| Thursday 22 October 2020 | 02:55
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان دوباره تو-پارت اول

رمان دوباره تو-پارت اول

رمان دوباره تو پارت اول

مقدمه😍
آنگاه که از همه بریده ای
همدمی میخواهی و شانه ای بی منت
که غبار های دلت را لایه به لایه برداری
و او فقط گوش باشد و با شنیدنش مرحمی باشد برای دلت و تمام حرف های ناگفته ات…

***********
اسم من رهاست، دختری که با تمام سختی های زندگیم از امید داشتن دست نمیکشم و تنها دل خوشی ام خنده های مادرمه.مادری که کل زندگیش به اجبار زن مردی شده که دوستش نداره و یک عمر یک مرد معتاد رو تحمل کرده.برای مامانم کاری نمیتونم کنم ولی این خیلی عذابم میده…
اسم مامانم مریم و اسم بابامم ناصره.مامانم برای اینکه خرجمون رو بده مجبوره بره خونه ی مردم کلفتی بابامم که عین یه تیکه گوشت افتاده گوشه ی خونه به پولی که مامانم با هر بدبختی بدست اورده راحت دود میکنه میره هوا.
-مادر من اجازه بده خب منم کار کنم کمرت درد میکنه دیسکت بدتر میشه

+تو درست رو بخونی برای من کافیه.

طبق معمول حرف حرف خودش بود داشت آماده میشد که بره سر کارش.لباس پوشیدم و دنبالش رفتم از پشت چادرش رو گرفتم که ایستاد.

+دخترم برو،لازم نیست دنبالم بیای

_مامان خواهش میکنم نمیتونم اینجوری ولت کنم به امون خدا.

دست هاش رو به نشانه تسلیم بالا آورد

+باشه ولی نمیزارم همیشه اینجوری دنبالم راه بیفتی بیای فقط بعضی اوقات که کار زیاده.

_باشه مادر من چشم.

از خونه بیرون زدیم و سوار تاکسی شدیم به منطقه ای از بالا شهر رفتیم. وارد خانه ی لوکسی شدیم با دهانی از حیرت باز مانده فقط اطرافم رو نگاه میکردم. خانه ای بزرگ و مجلل پر از درخت و گل های رز قرمز و آبی و گل های بنفشه.در گوشه ای آن طرف تر استخری به چشم میخورد سنگ فرش زیبایی که تا ورودی درب خانه بود خانه که نه بهتر است بگویم قصر داخل که شدیم مامان رفت داخل یک اتاق تا لباس هاش رو عوض کنه به اطرافم نگاهی انداختم طبقه بالای خانه از هر دو طرف پله هایی مارپیچ داشت کنجکاو شدم و از پله ها بالا رفتم. دو اتاق به چشم میخورد و جلوی اتاق ها مبلمان راحتی خاکی رنگ. در یکی از اتاق ها نیمه باز بود نگاهی به داخل اتاق انداختم پسری تقریبا ۲۵،۲۶ ساله با پوستی سفید و قدی نسبتا بلند و با موهایی بور داشت دکمه های پیراهنش را میبست و با گوشی اش که روی اسپیکر بود حرف میزد: ترانه دوباره شروع نکن بیخیال میشی یا نه؟؟

دختر:آخه آرمان این اواخر همش نسبت بهم سرد شدی از اون شب به بعد باهام یه جور دیگه رفتار میکنی پس همه ی خواستت از من رابطه بود؟؟

آرمان:حوصله بحث ندارم قطع میکنم.

یکهو به سمت در برگشت که سریع سمت پله ها رفتم.نیمه راه صدایم زد:تو فال گوش وایسادی؟؟

با تته پته جواب دادم:نه من فقط..

داد زد:کی هستی اینجا چیکار میکنی؟

خواستم جوابش رو بدم که صدای مادرم رو شنیدم:آقا دخترمه به بزرگی خودتون ببخشین .

آرمان:دفعه ی آخرت باشه توی اتاق من سرک میکشی.

خواستم جواب این پسره ی پرو و از خود راضی رو بدم که مامان مانعم شد:شما ببخشید یکمی سر به حواست دیگه تکرار نمیشه.

نیم نگاهی بهم انداخت نگاهش موذیانه بود و به دلم ننشست و از کنارم رد شد.

با سقلمه ی مامان به خودم اومدم _دختره ی فوضول نمیشد اینجا دیگه فوضولی نکنی

_خب فقط خواستم ببینم اینجاها رو

مامان:تو برو گردگیری ها رو شروع کن من میرم آشپزخونه.

