گودال عشق

رمان گودال عشق _پارت ۵

تازه متوجه چهرش ميشم كه شباهت خيليخيلي زيادي به كاميار داره

پسره مياد جلو كه از ترس يه قدم ميرم عقب

_اقا دارين چيكار ميكنين ؟!!!

حالًا من نميدونم اين مرتيكه كه كليد داشت چرا داشت پدر ايفون رو در مياوورد

_هه دوس دخترشي نه ؟ نميدونستم با هرزه ها زندگي ميكنه!

_مواظب حرف زدنتون باشين اقااا

همون لحظه كاميار با عجله و تند وارد خونه ميشه و با هول اسمموصدا ميزنه

_نورااا

با ديدنش بي اختيار  دلم گرم شد و احساس امنيت كردم.

نمی دونم چرا یه حسی داشتم که انگار كاميار  به من ضرر نمیزنه و میتونه ازم پیش همه دفاع و حمایت میکنه

حتی با کاری که اون شب باهام کرده بود بازم این حس روداشتم..

با ترس و بغض رفتم پيشش و پشتش پناه گرفتم

محکم و جدی و با جذبه میگه: نورا خوبي ؟

با بغض سرمو تكون دادم كه با همون ژانري برگشت طرف پسره وگفت:

تو اینجا چکار میکنی؟:

پسره با چشمای سرخ نگاهشو بین ما چرخوند و پوزخندی زد وگفت: هر دفعه که میام یه پله پیشرفت کردی..قدیما زنارو تو خونه ات نگه نمیداشتی الان اتاق و راحتی و تا زنگ میزنن با این حال و روزخودتو میرسونی و و و..دیگه چه چیزایی باید ازت ببینیم كاميار؟خجالت نمیکشی؟؟ کی قراره تمومش کنی؟ کی ادم میشی؟

سرمو با ناراحتی انداختم پایین.

هرکی بود حق داشت و درست میگفت.سابقه ی كامیار خراب بود و بودن من تو این خونه هم یه مهر تایید بود.

هرکی دیگه هم بود و كاميار رو میشناخت فکر میکرد منم یکی ازاون دخترایی هستم که كاميار  واسه تختش میاره.

با صدای كامیار سر بلند کردم.

-کارای من به شما ربطی نداره ولی محض اطلاعت میگم نورا اونطور که تو فکر میکنی نیست!

به نیمرخش نگاهی انداختم که از عصبانیت کل صورتش منقبضشده بود و با غضب به پسره نگاه میکرد..

اونم متقابلا همین قیافه رو به خودش گرفته بود و هردو مثل دوتاخروس جنگی روبروی هم گارد گرفته بودن

پسره پوزخنده پررنگ تری زد و با تمسخر گفت:

چه فرقی؟ مثلا این چیش از بقیه متفاوت تره؟ بهتر سرویس ميده؟ تو تختت بهتر از بقیه میتونه راضیت کنه؟ یا اینکه….

با نعره ای که كامیار کشید حرف تو دهن پسره موند و منم که بخاطره حرفای پسره درمورده خودم منتظره اشاره ای واسه گریه کردن بودم، زدم زیر گریه…..

خــــــفه شو..خـــفه شو..به چه حقی میایی تو خونه ام و به مهمونم توهین میکنی؟ مامان جونت اینارو یادت نداده که نباید کسی رونشناخته قضاوت کنی؟ اون که همیشه ادعا داشت تونسته حداقلتو تربیت تو یکی کوشا باشه پس چی شد؟ تو که تر زدی به همهی…..

یهو وسط حرفش با خشم چرخید طرف من و با همون صدای بلند وبا تحکم گفت:

چیه؟ چته؟ تو چرا گریه میکنی؟ بسه اینقدر بغل گوشم زر زرنکن..بسه دیگه

چشمام گرد شد و از ترس دو قدم رفتم عقب و چسبیدم به دیوار..

چرا یهو گیر میده به من؟ من که کاریش نداشتم!

