رمان قلب سنگی

♡پارت سوم♡

درو باز کردم و اروم اروم رفتم سمت اشپزخونه تا برقو روشن کردم چهره ی خانومه مقابلم نمایان شد دستمو گذاشتم رو قلبم و یه قدم رفتم عقب

_نصفه شبی چیزی میخوای؟خوابت نمیبره‌؟

+آممم راستش تشنم بود اومدم اب بخورم یهویی شمارو دیدم ترسیدم یه لحظه

لبخند زد و یه لیوان اب پر کرد داد دستم

تشکر کردم و گفتم+شوهرتون کجاس؟میخواستم یه موضوعی رو واستون بگم اگه مشکلی نیست

_نه چه مشکلی؟الان صداش میکنم توهم بیا

لیوان ابو واسه یاسی بردم و برگشتم پایین

_کاری با ما داشتی؟

+اره میخواستم یه چیزی بگم نمیدونم مهمه یا نه ولی ترجیح دادم بگم

_میشنویم

+راستش من…من یه جنازه پشت خونتون دیدم ولی تا نصفه، مشخص نبود زنه یا مرد اخه کل بدنش خونی بود و با سرعت کشیده شد به سمتی و ناپدید شد

هردو به هم نگا کردن

الان فک میکنن دیوونه ای چیزیم

ولی من اطمینان دارم واقعی بود!! مثل همین مرده خونیه که واقعی بودش

خانومه که هنگ بود گفت_اخه یه چیزی گفتی که هضمش سخته

+میدونم چون دور و بر خونه شما بود گفتم بهتون بگم چیزی رو که دیدم

_باشه ممنون دختر جون ما تحقیق میکنیم

ناخوداگاه نگام به در اتاق اون اون مرده افتاد پرسیدم+حالش چطوره؟؟

_خوبه یعنی خوب که نه بهتر از قبله چاقو خورده بوده و به طرز فجیعی کتکش زدن

صورتمو جمع کردم و زیرلب گفتم اوه اوه بی وجدان ها

بهشون شب بخیر گفتم و رفتم بالا تو اتاق کنار یاسی دراز کشیدم تا اومدم بخوابم صدای شرشر اب به گوشم خورد متعجب چشامو باز کردم صدای چیه؟!پاشدم صدارو دنبال کردم رسیدم به سرویس بهداشتی تو اتاق، شیر روشویی تا اخرین حد باز بود و اب همینطور داشت میریخت یعنی خرابه؟؟! ابرویی بالا انداختم و شیرو بستم برگشتم رو تخت بازم یه صدا شنیدم کلافه چشامو باز کردم نمیدونم اثر این اتفاقای امشبه یا اینجا کلا منطقه ی ترسناکیه

صدا از پنجره میومد نفسی کشیدم و رفتم سمت پنجره خم شدم و زیر پنجره یه پسر بچه دیدم که لباسای کهنه ای تنش بود و رو زانو نشسته بود دلم سوخت ولی فعلا کاری ازم ساخته نبود خودمون لنگ کمک اینا بودیم خواستم پنجره رو ببندم که یه لحظه بچه هه برگشت و با دیدن چهرش وحشت زده و با سرعت پنجره رو بستم خزیدم زیر پتو و چشامو محکم روهم فشار دادم سعی کردم بدون فکر کردن به چیزایی که دیدم بخوابم تا حدودی هم موفق شدم……

چشامو باز کردم و چندبار پلک زدم این خورشیدم چت زده رو من ها، رومو برگردوندم دیدم یاسی نیس پاشدم رفتم دستشویی چشام تا اخرین حد گشاد شد من که دیشب اینو بستمممم!! وای خدا کم کم دارم دیوونه میشما بعد از کار مربوطه دست و صورتمم شستم و شیرو بستم چند دقیقه هم وایسادم مطمعن شم دیگه ابی ازش شر شر نمیکنه :/ خب مثل اینکه حله

اومدم بیرون موهامو بالا بستم و رفتم پایین خانومه که هنوز اسمشم نمیدونم نشسته بود داشت فیلم میدید رفتم بهش سلام کردم جوابمو داد و اشاره کرد برم اشپزخونه

+میگم شیر دسشویی اتاق بالا خرابه؟!

_نه چطور؟

تعجب کردم مات و مبهوت سرمو به چپ و راست تکون دادم+هی…هیچی احساس کردم خرابه اشتباه کردم حتما

دوییدم تو اشپزخونه یاسی و همون مرده دیشبی نشسته بودن پشت میز باورم نمیشد این همون مرد خونیه دیشبه!!چقد تر و تمیز شده تازه ادم به استایل پرفکتش پی میبره خدا دمت گرم با این ساختنت سرشو گذاشته بود رو میز یاسی هم که داشت ریلکس صبحانشو میخورد رفتم بالا سرش و زدم تو سرش با اخم برگشت و گفت_مریضی؟+مریضی تو واگیر داشت به منم سرایت کرد

_بیخیال مدو بگیر بشین

نشستم کنارش که سرشو نزدیکم کرد و اروم گفت_میگم این لاله؟یا واقعا قیافه ی بی ریختی داره نمیخواد ما ببینیم اخه سرشم بالا نمیاره از وقتی من اومدم دقیق سه ساعته سرش رو این میزه هرچی هم تیکه میندازم بهش انگار نه انگار

خندیدم و چشم غره ای رفتم

+نخیر لال نیست اصن به من و تو چه؟بیخیال بابا

منم مشغول خوردن شدم ولی جدی این چیزیشه؟؟همون اقا اومد سلام کردیم با سر جواب داد یه گوشی دستش بود زد رو شونه ی پسره که سرشو اورد بالا اوپسسس خودمونیم برعکس اون ریخت و قیافه ی دیشبش الان خوشکله ها

گوشیو داد بهش و گفت_بیا پسر جان انقدرم کلافه نباش

پسره دستی لای موهاش کشید و گفت_این حرف مزخرف رو بهم نزنید خواهشا

از جاش بلند شد و رفت بیرون انگار میخواست به کسی زنگ بزنه

+ببخشید خیلی بهتون زحمت دادیم وقتشه بریم دیگه ماشین ما اوکیه الان؟

سرشو انداخت پایین و گفت_متاسفم ولی ماشین هیچی جز خاکستر ازش نمونده

من و یاسی با حیرت داد زدیم

+چییی؟

_اره ماشین رفته رو هوا، من صبح یکیو فرستادم بره درستش کنه ولی اومد گفت منو مسخره کردی و فرستادی برم یه مشت خاکستر ببینم خودمم رفتم تا مطمعن شم و متاسفانه همینطور بود

یاسی با بغض گفت_یعنی چی؟مگه میشه؟کی همچین کاری کرده؟

_دیگه مشخص نیست کار کی بوده نمیتونیمم بفهمیم بازم متاسفم

و از اشپزخونه رفت بیرون

یاسی زد زیر گریه و خودشو انداخت تو بغلم

_مدو بگو که خوابه بگو دارم خواب میبینم اخه اینا چه اتفاقات شومیه برای ما داره میوفته؟این سفره خیر سرمون؟

+یاسی منو ببخش همش زیر سر منه من پیشنهاد این سفرو دادم

_نه مدو تو مقصر نیستی که، به ما سفر اومدن نیومده

+باشه باشه اروم باش گریه نکن برمیگردیم خب؟

_تا اینجا اومدیم دیگه برگشتن برای چی؟ مجبوریم بعد از مدتی که اونجا موندیم با اتوبوسی چیزی برگردیم

ناراحت سرمو تکون دادم

صبحانه زهرمارمون شد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *