| Saturday 28 November 2020 | 10:11
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
فاصله از جهنم من تا بهشت تو_پارت دوم

فاصله از جهنم من تا بهشت تو_پارت دوم

جسمم میان شلوغی و هیاهوی دورَم بود، ولی روحم پر کشیده بود به گذشته…گذشته ای تلخ و دردناک…آنها نگذاشتن که کودکی کنم وقتی ام پا به نوجوانی گذاشتم شب و روزم را تیر و تار ساختند….حالم دست خودم نبود،با دیدنش آن هم بعد سال ها زخم های گذشته ام سر باز کرد…نگاه گنگم را بالا میاورم و یکایکشان را از نظر میگذرانم که با کشیدن شالم توسط زن چادری به خودم میایم.اول یه نگاه به شالم و بعد نگاه به آن زن میکنم…خشمگین از جایم بلند میشوم که آنها نیز کمر صاف میکنند و نگاه به منی که خاک لباسم را تکان میدادم میکنند.

کیفم را از روی زمین برمیدارم و رو به همان زن چادری که شالم را جلو کشید می گویم:

_سال ها قبل مادرمم وقتی من داشتم توی آتیش میسوختم…به جای این که نگران پاره تنش باشه نگران این بود که من با حجابه سرم میسوزم یا نه…اسم خودتونم میذارید مومن؟ کجای دین گفته، که اگه مسلمونی رو به موت بود جای نجاتش…. شالش رو بکشید جلو… شما لازم دارید حجاب دور عقلتون رو بردارید.

آدامسم را می جوم و بادش را رو بهش میترکانم که چادرش را جا به جا میکند و با تند خویی میگوید:

+کاش تو همون آتیش میسوختی تا حداقل یک بدکاره از روی زمین کم بشه….همین شماها هستید که فکر جوون های مردم و آشفته میکنید.

باری دیگر آدامسم را میترکانم و درحالی که پشتم بهشان بود،بلند میگویم:

_ آرزوی خیلی ها بود اما…زنده موندم تا انتقامم رو از تو و امثال تو پس بگیرم. دعای بیجا روی زبونت نیار.خواست خدا یه چیز دیگه ست.

دیگر توجهی به اراجیفش نکردم.کنار خیابان بی هدف قدم میگزاشتم‌‌‌…حالم سر جایش نبود…حتی توجهی به تنه های که بهم میزدند نمیکردم…با ویبره گوشیم بدون نگاه کردن بهش، دست تو کیفم میکنم و بی حال جواب میدهم:

_فرمایش؟!!

صدای عصبی اش باعث میشود از بی حالی ام کاسته شود و بدم نیامد کمی سر به سرش بگذارم:

_امیرعلی:ای کوفت؟دختر این لحن کوچه بازاری چیه!خیرسرت دختری یکم متین باش چند بار اخه من بهت بگم‌‌‌‌‌‌….انقدر بهت گفتم خودم حس میکنم خواهر بسیجی شدم..

از تشبیه اش بی توجه به زمان و مکان بلند میخندم و توجهی به تاسف نگاهشان نمیکنم…..(گاهی بی پروا باش…بس است هرچه گفتن دختری و عیب است…گاهی برای خودت باش….برای خودت زندگی کن…در همان دنیای صورتی…همان رژ قرمز)

_وای امیر…خیلی باحال بود نه جون تو خیلی خوشم اومد…اصن خوراک خودته خیلی ام بهت میاد…

_مزاحم:جون…..خوشگله تنهایی؟!!همراه نمیخوای؟

جوابش را نمیدهم و دعا میکردم امیرعلی نشنیده باشد ولی شنید و دادش گوش هایم را نوازش کرد:

_امیرعلی:اون کدوم بی ناموسی بود….سوگل کدوم گوری هستی‌‌‌‌….باتوام بگو کجایی….سوگل به جون بی بی یکاری دست جفتمون میدم ها…د لعنتی میگم کجایی.