با شک نگاهمو از صورت سرخش گرفتم و به پسره نیم نگاهیانداختم..نگاه اونم خیره به من بود..

چونه ام لرزید و سرمو انداختم پایین

كاميار که خیالش راحت شد منو حسابی ترسوند و دیگه صدامدرنمیاد دوباره چرخید سمت پسره.

مگه نگفتم دور منو خط بکشین؟ من دیگه هیچکدوم از شماهارونمیشناسم..واسه من تموم شدین..هم تو و هم اون مادرت که جز تو به هیشکی دیگه فکر نمیکرد..واسه من مردین..حتی به یادتونم نمیوفتم دیگه. شما هم منو ول کنین..نمیخوام ببینمتون

پسره دستاشو بالاگرفت و با لحن ارومتر و ملایمتری گفت:

خیله خب..یکم اروم باش..حرف میزنیم

من با شما جماعت بی رحم و گربه صفت هیچ حرفی ندارم که بزنم.

این دختر کیه؟

كامیار نگاهی به من انداخت و با پوزخندی غلیظ و حرصی پنهان گفت:

تو فک کنم زنمفرمایش؟

دلم هری ریخت و با دهن باز خیره شدم به كامیاری که بی توجه بهمن، پیروزمندانه داشت به پسره که حدس میزدم داداشش باشهنگاه میکرد

ابروهای پسره اینقدر بالا رفت که کمی مونده بود تو موهاش گمبشه..

اول شوکه به كامیار نگاه کرد و کمی بعد اینقدر از عصبانیت صورتش کبود شد که گفتم الان سکته میکنه

دستاشو به کمرش زد و با حرص و عصبانیت گفت:

خاک تو سرت..خاک تو سرت كاميار ..اینقدر با این هرزه ها پریدی که اخرشم یکی از همونا اویزونت شد..برو بمیر که تا اخرعمرت باید با یه زن فاسد زندگی….

از چشمام خون میچکید جای اشک..داشتم میمردم..

داشتم از قضاوت نابجا و تهمت هایی که بهم میزدن جونمیدادم

اول چونه ام و بعد کل وجودم میلرزید..

قبل از اینکه كاميار  حرفی بزنه یه قدم رفتم جلو..اینجا دیگه پایابرو و پاکیم وسط بود..نمی تونستم ساکت بمونم

سعی کردم گریه امو کنترل کنم و با صدایی که بدجور میلرزیدگفتم:

چ..چطور به خودتون اجازه میدین..درمورده کسی که..اولین بارهمیبینین قضاوت کنین..مگه شما منو میشناسین؟..مگه منو تا حالادیدین؟..تو این نیم ساعت..چی از من دیدین که به خودتون اجازهمیدین هزار جور انگ و تهمت بهم بزنین..نمی..نمیبخشم..هرچیزی که بخواد ذره ای نجابتمو زیر سوال ببره نمیبخشم….

پسره با اخم بهم نگاه می کرد و چیزی نمیگفت و کمی بعد همسرشو انداخت زیر..

كاميار نگاهم کرد و اروم گفت:

خیلی خب بسه..

با چشمای خیس و بیچاره وار نگاهش کردم:

چی بسه؟..چرا..چرا هیچی نمیگین..بهشون بگین من

پرید تو حرفم و محکمتر از قبل گفت:

گفتم خیلی خب دیگه..قرار نیست تو بگی من چیکار کنم، چیکارنکنم..هیچکس حق دخالت تو زندگی منو نداره

پسره پوزخندی زد و با لحنی که هنوز تمسخر و حرص داشت، گفت:

حتی زنت؟

كاميار هم پوزخنده پررنگی زد و گفت:

حتی زنم

بعد خیلی جدی و خشن چشماشو ریز کرد و با جذبه گفت:

اینجا چی میخواي كامران ..ما قبلا حرفامونو زدیم..حرف نگفتهای نمونده که دوباره بلند شدی اومدی اینجا..دیگه چی ميخواي ؟

پارت بعدی جمعه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *