| Tuesday 29 September 2020 | 06:24
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین نگار پارت ۳

رمان آنلاین نگار پارت ۳

نگار
یه تاکسی گرفتم و آدرس دفتر پدر محسنو دادم.
وقتی رسیدم در باز بود، رفتم تو خبری از نیما نبود فقط محسن بود که کنار میز ایستاده بود
_محسن چیشده نیما کو؟
انگار تو حال خودش نبود.
برگشت به طرفم یه نگاه بهم کرد و گفت +لبات….چرا لباتو انقد قرمز کردی
تا خواستم چیزی بگم لباشو رو لبام گذاشت.
تعجب کرده بودم ولی همراهیش کردم. یواش یواش دستاش داشت میرفت به جاهای ممنوعه ی بدنم. این واسه من یه اخطار بود، محسن هیچوقت همچین کاری نکرده بود.
خواستم هلش بدم ک نزاشت. داشت لباساشو در می آورد که ازش ترسیدم. این محسن، محسن من نبود. این یه نفر دیگه بود. خواستم فرار کنم که به در نرسیده من رو گرفت.
دیگه شروع کرده بودم به گریه و التماس. محسن با زور لباسامو در آورد. خدایا خودت کمکم کن.
اخرش اون کاری رو کرد که نباید می کرد.
بدبختم کرد. ازش بدم اومد.اون حق نداشت همچین کاری بکنه. خیلی بده توسط کسی که دوسش داری، کسی که عاشقشی بهت تجاوز شه.
فردای اون روز محسن بهم زنگ زد ولی جوابشو ندادم.
اخرش گوشیو خاموش کردم، حالم بد بود، خیلی بد.
کاش دختر نبودم. همیشه به دخترا زور گفته میشه.
هرکاری میکردم نمیتونستم از محسن متنفر شم‌. ولی نمیتونستم هم ببخشمش.
یه هفته گذشت ولی من حتی دل و دماغ مدرسه رو هم نداشتم. ولی به زور مادرم و بخاطر اینکه شک کرده بود یه هفته بعدش رفتم مدرسه.
تو راه برگشت از مدرسه محسن رو دیدم. بهش توجهی نکردم و به راهم ادامه دادم. بلاخره جلومو گرفت
+نگار، مگه نمیگم وایسا.
جوابشو ندادم ک نزدیکم شد یه قدم به عقب رفتم. ازش میترسیدم. شروع کرد به حرف زدن +خانومم، ببخش. غلط کردم. من اون روز حالم خوش نبود. مست بودم، هیچی نمیفهمیدم. چرا ازم می ترسی؟ اصلا مگه تو مال من نیستی؟ زودتر مال خودم شدی مگه بده؟
اعصبانی شدم از حرفش انگار واس اون مهم نبود

******
۴روز بعد…
محسن
نگار باهام آشتی کرد ولی باهام سرده من نمیخواستم اینجوری شه فردا قراره بریم شمال شاید این چند روزی دوری برا هر دومون بهتر باشه و دلش واسم تنگ شه ومن رو ببخشه .
صبح با صدای جیغ جیغوی خواهر کوچیکم از خواب پاشدم
+داداش پاشو دیر شد ساعت نه
_دختر جیغ نزن گوشم کر شد باشه بابا باشه برو الان میام
بعد رفتن میترا حاضر شدم و ساکمو برداشتم به پایین رفتم میترا و مامان و بابا داشتن صبحانه میخوردن سلام دادم و
رو صندلی نشستم بعد خوردن صبحانه راه افتادیم ساعت ۳ بعد از ظهر رسیدیم به شهر استارا رفتیم ویلا. مامان و بابا و میترا رفتن اتاقاشون منم رو کاناپه دراز کشیدم که خوابم برد وقتی بیدار شدم همه جا تاریک بود انگار هیچکس تو خونه نبود احتمالا رفتن بازار.چراغارو روشن کردم به ساعت نگاه کردم ساعت ۷ بود. تلگرام و اینستامو چک کردم نگار آنلاین نبود حوصلمم سر رفته بود از خونه بیرون اومدم دم در دوستم مهرداد رو دیدم با مهرداد رفتیم ساحل
_محسن دادا پاشو بریم آب تنی…
*************
نگار
از صبح دلشوره بدی تو دلم افتاده هر وقت دل شوره میگیرم یعنی اتفاق بدی قراره بیفته از دیروز هم محسن نه زنگ زده نه انلاین شده تو همین فکرا بودم که گوشیم زنگ خورد برداشتم شماره نیما بود
_سلام نگار خانوم خوبین