ایشی به مزاحم سریش میکنم و آدرس را میدهم که بی خدافظی گوشی را قطع کرد. روانی ای زیر لب میگویم و به راهم ادامه میدهم…ولی متوجه شدم هرجا که میروم آن پسر جوجه تیغی دنبالم است..کلافه میشوم و تو کوچه خلوت میروم یکم که میگزرد به طرفش برمیگردم و هیکل لاغرش را به دیوار میچسبانم…و چاقوی جیبی ام را روی صورتش میگزارم…حرکتم انقدر سریع بود که نتوانست کاری کند.

_ببین بچه خوشگل…تو این قبر مرده نیست.. الانم تا ریختتو قشنگتر نکردم راهتو کج میکنی میری…حله؟؟

ترسیده سری تکان میدهد که چاقویم را از صورتش کنار میزنم و اجازه میدهم برود. از راه رفتنش میشد فهمید از این دخترِ پسرنما حسابی ترسیده است.

_هوی….برای اینکه پاهات بهم گره نخور دو تا صلوات بفرس حل بشه…

جوابم را با فحش داد خواستم حالش را بگیرم که گوشیم دوباره زنگ خورد..حدسش سخت نبود:

_جانم پسرسر به راه بی بی بانو…

_امیرعلی:بیا من سر همون خیابون منتظرم.

از قطع کردن بی خدافظی اش میشد فهمید که امروز حسابی توپش پر است.لبخند زیر پوستی میزنم و خودم را بهش میرسانم.پیدایش میکنم،اقای غیرتی بیرون از ماشین نگاه به عابر میکرد بلکه مزاحم های دورم را گردن بزند.مثل همیشه پیراهن چهارخانه به تن داشت و استین لباسش را تا آرنج تا زده بود..موهای مشکی اش را مرتب حالت داده بود…جذاب بود! پوستش گندمی و چشم و ابرویش مشکی بود‌. چیزی که بیش از هرچیزی توجه را جلب میکرد خمار بودن چشم های مشکی اش بود.

تازه متوجه من میشود از نگاه بالا و پایین رفته اش به من،رفته رفته اخم هایش درهم میرود.

شیطنتم گل میکند و برای اینکه بیشتر عصبی اش کنم قدم هایم را آرام و کوتاه برمیدارم که عصبی به سمتم قدم برمیدارد و بی هیچ حرفی دستم را میگیرد و همراه خودش به سمت شاسی بلند سفیدش میکشد اول مرا داخل ماشین میفرستد بعد خودش پشت فرمان میشیند.با همان اخم در چهره اش ماشین را به حرکت درمیاورد.نگاهم به بیرون بود و تند و پشت هم آدامسم را میترکاندم که بار آخر وقتی بادش کردم با دستش محکم رویش ضربه زد که صدای جیغم درامد:

_چیکار کردی دیوونه…وای امیر علی خدا لعنتت نکنه…تموم صورتم آدامسی شد اه….

با ترمز وحشتناک ماشین وحشت زده به سمتش برمیگردم.

_امیرعلی:آره خدا لعنتم کنه….لعنتم کنه که هربار میبینم بیشتر تو منجلاب فرو میری ولی خفه شدم…لال مونی گرفتم تا خودت سرعقل بیای…سوگل کارات خار شده دور گلوم…بسه داری نابود میشی….

باز هم همان حرفای تکراری، نگاهم را به جلو میندازم:

_بریم خونه…الان وقتش نیست من به اندازه کافی حالم بد..

_امیرعلی:چیرو تموم کنم‌‌‌‌…هربار همینی…تا یچی میگم…

وسط حرفش میپرم:

_امروز دیدمش…خودش بود…باهم بودن…امیرعلی دیدمشون داشتن باهم میخندیدن…خوشبختیش خار توی چشممه!

