شیرین مثل عشق

رمان شیرین مثل عشق پارت بیست و هفتم

بقیه عروسی رو فقط نشسته بودم یه گوشه و داشتم فکر میکردم و ذوق میکردممم
بلاخره تموم شد و سوار ماشینا شدیم که بریم.. پاهام درد میکردد‌. خوابمم میومد. 
تا دم در خونشون رفتیم .. با کلی
اهنگ و رقص و جیغ و داد.. دیگه موقع خدافظی شد..
وایی یعنی تیام دیگه تووو خونموننن نیستتت
خیلی سختهههههه اینطوریی.. حوصلم سر میره..
دلمم تنگ میشهههه…
.
مامان و بابا حرفاشون رو زدن و رفتن
نوبت من شد .. رفتم پیش لیانا و بغلش کردم
همونموقع ارشام اومد سمت تیام و بغلش کرد و
اروم یه چیزی بهش گفت که تیام زد تو سرش و
گفت..
تیام: برو خونتون بچه.. خیلی داری حرف میزنیا..
.
یکم سر به سر لیانا گذاشتم و بعد از اینکه ارشام رفت
سمت ماشینش رفتم پیش تیام و بغلش کردم….
.
_اخی تیااام تو هم ازدواج کردی.. .
تیام: اره فندق کوچولو..
.
اینو که گفت بغض کردم و اشکم داشت میومد
ولی نمیخواستم اونارو ناراحت کنم..
با خنده از بغلش اومدم بیرون و خدافظی کردم
برگشتم که برم سمت ماشین.. ولی دیدم که
بابا ماشین رو روشن کرد و رفت…
.
_ عههههههه منو نبردن…
.
تیام و لیانا با خنده خدافظی کردن و رفتن داخل… هرچقدم صداشون زدم جوابمو ندادن ‌…
..
مونده بودم چیکار کنم .. خواستم برم سمت
خونشون که با صدای بوق ماشین برگشتم
و دیدم ارشام نشسته داخل ماشینش و منتظر منه
..
. .ای خدا الاان حتما میخواد حرف بزنه
من خوابم میاد گیجم .. گند میزنممم..
رفتم سوار ماشین شدم ولی چیزی نگفتم
اونم چیزی نگفت و حرکت کرد..️ دلم میخواست یه حرفی بزنم ولی خجالت میکشیدمم
اون چرا چیزییی نمیگههه خبب..
یکم گذشته بود که ارشام خیلی ارووووم گفت..
.
ارشام: خوبی؟!
.
_مرسی…
.
ارشام: امشب …… خوب بود؟
.
_اره.
.
ارشام: خب …خب اون جوابی که گفتی….
.
_میدونم..
.
ارشام:واقعا منو…
.
_ ای بابا.. جلو کلی ادم خواستگاری کردی
الان جلو خودم نمیتونی یه حرف رو بزنی
.
یه لحظه فهمیدم چی گفتم و خواستم جمعش کنم که دیدم
داره با خنده نگام میکنه… وای خاک تو سرم حالا
میگه چه عجله دارههه..
.
ارشام: باش دیگه منم مثل خودت راحتم .. خب منو دوسم داری؟؟!
.
_اره..
.
ارشام: چی اره؟؟
.
_ واا خو جواب سوالت دیگه… .
ارشام: ای بابا خب بگووو چی بود.
.
_رسیدیم.. مرسی.. خدافظظظ .
پیاده شدم و رفتم داخل خونه….
.
.
.
*دو هفته بعد*
نشسته بودم جلوی اینه و به این دو هفته
فکر می کردم … دو هفته شیرین:)
اخی ارشام هرکاری کرد بهش نگفتم دوست دارم ..
قرار شد چند روز دیگه ارشام اینا
بیان خواستگاری.. تابحال خانوادشو ندیدم
البته بجز شایلا..
با صدای زنگ گوشیم سریع برداشتمش
که دیدم ارشامه..
.
_ الو الااان میاممم چیزی نموندهههه
.
سریع مانتومو پوشیدم و از اتاق رفتم بیرون
به مامانم گفته بودم کجا میرم از در خونه زدم بیرون
که همون لحظه ارشام رسید‌‌‌…
.
ارشام: سلااام خوبی.. مرسی منم خوبم .. نه
اصلا اشکال نداره اماده شدنت یه ساعت طول کشید
.
_ سلام بی مزه
.
ارشام: سلاااام چه عجب.. خدایی چیکار میکردی
یه ساعت جلو اینه؟
.
_تو جلو اینه چیکار میکنی؟
.
ارشام خندید و گفت بیخیال… . .
_خدا میدونه چیکار میکنی که هم خنده داره
هم‌نمیتونی بگی… .
دوباره خندید ….
.