دستمال و شیشه پاک کن رو به دستم داد مشغول تمیز کردن عسلی ها و اشیاءاطرافش شدم. کارم که تموم شد پایین رفتم داخل آشپزخونه نگاهی انداختم مامان مشغول پاک کردن ظرف های شسته شده بود و قرمه سبزی بار گذاشته بود

_مگه این پولدارا از این غذاهام میخورن؟

+چه ربطی داره هر کسی یه ذائقه ای داره

_کار دیگه ای هست انجام بدم؟

+برو تو اون اتاق که داشتی فوضولی میکردی

_اونجا چرا _برو مرتب کن اونجا رو.

باشه ای گفتم و به سمت پله ها رفتم. اتاق شیکی بود با تم سفید و مشکی رو تختی اش بهم ریخته بود نصف مشکی بود و نصف سفید و کوسن ها و بالش هایش هم همینطور کود و تخت اش هم سفید مشکی بود تختش رو مرتب کردم مشغول مرتب کردن پاتختی اش شدم. هندزفری هدفون و شارژر رو درون کشو گذاشتم که عکس دختری رو دیدم تقریبا ۲۰ ساله به نظر میرسید و خوشگل بود خیلی هم شبیه اون پسره بود حتما خواهر دوقولوشه با صدای همون پسر دست از آنالیز کردن عکس برداشتم به چهار چوب در تکیه داده بود و خیره نگاهم میکرد

_بهت یاد ندادن به وسایل شخصی کسی دست نزنی؟؟

_ داشتم مرتب میکردم اگه مشکلی داری خب میرم‌.

قدمی به سمتم برداشت و گفت:به نظر میاد خیلی بلبل زبون باشی.

سرش رو جلو آورد و نگاهش را به چشمانم دوخت:نمیدونی عجیب از زبون درزا خوشم میاد

اخمی کردم و گفتم:کسی از شما نظر نخواست.

خواستم برم که سد راهم شد دوباره از سمت دیگری رفتم که باز مانع شد _چیزی میخواین؟

_ یکم اطلاعات از خودت

_دلیلی نمیبینم

_چه دلیلی بهتر از اینکه من ازت خوشم اومده

_شرمنده ولی من مثل اونایی نیستم که یه مدت باهاشون همه جوره خوش بگذرونی و دست مالیشون میکنی بعدم عین یه دستمال کثیف پرتشون میکنی از زندگیت بیرون

_چه خوش زبون هم هستی کوچولو

_میشه برم؟ دفعه ی آخرمه که میام پشیمونم کردین

_جدی میگم یه جورایی جذبت شدم قصد بدی ندارم.

با لحن خودش اداشو در آوردم و گفتم:نه بابا رو سرم شاخی چیزی میبینی؟؟؟؟ تنه ای بهش زدم که کنار رفت.داشتم از اتاق خارج میشدم که گفت:عووووو خانوم چه عصبی هم هستن یواش بابا نخوردمت که.

بی تفاوت به بیرون از اتاق رفتم و سمت پله ها روانه شدم پایین که رفتم مامان رو صدا زدم:مامااان کجایی من دارم میرم.

جوابی نشنیدم.خواستم دوباره صداش کنم که حضورشو پشت سرم حس کردم
آرمان:به قصد بدی نگفتم فقط میخوام آشنا بشیم من آرمان ازدی ام و تو؟

جاااان؟ آشنا بشیم! جناب چه زود هم پسرخاله میشن!

_یعنی میخوای با دختر خدمتکار خونت باشی؟؟ اونوقت چرا درک نمیکنم!! ولی خوشم نمیاد باهات آشنا بشم پس بیشتر از این گیر نده چون از آدمای سیریش اصلا خوشم نمیاد.

_کی هستی که جرعت میکنی با من اینجوری حرف بزنی هزار تا مثل تو آرزوشونه یه نیم نگاه بهشون بندازم.

اجازه ندادم بقیه ی حرفش رو بزنه با صدای بلندتری گفتم:خب برو به اون هایی که میگی له له میزنن باهات باشن اصلا چرا چرا به من توضیح میدی؟؟مگه من خواستم؟عجب گیری افتادما امروز اومدم این خراب شده برو رد کارت دیگه.

انگشتش رو به نشونه ی تهدید بالا آورد و گفت:برای آرمان ازدی چیزی نشد نداره از تو مغرورترشم رام خودم کردم باشه نمیخوای؟به جهنم اصلا نمیدونم چرا این حرف ها رو به تو زدم من آدمایی مثل تو رو اصلا حساب هم نمیکردم فقط یادت باشه دختره ی چموش زیادی پا روی دمم نزار که مادرتم اخراج میکنم بفهمی با کی طرفی.