حرفم که تمام میشود هر دو در سکوت مسیر تا خانه را ادامه میدهیم.با رسیدن به خانه از ماشین پیاده میشوم و در را باز میکنم….باز هم مثل همیشه بی بی حیاط رو آب و جارو کرده بود…خنکی اش لذت بخش بود.نفسی میگیرم و دستگیره را پایین میکشم که صدایش بلند میشود:

_بی بی:اومدی گل پسرم…مادر یه زنگ به این دختره چش سفید بزن‌..هرچی زنگ میزنم در دسرس نی…

_به به….چشم ما روشن…داشتیم بی بی جون؟حالا ما شدیم چش سفید!!انوقت این آقای دراز میشه گل پسر…

بی بی پشت چشمی بهم میکند و نگاهش را به امیرعلی میندازد:

_بی بی:خسته نباشی مادر …تا دست و صورتت یه آبی بزنی منم میز و میچینم.

_امیرعلی:سلام به زیبایی خلقت..دستت دردنکه بی بی…اخ بیار که حسابی گشنمه.

بی بی ای به چشمی میگوید و راه اشپزخانه را پیش میگیرد…قدم سمت پله ها برمیدارم و توجه به صدا زدن هایش نمیکنم.بعد تعویض لباسم روی تخت ولو میشوم.داشتم پیام های تلگرامی ام را چک میکردم که با باز کردن پیام نسرین عصابم بهم میریزد.عکس خودش بود همان کثافتی که نوجوانی ام را خاکستر کرد.

نوشته های زیر عکس را بلند میخوانم:

_بردیا محتشم…۳۰ساله….فارق و تحصیل رشته مهندسی از دانشگاه(…..)متاهل…دارای یه فرزند…فرزند ارشد حاج یونس محتشم…

طاقت نمیاورم و گوشی را محکم به دیوار میکوبم که صدای بلندی ایجاد میکند‌….طولی نمیکشد که چهره نگران امیرعلی توی اتاق دیده میشود.نگاهش از گوشی به منی که روی تخت نفس نفس میزدم میافتد:

_امیرعلی:چیشد….دیونه شدی؟؟؟هیچ میفهمی داری چیکار میکنی؟اخه این چکاریه؟

تو….

دستم را روی گوش هایم میگذارم و به حرف میایم(گاهی دلت گوش میخواهد برای درد و دل نه زبان برای نیش)

_بس کن…بس….بیا یبارم که شده من و درک کن…بسه این همه نصیحت…خسته شدم امیرعلی…

حالم را که میبیند آرام میشود و به سمتم میاید..روی تخت کنارم خودش را جای میدهد:

_امیرعلی:باش امروز رو تو بگو من گوش میدم‌….اصلا هرچی هست بمن بگو.

با صدای که از کینه پرشده بود لب باز میکنم:

_داشتم خوشبختی و موفقیت هاش و دنبال میکردم…حرصم گرفت امیرعلی…نفرتم از قلبم زد روی دستم…اون کثافط خوشبخت شد ثمره عشقشونم شده یه پسربچه‌‌‌ ۴ساله…

مرا در آغوش میکشد و برادرانه بوسه ای به موهای پریشانم میزند:

_امیرعلی:بازم بگو سوگلم…هرچی تو دلت بریز بیرون…من اینجام که بشنوم.

_امیرعلی من هیچ وقت تو خونه حاج همایون معنی زندگی رو نفهمیدم…یه خونواده ای که فقط از دور همه چی آروم و سرجاش بود..ولی فقط منی که داخلش شبم رو صبح میکردم میفهمیدم اون خانه زیادی بی روحه زیادی سرده….من بچگی نکردم….تا راه رفتنو یاد گرفتم جای بازی پا به مراسمات ادعیه گذاشتم تاهمه ببینن بگن دختر حاج همایون هنوز لب باز نکرده تو مجلس بانو فاطمه زهرا(ص)…چون مردم دیده شون بیشتر از عقلشون کار میکنه.

