| Saturday 24 October 2020 | 00:08
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان انلاین فراموشی عشق پارت 4

رمان انلاین فراموشی عشق پارت 4

(از زبان کارن)
وقتی وارد هواپیما شدم النا رو دیدم که روی تخت دراز کشیده بود و هنوز بیهوش بود احتمالا فردا صبح بهوش بیاد خوب این خوب بود واسم از اینجا دور میشد و شلوغ کاری نمیکرد صدرصد مطمعنم جنگ اعصاب زیادی تو راه دارم با چیزایی که ازش شنیدم مطمعنا زود رام نمیشه وای خوب کار من رام کردن ببرهای ماده اس.
وقتی رسیدیم اجازه ندادم کسی بغلش کنه برای اولین بار میخواستم خودم بهش دست بزنم دختری که این همه سال تو رویاهام بوده حالا دقیقا جلو رومه نمیدونم یه حس خاصی داشتم قلبم زیادی تند میزد خم شدم بغلش کردم. پر کاه بود سبک و نرم اخ که چقد قلبم تند میزنه! آرووم ارووم خودتو بزن به دیواره سینه دیگه پیشته این ارامشبخش حقیقیم.
سوار ماشین شدیم نمیخواستم از خودم جداش کنم خیلی حس قشنگی بود وقتی تو اغوشم بود به چشای بسته اش مژه های بلندش اخ که چه لبای خوش فرمی داشت.
ناخوداگاه سرم خم کردم روش لباشو نرم و یواش بوسیدم مثل یه شئ گرانبها خیلی نرم گرم بود مطمعنم اگه بیشتر ادامه میدادم نمیتونستم خودمو کنترل کنم مخصوصا منی که تا حالا طعم رابطه کاملو نچشیدم و این برای یه مرد خیلی سخته خیلی سخت.
وقتی رسیدیم پدرو دیدم که جلوی عمارت منتظر. قطعا جواب سختی باید بهش میدادم .
وقتی از ماشین پیاده شدم با تعجب داشت نگاهم میکرد تیام هم پیشش بود تیام از بچگی با من بزرگ شده دوست نه بیشتر شبیه برادر منه. پدرش دست راست پدرم بود و تو یکی از عملیاتای حمل قاچاق به دست پلیسا کشته شد و تیام و مادرش پیش ما زندگی میکنن و مادرش هم مثل مادر خودم عاشقشم.
نذاشتم یه کلمه هم حرف بزنن فقط سلام دادم و با عجله راه افتادم تیام پشتم راه افتاد.
_کارن این کیه اوردی؟ میدونی پدرت چقدر عصبی؟ تو محموله ترکیه رو نرفتی بالا سرش مجبور شد به یکی دیگه بگه .میدونی که رو این کارا چقدر حساسه .
جواب بده کارن این دختر کیه اوردی با خودت چرا جواب تلفن نمیدادی.
_هیییس تیام ساکت بیدار میشه توضیح میدم همه چیزو فعلا بزار اینو بزارم اتاق خودم یه دوش بگیرم بیام برو پدرو یکم اروم کن قیافش خیلی خشن شده بود.
_اوووف کارن اوووف تو یه دونه دهن منو صاف کردی زود بیا تا شاهین خان بیشتر عصبی نشده..
باشه باشه قول میدم زود بیام برو.
النا رو گداشتم رو تخت خودمم رفتم یه دوش گرفتم میخواستم برم بیرون که چشم به النا افتاد قطعا با این لباسا پدرش در میومد.