تقریبا با فریاد جوابش رو دادم:برو بابا فکر کرده کیه اصلا به درک چیزی که زیاده کار.

تا خواست حرفی بزنه صدای مامانم رو شنیدم که گفت:رهااا از آقا معذرت خواهی کن

و اخم غلیظی بین ابروانش جا خوش کرد فقط با سکوت نگاهش کردم.

_نشنیدم؟؟

رو به اون مردک مغرور گفتم:ببخشید معذرت میخوام.

آرمان خنده ی حرص دراری زد که چشمانم رو از حرص بستم تا حرف دیگه ای نزنم.

آرمان:اشکال نداره مریم خانم شما به کارت برس و بعد نگاهی به سرتا پام انداخت و به سمت اتاقش رفت.مردک از خود راضی نچسب.
_تو میخوای منو از کار بیکار کنی چرا زبون به دهن نمیگیری چته تو امروز؟؟
_آخه مامان اگه بدونی چی بهم گفت.

نذاشت حرفم رو ادامه بدم و گفت:فکر کردی تا الان چجوری اینجا موندم؟ فقط بله و چشم گفتم تا بتونم یه قرون پول بگیرم دیگه نمیذارم اصلا بیای.

با حرص دسته ی تی رو برداشت شروع کرد به تمیز کردن کف سالن. برای دلجویی رفتم که تی رو ازش بگیرم تی رو دوباره از دستم گرفت و گفت:اینجا رو که تمیز کنم برمیگردیم برو بشین یه گوشه تا دسته گل جدید به آب ندادی.

به سمت نشیمن رفتم و روی یکی از مبل های سلطنتی شیری رنگ نشستم.در قسمت دیگری از سالن هم مبل ال صورتی کمرنگ با عسلی های گرد گذاشته شده بود یعنی این همه مال و اموال مال این مردک نچسبه؟تنهاست کلا یا خانوادشم اینجان؟ خدا شانس بده والا. پوفی کشیدم و دستانم رو به هم زدم و بالای سرم رو نگاه کردم لوستر زیبایی بالای سرم بود و هر از چند گاهی باد اسپیلت آویز هایش را تکان میداد.

دیدم دست به نرده های پله ها زده و دو گوی سبز خیره نگاهم میکند. اخمی کردن و سرم رو پایین گرفتم.از خودم نیشگونی گرفتم و سعی کردم تا متکلی بارش نکنم. آدم هم انقدر پرو؟ چیکار به من داره آخه! در حالی که قفل گوشیم رو باز میکردم گفتم:د آخه مردک چلغوز این همه دختر بابا ول کن دیگه نچسب ایش.

صدایش رو شنیدم که گفت:میدونستی الان داری با صدای بلند فکر میکنی؟

بعد خنده ریزی کرد و گفت:همیشه با خودت بلند حرف میزنی؟ سمتم خم شد و گفت:دوست داری مجازاتت چی باشه؟

_هیچی خاک رس با کود حیوانی بریز رو سر خودت که انقد پیگیرم شدی که به یه بهونه منو به حرف بگیری حالا که مورد عنایتم قرار گرفتی بهتره دورو برم نپلکی.

پوفی کشیدم و از حرص چشمامو بستم صدای قدم هاشو شنیدم که داشت ازم دور میشد که گفت:داشتم میرفتم بیرون با تو کاری ندارم.
با دهن کجی ادایش رو در آوردم که یکهو برگشت بازم خندید و گفت:زیاد حرص نخور دارم میرم خلاصه که خوشحال میشم بازم بیای اینجا.

_میخوام صد سال سیاه نشی.

با همون خنده ی روی لبش به طرف درب خروجی رفت.بعد از نیم ساعت مامانم گفت که برگردیم.توی راه حرفی نزدیم به خونه رسیدیم مامان در رو باز کرد باز خونه رو دود گرفته بود و بوی اون مواد کوفتیش خونه رو پر کرده بود.

سمت اتاقم رفتم و در رو بستم و پنجره اتاق رو باز کردم باید فکری به حال خودم میکردم چند وقت دیگه باید کنکور بدم اگه شهر دیگه ای قبول بشم که خیلی خوب میشه ولی دلم نمیاد مامانم رو با این مرتیکه بی مصرف تنهاش بزارم اگه پیشش نباشم میدونم آخر زیر کتک هاش یه چیزیش میشه.گوشیم رو برداشتم و به آناهیتا زنگ زدم کمی حرف زدیم و سر به سر هم گذاشتیم و از تصمیم که نمیدونستم عملیش کنم یا نه گفتم که گفت:بهتره بری از خونه رها. چیزی عایدت نمیشه برو درس بخون خدا بزرگه مامانتم یه کاری میکنه برای خودش.