+سلام خوبم شما خوبی .کاری داشتین?

_مرسی راستش میشه امروز شمارو ببینم ی کاری دارم باهاتون

+میشه از تلفن کارتونو بگین

_اگه بشه ببینمتون و بگم
نیما پسر بدی نبود ولی با من چیکار داشت؟ دو دل بودم که برم

+باشه کجا بیام

_ادرسو واستون اس ام اس میکنم

+باشه پس فعلا خدافظ
_خدافظ
بعد چند دقیقه ادرسو واسم فرستاد ساعت ۱۱ یعنی ۱ ساعت دیگه کنجکاو بودم که ببینم چه کاری داره. حاضر شدم و به اون آدرسی که داده بود رفتم. رو نیمکت نشسته بود رفتم نزدیکتر ولی انگار متوجه اومدن من نشده بود

+سلام

_سلام خوبین

+ممنون میشه بگین چ کاری داشتین

_خب راستش چطور بهتون بگم راستش…

+چرا اینجوری حرف میزنید بگید خوب

_محسن از پیش ما رفته…

+یعنی چی, محسن کجاست ?!?!

_محسن…

+محسن چیییی?

_دیروز تو دریا غرق شده

+ چیییی؟!!داری شوخی میکنی. داری دروغ میگی. مگه نه؟ من حرفتو باور نمیکنم.

گوشیمو در آوردم و به میترا زنگ زدم. بعد چند بوق جواب داد

_بله
صداش گرفته بود.

+ میترا نیما چی میگه, شما کجایین؟ گوشیو بده ب محسن.
میترا هیچی نمیگفت
+الووو
میترا زد زیر گریه و با گفت
_ابجی داداشم دیگه نیست
هول کرده بودم. دروغههه دروغههه خواستم بلند شم که چشمام سیاهی رفت…
****
وقتی چشمامو باز کردم پدر و مادرم تو اتاق بودن و آروم داشتن حرف میزدن.
چشمامو بستم تا نفهمن بیدار شدم. حوصله هیچکسو نداشتم ولی فکرم مشغول بود. چرا ,خدایا چرا بین این همه آدم محسن من باید بمیره. چرا من. من بدون محسن چیکار کنم …
***********
زمان حال
مهمونی که تموم شد برگشتیم خونه. رفتم اتاق و لباس هامو عوض کردم. ساعت رو برای هفت ونیم کوک کردم بی توجه به ارمین چشمام رو بستم و طولی نکشید که خوابم برد. صبح ساعت هفت ونیم بیدار شدم. صبحانه ی آرمین رو اماده کردم. یخچال خالی بود باید بعد از بیمارستان میرفتم خرید. سوئیچ ماشین رو برداشتم و رفتم بیمارستان.
تنها خوش شانسیم اینه که میذاره برم سرکار. امروز بیمارستان خیلی شلوغه و یک عمل هم دارم. بعد عمل چند تا مریض رو هم ویزیت کردم. بعد رفتم بازار و به ارمین هم اس ام اس دادم و گفتم که میرم بازار یکم میوه و مواد غذایی بخرم.
بعد بازار رفتم خونه هر چی خریده بودم رو گذاشتم تو یخچال و ناهار رو اماده کردم.
خواستم یخچال رو مرتب کنم که با خودم گفتم بعد ناهار انجامش میدم و تا اومدن ارمین رفتم یکم بخوابم.
*
با صدای ارمین از خواب پریدم
_نگار پاشو بیا اینجا ببینم
+سلام
_این چه وضع یخچاله هااا این چه وضعشه
هر چی تو یخچال بود رو ریخت رو زمین. هینی کشیدم و رفتم عقب
_تا اینارو مرتب نکنی حق نداری ناهار بخوری
+اما…
نذاشت حرفمو بزنم و گفت
_اما نداریم یا اینجارو الان مرتب میکنی یا تنبیه میشی
+باشه
_باشه نه چشم
+چشم
_حالا گمشو ناهار منو بیار
بغض داشت خفم میکرد من آدمی نبودم که کسی اینجوری باهام حرف بزنه و جوابشو ندم، اما از ارمین میترسیدم. مطمعنن اگه چیزی میگفتم یه کتک مفصل میخوردم. ناهارشو دادم و یخچال و مرتب کردم بعد رفتم بشینم سر میز غذا که ارمین گفت
_وایسا اول باید ببینم خوب مرتب کردی یا نه بعد غذا
ی نگاه به یخچال انداخت و بعد گفت میتونی بخوری