یکی از تیشرتای خودمو برداشتم رفتم طرفش مطمعن نبودم از پسش بر میام یا نه ولی باید قوی باشم من میخواستم خودش منو بخواد نه یه رابطه زوری.
دست بردم سمت لباسش درش اوردم بدنم داشت سر میشد عرق سرد رو کمرم نشسته بود چه تن سفیدی داشت باید زود کارمو بکنم تا کنترلم از دست ندادم ولی همین که دست بردم سمت دکمه شلوارش….
نمیتونستم تموم بدنم منقبض شده بود مجبور شدم چشامو ببندم سریع لباسشو پوشوندم روشو کشیدم خارج شدم.
خوب حالا جنگ عصاب با پدر شروع شد.
رفتم پایین پدر رو صندلی مخصوص خودش نشسته بود تیامم داشت بهش یه چیزی توضیح میداد وقتی وارد شدم حرفشو قطع کرد بلند شد.
_اهوم من میرم کارن این اطراف نباشم بهتره اوضاع وخیمه ۳۰ درصد از محموله اخر ضرر زدیم کارت تموم پخ پخ.
از اونجا رفت اروم نشستم رو مبل پدر خوب میدونست که نباید منو عصبی کنه چون اروم شدنم محال بود.
_خوب نمیخوایی توضیح کاراتو بدی و دلیل دیر اومدنت؟اون دختر کیه ما ۳۰ درصد ضرر کردیم خودت خوب میدونی که من از صفر شروع کردم و حالا اینجام من یه بار طعم شکست خوردم و کاملا نابود شدم نمیخوام باز این اتفاق بیفته و تو هم مثل من بشی.
_بابا شلوغش نکن ۳۰ درصد چیزی نیست و اما اون دختر قرار با ما باشه دوس دخترمه شایدم عروس ایندت.
_هرگز این اتفاق نمیافته کارن تو با دختری که من میگم ازدواج میکنی صد بار گفتم بازم میگم نمیزارم این اتفاق بیفته منو ایینه عبرتت نکردی نه؟
_بابا قضیه تو هیچ ربطی به من نداره یه بار با خواست تو نامزد کردم بسه و این قضیه واسه ۲۰ سال پیشه نه الان همه چیو ردیف میکنم نگران نباش.
_امید وارم بدونی داری چیکار میکنی چون اصلا دخالتی توش نمیکنم سریع خودتو جمع جور کن .
_اوکی .
تا اخر شب کارارو کردم دیگه از خستگی نمی تونستم چشامو باز نگه دارم همون جا رو مبل خوابم برد .

(از زبان النا)
چشامو اوروم باز کردم نور شدیدی چشامو زد اروم اروم چشامو باز کردم اطرافمو نگاه کردم یه اتاق فوق العاده شیک و مدرن اینجا کجاس؟ به خودم نگاه کردم یه تیشرت تنم بود ،چه اتفاقی افتاده چرا من اینجام چرا اینقدر سرم درد میکنه.
یکم یه مغزم فشار اوردم و همه چیز از جلوی چشام رد شد آرش…تجاوزش …دویدنم تو کوچه…اون ماشین سیاه و دستمالی که رو بینیم قرار گرفت و خاموشی مطلق .
خدای من من کجام انگار تازه فهمیدم چی به چیه پاشدم رفتم سمت در دستگیرو رو تکون دادم ولی قفل بود یعنی چی خدایا چه خبره اینجا؟

_در و باز کنین کسی هست؟ درو باز کنین من کجام؟ عمو؟ آرش؟ شهین؟ کسی اون بیرون هست باشمام.

(کارن)
داشتم صبحانه میخوردم همراه پدر و تیام که صدای جیغ داد شنیدم سرمو برگردوندم تعجب کرده بودم که پدر گفت:
_مثل این که پرنسست بیدار شده شاهزاده خان هه
واو اصلا یادم نبود با عجله از جام پا شدم رفتم طرف اتاق همین که درو باز کردم النا خورد زمین پاشد با تعجب منو داشت نگاه میکرد خدایا چه لباس من بانمکش کرده بود کوچولوی تو دل بروم .
_سلام صبح بخیر خیلی خوابالو هستیا یکم رو خودت کار کن ادمای موفق روزشونو با طلوع خورشید شروع میکنن.
_چی میگی تو کی هستی اینجا کجاس من کجام عموم کجاس منو چرا اوردین اینجا برو اونور میخوام برم بیرون .
_عا عا نمیشه که کجا میخوایی بری حالا؟
درو بستم رفتم داخل انگار ترسیده بود یه قدم رفت عقب.
_گفتم برو کناارررر جیغ میزنما تو کی هستیی کمک کمککککک کممکک
همین جور داشت جیغای گوش خراش میکشید مطمعنن پدر دوام این صدا ها رو نداشت رفتم دستمو گذاشتم رو دهنش شوک شده بود یه یهو شلنگ تخته انداختنو شروع کرد.
_فکر نمیکنی بهتره اروم باشی کسی اون بیرون کمک تو رو قبول نمیکنه اوکی؟ خودتو به زحمت ننداز اخخخ وحشی عوضی.
به دست گاز گرفته شدم نگاه کردم اونم خیلی راحت از زیر دستم در رفت.
_ببین من هنرای رزمی بلدم بیایی طرفم بلایی به سرت بیارم که مرغای اسمون به حالت گریه کنن.
_هه واقعا منتظرم

نشستم رو مبل خوشم میومد حرصی شده بود و این حالت گیج کنندش واقعا جذاب بود واسم ، یهو قبل از این که به خودم بجنبم درو باز کرد رفت با عجله دنبالش رفتم خیلی فرز بود سریع رسیده بود تو سالن پایین خدارو شکر پدر اونجا نبود فقط تیام بود که با دهن باز داشت نگاه میکرد با سر بهش علامت دادم سریع رفت بیرون .
_خوب خوب خوب میخوایی من بشینم اینجا بری تو حیاطم یه دور بزنی بیایی؟

اروم اروم رفتم سمتش اونم از ترس چسبیده بود به دیوار وقتی رسیدم بهش خم شدم در گوشش اروم گفتم:
اینجا قلمرو منه هر جا که بری حرف حرف منه نمیتونی از دست من فرار کنی پس وایسا گوش کن تا بگم کی هستم و تو چرا اینجایی اوکی کوچولو سک*سی؟

_ولم کن عوضی شکایت میکنم ازتون عموم پدرتونو در میاره فکر کردی مملکت بی قانونه وایسا فقط پام برسه بیرون.
_اوپس نکنه تو هنو فکر میکنی ایرانی؟

_یعنی چی؟ چی داری میگی؟ معلومه که ایرانم شمال رشت مگه اینجا رشت نیست؟
_نه عزیزم اینجا نروژ الهی چه مظلومی تو،
داشتم به چشماش نگاه میکردم ترس از بند بند وجودش میشد حس کرد نمیدونم چرا لذت میبردم الحق این دختر کوچولو خوب بلد بود با روح روان من بازی کنه.
_خوب خانم کوچولو بشین اینجا و ساکت بشین تا بگم تو چرا اینجایی.
از وقتی یادم میاد همیشه تو رویا یه دختری میدیدم که ارومم میکرد وقتی عصبی بودم ناراحت بودم کافی بود چشامو ببندم تا یه دختر با چشمای سرمه ای لبای قلوه ایش میومد جلو چشمم جوری اروم میشدم که خودمم تعجب میکردم هیچ وقت نمیتونستم با هیچ دختری ارتباط بگیرم تا میخواستم برم صورت اون دختر میومد تو ذهنم برای همین نمیشد .

_این چرتو پرتا چیه به من میگی ولم کن برم جیغ میزنما کممممک.
_ساکت شو گفتم

با دادی که زدم اروم نشست سر جاش برگشتم رو به پنجره

_میدونی اون دختر کی بود؟ تو توی لعنتی همیشه جلو چشم بودی نمیدونم چرا ولی هر جور فکر کنی خواستم بهت فکر نکنم دکتر رفتم باهزار تا دختر خوابیدم ولی نشد همش توی لعنتی بودی وقتی تو شمال دیدمت باورم نمیشد فرصت موندن و اروم اروم بدست اوردنتم نداشتم برای همین نقشه دزدیدنتو کشیدم و الان تو اینجایی‌.
اصلا حواسم نبود تو یه لحظه النا اسلحه بغل کمرمو در اورد نشونه گرفت طرفم.
_تکون بخوری میکشمت مرتیکه دروغگو خلو چل یا همین الان ولم میکنی برم یا میکشمت.
خندم گرفته بود چه جذبه ایم گرفته نشستم رو مبل