از بغلش بیرون می ایم و تکیه ام را به تاج تخت میدهم و درحالی که نگاهم به زمین است ادامه می دهم:

_همه ی هم سن و سال های من روز جشن تکلیف تازه معنی تکلیف رو یاد میگرفتن اما من همه رو از بر بودم..اونروز همه ی مادرا چادر رنگی و قشنگی سر بچه هاشون میکردن اما من چادر کوچک مشکی ام سرم بود….اما هیچی تلخ تر از تولد پونزده سالگیم نبود….

(فلش بک)

با بلند شدن صدای زنگ…معلم ریاضی خسته نباشیدی میگوید و از کلاس خارج میشود…درحالی که سرم پایین بود و مشغول جمع کردن لوازمم بودم صدایش را میشنوم:

_نسرین:وای سوگل چقد آرومی بابا یکم تند دیرت میشه ها ساعت و دیدی؟؟

با یادآوری ساعت به کارهایم سرعت میدهم کوله ام را روی شانه ام جای میدهم و چادر مشکی ساده ام را از روی دسته ی صندلی برمیدارم و درحالی که قدم برمیدارم روی سرم مرتبش میکنم:

_زود باش دیگه….چرا ماتت برده‌‌‌…

_نسرین:کاش زودتر ساعتو بهت میگفتم.

پوفی میکشم که قدم تند میکند.در کنارهم مسیر تا خانه را میرفتیم که کوچه ی بعدی نسرین ازم جدا شد…دلشوره داشتم خداکند به موقع برسم.نزدیک به در خانه چندباری را کم مانده بود از ترس پس بیافتم هربار همین بود.

کلید میخواهم بندازم که در باز میشود و چهره حسین نمایان میشود:

_حسین:چه دیر کردی… نکنه کسی مزاحمت شده…وای به حالت سوگل اگه بدونم باز بااون دختره ی (منظورش نسرین)لا الله….

ترسیده از خشم نگاهش میگویم: نه داداش..بخدا نه…مستقیم اومدم خونه..بجون حاج بابا.

_حسین:باشه نمیخواهد قسم بخوری…راستی مهمون داریم اول برو اشپزخونه پیش مامان.

چشمی میگویم و داخل میشوم…حیاط قدیمی که نمایش اجری بود را رد میکنم..روی سکو پرشده بود از کفش های جفت شده ی مردانه و زنانه..چیزی که چشم را جلب خودش میکرد تمیزی و واکس روی کفش ها بود‌.

سکو را رد میکنم و کتونی ام را از پایم درمیاورم و داخل جا کفشی میگزارم.راه آشپزخانه را پیش میگیرم که میبینم مامان چادر رنگی اش را بر سر دارد و سرش با چای پر کردن در داخل استکان ها گرم است.با صدایم درحالی که دستش روی قلبش است بطرفم برمیگردد و تشر میزند:

_مامان:دختر ترسیدم…چرا انقدر بیصدا !!کم مونده بود سکته کنم‌…کی اومدی؟!چرا اینقدر دیر کردی…دیگه حاجی داشت حسین میفرستاد دنبالت.

کاش مهری خرج کنی….کاش از حالم بپرسی…کاش خسته نباشید و روزمرگی های کلاس درسم را بپرسی.

_سلام مامان جان….ببخشید اگه ترسیدید…اخه انقدر مشغول بودید متوجه من نشدید….من که به موقع اومدم داداش و چرا زحمت میدید.

-مامان:خُبِ خُبِ….زبون درازی نکن..یاالله آروم بدون اینکه کسی ببینتت برو اتاقت و لباس عوض کن..چادر رنگیتم سرت کن بیا پایین…فهمیدی؟سوگل دست گل به آب ندی که حاج بابات ناراحت بشه.

_چشم مامان جان قول میدم شما و حاج بابارو ناراحت نکنم‌….راستی مامان این مهمون ها کی هستن؟!خودی اند؟

کلافه میگوید:

_مامان:بسه سوگل سرم رفت….چقدر سوال میپرسی بچه…برو کاری که گفتم انجام بده خیلی وقته منتظرن.

چشم میبندم و باز میکنم….و آرام و همانطور که خواسته بود بی صدا بسوی اتاقم میروم…

پا رو قالی های دست بافت میگذارم و از پله ها بالا میروم و با رسیدن به اتاق دستگیره اش را پایین میکشم.یه اتاق ساده که هیچ شباهتی به اتاق یه دختر چهارده ساله نداشت زیادی بی روح بود.نفسم را آه مانند بیرون میفرستم و چادر سیاهم را از سرم بیرمیدارم و مانتو باقی فرم مدرسه ام را بعد درآوردن روی چوب لباسی آویزان میکنم.

آبشار سیاهم را که پشتم را پوشش داده شانه میزنم و مرتب پشت سرم جمع میکنم و با اتمامش روسری بلند فیروزه ای رنگم را سرم میکنم و گره اش را محکم میبندم.نگاه به چهره ام میکنم…ابرو های بهم پیوسته کمانی، چشمای طوسی رنگ،پوست گندمی..لبای نسبتا باریک صورتی،ولی تنها نکته آزاردهنده بینی ام بود یکمی گوشتی بود ولی همه میگفتن به چهره ام میاید.با تقی ای که به در خورد دل از خودم میکنم و اجازه ورود میدهم:

_بله….

_مامان:دختر چخبره..مگه میخوای بری عروسی بدو مهمونا کلافه شدن.

با چشم قره ی آخرش بلند میشوم و چادرم را مرتب میکنم و پشت سرش به دنبالش میروم.

جلوی در پذیرایی یه استپ کوتاه میزند و بسویم برمیگردد وقتی از ظاهرم مطمعن شد وارد پذیرایی میشود. من نیز به دنبالش کشیده میشوم.همگی به احترام ورودمان از جایشان بلند میشوند.تعدادشان زیاد بود و من آن وسط سرگیجه گرفتم بس که احوال پرسی کردم ……به آقایون سر به زیر یه سلام کوتاه به همگیشان کردم.ولی چیز که باعث تعجبم بود نگاه خیره و پچ پچ های زنان به خودم بود.

با نشستنمان حاج بابا شروع میکند حرف زدن.سرم پایین بود ولی حس میکردم نگاه کسی روی من است سعی کردم بی توجه باشم و گوش بسپارم به حرفای حاج بابا:

_حاج بابا:خب حالا که سوگل ام اومد میریم سر اصل مطلب…من تا به امروز این مطلب رو بهش نگفتم..چون میخواستم فکرش فقط بالا درسش باشه ولی الان که زمانش رسیده باید همه چیز رو بدونه.

_حاج یونس:بله حاجی صحبت شما متین‌… لطفا ادامه بدید.

حاج بابا تسبیح درشت قرمز رنگش را باری دیگر میچرخاند و با پایان ذکرش دوباره به حرف میاید:

_حاج بابا:بله عرض میکردم…خب این سوگل دختر من…شما میدونید که من سه تا پسر دارم سوگل تک دختر و ته تغاری خونه من…

_حاج یونس:بله حاجی ماشاالله به تربیتت..عجب دختری…همه جا حرف از سنگینی و متانتش تو محافل هست.

دست هایم را از خجالت زیر چادرم فشار میدهم.

_حاج بابا:نفرمایید حاجی ،سوگل امانت بود دست من…درست، چهارده سال قبل وقتی سوگل بدنیا اومد تو النگویی توی قنداقش گذاشتی و گفتی برای بردیا، تا از رفاقت به فامیلی برسیم…هم تو و هم پسرت عزیز بودی با جونو دل قبول کردم.الانم فردا سوگل چهارده سالش پرمیشه حالا شما یه روزی تعیین کنید تا این دو جوونم سر و سامون بگیرن.

بدنم یخ میزند….گوشام به شنیده هایم شک داشت…یعنی چی مگر میشود؟چطور یهو؟ چرا من تا به الان نمیدانستم؟!یعنی حق نداشتم بدانم؟!این دیگر چه ظلمیست…کاش توانش را داشتم و بدون هیچ ترسی مجلس را ترک میکردم.

_حاج خانوم:خب بااجازه آقایون میگم چطوره که مراسم عقد رو آخر همین هفته بندازیم.البته اگر حاج همایون مشکلی نداشته باشن.

_مامان:نه حاج خانوم…

_حاج یونس:پس مبارکه…دهنتون رو شیرین کنید.

بالاخره سر بالا میگیرم و نگاه به چهره های خوشحالشان میکنم…زنی مرا مخاطبش قرار میدهد اما من در عالم دگری بودم…گنگ بودم فضا برام خفه کننده بود احتیاح به هوای تازه داشتم.

_حاج خانوم:سوگل جان خوبی مادر؟صورتت چرا سرخ شده؟!

_مامان:بچم باحیاست….خجالت کشیده براهمین لپاش گل انداخته.

با نگاهی خالی از هر حسی نگاهش میکنم کاش میتوانستم بگم حرفایتان دست انداخته به دور گلویم،بگویم حرفایتان نفسم را کم کرده است…بگویم این شرم نیست…سرخی صورتم از سیلی ایست که با حرفایتان به صورتم میزنید…میزنید و میفهمانید خواب نیست…واقعیت است.

دیگر چیزی تا اخر مجلس نفهمیدم گویا پسرشان هم حضور نداشت.به قصد رفتن بلند میشوند و میروند.بلند میشویم و بدرقه یشان میکنیم.با رفتنشان همه حالت چهره یشان عوض میشود…جای لبخندهای دروغینشان را اخم ها پرمیکند.

بالاخره سکوت این چندساعت را میشکنم و از بالای سکو رو بهش میگویم:

_حاج بابا….نمیخوای چیزی بگی؟یعنی من آدم نیستم؟نظر من براتون مهم نیست؟یعنی چی که از مدرسه میام میفهمم تا اخر هفته نامزدیمه…حاج بابا.

هنوز حرفم تمام نشده بود که حسین دخالت میکند و با لحنی نه چندان دوستانه جوابم را میدهد:

_حسین:ساکتشو گستاخ…حرف حاج بابا زمین میزنی؟اصلا دختر و چه به سوال کردن برو تو اتاقت یاالله.

دو طرف چادرم را میگیرم و چندین بار تکانش میدهم و همزمان میگم:

_نمیرم داداش…نمیرم…این دیگه الکی نیست زندگیه…من قرار یه عمر با مردی زیر یه سقف برم که هیچ شناختی ازش ندارم…کجای سوالم غلط؟؟کجاش داداش؟

میخواهد به سمتم بیاید که حاج بابا با گزاشتن دستش روی شانه اش متوقف اش میکند:

_حاج بابا:پسر خوبیه من میشناسمش خونواده اشم آدم حسابی اند…خوشبختت میکنه نگران نباش بابا جان…حرف دیگه ام نشنوم سوگل بابا….چون بحث رفاقت و قول چندساله است….خوشبخت بشی تک گل خونه حاج همایون.

_حاج بابا…من هنوز آمادیگشو ندارم‌….نمیتونم هضم کنم….حاج بابا نکن دلم راضی نیست من هنوز خیلی بچه ام.

خنده ای بر لب میزند و نگاه به مامان میکند که از نگاهش مامان با شرم سرش را پایین میانداز:

_حاج بابا:مامانت ازتو کوچیک تر بود که شد خانوم خونم….خونه داریشو تو خونه من یاد گرفت…تو هم دختر همین مادری پس از پسش برمیای.

میخواستم حرفم را بزنم که در حیاط با صدای بدی باز شد و بعد آن علی با چهره ای آشفته درحالی که کنار ابرویش شکسته بود وارد شد…مامان به محض دیدنش چنگی به صورتش میزند و به سمت پسرش میرود:

_مامان:یا زهرا….کدوم از خدا بیخبری این بلارو سر بچم آورده…الهی دستش بشکنه…علی مادر یه حرفی بزن…بگو جان مادر…بگو رستم من….

