| Thursday 22 October 2020 | 00:32
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان قلب سنگی

رمان قلب سنگی

رمان قلب سنگی_پارت 1

آدامسمو باد کردم و با صدای بلند ترکوندم یاسمن با وسواس داشت خط چشم میکشید هوفی کشیدم و گفتم+یاسی بسه دهن خط چشممو سرویس کردی تو

_اَه ساکت تمرکزمو بهم نریز این بار باید خوشکل بشه

-میخام بدونم اون تحفه چی داره که تو داری واسش خوشکل میکنی؟

برگشت سمتم و قیافشو کج کرد_دلتم بخاد به اون خوشتیپی و جذابی

ادای عوق زدن دراوردم و بحثو عوض کردم+سعید و مهناز فردا صبح حرکت میکنن برنامت چیه؟

 _خب من که اوکیم امشب وسایلامون رو جمع میکنیم

سرمو تکون دادم و صندلیم رو چرخوندم یاسی دستی به شال صورتی جیغش کشید و گفت_من برم مدو جونم کاری نداری؟سرمو به نشونه منفی تکون دادم باهم روبوسی کردیم منم با یه خوش بگذره بدرقش کردم رفت

درسته رفیق فابمه ولی بعضی اوقات عصابمو خط خطی میکنه با کاراش اخه صد مرتبه گفتم بهش این پسره یه هوس بازی بیشتر نیست تو گوشش نرفت که نرفت منتظرم ضررش هم ببینه.

چمدون قرمز رنگمو از بالای کمدم اوردم گذاشتم رو تختم باحوصله وسایل های مورد نیازمو توش چیدم بعد از مدت ها میخاستم با یاسمن برم مسافرت ذوق و شوق داشتم شدید.

با صدا زدنای مهناز از جمع کردن وسایلام دست کشیدم و رفتم پیشش+بله مهناز جونم؟

 _گلم شام حاضره بشین

نشستم پشت میز مهناز واسم غذا کشید منم که گشنه با ولع شروع کردم به خوردن غذام. اصلن به اطرافم توجه نداشتم صدای اهم اهم سعید به گوشم خورد سرمو اوردم بالا و با دهن پر سلام کردم که صورتشو جمع کرد و گفت_اول غذاتو بخور، علیک سلام

خندیدم و شونه ای بالا انداختم دوباره مشغول شدم

سعیدم نشست کنارم مهناز واسش غذا کشید و نشست

– خب مدوسا تصمیمت رو گرفتی

+سعید من پیش عمه اینا نمیرم

_پس کجا مدوسا جان؟

+هیجا میرم مسافرت

مهناز غذا پرید تو گلوش سعید زد پشتش و اب داد بهش خورد.

 _کجا به سلامتی دخترم؟

+با یاسی میریم چابهار خیلی وقته بیرون نرفتیم حال و هوامون عوض میشه.

سعید دستی به ته ريشش کشید و گفت_تا چه مدتی؟

 +تا هروقت که شما اونجا باشید

مهناز با اخم گفت_مدوسا ما شاید 1 سال هم بشه بخایم بمونیم نمیشه که اینجوری.

قاشقمو کوبیدم تو بشقابم و لجوجانه گفتم+من بچه نیستم میتونم مراقب خودم باشم پس نگرانی و دلشوره الکی رو بزارید کنار.

سعید دستشو گذاشت رو دست مهناز که روی میز بود و بهش لبخند زد_خیله خب ما دست کم به مدت 7 یا 8 ماه اونجاییم اگه کارمون واجب نبود باور کن تک دخترمون رو به هیچ وجه تنها ول نمیکردیم و بریم تو و یاسمن هم برید مسافرت فقط نیاز به سفارشات نباشه دیگه ماشالا بالغین مواظب خودتون باشید.

سرمو تکون دادم

+خیالت تخت سعید جونم یه مو از سرمون کم نمیشه البته قول نمیدم

خندیدم که مهناز دستشو گذاشت رو سرش و گفت_ببین سعید چجوری حرصم میده اخه گلکم من مادرتم چرا اینطوری حرف میزنی

سعیدم خندید و از پشت میز بلند شد زد رو شونه ی مهناز_انقدر شور نزن بیخودی جوونه دیگه

سرخوش بلند شدم رفتم اتاقم چمدونم رو چک کردم وقتی مطمعن شدم همه چی سرجاشه و اماده .لبخندی زدم دراز کشیدم رو تخت گوشیمو روشن کردم که ده تا میس کال از یاسی اومد رو صفحم ابروهامو بالا انداختم بهش زنگ زدم بعد از سه تا بوق جواب داد تا اومدم بپرسم چرا زنگ زده شروع کرد فوش دادن بهم دیگه داشت گوشمو کر میکرد جیغی کشیدم که ساکت شد و گفت_خب بابا چرا جیغ میکشی؟روانی

+ عمته بوزینه ی نکبت مگه سادیسم داری تو؟چته زنگ زدی؟

_فوش هارو خوردی چون همون موقع جواب ندادی.