_نمیتونم آنا برم هر روز باید نگران این باشم از دست کتک هاش زنده مونده یا نه

آناهیتا: خب چرا طلاق نمیگیره ازش؟

_طلاق بگیره هم چیزی عوض نمیشه جور دیگه اذیتش میکنه تو هنوز نشناختیش

آنا:بازم خودت میدونی ولی به نظرم بری بهتره.

برای اینکه بحث رو عوض کنم از اون پسره آرمان براش گفتم کلی خندید و گفت:بخدا رها یه آدم سالم دور تو پیدا نمیشه هر کدوم یه جوری یه تختشون کمه.

_آره دیگه نمونه بارزش هم تویی و خندیدم. بعد از کمی حرف زدن قطع کردم و به بیرون از اتاقم رفتم نگاهی به اطراف خونه انداختم مامان توی آشپزخونه مشغول گرم کردن غذا بود هنوز باهام سرسنگین رفتار میکرد.

_مامان قهر نکن دیگه مگه نگفتی هر کسی مزاحمم شد دهنشو سرویس کنم؟خب منم به حرفت گوش دادم دیگه.
مامان:ولی اینجور به نظر نمیرسه طبق معمول بی جهت به رگبار بستی.

_نخیرم یارو برگشته میگه ازت خوشم اومده خب میخواستی چیکار کنم قربون صدقه اش برم یا کارت صد آفرین بدم بهش.

با تعجب نگاهم کرد و گفت:دروغ که نمیگی

_دارم جدی میگم مامان منم از خجالتش در اومدم.

_میدونستم دختر بازه ولی نه تا این حد که سریع به کسی گیر بده یه ذره غرور هم نداره،ولش کن تو که دیگه باهام نمیای پس مشکلی درست نمیشه‌.

_موقع ای که خونه نبود میام

_نه نمیشه همون بهتر بمونی تو خونه بشین درستو بخون لازم نکرده کمک کنی این سفره رو هم ببر بنداز باباتم صداش کن

_بابا که نه بهتره بگی مفت خور

_عههه هییسسس الان میشنوه حالا بیا درستش کن

_خب بشنوه مگه ازش میترسم.

سفره رو گرفتم گذاشتم توی سینی که مامان ظرف ها رو گذاشته بود توش و بردم جلوی تلوزیون چیدم. اون نره غول رو هم صداش کردم تا بیاد. تو دلم گفتم کاش کلا نبودی مایه ی ننگ و بلای جون مامانم. بعد از شام ظرف ها رو شستم و سمت اتاقم رفتم.

دو روز دیگه کنکور بود باید درس ها رو مرور میکردم بعد کمی درس خوندن کم کم چشمام گرم شد. با صدای مامان چشمام رو باز کردم:برو توی تختت بخواب.

از درد گردنم چینی به ابروانم دادم و سمت تختم رفتم و دوباره پلک هام گرم شد.

این دو روز هم خیلی زود گذشت و امروز روز کنکوره. در کمال تعجب هیچ استرسی ندارم.

آناهیتا هم مثل من خیلی آروم و ریلکسه. حالا که میخوام جای دیگه درس بخونم پس چه فرقی میکنه کجا بیوفتم. تست ها رو یکی یکی جواب دادم بعد از ۲ ساعت برگه رو تحویل دادم. پشت سرم هم آنا اومد

_چطور بود آنا

_بد نبود توچی

_خوب بود فقط یادت باشه هر جا میریم باید با هم بریما

_بدون تو مگه میشه آخه. منو آنا از اول ابتدایی بادهم بودیم و اصلا از هم جدا نشدیم.

آنا:رها یه سوال میپرسم راستشو بگو

_بپرس

_تا حالا کسیو دوست داشتی؟

_آره خب مامانم

_گیج منظورم جنس مخالفه

_نه نسبت به کسی کشش نداشتم تا حالا

_من یکیو دوست دارم

_کی هست حالا

_پسر خالم آرش

_نگاه چه ذوقیم میکنه اون چی اونم دوست داره؟

_نمیدونم گیج شدم رفتارش دو گانه اس چشماش یه چیزی میگه رفتارش و حرکاتش یه چیز دیگه

_چجوری ینی؟؟

_ چمیدونم انگار یه محدودیتی توی رفتارش داره باهام گرم نمیگیره معمولی برخورد میکنه ولی هر بار که سرمو برگردوندم ولی هر بار که سرمو برگردوندم دیدم وقتی حواسم نبوده داشته نگاهم میکرده و لبخند کمرنگ بعد مچ گیریم ولی ترسم از اینه که این نگاه هاش رو اشتباه برداشت کرده باشم