بعد خوردن ناهار، ارمین رفت تلوزیون نگاه کنه و من هم ظرفارو جمع کردم و بردم شستم. بعد رفتم پذیرایی و دیدم ارمین داره فوتبال نگاه میکنه. رفتم پیشش نشستم و آروم گفتم
_ارمین
+بله
_این پنجشنبه میشه برم خونه پدرم دلم واسه خانوادم تنگ شده.
+بخاطر اتفاق امروز این هفته نمیتونی.
اعصابم خورد شد اگه میتونستم خفش میکردم

+نچ نچ بازم که بلند فکر کردی نگار خانوم کاری نکن نذارم حتی سر کار هم بری.
دیگه اشکم در اومده بود از کوره در رفتم و گفتم
_فکر کردی کی هستی هاا فکر کردی کی هستی؟ ازت بدم میاد ازت متنفرم مگه من چیکارت کردم. اصلا اگه دوستم نداشتی چرا باهام ازدواج کردی ها؟ ارمین چرا عذابم میدی؟
به سمتم حمله ور شد و موهامو محکم کشید و گلمو فشار داد
+خفه شو نگار میکشمت تنت میخاره نه؟ من کیم؟ من شوهرتم بدون اجازه من حتی حق نداری آب هم بخوری. چه خوشت بیاد چه نه تا آخر عمرت زن منی. تو باید تاوان بدی. باید عذاب بکشی. تاوان این که وقتی زنم شدی دختر نبودی. تاوان بی محلی هایی که بهم کردی. من عاشقت بودم تو صورتم زل زدی و گفتی من یکی دیگه رو میخوام. عاشق یکی دیگم غرورمو خورد کردی مگه من چیم از اون کمتر بود ها؟ چیم؟ اون بعد از من اومده بود ولی تو عاشق اون شدی. دلمو با حرفات شکستی، نگار شکستی باید تاوان دل شکستمو بدی.
دیگه نمیتونستم نفس بکشم. وقتی صورتمو دید زود دستشو برداشت. به سرفه افتادم و با چشمای اشکی داشتم نگاش میکردم .هنوز عصبی بود. دستی تو موهاش کشید و از خونه بیرون زد…
*************
ارمین
اعصابم خورد بود ماشینو روشن کردم و راه افتادم وتو راه نزدیک بود تصادف کنم رسیدم دم در خونه امیر.
میدونستم که هانیه خانوم (زن امیر) با خواهر و مادر امیر رفته مشهد پس با خیال راحت ایفونو زدم بعد چند ثانیه

+بله شما
_یعنی تو نمیبینی کیم باز کن درو امیر
امیر یه پسر مهربون وشوخه و تو دانشگاه باهم آشنا شدیم و شریکمه و تقریبا تنها دوستیه که دارم
سوار اسانسور شدم و طبقه ۴ رو زدم با باز شدن در آسانسور از اسانسور خارج شدم امیر جلو در خونش ایستاده بود وقتی نگاهش به قیافم افتاد