_خوب بیا راجب هدف گیریت بحث کنیم کجا میخوایی بزنی ؟ بنظر من سرو نشونه بگیر چون بلافاصله تمام .
قلبمو بگیری خوشحالم میشم که منو از این منجلاب نجات میدی ، هوم نظر خودت کجاس بیبی؟

_الان بهت نشون میدم فکر کردی بلد نیستم؟

(النا)

ماشه رو کشیدم و گلدون بغل دستش ترکید.

وقتی گلدون شکست از ترسم نمیتونستم تکون بخورم همش فکرم این بود که عمو اینا کجان من کجا هستم این مرد کیه، اولین بارم بود که اسلحه دستم‌ بود.
توی فکر بودم که از غفلت و سوء استفاده کرد و اسلحه رو گرفت.
_ نه خوشم اومد نمی دونستم از این کارا هم بلدی…
_صد دفعه گفتم صد و یکمین باره میگم تو کی هستی و چرا اینجایی دفعه دیگه طور دیگه حالیت میکنم احمق…
اومد سمتم محکم فکمو گرفت با حرص داشت نگاهم میکرد

_منو ولم کنین کمک….
_ بهتره داد و هوار راه نندازی وگرنه جور دیگه حالیت می کنم.

منو پرت کرد رو مبل نمی خواستم به این سادگی ها شکست بخورم برای همین شروع کردم به جیغ زدن با تمام وجودم جیغ میزدم.
اونم تا می خواست خودش به جنبه یهودر با شدت باز شد و چند نفر ریختن داخل…
_ کارن چیزی شده اتفاق افتاده کمکت احتیاج داری؟
_ کی گفته بریزین و سریع بیرون ، تیام این دختر با خودت ببر اتاق من در روش قفل کن تا بیام ببینم تکلیفش چیه.

_ولم کنین ولم کنین عوضیا ولم کنین شما کی هستید ولم کن.
من انداختند اتاق حالا فهمیده بودم که اسم اون پسر کارن، خدایا این چه سرنوشتی من دارم یعنی قرار چه اتفاقی بیفته….
دلم میخواست چشمامو باز کنم ببینم تو اتاق خودمم دلم برای شهین و آیناز و آیدا تنگ شده حتی برای ارش عوضی آخ عمو جون کجایی….

(کارن)

_ تقریباً تا غروب به کارایی که عقب افتاده بود رسیدگی کردم و عقب افتادگی کارارو راستو ریست کردم .
وقتی برگشتم خونه پدر اومده بود با تیام داشتن یه سری مدارک و نگاه می کردن، ولی نمیدونستم النا چه حالیه و از صبح چی بهش گذشته.
_ به به شیر پسر خودم بیا خیلی خوشم اومد از کار امروزت همه ی عقب افتادگی رو انجام دادی الحق که پسر خودمی.
_ وظیفه پدر مرسی ،

رو کردم به طرف تیام

_تیام از صبح النا چیکار میکنه؟
_ هیچ عزیزم شما راحت باش فقط پدر ما رودر آورده یا برو قانعش کن یااز اینجا ببر این دختر به این راحتی‌ها رام نمیشه.
_ رامش می کنم مطمئن باش.

وقتی وارد اتاق شدم رو تخت خواب بود مثل یه بره کوچولوی سفید خیلی دلم میخواست تصاحبش کنم ولی الان وقتش نبود .
خیلی خسته بودم ولی درگیری فکری زیاد نمیذاشت چشم رو هم بزارم یکم رو تخت دراز کشیدم میخواستم به اغوش بگیرمش ولی حوصله بیدار شدن نق نقاشو نداشتم فقط از همینجا نگاهش کردم .
چن تار مویی که رو صورتش بودو زدم کنار فردا با خودم میخواستم ببرمش بیرون اگه تخس بازی در نیاره..

