| Friday 30 October 2020 | 07:57
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان من الکساندرام:پارت دهم

رمان من الکساندرام

پارت دهم

نمیدانم تا چه مدت همانجا بی هدف مانده بودم که با صدای دو سرباز به خود امدم:
+تو کیستی؟!اینجا چه میخواهی؟!اهای دختر با تو هستیم؛مگر کری نمیشنوی؟!

+از لباس هایش مشخص است که از رتبه ی پایین حرمسرا است؛هی دختر تو بی اجازه اینجا چه میکنی.

هول کرده بودم برای همین زبانم به چرخش نمی امد:
_مراد:انجا چخبر شده؟!این سر و صدا ها برای چیست؟!

برای رفتن خیلی دیر بود؛چرا که او نزدیک شد.
وقتی نگاه اش به من افتاد تای ابرویش را داد بالا:
+سرورم فکر میکنیم این دختر ،قصد فرار داشت.

جرات اینکه سرم را بالا بیاورم را نداشتم.

_مراد:بسیار خب شما میتوانید بروید؛ما خودمان رسیدگی میکنیم.

از تنها ماندن با او بیشتر احساس ترس می کردم؛
نزدیک تر میشود و یک دور، دورم میچرخد:
_مراد:پس که میخواستی فرار کنی؟!(پشت سرم ایستاد و دست انداخت دور گلویم و مرا به خود نزدیک کرد)یعنی هنوز نفهمیدی که فقط مرگ میتواند تو را از قصر دور کند؟!

فشار دستش هر لحظه بیشتر میشد؛ناخوداگاه دستم را روی دستش قرار دادم که مثل جن زده ها مرا از خود دور کرد:
_مراد:زود تا کسی متوجه ی غیبتت نشده به داخل قصر برگرد؛نمیخواهیم زودتر از خودمان کسی برای تنبیه ات اقدامی کند؛ما بااین سرگرمی جدید هنوز کار ها داریم.

چشم هایم از خشم میسوخت؛اما حال برای هر اقدامی زود بود؛کف دستانم را باصدا روی هم کوبیدم و سرم را به نشانه ی تعظیم فرود اوردم:
_سپاس از لطف شما سرورم.

پشت به او میکنم و تا جایی که میتوانستم سعی کردم نسبت به قهقه های شیطانی اش بی تفاوت باشم؛تا رسیدن به ورودی قصر نگاهش را بخوبی روی خودم حس میکردم؛ناگفته نماند؛که حتی سنگینی نگاهشم باعث نشد قدم هایم سست شود؛جوری قدم برمیداشتم که گویا با هر قدمم نگاهش را زیر پاهایم له میکردم.
وقتی به ورودی قصر رسیدیم خواستم داخل بروم که با شنیدن نامم به عقب برگشتم و نگاهم را به ندیمه ی سیاه پوست انداختم:
+الکساندرا….شاهزاده شما را به زمین مبارزه فراخوانده است؛بهتر است هرچه سریعتر نزد ایشان بروید چون اصلا از منتظر ماندن خوششان نمی اید.

_بسیارخب برویم.

همراه ندیمه به زمین مبارزه رفتیم؛اطراف پر بود از وسایل مبارزه و جنگی؛جز سرباز های قصر؛سه قفس نیز قرار داشت؛ تو یکی از قفس ها،یک اهوی مادر و بچه بود و در قفس دوم پر بود از کلاغ های سیاه،ولی چیزی که ترسناک تر بود قفس بزرگی که پنهان بود‌.

_مراد:چه شده الکساندرا!؟چرا همه چیز را عجیب نگاه میکنی!!صدایت کردیم تا با دنیای ما بیشتر اشنا شوی.

فرصت اینکه باخود فکر کنم را نداد؛با اشاره به سرباز چیزی گفت که او در قفس کلاغ ها را باز کرد؛وقتی کلاغ ها به پرواز آمدند او پوزخند ترسناکی رو به من زد و تیر اول را رها کرد؛و بعد ان تیر بود که به هوا میرفت و کلاغ روی زمین میافتد؛واقعا منظره ترسناکی بود.

_مراد:میبینی الکساندرا؟!تعریفت از دنیای شاهزاده دوم عثمانی چیه؟یه نگاهی به دورت بیانداز.

کاری که گفت را انجام دادم؛تعداد زیادی کلاغ که روی چمن های باغ جان میدادند؛سرخی خون دلم را بهم میزند.

_مراد:در قفس اهو را باز کن.