+باز چیشده ادم خوف میکنه میبینتت عتیقه
با اخم نگاش کردم که خودش فهمید اعصابم خورده و کنار رفت رفتم تو خونه و خودمو پرت کردم رو مبل و

+باز با زنت دعوات شده نه? تا کی میخوای این زندگی رو هم واسه خودت و هم واسه نگار جهنم کنی بسه ارمین مگه دوستش نداری پس برای تموم شدن این وضعیت به یک مشاوره روانشاس نیاز داری….
با امیر حرف میزدم که متوجه ساعت شدم ساعت ۱۰ بود اصلن متوجه گذشت زمان نشده بودم الان نگار تو خونه تنهاس با امیر خداحافظی کردم و راه افتادم به سمت خونه
فلش بک
ارمین
دو سه ماهی از مردن دوست پسر نگار می گذشت هم خوشحال بودم هم ناراحت خوشحال بودم از اینکه دیگه رقیبی ندارم ناراحت از اینکه نگار داشت خودشو نابود میکرد .
.نگار دختر شریک بابامه از دفعه اولی که دیدمش دلم لرزید طول کشید تا قبول کنم که عاشق این دختر شدم با خودم عهد کردم که هر جور شده این دخترو به دست میارم ولی تا من بجنبم یکی دیگه نگارمو ازم دزدید .
امروز باید میرفتم دانشگاه با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شدم زیر لب خروس بی محلی گفتم و بدون اینکه چشم هام رو باز کنم جواب دادم
_الو ارمین کدوم گوری موندی بیا دیر شد
با حرف امیر از جام زود بلند شدم و گفتم
+ساعت چنده
با حرص گفت
_نیم ساعت از شروع کلاس گذشته
به امیر گفتم الان میام و گوشی رو قطع کردم زود لباسامو و پوشیدم موهام روهم مرتب کردم و گوشی و سوییچ ماشینو برداشتم از اتاق اومدم بیرون .
اسانسور تو طبقه هشت بود و ما طبقه دوم بودیم دیدم تا اسانسور بیاد خیلی طول میکشه بیخیال اسانسور شدم از پله ها رفتم پایین ریموت ماشین رو زدم و سوار شدم بدون اینکه بزارم ماشین گرم شه با نهایت سرعت به طرف خونه امیر رانندگی میکردم چون میدونستم که اگه امروز هم دیر برسیم استاد بیچارمون میکنه و امیر پوستمو میکنه بعد یک ربع به دم در خونه امیر رسیدم حدودا نیم ساعت بعدش ک این نیم ساعت با غر زدن های امیر گذشت رسیدیم دانشگاه امیر اول پیاده شد بعد ماشینو پارک کردم رفتیم کلاس خداروشکر استاد امروز دیر کرده بود تا بیست دقیقه اول کلاس خوب بود ولی بقیش نه کلن این استاده خیلی حرف میزنه ی کلاس دیگه هم داشتم ک اونم بلاخره گذشت از کلاس بیرون امدیم داشتم با امیر حرف میزدم که گوشیم زنگ خورد .پدرم بود جواب دادم گفت که برم شرکت از امیر خداحافطی کردم و رفتم شرکت وقتی رسیدم میخواستم برم تو که نگار رو دیدم باورم نمیشد که بلاخره از خونه اومده بیرون ولی لباس سیاهش بهم دهن کجی میکرد ۵ ماه از مردن اون پسره گذشته و هنوز نگار لباس سیاهشو در نیاورده

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: نگار
  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: شبنم
https://beautyvolve.ir/?p=15161
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • donya81 : وایییی عالی بووووووووود👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻...
  • K84as : عااااااااای بود❤️❤️❤️❤️...
  • sahar72 : واییییییی عالی بود زود زود پارت ها رو بزار ممنونم 🧡🧡🧡💛💛💛❤❤❤...
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.