_چشمها هیچ وقت دروغ نمیتونن بگن اگه میخوای مطمئن بشی یه کاری کن حسودیش بشه اینجوری که تو گفتی مغروره تا حرکتی از تو نبینه دست به کار نمیشه

_چیکار کنم مثلا؟

_چمیدونم مثلا اگه نزدیکت نشسته با گوشیت جوری وانمود کن انگار داری با یه پسر حرف میزنی یا مثلا به یکی از دوستات داری در مورد خواستگارات میگی که بشنوه ببینه خیلی عادی عمل کنی خودش میاد طرفت

_تو که تو عمرت یه دوست پسر داغون هم نداشتی اینا رو از کجا میدونی

_تو یکم خنگی برات گنده به نظر میاد عزیزم

و خندیدم. ایشی گفت و نیشگونی از بازوم گرفت

_اه نکن کبود میشه

_حقته تا تو باشی منو مسخره نکنی

_خب حالا قیافه نگیر قیافه گرفتن قیافه میخواد

_رهاااا

_خب خب ببخشید شوخی کردم

گونه اش رو بوسیدم و گفتم:عشق منی خواهری.

بالاخره جواب کنکور اومد توی شیراز قبول شده بودم میتونستم هم تهران بمونم ولی حتی مامان هم اصرار کرد که به شیراز برم آنا هم که هر جا من باشم پیشمه. کار های خوابگاه رو حل کردم و آنا هم یه خونه اجاره کرد وضع مالی پدرش خوب بود و خیلی هم اصرار کرد پیشش بمونم ولی قبول نکردم خیلی بهش مدیون بودم و نخواستم بیشتر شرمنده اش بشم. امروز اولین روز دانشگاهه و شب قبل وسایلم رو جا به جا کردم حیاط دانشگاه پر شده بود از کسایی که نمیشناختم روی نیمکت نشستم و منتظر آنا شدم بعد چند دقیقه از جا برخواستم تا به اطراف نگاهی بندازم که با شخصی برخورد کردم همه ی وسایلش از دستش افتاد

_ببخشید ندیدمتون

_خواهش میکنم دیر رسیدم عجله داشتم تقصیر من بود لبخندی زد و ادامه داد:من نویدم نوید صادقی.

دستش رو جلو آورد باهاش دست دادم و گفتم:منم رها رحیمی هستم

_از آشناییتون خوشبختم

_منم همینطور.

خم شد تا وسایلش رو جمع کنه خواستم کمکش کنم که گفت:شما زحمت نکشین. و سریع کتاب هایش را از زمین برداشت و همان طور که خیره نگاهم میکرد با ببخشیدی ازم دور شد. از دور نگاهش کردم قدی بلند و هیکلی ورزشی موهای خرمایی و چشم های مشکی و پوست گندمی. تیپ ساده ای داشت شلوار توسی و پیراهن سفید ساده که آستین هایش رو تا آرنج بالا زده بود و کتونی های سفید. صدای آنا رو شنیدم که گفت:چته زول زدی به بچه مردم خوردیش که

_وای آنا چشماش از ذهنم پاک نمیشه

_بله دیدم جوری به هم نگاه میکردین گفتم عشق در یک نگاه اتفاق افتاد

_چرت نگو

_خواهیم دید اینجا مینویسم این خط اینم نشون.

برای اینکه بحث رو خاتمه بدم گفتم:کجا بودی دو ساعته منتظرت بودم

_یکم دیر بیدار شدم به خاطر اون دیر کردم دیشب تا دیر وقت داشتم وسایلام رو جا به جا میکردم.

زنی از پشت بلند گو گفت:دانشجو های معماری کلاستون یکم دیگه شروع میشه سر کلاس ها تون حاضر باشین.

با آنا به سمت کلاس رفتیم و وسط های کلاس نشستیم. در کمال تعجب دیدم اون پسره اسمش چی بود؟ نوید اومد و روی صندلی کناری من یعنی ردیف چپ نشست و با نیمچه لبخندی سری به نشانه سلام تکون داد. با سقلمه ی آنا به خودم اومدم و چشم ازش گرفتم که آنا گفت:دیدی گفتم بدجور تو نخت مونده

_وای باز شروع کردی ولش کن بابا چه گیری دادیا

_چته تو امروز بدخلقی میکنی همش

_به خاطر مامانم اعصابم بهم ریخته

_سعی کن بتونی افکارت رو کنترل کنی وگرنه نه میتونی درس بخونی نه میتونی اینجا بمونی

_به نظرت کار درستی کردیم اومدیم اینجا

_بهترین گزینه اینجاس مخصوصا اون جناب که اونوره داره درسته قورتت میده

خواستم برگردم که گفت:تابلو نکن برنگرد خلاصه که اینجا بدون اینکه هر روز سر بابات اعصابت خورد باشه با آرامش درستو میخونی نگران مامانت نباش همه چی درست میشه. 