+ خبر مرگت داشتم شام میخوردم حالا بنال

_مدوسا جونم؟؟

چشامو تو حلقه چرخوندم

+چی میخوای؟

-عزیزم میشه رایانم با ما بیاد سفر؟

+چی میگی یاسی؟حرفتو نشنیده میگیرم احمق معلومه که نه

_چرا اخه؟

+تو نمیدونی هنوز من ازش خوشم نمیاد؟بعدشم ما میخایم دوستانه بریم

_باشه بابا جوش نزن با عمو سعید و خاله مهناز حرف زدی؟

+اره اوکی دادن

-هورا منم امشب وسایلامو جمع میکنم عشقم فقط نمیشه نظرتو راجب مکان تغییر بدی

+نچ، یاسی این یه تنوع هست تا حالا نرفتیم دیگه هم ور ور نکن وگرنه نمیبرمت با خودم

_اوف از دست تو مدوسا

صدای چندش رایان به گوشم خورد_عشقم بسه دیگه بیا پیشم ببینم

سریع خدافظی کردم و گوشیو پرت کردم رو عسلی کنار تخت واسه خودمم عجیب بود میخاستیم بریم چابهار ولی خب واسه من که جالبه و یه تنوعه دیگه یاسی رو نمیدونم چشامو بستم و خابیدم

<p>مهناز و محکم بوسیدم سعیدم که کلی تف مالیم کرد تف مالیش کردم مهناز دوباره تندتند سفارش کرد بهم منم هی سرمو تکون میدادم بازم محکم همو بغل کردیم و بوسیدیم وقتی از هم سیر شدیم جدا شدیم سعید چمدونا رو گذاشت عقب و نشست پشت رل دستی واسشون تکون دادم و وقتی حرکت کردن ابی پشت سرشون ریختم خودمم نمیدونم این ابو چرا میریزن پشت سر مسافرا ولی چون دیدم خیلیا اینکارو میکنن و انگار خوبه منم کردم به همین اسونی.

از الان دلم واسشون تنگ شده بود نفسی کشیدم و خودمو با تی وی سرگرم کردم صدای اف اف که اومد رو به اسمون گفتم: خدایا مرسی که رفیق بانظم و مقرراتی بهم دادی.

دکمه رو فشار دادم و طلبکار ایستادم جلوی در.

اومد داخل و با نیش باز سلام کرد پشت چشمی نازک کردم.

+میخواستی نیای الانم

_تو باز تلخ شدی مدو جونم؟

+ای کوفت درست اسممو بگو

خندید و چمدونشو گذاشت یه گوشه نشست رو مبل

_یه پذیرایی ازم کن تا بریم دیگه

چپ نگاش کردم یاسی نسکافه دوست داشت واسه همین درست کردم و گذاشتم رو میز جلوش لبخندی زد و تا مشغول خوردنش شد منم چمدونم رو اوردم کولمم انداختم رو شونم یاسی ابرو بالا انداخت.

_اوه چه مجهز

+اره دیگه این وسایلای شخصیه راستی لباس گرم اوردی؟هوا سرده ها

خندید_اره اوردم من و تو که یه تخته کم داریم فصل پاییز میخوایم بزنیم به‌ دل جاده بریم مسافرت اونم کجا؟چابهار!

+کوفت تا حالا نرفتی دلیل نمیشه جای بدی باشه تو نت دیدم جای قشنگیه

_باشه حرفی نیست بریم

قرار بود با ماشین یاسی بریم سعید که با رانندگی زیبای من خرم واسم نمیخره سوار شم چه برسه به ماشین!

چمدون هارو صندوق عقب گذاشتیم کوله منم انداختم صندلی عقب

+میگما یاسی ینی تو کل وسایلات تو همون چمدون خلاصه شده؟

خندید و سرشو به نشونه مثبت تکون داد

از تهران تا چابهار حدود دو هزار کیلومتر راه بود

اهنگ شادی پلی کردم و شروع کردم مسخره بازی دراوردن یاسی هم همراهی میکرد بین راه گوشی یاسی هی زنگ میخورد و حدس اینکه رایانه اصلن سخت نبود اخرش گوشیشو گرفتم پرت کردم عقب و چشم غره ای بهش رفتم.

کلی هله هوله خریدیم و تو راه میخوردیم من که دخل همه لواشکا رو اوردم، شب شده بود هوا سوز داشت به یاسی گفتم نگه داره اونم نگه داشت پیاده شدم و از تو پنجره گفتم:

+میرم یچزی بیارم بپوشیم یخ کردیم.

سرشو تکون داد و صندوقو زد منم کامل بازش کردم اروم از چمدون خودم سویشرت قرمزمو دراوردم از چمدون یاسی هم یه شنل ابی رنگ که دم دست بود دراوردم بعد از بستن زیپ چمدونا و صندوق برگشتم تو ماشین شنلشو دادم تنش کرد خودمم بدون فوت وقت سویشرتمو پوشیدم دوباره راه افتادیم.

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=15211
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.