| Thursday 22 October 2020 | 06:40
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاینEros پارت13

رمان آنلاینEros پارت13

پانیذ:میشه نیام؟
پارمین:نه منتظرتیم.
پارمین به آشپزخانه رفت و ظرف میوه را از یخچال بیرون آورد که پانیذ از اتاق بیرون آمد و سلام آرامی کرد.
پارسا:به به پانیذ خانوم از دست من قایم میشی؟
پانیذ سرش را پایین انداخت و روی مبلی که فکرمیکرد از پارسا دور است نشست.
پارسا نگاهی به فاصله میان خودش و پانیذ انداخت و پوزخندی زد.
پارمین پیش دستی هارا روبه روی پانیذ و پارسا گذاشت و میوه تعارف کرد که هیچکدام برنداشتند.خودش سیبی برداشت و شروع به پوست کندن کرد.
پارسا بدون نیم نگاهی به پانیذ گفت:چی کم داشتی که چسبیدی به این پسره؟ها؟
پانیذ چیزی نگفت که پارسا ادامه داد:از حساب بانکی پر بگیر تا لباسای رنگی از تولدهای مجلل خودت و دوستات بگیر تا کلاسهای نقاشی و زبان های مختلف و خیلی چیزای دیگه.
پانیذ اخم هایش درهم رفت و به پارمین نگاه کرد ‌که با خونسردی درحال خورد کردن سیب بود و گفت:حساب بانکی؟تولدهای مجلل؟لباسای رنگی؟کلاس های نقاشی و زبان؟دقت کردی همه اینایی که گفتی مادی بود؟من از لحاظ عشق و محبت چیزی نمیدیدم من کمبود محبت دارم پولاتون ارزونی خودتون برو باهاش عشق و حال کن .
پارسا با حیرت خواهر ۱۷ ساله اش را از نظر گذراند میدانست که راست میگوید،هیچکدام از انها توجهی به یکدیگر نداشتند.
پارمین که دید جو سنگین است گفت:پارسا شام چی میخوری؟
پارسا:نمیمونم دارم میرم.
پارمین:چرا؟بمون دیگه.
پارسا ایستاد و گفت:نه دارم میرم کاری نداری؟
پارمین هم ایستاد و گفت:نه به سلامت.
پارسا روبه روی پارمین ایستاد و پیشانیش را بوسید،به طرف پانیذ رفت بغلش کرد و کنار گوشش گفت:کمبود محبتت ناشی از رفتن منه و کارای مامان و حاج علی میرفتم که فراموش کنم چقدر از هم دوریم،میرفتم که نبینم،پانیذم همیشه دوست داشتم و دارم.
روی موهایش را بوسید و بعد از خداحافظی از خانه خارج شد،پانیذ بدون حرفی به اتاقش رفت و پارمین به طرف تلفن تا با حرف زدن روحیه اش را تقویت کند.
ساواش:جانم عزیزم؟
پارمین خودش را روی کاناپه پرت کرد و گفت:سلام خوبی؟
ساواش:خوبم تو خوبی؟
پارمین انگشت شصت و اشاره اش را روی چشمانش گذاشت و گفت:خوبم.
ساواش:مطمئنی؟صدات چیزه دیگه ای میگه.
چقدر خوب بود که از صدایش همه چیز را میخواند.
پارمین:پارسا اینجا بود.
ساواش:خب؟
پارمین:فهمیده پانیذ دوست پسر داره.
ساواش:مگه داره؟
پارمین:آره حرفایی زد که منو ترسوند درباره اعتماد و خیلی چیزای دیگه راستم میگفت،یه پدر و مادر۲۰-۳۰ سالم که با بچشون زندگی میکنن هنوز نمیشناسنش من با دوتا حرف زدن میخوام بشناسم.
ساواش:پارمین جان آروم باش.
پارمین:نمیتونم،مسئولیت پانیذ با منه میترسم بلایی سرش بیاد یا هرچیزه دیگه ای فقط میدونم که من مسئولشم.
ساواش:میخوای برم با پسره حرف بزنم؟
پارمین:نه نمیخواد ممنونم فقط میتونی بری پیش پارسا خیلی داغون بود وقتی رفت.
ساواش:آره حتما میرم.
پارمین:واقعاً ممنونم.
ساواش:خواهش میکنم هروقت کمک خواستی حتماً بگو.
پارمین:باشه.