ارشام: حالا بیخیال اون .. کجا بریم؟؟
.
_نمیدانم … فرقی نداره… بریم یجا بشینیم
ولی خیلیی حال کردمااااا.‌..
.
ارشام: چرا؟ چون منو اذیت کردی نزاشتی به کارام برسم؟
هعییی چقد این دخترا ما بدبختارو اذیت میکنن…
.
_ اصلا نخواستیم بابا.. برو منو برسون خونه تیام
خودت برو خونه به کارات برس…
.
ارشام: نمیشه من میخوام با تو باشم.. .
_ هم کارتو میخوای هم منو .. نمیشه که باهم.. .
ارشام: چرا نمیشه؟… الان میریم خونه من… تو
شام درست میکنی.. تا منم کارامو انجام بدم .. .
خواستم یه چیزی بگم که دیدم جلوی در یه خونه نگه داشت
و گفت پیاده شو دیگه…
.
_مرسی که خیلی زود نظرمو پرسیدی …:/
.
ارشام: خواهش میکنم عزیزم.. من که صد بار گفتم
اخه بهتر از من کسی نیست.. .
_ ارشام الان میزنمتااااا… .
وارد خونه شدیم ارشام رفت وسایلشو اورد و نشست که
کاراشو انجام بده‌… منم که حوصله شام نداشتم نشستم
کنارش و داشتم نگاش میکردمم… داخل این دو هفته اصلااا هیچکدوممون حرف عاشقانه
نزدیم به همدیگه.. دوتاموننن خجالتییییی….
.
_ ارشااااام…
.
ارشام: جانم خوشگلم..
.
ارشام: عه حرفتو بگو چی شد پس.. .
_ با من بودییی؟… چه عجب از این حرفا زدی تو
.
ارشام: ببین خودت نمیزاری 🤨… .
_ باش بابا.. خواستم بگم من شام درست نمیکنماااا
زنگ بزن یه چیزی سفارش بده… .
ارشام: هعی خدا… رفتیم خونه خودمون هم میخوای اینو
بگی؟؟
.
_ سعی میکنم واست املت درست کنم ذوق کنی… .
ارشام: خداروشکرر… قبلش نیمرو میخوردم.. الان غذای جدید میشه دیگه… رنگش تغییر میکنه..
. .
_ اره دیگه برو خداروشکر کن میخوام بجای غذای
زرد بهت غذای قرمز بدم… .
یهو دیدم ارشام خیلی جدی وسایلشو گذاشت کنار
و از رو مبل بلند شد نشست رو زمین و سجده
کرد:/
.
_ ارشام اگه میدونستم دیوونه ای بله نمیگفتم..
حالت خوبه؟؟
.
ارشام خندید و گفت دارم سجده شکر بجا میارم…
.
_ ای خداا.. دیووونههههه اییی تووو دیوونههه
.
ارشام: دیوانه چو دیوانه بیند خوشش اید تیارا خانم..
.
خندیدم و چیزی نگفتم… .
.
.
.
بعد از شام نشسته بودیم و حرف میزدیم که گفتم..
.
_ ارشااام یه چیزی بگممم؟؟
.
ارشام: تو که هرچی دلت خواست گفتی.. بازم بگو… .
_ حوصلم سر رفJه بیا یه کاری کنیمم .. فکر کن الان
اومدین خونه ما خواستگاری.. بعد بابام میپرسه که
اقا پسر چه تضمینی میدی دختر خوشگل و مهربون و ناز ️منوو خوشبختتت کنییی؟؟
.
ارشام: اون خوشگل و مهربون و ناز رو خیلی خوب اومدی هااا..
.
_ اینارو بیخیال‌… من بابامم جواب بده… .
ارشام: خبببب میگمممم… من هرچی دارممم رو به پای
تیارا خانمممممم میریزم…
.
_ خب بابام قانع نشد … دیگه چی؟
.
ارشام: بابات قانع نشد یا شمااا؟؟
.
_ عههه خو من الان بابامم دیگه.. بگو..
.
ارشام: خب اقای تاجیک شما دخترتون رو به من
بدید من همه دار و ندارم رو به دخترتون میدم..
نمیزارم اب تو دلش تکون بخوره.. چون من عاشق
این دخترم.. میپرستمش و بدون اون زندگی برای
من معنی نداره… فقط بزارید خانم خونه من بشه.. .
_ وای خدا چقده تو خوبییی… ولی اینارو جلو بابام نگی
هااا.. اینارو هرروز به خودم بگو که ذوق کنم..
.
ارشام چیزی نمیگفت فقط خیره شده بود بهم.. جالب اینجا بود که مثل همیشه لبخند نمیزد
یه چیزی تو چشماش ترسناک بود..
.