شانه ام رو با ملاطفت فشرد.طولی نکشید که استاد اومد و بعد از پرسیدن اسامی درس رو شروع کرد.آخرین توضیحات رو که داد با یک خسته نباشید کلاس رو ترک کرد. پوفی کشیدم به آنا گفتم:من میرم یه چیزی بخرم تو چیزی نمیخوای؟

در حالی که داشت چیزی رو یادداشت میکرد گفت:نه تو برو خودم میام یکم دیگه.

شانه ای بالا انداختم و از کلاس زدم بیرون به طرف سلف رفتم کیک و شیر کاکائو خریدم و روی نیمکت نشستم کسی کنارم نشست فکر کردم آناست سرم رو بالا آوردم در کمال تعجب نوید رو دیدم

_چه تصادفی نمیدونستم همکلاس هستیم

خشک و جدی جواب دادم:بله بهتون نمیاد سال اولی باشین

_درسته سر یه مسائلی نشد به موقع درسم رو ادامه بدم این شد که عقبم، ۲۴ سالمه.

آهانی گفتم که گفت:شما باید ۱۸،۱۹ سالتون باشه

_۱۹ سالمه

_میتونم راحت تر باهات حرف بزنم یعنی به جای شما بگم تو.

موندم جوابشو چی بدم که خوشبختانه آناهیتا صدام زد:رها یکم دیگه کلاس شروع میشه بلند شو بریم.

با اجازه ای گفتم و از جام برخواستم و با آنا به سمت کلاس رفتیم.

_آنا خدا تو رو رسوند موندم چی جواب بدم

_اووو جناب چه عجول هم هستن سریع بندو آب دادن پیشنهاد دوستی داد؟؟

_نه خنگولم گفت یکم صمیمی باهات حرف بزنم بهت بگم تو یا نه؟

_همچین گفتی خدا تو رو رسوند فکر کردم چیشده حالا ولی خب معلومه میخواد بهت نزدیک بشه، پسر بدی به نظر نمیاد خوشگل و خوش تیپه نخشو بگیر دیگه

_آنا واقعا که اومدیم مگه برای خوشگذرونی خیر سرمون باید درس بخونیم

_چه ربطی داره مگه گفتم باهاش بری پارتی چرا امروز پاچه میگیری

_خب قاطی کردم میدونی خوشم نمیاد از این جور چیزا

_حالا تو هی ناز کن از اوناس که محل ندی بهش بدتر میچسبه ول نمیکنه از من گفتن بود

چیزی نگفتم سرجامون نشستیم و کمی بعد نوید هم اومد سر جاش نشست و با اون لبخندش که نمیدونم چه معنی داره نیم نگاهی انداخت که استاد اومد. 
(آرمان)
-مریم خانم اگه کارها براتون سخته بگین دخترتون بیاد کمک

_دخترم رفته دانشگاه شیراز نمیتونه بیاد کمکم کنه.

پس خانم دانشجو هستن _خب برای نظافت یکی رو پیدا میکنم شما فقط آشپزی و خرده کار های دیگه رو انجام بده

_باشه آقا ممنون.

مریم خانم یه دو سالی میشه که خونه ام کار میکنه بهش عادت کردم نمیدونستم دختر هم داره که با اومدنش به خونه ام فهمیدم با یاد آوری اون روز لبخندی بر لبم نشست موهای بلند مشکیش که از شالش بیرون زده بود و دم اسبی بسته بود تا کمرش میرسید پس یعنی باید تا زیر باسنش باشه پوست سفید و ابرو های دنباله دار با اون چشمای خمار سبز زمردی و بینی عروسکی و لبای قلوه ای و خواستنی قدش هم باید ۱۷۰ باشه بغلی خانم بلبل زبون و خوشگل و در عین حال جسور و گستاخ اولین باره از یه دختر خوشم میاد باید به یه طریقی پیداش کنم و باهاش حرف بزنم با هر دختری که تا حالا دیدم فرق داره مغروره ولی ذاتی از اونا نیست که بخواد ناز کنه تا یکی مثل منو تور کنه .عجیب به دلم نشسته لامصب بالاخره که میاد اینجا به یکی میسپارم بیوفته دنبالش آدرس دانشگاهش رو پیدا کنه بعد قرنی یکی به دلم نشسته به این سادگیا بیخیالش نمیشم
پیمان زنگ زد جواب دادم

_بله چیشده

_جنسا الان رسیده کجا ببرم این همه صداشو پایین تر آورد و گفت “مواد رو”

_ببر جای همیشگی تا بگم چیکار کنی .