ساواش:اوکی پس من برم کاری نداری؟
پارمین:نه مواظب خودت باش خداحافظ.
ساواش:توهم همینطور خداحافظ.
پارمین تماس را قطع کرد و چشمانش را بست و کم کم خوابش برد.
باصدا زدن های پانیذ چشمانش را باز کرد.
پانیذ:شام درست نکردی منم حوصله نداشتم زنگ زدم پیتزا اوردن پاشو بریم بخوریم.
پارمین روی مبل نشست و دستی به پای دردناکش کشید انگار که منقبض شده بود و نبض میزد بلند شد و لنگان لنگان به طرف آشپزخانه رفت،روی صندلی میزنهارخوری نشست و تکه ای پیتزا برداشت و گاز زد.
پانیذ:عذاب وجدان دارم.
پارمین:چرا؟
پانیذ:بخاطره حرفایی که به پارسا زدم.
پارمین شانه ای بالا انداخت و گفت:همش حقیقت بود نگران نباش به ساواش گفتم بره پیشش.
پانیذ:مرسی.
پارمین:خواهش.
پیتزاهایی را که مانده بود در یخچال گذاشت و به پذیرایی رفت.
پانیذ:چرا میلنگی؟
پارمین:پام درد میکنه.
پانیذ سری تکان داد،هردو به تلوزیون خاموش خیره بودند و در افکارشان غرق.
پانیذ:پارمین تو ازدواج کنی من چیکار کنم؟
پارمین:یعنی چی چیکارکنی؟
پانیذ:کجا بمونم؟
پارمین:میای پیش من و ساواش دیگه.
پانیذ:نه فکرشم نکن دوست ندارم اول زندگیتون سره بارتون باشم دلمم نمیخواد برم پیش مامانینا.
پارمین نگاهی به پانیذ کرد و گفت:یه چندسال پیش ما بمون بعدش برو خونه بگیر یا نه همینجارو بهت میدم زندگی کنی.
پانیذ:اگر قرار باشه از بین تو و زندگی با مامان و حاج علی یکی رو انتخاب کنم مامان و حاج علی رو انتخاب میکنم.
پارمین اخم هایش درهم رفت و گفت:اونوقت چرا؟
پانیذ:دلیلش رو بهت گفتم.
پارمین:من با ساواشم حرف زدم راضیه.
پانیذ:فکرشم نکن میرم با مامان و حاج علی زندگی میکنم بعدش میام همین خونه.
پارمین دیگر چیزی نگفت.
پانیذ:فیلم ببینیم؟
پارمین:ببینیم.
پانیذ به اتاقش رفت فلشش را برداشت ، به پذیرایی برگشت و به تلوریون وصل کرد.
پارمین به آشپزخانه رفت ، چیپس و پفک را در کاسه بزرگی ریخت و برگشت فیلم که شروع شد هردو محو فیلم شدند.
بعد از دوساعت که تمام شد پارمین بلند شد ظرف هارا به آشپزخانه برد و شروع به شستن کرد بعد از شستن مسواکش را زد به پانیذ شب بخیری گفت و به اتاقش رفت.
صدای گوشی اش که بلند شد گوشی را برداشت و تماس را وصل کرد.
پارمین:جانم؟
ساواش:سلام خوبی؟
پارمین:آره تو خوبی؟
ساواش:خوبم زنگ زدم بگم تا یه ساعت دیگه حاضر باش میام دنبالت بریم لباس بخریم.
پارمین:لباس؟
ساواش:آره برای عقد.
پارمین:آهان باشه.
ساواش:مواظب خودت باش خداحافظ.
پارمین:توهم همینطور خداحافظ.
مانتو و شلواری از کمد برداشت و در حال پوشیدن بلند گفت:پانیذ من با ساواش میرم لباس برای عقد بخریم.
پانیذ در چهارچوب در ایستاد و گفت:عقد؟کیِ؟
پارمین:مثلاً خواهرمی از هیچی خبر نداری ۲ هفته دیگه ۷ مهر.
پانیذ:من کی لباس بخرم؟
پارمین:خودم یروز میبرمت.
پانیذ خنده ای کرد و گفت:آها یعنی الان نیام که شما تنها تنها یه کارایی بکنید آره؟
پارمین چشم هایش گرد شد و گفت:جانم؟خیلی راحت شدیا.
پانیذ قهقهه ای زد و پارمین شال زرد رنگش را روی سرش انداخت،کتونی های سفیدش را پوشید و بعد از خداحافظی از خانه خارج شد.