تیز نگاهم را به او که خونسرد مشغول اماده کردن کمان اش است میاندازم؛بچه اهو بیخبر از هیاهوی دورش؛ خوشحال از باز شدن در قفس به بیرون می اید و دور تا دور باغ را بالا و پایین میکند؛ بیخبر از انکه تیر مراد ،هم جهت با او حرکت میکند؛اهوی مادر خودش را به قفس میکوبید گویا متوجه خطری که فرزندش را تحدید میکرد شده بود؛زل میزنم به چشم هایش قسم میخورم که داشت گریه میکرد.
صدای کشیدن کمان باعث میشود به خودم بیایم.
لحظه ی پرتاب تیر دستم را زیر دستش زدم و همین حرکت باعث شد تیرش خطا رود:

_مراد:تو الان چه غلطی کردی؟!چطور جرات کردی تو تصمیم ما دخالت کنی؟!پاشا؟!!!

_پاشا:بله سرورم…امری هست؟بگویید که خالصانه جانم را فدایتان کنم.

به من ترسیده نگاهی انداخت:
_مراد:در قفس ببر را باز کن؛میخواهیم درس امروز را به این کنیز بدهیم،عجله کنید..میخواهیم کمی لذت ببریم.

جز من تمامی کسانی که انجا بودند چشم هایشان از ترس گرد شده بود؛
_اما سرورم بهتر است قبل تنبیه حرفای مرا نیز بشنوید…من فقط نخواستم شما یه شکار بی رحمانه ی دیگر داشته باشید…من….

موهایم را توی چنگالش گرفت و به طرف عقب کشید:
_مراد:انقدر پیش ما حرف از من بودن نزن…تو هیچی نیستی جز کنیزی از رتبه ی خدمتکاری در حرمسرای شاه،تو حتی برای حفظ کردن جان خودت ناتوانی؛حرف های تو نه نزد ما بلکه پیش خدمتکار ها نیز ارزش ندارد.(رو به پاشا داد زد:)پاشا در قفس را باز کن.

همگی افراد پناه گرفتن؛موهایم را رها کرد و دور تر از من به تماشا ایستاد؛با التماس نگاهی به پاشا میاندازم ولی او بی توجه به من در قفس را باز میکند؛با باز شدن در قفس ببر خشمگین بیرون امد؛نگاهی به من انداخت و با کشیدن نعره ای بلند به طرفم حمله کرد که زود از خودم واکنش نشان دادم و شروع کردم به دوییدن.
رفتم پشت درخت پناه گرفتم ولی با پنجه اش تنه ی درخت را از بین برد.
خسته از تعقیب و گریز سرجایم ایستادم؛لحظه اخر قبل از نزدیک شدنش چشم بستم.ولی هرچه منتظر شدم اتفاق خاصی نیافتد.لای یکی از چشم هایم را باز میکنم با دیدن ببر که روی زمین افتاد نگاهم‌ را به او میاندازم؛با دیدن نگاهم کمانش را پایین اورد و بی توجه به حال من همراه افرادش انجا را ترک کرد.
کمی که دور شدن ناتوان روی زمین نشستم.

_او دیگر چه انسانی است؟!هرچند این رفتار انقدر را هم برایم تازگی ندارد!!خوی وحشی او بی شباهت به بانو سلونیا نیست؛ولی این یک پدیده عجیب است.

ضربه ای بر سرم نشست باعث شد متوجه موقعیتم شوم:
_خواجه:ای احمق..ما کل قصر را به دنبال تو بودیم انوقت تو اینجا با جانور ها سر و کله میزنی؛پاشو مگر با تو نیستیم..الکساندرا.

هول زده از جایم برمیخیزم،سعی میکنم خودم را تا انجا که میتوانستم مظلوم جلوه دهم تا از فکر تنبیه من بگذرد:
_وای دید خواجه چه شد؟!ما همانطور که پشت شما می امدیم یک لحظه غلفت باعث شد سر از اینجا دربیاوریم..حالا خداشکر شما اینجا هستید..باوجود شما دیگر ترسی مرا تهدید نمیکند.

حسابی از تعریفم سر ذوق امد:
_خواجه:خدا تورا نکشد الکساندار…خب هرچه مزه پراندی کافیست بهتر است برویم تا برای شب اماده شوی؛یادت نرود اینبار کوچکترین خطایی از طرفت ببینم بخششی در کار نیست.

پایین لباسم را کمی بالا میگیرم و با گذاشتن یکی از پاهایم به عقب برایش تعظیم میکنم:
_چشم جناب خواجه سعی میکنیم بخاطر بسپاریم که چیز های ممنوع…ممنوع است.

ضربه ای به لپم میزند و با گفتن اینکه دنبالم راه بیوفت جلوتر از من به راه میافتد.وقتی از حیاط قصر گذر میکردیم نگاهم به ساختمان رو به رو میافتد.در انجا زنی با لباس مشکی که باد لباسش را میرقصاند به تماشا ایستاده بود:

_ان زن کیست خواجه؟چرا ان سوی قصر زندگی میکند؟

پس سری بهم میزند و با ملامت میگوید:
_خواجه:سعی کن نگاهت را کنترل کنی،او ملکه سابق،الیزابت سلطان است.

چندین بار نامش را زیر لب تکرار میکنم و در دل میگویم‌:
_پس او مادر بانو سلونیا است.