_ چشماتو اینجور نکن میترسم… .
ارشام اومد جلو و پیشونیم رو بوسید و بعد به
اتاقش رفت..
.
ارشام: تیارا اماده شو ببرمت خونه…
.
_ زودهههههه
.
ارشام بدونن هیچ لبخندیییی حرف میزد
.
ارشام: نه بیا ببرمت خونه کار دارم..
.
_بااااش… .
سوار ماشین شدیم و تا رسیدن به خونه دیگه ارشام هیچ حرفی نزد ..
.
خدافظی کردم و پیاده شدم….
موند تا در خونه رو باز کنن برام و بعد که مطمئن شد رفتم داخل اونم رفت..
خیلی تعجب کرده بودم .. ولی با خودم گفتم شاید یه مشکلی برای کارش پیش اومده عصبی شده بود…
وارد خونه شدم و به مامان و بابا سلام کردم.. .
مامان: شام گرم کنم برات؟
.
_نه مرسی بیرون خوردم..
.
مامان: اها باشه‌….
.
رفتم داخل اتاقم و بدون عوض کردن لباسام
خودمو انداختم رو تخت و رفتم دور گوشی
یه پیام از ارشام اومده بود
کاش میشد به جای فصل امتحانات
فصل آغوش یار را هم داشتیم…
آنوقت خرداد
شهریور
دی
همه را مردود میشدم:)))
منم سریع براش نوشتم ..
هر کدام از ما راه خود را در پیش گیرد
من به سمت تو
و تو به سمت من… ‌
.
.
وای هموز نیم ساعت هم نشده که ندیدمش
دلم براش تنگ شده.. .
برم زود بخوابم که صبح برم سر کار و ببینمششششش…..
.
نه بزار قبل از خواب یه زنگ بزنم به لیانا.. هنوز دوتا بوق نخورده بود که صدای شاد لیانا اومد..
.
لیانا: سلااااااام تیااااراااا جونمممم.
.
_سلووووم… خوبییییی..
.
لیانا:به خوبیتت.. تو چطوری ‌…چه خبررر
.
_منمم خوبمم .. هیچ بابا حوصلم سر رفت.. .
لیانا: چه خبر از یار؟؟
.
خندیدم و گفتم .
_یاررررر هم خوبهههه… دلم براش تنگ شدههه..
.
لیانا:مگه ندیدیش امروز؟؟
.
_چرا دیدمش..همین نیم ساعت یا شایدم
چهل دقیقه پیش بود که منو رسوند خونه.. .
لیانا: خاک تو سرت په چته…یجوری
رفتار کردی من فکر کردم الان یه هفتس
ندیدیش… بعد من و تیام رو مسخره میکردیییی هاهاهاها ….
.
_لیانا جااان عزیزمممم ساکت شوووو!
.
لیانا: باشه بابا… خب دیگه چه خبر؟؟ این اقا ارشام شما قصد نداره بیاد خواستگاری؟
.
_چرا قراره همین روزا مامانش زنگ بزنه..
.
لیانا: لازم نیست زنگ بزنه هااا .. همون تو عروسی ما
کارشو تموم کرد…
.
_نه دیگه باید زنگ بزنه و بیان و من جواب نه بدم و ….
.
لیانا خندید و گفت.
.
لیانا: خداااا ایشالا ارشام هم مثل تیام
خودش بله بگه و نذاره تو هی ناز کنی.. .
_نترس .. ارشام جووون من مثل تیام جوون
تو عجله نداره واسه بله…
.
لیانا:اوی.. انگار نه انگار اونموقع داداش خودت بوداا…
.
_خب مگه الان نیست.
.
لیانا:نه منظورم اینه که اونموقع
هنوز تیام جون من نشده بود… .
_اهاااااااا…… دیوونه….
بعد از یکم حرف زدن با لیانا بلاخره تلفن رو قطع کردم و رفتم که بخوابممم…
عشق چیزی است که من هر روز در لبخند تو می بینم
عشق چیزی است که با هر لمس تو احساس می کنم
عشق چیزی است که در هر کلمه ای که می گویی می شنوم
عشق چیزی است که ما هر روز در آن زندگی می کنیم .
صدای جیغ جیغوی لیانا واقعا رو مخ بود… یکم صبرررر نمیکنه.‌ .
لیانا: بخدا الان میام کتکت میزنما…. نیم ساعت دیگه
میرسن.. خانم هنوز لباس نپوشیده..وای اینکه چیزی
نیست.. هنوز لباسم انتخاب نکرده….. چقد دیروز
گفتم بیا بریم لباس بخریم؟…. چی میگفتی؟؟
کلی لباسسس دارمم.. انتخاب کن دیگه..
.
_وای پیداش کردم..
.
یه کت شلوار آبی کمرنگ شییییک .