پارمین لباس طوسی رنگی را به ساواش نشان داد و گفت:این خیلی قشنگه.
ساواش:آره.
هردو داخل مغازه شدند.
پارمین روبه فروشنده گفت:سلام،اون لباس طوسی که روش نگین داره و توی ویترین هستش سایز۳۸ دارید؟
-بله الان میارم خدمتتون.
پارمین سری تکان داد و به لباسهای دیگر نگاهی انداخت.
مرد لباس را بدست پارمین داد و پارمین وارد اتاق پُرو شد بعد از تن کردن کمی دررا باز کرد و گفت:ساواش بیا زیپش رو بکش.
ساواش وارد شد و در را بست پشت پارمین قرار گرفت و از توی آینه نگاهی به دختری که دوستش داشت انداخت،پارمین موهایش را از پشتش جمع کرد و جلو انداخت،ساواش آرام زیپ را بالا کشید و پارمین از سردی زیپ مور مورش شد بعد از بسته شدن لباس آهسته انگشتش را روی پوست پارمین لغزاند و گفت:خیلی خوشگل شدی و عقب کشید پارمین لبخندی زد و بعد از خارج شدن ساواش در را بست لباس را درآورد و لباسهای خودش را پوشید و از اتاقک بیرون آمد و لباس را روی پیشخوان گذاشت:همین رو میبریم.
بعد از پرداخت مبلغ از مغازه بیرون آمدند.
پارمین:بریم صندل بگیریم با کت و شلوار و کفش برای تو.
ساواش:باشه.
پارمین نگاهی به صندل طوسی رنگ روبه رویش کرد و گفت:فکرکنم همین خوب باشه.
ساواش:آره به لباست میاد.
پارمین:خیلی بی ذوقی.
ساواش:خب چی بگم؟
پارمین چشم هایش را در حدقه چرخاند و گفت:نمیدونم ولی اصلاً ذوق نداری.
ساواش خندید و چیزی نگفت.
بعد از خرید صندل سواره ماشین شدند و به پاساژ دیگری رفتند.
پارمین با انگشتش به کت و شلوار طوسی اشاره کرد و گفت:این خیلی خوبه.
ساواش:نه خوشم نمیاد از یقش.
پارمین:ای بابا هرچی من انتخاب میکنم یه عیبی میذاری روش.
ساواش نگاهی به کت و شلوار های اطرافش کرد و گفت:اون کت و شلوار رو نگاه کن اون خوبه.
پارمین نگاهی به کت و شلوار مدنظر ساواش انداخت و گفت:خوبه.
ساواش کت و شلوار را به تن کرد و پارمین با دهانی باز به او نگاه میکرد.
ساواش:چیه؟
پارمین:بابا خوشتیپ،بابا جذاب خیلی خوب شدی.
ساواش به این ابراز احساسات لبخندی زد و گفت:اوکی پس همین رو میخریم.
پارمین تند تند سرش را تکان داد.بعد از خرید کت و شلوار و کفش از پاساژ بیرون آمدند.
ساواش:بریم شام بخوریم؟
پارمین:بریم.
ساواش جلوی رستوران سنتی پارک کرد،هردو وارد رستوران شدند و روی تختی نشستند.
ساواش:چی میخوری؟
پارمین:نون داغ کباب داغ.
ساواش باشه ای گفت و به گارسون سفارش ها را داد.
پارمین از صدای آبشار و سه تار که مخلوط شده بود لبخندی روی لبانش نشست و به اطراف نگاهی انداخت.
پارمین:چقدر قشنگه اینجا.
ساواش:آره،زمانی که میومدم ایران اینجا پاتوق من و دوستام بود.
پارمین:پس چرا به ما سر نمیزدی؟
ساواش:سرمیزدم ولی تو اونموقع نبودی.
پارمین:اها اونوقت چی میگفتن بهت؟منظورم اینه نمیگفتن من کجام؟
ساواش:میگفتن سفری رفتی.
پارمین پوزخندی زد و سری تکان داد:آره اونم چه سفری.
گارسون سفارش هارا آورد و هردو به خوردن مشغول شدند.
بعد از تمام شدن غذا ساواش گفت:بریم حلقه ام بگیریم بعد بریم خونه.
پارمین:باشه.
سوار ماشین شدند و ساواش به طرف مغازه دوستش راند.