نمیدونم چقد خوابیده بودم که با خواب بدی که دیدم بیدار شدم چشم به ساعت افتاد شیش صبحو نشون میداد .
چه خوابی بود دیدم اخه.چرا تو خواب النا ازم کمک میخواست من هر موقع تو خواب میدیدمش شاد بود .
رفتم زیر دوش اب یخ میخواستم این فکرا از سرم بره بیرون وقتی اومدم بیرون ساعت هفت بود و خورشید از پنجره به اتاق افتاده بود .
تازه چشم به لباسای النا افتاد یه لباس خواب مشکی. صد درصد فوش خورده بودم تا این لباسا رو پوشیده .
اخه هیچ لباس دیگه ای تو اتاق نبود به غیر لباس خوابا و لباسای بازی که گذاشته بودم.
نشستم رو صندلی فقط یه شلوار پام بود بالا تنه هیکلیم لخت ،فقط نگاهش کردم چشم رو اون بود ولی فکرم جاهای دیگه که با تکون دادن دستی جلو چشام به خودم اومدم النا رو دیدم که با اخم داشت نگاهم میکرد.
_اینجا چیکار میکنی هان برو بیرون ببینم مگه خونه خالس ازت متنفرم شکایت میکنم ازت وایسا بعدشم این چه لباسایی که دادی واسم بیارن؟لباس درستو حسابی بهم میدی یا بزنم کل اتاقو داغون کنم چه لباسایی بود تو کمد عوضی. هوس باز هاااان؟

وقتی بهم گفت هوس باز داغ کردم عصبی شدم از جام پاشدم انگار تازه چشمش به من خورده بود که زوم شده بود رو من، هه خوردیم خانم مومن .
رفتم جلو ترسو تو چشاش میدیدم ولی از بس غد بود بروز نمیداد محکم فکشو گرفتم:
ببین کوچولوخسته نشدی از دیروز مثل پیرزنی هی غر میزنی؟
_ چی داری میگی منو دزدیدی دو قورت و نیمتم باقیه؟
اعصابم داغون بود فشار دستم رو بیشتر کردم چشاشو جمع کرد از درد ولی بازم صداش در نیومد.
_ببین از الان بگم تو دیگه هیچ وقت برنمیگردی پس بهتره خودتو با شرایط وفق بدی الانم پاشو لباستو عوض کن دارم میرم پایین تا ده دقیقه دیگه میای وگرنه با زور میبرمت فهمیدی؟
وقتی پامو از اتاق گذاشتن بیرون صدای جیغش در اومد خوشم میومد حرص میخورد.
_ به به آقا کارن خوش گذشت دیشب جیغ جیغشم در اوردیو ، ببینم کی عمو میشم حالا؟
_گمشو اونور همه که مثل تو هول نیستن، پدر کجاست؟
_ نمیدونم صبح تماس داشت با عجله رفت هرچقدر پرسیدم جواب نداد فقط گفت میام همین.

تمام حواسم پی تیام بود که با ضربه ی پاش سرمو آوردم بالا النا رو دیدم که یکی از شلوارهای من و پوشیده یکی از تیشرتامم پوشیده بود با کمربند اونو با شلوارو سفت کرده بود.
وضعیت اسفناکی درست کرده بود خدایا این دختر برای اینکه منو دیوانه کنه آفریده شده.
یه نگاه به تیام کردم سعی داشت به زور جلوی خنده شو بگیره با پا محکم زدن به ساق پاش تا خودش و جمع و جور کنه، با حرکت پا شدم دست النا رو گرفتم و کشون کشون به سمت اتاق بردن به جیغ هاشم اهمیت ندادم.

_یا همین الان این لباسی که روی تخت گذاشتم و میپوشی یا بد میبینی فهمیدی؟
با صدای نعرم کل شیشه ها لرزید ولی این دختر شک دارم حتی یه ذره هم ترسیده باشه، اومدم بیرون و درو محکم بستم.

پارت گذاری روز های جمعه


  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: فراموشی عشق
  • ژانر: پلیسی هیجانی
  • نویسنده: hani
https://beautyvolve.ir/?p=15316
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.