قطع کردم. کارم در ظاهر بوتیک لباس مجلسیه ولی در اصل مواد از اون ور مرز وارد میکنم و به سر دسته ها میفروشم. خونه جدا دارم خواهرم آسمان ۲۰ سالشه و ۶ سال ازم کوچیک تره که رفته خارج عاشق یه نفر شده بود پسره اومد خواستگاریش ولی بابام قبول نکرد و گفت در سطح ما نیستن وضع مالیش بد نبود آسمان هم بعدش رفت خارج میدونم که هنوزم دوستش داره ولی نمیدونم چرا رفت.منم بعضی اوقات هم به مامان بابام سر میزنم. یاد دلخوشی جدیدم افتادم دختره ی سرتق و خواستنی اولو آخر مال خودمه…..
“رها”
آخر هفته اس با آنا توی راه تهرانیم بعد چند ساعت خسته و کوفته رسیدیم آنا جلوی خونمون نگاه داشت

_مرسی آجی خوشگلم بیا تو یکم خستگیت در بره

_نه برم خیلی خسته ام فقط بخوابم

_باشه پس مواظب باش پشت فرمون خوابت نبره

پیاده شدم و با تک بوقی رفت کلید رو انداختم و رفتم داخل خونه از بابا خبری نبود. مامان توی آشپزخونه بود و بوی قیمه خوشمزه اش هوش از سرم برد آروم وارد آشپزخونه شدم و از پشت بغلش کردم با خوشحتلی به طرفم برگشت و بوسم کرد

_آخ که دلم برات یه ذره شده بود

_خوبی مامانی؟کمرت که درد نمیکنه؟

_نه دخترم خوبم خداروشکر

_بابا که اذیتت نمیکنه؟

_نه دخترم کاری به کارم نداره نگران نباش

_برم لباسامو عوض کنم میام

_یه دوش بگیر خستگیت در بیاد

_چشم مامان خوشگلم

گونه اش رو بوسیدم و به طرف حموم رفتم.دوش آب گرم خستگی رو از تنم در آورد بعد نیم ساعت از حموم بیرون اومدم و لباس پوشیدم و از اتاق خارج شدم

_الان رئیسم زنگ زد گفت واسه فردا مهمونی داره تو خونه اش قرار بود برای نظافت کسی رو پیدا کنه ولی هنوز پیدا نکرده دست تنهام میای کمکم؟

_رئیست که خونه نیست؟

_نه نیست اون غروب میاد خونه تو فقط نظافت رو انجام بده منم بقیه کارا رو انجام میدم که تا نیومده برگردیم

_باشه. مامان؟ میخوام یه کار نیمه وقت پیدا کنم

_چرا دخترم نیازی نیست خودم میتونم خرج دانشگاهت رو بدم

_مامان میدونم این اواخر حتی ۲ یا ۳ جای دیگه هم میری و کار میکنی کمرت بدتر میشه دانشگاهم که دولتیه یه کاری هم پیدا میکنم و خرج خودمو در میارم

_این سهم تو از زندگی نیست رها نمیخوام سختی بکشی

_اینجوری راحت ترم مامان خیالم از بابت تو راحت میشه.

دیگه چیزی نگفت و سمت هال رفتم و تلوزیون رو روشن کردم بعد کمی تلوزیون نگاه کردن شب شد و به مامان کمک کردم برای شام بعد شام به اتاقم رفتم و خوابیدم… با صدا کردن های پی در پی مامان چشمام رو باز کردم:رها بلند شو باید بریم دیر شد ۷ و نیمه تا برسیم اونجا میشه ۱۰ زود باش حاضر شو.

سریع از جام بلند شدم و هر چی دم دستم بود پوشیدم یه مانتوی گلبهی و شوار جین مشکی شال سفید مامان جلوی در منتظر بود .

کتونی های سفیدم رو پوشیدم در حالی که داشتم بند هاش رو میبستم گفتم:بابا کجاست پس؟

_پی خوشگذرونی دیشب نیومد خونه.

نفسی با حرص بیرون دادم و در رو بستم. توی تاکسی که نصستیم چشمام رو بستم تا بخوابم. با تکان دادن های مامان چشم گشودم:پیاده شو رسیدیم. در رو زد و سرایدار درب حیاط رو باز کرد.