-چه سبکی میخواین؟ساده یا پر زرق و برق؟
پارمین و ساواش نگاهی به هم انداختند و پارمین گفت:ساده.
مرد چند جعبه پیش رویشان گذاشت و گفت:اینا تازه برامون اومده و بهترین حلقه های ساده ای هستش که داریم.
ساواش:آقا رضا نیستن؟
-نه نیستن.
ساواش:باشه.
پارمین حلقه ای که رویش نگین مثلثی شکلی داشت و حلقه ساواش را که با حلقه خودش کامل میشد انتخاب کرد:این خوبه‌.
-مبارکتون باشه.
مرد حلقه هارادر جعبه های مخصوصشان گذاشت،ساواش حساب کرد و از مغازه بیرون آمدند.
پارمین:وای خسته شدم.
ساواش چشمانش را با انگشت فشار داد و گفت:آره منم همینطور.
ساواش:دیروز رفتم پیش یکی از دوستام که شرکت برند لباس داره گفته بود که طراحشون اخراج شده و طراح ندارن منم رفتم اونجا چندتا براشون طرح زدم و خب قرار شد از فردا برم اونجا کار کنم.
پارمین:جدی؟اینکه خیلی خوبه.
ساواش:آره
پارمین:باید شیرینیش رو بدی من ذرت مکزیکی میخوام.
ساواش از مغازه روبه رو دو لیوان ذرت مکزیکی خرید و یکی را بدست پارمین داد.
پارمین یک قاشق در دهانش گذاشت و گفت:عالیه دستت درد نکنه.
ساواش:خواش میکنم.
بعد از تمام شدن ذرت مکزیکی ها ساواش پارمین را به خانه اش رساند و خودش هم خانه رفت.
پانیذ:پارمین لباست خیلی خوشگله.
پارمین:آره خودمم اولش رفتم همین چشمم رو گرفت.
پانیذ:از آرایشگاه وقت گرفتی؟
پارمین:میگیرم.
پانیذ:منم باهات میام.
پارمین خنده ای کرد و گفت:باشه.
پانیذ:کی میبری لباس بخرم؟
پارمین:پنجشنبه میریم.
پانیذ سری تکان داد.
پارمین نگاهی به پانیذ کرد که در آن لباس سبز ماکسی چقدر خوشگل شده بود.
لبخند رضایتی بر لبانش پدیدار شد و گفت:عالی شدی.
پانیذ چرخی زد و گفت:پس خوبه دیگه؟
پارمین:آره.
از اتاق پرو بیرون آمد پول لباس را پرداخت کرد و بعد از اینکه پانیذ لباسهای خودش را پوشید از مغازه بیرون آمدند،سواره ماشین شدند و به طرف خانه رفتند.
پارمین نگاهی به ثمین آرایشگری که برای عقدش پیشش آمده بود انداخت و گفت:ثمین جون لباسم رو که دیدید من دیگه خودم رو به دستتون میسپرم.
ثمین لبخندی زد و گفت:باشه گلم مطمئن باش راضی از این در میری بیرون.
پارمین سری تکان داد و روی صندلی نشست و ثمین کار را شروع کرد.
بعد از چهار ساعت ثمین گفت:خب تموم شد.
پارمین ایستاد و کش و قوسی به خودش داد،ثمین پارچه را از روی آینه برداشت که پارمین دهانش باز ماند،ثمین موهایش را فر کرده بود،سایه طوسی ماتی پشت چشمانش کشیده و خط چشمی برای بزرگتر نشان دادن چشمانش،چند نگین کنار پلک هایش و رژ قرمزی روی لبهایش خودنمایی میکرد.
چشمانش از رضایت درخشید و روبه ثمین گفت:عالیه دستتون دردنکنه.
ثمین:گفتم که با رضایت از اینجا میری بیرون مبارکت باشه عزیزم.
پارمین:ممنونم.
پارمین لباسش را با کمک ثمین تن کرد و از اتاقی که مخصوص عروس ها بود بیرون آمد که پانیذ حیرت زده به او نگاه کرد:وای پارمین خیلی خوب شدی.
پارمین لبخندی زد و گفت:توام عالی شدی.

انتشار پارت بعدی:۹۹/۵/۲۶

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: Eros
  • ژانر: عاشقانه،اجتماعی،رازآلود،روانشناسی
  • نویسنده: مریم جهان آرا
https://beautyvolve.ir/?p=15178
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.