسیدم چهه خبرتونه.

_سپند: با صدای جیغ جیغوش همچین داد زد پرده گوشم پاره شد .
یواااش بابا خوب کردم ترسوندمت عوض اون کتکا رو در اوردم .
خوب حالا ولش کن اونو چطوری جق جقه میگم بیا بریم یه دست دیگه دعوا کنیم.هان نظرت چیه؟

_جانان: وقتی شاهزاده اونجوری گفت تنها کاری که تونستم بکنم این بود که پوکر فیس بشم اخه این چه حرفی بود زد .
واقعا این چه حرفی بود زدین با چه عقلی؟ میزنم پای چشت دوباره بادمجون در میادا!

_ خوب عیب نداره من که مشکلی ندارم ،میشه از این بحث بیاییم بیرون تو کجا بودی چیکار میکردی چرا دیگه واسم دسر نمیاری امشب جشنه بیا ببین چه هنر نمایی میکنم فقط چشای همه در بیاد.

_جانان: همچینم ژست غرور گرفته بود وقتی حرف میزد منم از اونجایی که ریشه انسانیت در من شکوفا نشده اصلا گفتم: اره حتما با نگاه کردن به دخترا یا کتک خوردن ازشون دیگه؟
_ببینم تو این موضوع رو هی میخوایی بکوبی تو سرم بعدشم من شاهزاده هستما اینجوری با من حرف میزنی دختر خانم درضمن من امشب از همه بهتر میشم حالا ببین.

_جانان‌: همین جور با سپند مشغول کل کل بودم از بقیه شاهزاده ها حساب میبردم ولی سپند ن با این که اعصابمو خورد کرده بود ولی خیلی شیطونو مهربونه و همین طور با جنبه میتونست سرگرمی خوبی باشه و دوست مهریونی با هم قدم زدیم و کل مینداختیم وقتی عصبی میشد بانمک میشد .

از زبان ارتمیس:
امروز روز جشن بود و از سراسر دنیا فرستاده هاشون میان و برای به رسمیت شناخته شدن ولیهد تبریک میگن نمیدونم چرا دلشوره داشتم حس میکردم اتفاق بدی میخواد بیفته باید به دیدن ولیهد برم.

_از زبان اژان:
ملکه همه چیز امادس بهترین افرادمو سه سال اموزش دادم واسه امروز مطمعن باشین موفق میشیم.
_ملکه: خوبه خیلی مواظب باش کسی نفهمه اگه شاه بویی ببره که ما تو این کار دست داریم قطعا واسمون بد میشه‌.
_اژان: نه ملکه همه ی حواسمو جمع میکنم همه چیم کنترل میکنم که گند نزنیم شما نگران نباشین.
_ملکه : افرین پسرم ولیهد باید یکی از پسران من باشه نه کس دیگه من ملکه این کشورم چرا باید پسر کس دیگه ولیهد بشه دارم میبینم اون روزی که تو نشستی روی اون تخت پادشاهی پسرم زیاد دور نیس مطمعنم موفق میشم.

_از زبان ارتمیس:
حس بدی داشتم وقتی به اقامتگاه ولیهد رسیدم اجازه ورود خواستم .و اجازه هم صادر شد.

_ولیهد: خوش حالم اومدی این جا ارتمیس میخواستم صدات کنم یک روزی چای بخوریم و خلوت کنیم باهم . حالا کاری داشتی اومدی این جا بدون اطلاع قبلی اتفاقی افتاده؟
_قربان میخواستم یه درخواستی ازتون داشته باشم اگه اجازه بدین؟

_ولیهد: حتما هر چی از دستم بر بیاد دریغ نمیکنم بگو میشنوم.

_از زبان جانان:
بعد این که از شاهزاده سپند جدا شدم تا غروب ماریا بهم کار گفت اون تارا بیشورم خوب کیف میکرد رفته بود .
من مونده بودمو این همه کار سنگین تقریبا کارام تموم شد که رفتم بالا لباسامو عوض کنم چون ندینه زیاد بود احتیاجی نبود به عنوان ندیمه تو جشن شرکت کنم وفتی رفتم تو اتاق یه جعبه بزرگ رو تختم بود تعجب کردم این جعبه از کجاس یه کاغذ روش بود که نوشته بود اینو بپوش بیا جقجقه خندم گرف سپند واقعا مهربون بود جعبه رو باز کردم دیدم
یه لباس سفید بلند با استینای شاد که روی یقش کار شده بود و بقیه پارچه هم گلای درشت داشت خیلی قشنگ بود خوشم اومد هم ساده بود هم پوشیده هم قشنگ
رفتم دوش گرفتم اومدم دو دل بودم لباسو بپوشم یا نه ولی چاره ای نبود تو اون جشن به اون بزرگی نمیتونستم که لباسای کهنه بپوشم .
موهامو خیلی ساده بستم و دوشاخه از جلو میفتاد جلو چشم ارایش ملیحیم کردم خوب شده بودم .
رفتم پایین هوا تاریک شده بود صدای شیپور با جیغو دست و هم همه از اون طرف قصر میومد رفتم به قسمتی ک جشن برگزار میشد خیلی شلوغ بود دروازه ها رو باز کرده بودن و مردمم بین جشن بودن .
جایگاه سلطنتی جدا بود و اونا بالای سکوی بلندی بودن دقت کردم ملکه رو دیدم دقیقا کنار شاه واو شاه چه خوب بود مو و ریشش یک دست سفید بود و پر ابهت معلوم بود خیلی مغرور. و دقت کردم رو صورت ملکه ملکه یه لباس کاملا مشکی پوشیده بود که روی یقه و سر شونه هاش کاملا کار شده بود و همین لباس ابهت ملکه رو چن برابر کرده بود و به ترتیب بانوی اول و بقیه خانواده بودن اون دختره بیریخت هلنم اونجا بود با اون لباس زشتش.

پارت گذاری روزای شنبه….

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رویای حقیقی
  • ژانر: تخیلی عاشقانه
  • نویسنده: hani
https://beautyvolve.ir/?p=15341
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.