کاش همان میزان محبت به مقدار ناچیزش را برای من هم میگزاشتی….اما آن پسر بود جانش شیرین تر بود.

علی مامان را کنار میزند و روبه حسین و حاج بابا میگوید:

_علی:حاج بابا…باز پسر اکبر مکانیک مزاحم دخترای محله ما شده…اینبار دیگه تهدید کارساز نبود خودم…

_حاج بابا:تو بیجا کردی…تو غلط کردی…پسره ی نادان….هنوز عقلت کمه‌‌….نارسه….اخه من چندبار بهت بگم تو این مورد دخالت نکن تو همین که مراقب مادر و خواهرت باشی بس.

_مامان:حالا حاجی بچمو سرزنش نکن….ناموس حالیشه..نتونست بی شرفیو تحمل کنه.

چه خوب پشت پسرانش درمیامد.نگاه پرخشم علی بمن میافتد که چادرم از سرم کنار رفته بود.

_علی:تو اونجا چه غلطی میکنی برو داخل نمیگی یه خدا بیخبری از بالا نگاهت میکنه برو داخل همین الان.

بطور خودکار عقب میرم و وارد خانه میشوم‌‌‌ و آنها را با جمعشان تنها میگزارم…از بچگی تا به الان همین بود….من جمع ام از آنها جدا بود یکه و تنها.با نگاه کردن به ساعت میفهم نه غذا خورده ام و نه نمازم را خوانده ام.بخاطر حواس پرتی ام روی پیشانی ام میزنم و برای گرفتن وضو به سرویس میروم‌.

روی سجاده ام نشسته بودم و تو دلم از خدا راهنمایی و کمک میخواستم.

_خدایا خودت کمکم کن‌….مثل همیشه کنارم باش تنهام نذار…اگه این به صلاح!!من حرفی ندارم راضی ام به رضای تو….

_مامان:قبول باشه دخترم…بیا سفره پهن،حاج بابا باهات حرف داره.

_چشم مامان…الان میام شما میتونید برید.

با رفتن مامان خم میشوم و روی مهرم را میبوسم و بعد جمع کردن جا نمازم و تا کردن چادرم به پایین میروم.همه دور سفره جمع بودند،تنهای جای خالی کنار حاج بابا بود کنارش مینشینم و سعی میکنم خودم را با غذا گرم کنم.

_حاج بابا:خودت برای آخرهفته آماده کن بابا جان…سوگل بابا رو سفیدم کنیا…

بغضم را همراه لقمه توی دهنم قورت میدهم و چشمی زیر لب میگویم.

_مامان:انشالله خوشبخت بشی عزیزکم..وای چقدر زود خانوم شدی.

یکی نیست بگوید من از کودکی خانوم شدم‌… از کودکی قد کشیدم..‌.حالام دارم عروس مردی میشوم که تابحال اورا ندیدم….به راستی زشت است؟؟نکند بدقواره باشد.

_حسین:راستی حاجی درسش چی میشه؟

گوش تیز میکنم.با حرف حاج بابا حداقل در این مورد خیالم گرم میشود.

_حاج بابا:معلومه به درسش ادامه بده…نمیخوام دخترم رو پایین تراز پسرشون ببینن مگه نه سوگل بابا.

لبخند زورکی میزنم:

_بله حاج بابا….قول میدم راضی باشین.

تمامی خرید های عقد را مامان و حاج خانوم انجام دادند حتی خرید حلقه ها نیز به انتخاب من نبود‌‌‌.

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: فاصله از جهنم من تا بهشت تو
  • ژانر: عاشقانه_اجبار_جنایی_انقامی_اجتماعی
  • نویسنده: مینا دادرس
https://beautyvolve.ir/?p=15134
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.