داخل خانه که رفتیم گفتم:زودتر بیا کارمونو شروع کنیم تا اون یارو رو مخ نیومده تی کجاست؟ توی تراسه مانتوم و شالم رو از تن کندم و به گوشه ای پرت کردم سطل آبی پر کردم و تی رو برداشتم.هندزفری گوشم گذاشتم و آهنگ بغل از احمد سلو رو پلی کردم نمیدونم چرا امروز فاز دپ گرفتم با خودم زمزمه میکردم و همزمان کارم رو انجام میدادم

_یه لطفی کن تو گردن بگیررر این دیونه رو بغل بگیرررر دوست دارم خدایی من دلی ازم این عشقو پس نگیر

با صدای بلندترب ادامه دادم:یه لطفی کن تو گردن بگیر این دیونه رو بغل بگییررر دوست…

حس کردم کسی گیره ی موهام رو که بالای سرم گوجه ای بسته بودم باز کرد ترسیده به عقب برگشتم که آرمان رو دیدم:چه صدای قشنگی داری با کمی مکث ادامه داد:موهات رو که دیگه نگم بهتره

گیج شده از حرکتش نمیتونستم هیچ عکس العملی از خودم نشون بدم فقط عین خنگا نگاش میکردم که گفت:وقتی گیره رو برداشتم موهات عین آبشار با حالت قل خورد اومد پایین و قدمی به سمت جلو برداشت دورو برم رو نگاه کردم دیواری که سمت راستم بود مانع دید بود دستش رو بالا آورد و تره ای از موهام رو به بازی گرفت و گفت:میدونستی وقتی داشتی آهنگ میخوندی خیلی وقت بود وایساده بودم و نگاهت میکردم خیلی خواستنی شده بودی مخصوصا با این لباست و به تاپ صورتی بندی ام اشاره کرد بالاخره از شوک در اومدم و جواب دادم.

-میشه فاصله بگیرین

_چیه اذیت میشی؟

بیشتر نزدیکم شد پام به لبه ی در تراس گیر کرد داشتم از پشت میوفتادم که کمرم رو گرفت.
و به خودش چسباندم جای جای صورتمو از نظر گذروند و به لبام چشم دوخت که سریع دستم رو روی سینه اش گذاشتم و از خودم جدایش کردم

_حالا چرا انقدر سرخ شدی؟

_شما کار و زندگی نداری آیا

_خبر نداشتم که تو اینجایی صداتو شنیدم اومدم البته منتظرت بودم

_چرا اونوقت؟

_دفعه ی قبل هم بهت گفتم من ازت خوشم اومده خوشگل خانم

_همون موقع هم جوابتو گرفتی دیگه

_نشد دیگه من تا چیزی که میخوام رو بدست نیارم بیخیالش نمیشم عزیزم مخصوصا یه دختر خوشگل و خواستنی باشه

_دیگه داری از حد خودت میگذری حیف که به خاطر مامانم اینجام وگرنه یه لحظه هم اینجا نمیموندم

_چی میشه مگه یه مدت با هم باشیم

_من اهلش نیستم برو دنبال اهلش

_رابطه ازت نخواستم که فقط یه دوستی ساده

از حرفش جا خوردم و گفتم:تو چه پرویی من با آدم پرو و منحرفی مثل تو نمیتونم باشم حالام برو کنار میخوام برم

سد راهم شد و گفت:کجا؟

_فوضول رو بردن جهنم گفتت چرا هیزمش تره آخه به تو چه هان برای چی باید به تو جواب پس بدم؟

خندید و سری تکون داد خواست چیزی بگه که از کنارش گذشتم بین راه مچ دستم رو گرفت و به طرف خودش کشوند

_حالا تو هی ناز کن منم عاشق اینم نازتو بکشم.

دستشو نوازش وار روی گونه ام کشید و ادامه داد:عزیزدلم

با حرص دستشو پس زدم و گفتم:نمیدونم چی تو اون کله ی پوکت میگذره ولی اینو بدون نظر من عوض نمیشه دیگه هم بهتره بهم گیر ندی فهمیدی یا جور دیگه بهت بفهمونم

_اوه اوه چه عصبانی حالا جور دیگه اش چجوریه؟

_بهتره امتحانش نکنی چون ممکنه عقیم بشی.

قهقه ای زد و گفت:وای که چقدر تو بامزه ای دختر

پامو بالا آوردم تا حرفمو عملی کنم که محکم بغلم کرد و سرش رو به لبام نزدیک کرد ….

پارت بعدی هفته ی بعد ساعت ۱۴

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: دوباره تو
  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: Zahrak
https://beautyvolve.ir/?p=15229
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.