روبه خواجه این سوال را میکنم:
_چرا ایشان از مقامشان خلاء و در قصر مجاور زندگی میکنند.

_خواجه:هیش..باز زبانت باز شد؛بهتر است زبانت را در دهانت نگهداری…

زیر لب:
_این قصر عثمانی نگفته های زیادی دارد.

حمام ام که تمام شد چند نفری برای پوشیدن لباس و وصل کردن جواهرات به کمکم امدند؛
که هیچ کدامشان به انتخاب و سلیقه من نبود؛اینجا بود که فهمیدم؛تعریف قصر ان چیزی بود که مراد گفته است.
واقعا قصر به معنی اسارت و بندگی بود؛در اینجا هیچ احترامی به زن ها نمیگذاشتند.

_خواجه:ماشالله…ماشاالله‌….واقعا که زیبا شدی الکساندرا…درخشش ات چشم ها را میزند؛
بهتر است برویم.

دنباله لباس را در دست میگیرم و همراه خواجه از اتاقک بیرون میایم و به سمت راه روی طلایی قدم میگزاریم.مشعل ها توسط بادی که از پنجره قصر یه داخل میوزید به رقص امده بودند،کاش نام این راه رو را…راه روی مرگ می نامیدند.

_خواجه:ورود ما را به سرورمان اعلام کنید.

کمی پشت در معطل شدیم:
+میتوانید داخل شوید،سرورمان داخل منتظر هستند.

چشم هایم را باز و بسته میکنم و به ارامی داخل میشوم.وقتی داخل شدم برخلاف دفعه قبل بالاتنه اش برهنه بود و فقط شلوار پایش بود؛
طبق فرمایش خواجه و قوانین تا خودش اجازه نداده بود نه نگاهم را بالا اوردم و نه نزدیک شدم.

_مراد:چه خوب است که تنبیه امروز باعث شده است دست از سرکشی هایت برداری…نزدیک شو.

ناخوداگاه پایم به حرکت امد؛بخاطر پا بند نقره ای که به پایم وصل بود هر قدمی که برمیداشتم صدایش بلند میشد؛و من خمار شدن چشم هایش را میدیدم.
وقتی مقابلش رسیدم زانو زدم و پارچه لباسش را بوسیدم.

_مراد:فکر میکردیم قوی هستی و با بقیه فرق میکنی..اما میبینم که قصر زورش از تو بیشتر بوده است.

(اگر میخواهی برنده از زمین بازی بیرون آیی،بگذار رقیبت تورا دست کم بگیرد)
بلند شد و رو به رویم ایستاد؛دستی به خط سی*نه ام کشید:
_مراد:میدانی چرا تو را انتخاب کردیم،!

نگاه بالا میگیرم و در سکوت تماشایش میکنم؛که موهایم را از دورم کنار میزند و سرش را توی گودی گردنم فرو میکند:
_مراد:چون ما بوی دختر باکره را از کیلومتر ها حس میکنم.

دستش را از زیر پیراهن رد کرد و بین پاهایم را فشار داد که ناخوداگاه صدایی از بین لب هایم خارج شد ولی با رها شدنم توسطش در حالت گیجی قرار گرفتم:

_مراد:لخت شو و پشت به ما بایست.

بدون فکر کردن کاری که گفت را انجام دادم.
_مراد:میدانی چرا اقامتگاه ما از سایرین جداست؟
تا به حال به این فکر نکرده بودی نه؟

صدایش از فاصله دور نزدیکتر میشد ولی با قرار گرفتن میله ی داغ روی سرشانه ام جیغ دلخراشی کشیدم:
_مراد:جواب اش این است که صدای دادت به گوش بقیه کنیز ها نرسد.
اینم مهر بردگی؛از این پس تو متعلق به ما هستی.

 

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: من الکساندرام
  • ژانر: عتشقانه_هیجانی_جنایی_اجبار_رازالود_اربابی
  • نویسنده: مینا دادرس
  • 79 روز پيش
  • مینا دادرس
  • 12,447 بازدید
  • 2 نظر
https://beautyvolve.ir/?p=15152
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • zahra
    چهارشنبه 12 آگوست 2020 | 7:14 ب.ظ

    ممنون از وقتی ک میزاری
    قلمت پایدار :)))

    • مینا دادرس
      پنج‌شنبه 13 آگوست 2020 | 11:18 ق.ظ

      قربونت عزیزدلم🙏🌹🌹

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : ممنون عزیزم چشم همه تلاشم رو میکنم بیشتر پارت بدم ❤️...
  • Aaaasal : رمانتو عالی هست قلمتو دوست دارم ولی ممنون میشم یکم زودتر پارت بزارین...
  • sahar72 : وای خیلی عالیهههههههه آدم اینجوری استرس میگیره خیلی هیجان دارهههههه 🤩🤩🤩🤩🤩...
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.