لیانا: جووون… خوبه دیگه میخوای خیلی سریع
مادر شوهرتو عاشق خودت کنی…
.
_وای دوباره استرس گرفتم..یعنی چجوریننن.. مهربوننن.. یا بداخلاقنن.. ای خدا..کاش مثل ارشام
و شایلا باشن..
.
لیانا که از دست حرفا من خسته شده بود رفت پایین..
گوشیمو برداشتم و به ارشام پیام دادم…
.
_چیی پوشیدی؟؟
.
سریع جواب داد…
ارشام:نمیگمممم..میخوام خودت ببینی.. ولی حواست باشه غش نکنی ها.. جلو خانواده زشته.. بعد که رفتیم داخل اتاق
حرف بزنیم غش کن..
.
_برو بابا…. تو حواست باشه امشب لقب
داماد غشی رو بهت ندیم..
.
ارشام: حالا برو بیرون از اتاقت ما رسیدیم
دم در خونتون…
.
_وای نه..باش .

سریع از پله ها رفتم پایین و همون لحظه
در باز شد و یه اقا و خانم که معلوم بود پدر و مادر
ارشامن و صورت مهربونی هم داشتن وارد خونه
شدن..
بعد از سلام کردن به اونا شایلا اومد و اخر هم ارشام .. ارشام که اومد من رفتم اون اخر که بتونم بمونم و
باهاش حرف بزنم…
همه رفتن و فقط من و اون موندیم .. بهش نگاه کردم
کت و شلوار سورمه ای و پیرهن سفید
واقعا جذاب شده بود:)
.
_سلاام.
.
ارشام: تیارا
.
_جانمم؟
.
ارشام: خیلی با لقب داماد غشی موافقم..
من دارم از استرس میمیرم .. بعد بابا و بابای ارشام
درباره تبلیغ صابونِ داخل تلویزیون هم حرف زدن
ولی هنوز یه کلمه هم راجب خواستگاری حرف نزدن..
ارشام هی اشاره میداد که
گوشیتو بردار میخوام پیام بدم
ولی من میگفتم نه.. چون میدونستم
میخواد چیکار کنه
میخواد دوباره مسخره بازیاشو شروع کنه
و من بخندم بعد همه فکر کنن
من دیوونم… ایییش
.
با صدای اقای مدبر سرمو اوردم بالا‌…
.
اقای مدبر: اقای تاجیک ما پسرمون
دخترتونو پسندیده ماهم اومدیم اجازشو بگیریم
.
_ شما صاحب اختیارین ولی نظر دخترم مهمه
که از اون روز عروسی مشخصه که
هردوتاشون قبول دارن …
.
چشمم افتاد به مامان ارشام
برعکس اول که فکر کردم قیافش مهربونه
حس کردم یه چیز بدی داخل چشماشه.. و سعی میکنه خودشو مهربون نشون بده..
.
مادرش با یه لبخند مصنوعی گفت .
+خب عزیزم برین حرفاتونو بزنین…
.
بابا: اره تیارا جان.. اقا ارشام رو راهنمایی کن برید
داخل اتاقت حرفاتونو بزنید.. .
.
.
با ارشام وارد اتاق شدیم و
ارشام روی صندلی کنار تخت نشست و
من روی تخت نشستم..
ساکت بودیم و به هم نگاه میکردیم.. .
_خببب حرف بزن دیگه
.
ارشام: اخه مشکل اینجاست که حرفی ندارم..
.
_چرا
.
ارشام: خب حرفی ندارم .. همه حرفامونو زدیم…
.
_عه راست میگیا..
.
خب الان بریم پایین چی بگیم؟
.
ارشام: چی بگیم نه .. چی بگی.. میری
پایین و میگی من عاشق ارشامم و نمیتونم ولش کنم
باید بهم بدینش..
.
_ارشام یکاری نکن برم بگم دو هفته دیگه جواب میدمااا.. .
.
ارشام درو باز کرد که بره بیرون‌ ولی سریع سوالمو
پرسیدم..
.
_ اسم مامانت چیی بود؟
.
ارشام: مامانم؟… اها لیلا جون رو میگی؟
مامانم نیست که.. .
_چیییی؟
.
ارشام: حالا بیا بریم پایین فردا برات توضیح میدم..
.
.
.
از پله ها که رفتیم پایین همه نگاه ها به سمت ما اومد.
.
اقای مدبر با لبخند نگام کرد و گفت .. .
+مبارکه؟؟
.
داشتم میمردم از خجالت نمیدونستم چیکار کنم
داشتم پایین رو نگاه میکردم که ارشام اروم گفت
فعلا دنبال مورچه ها نکرد… جواب بده.. .
رو به خانواده سرمو به معنی بله تکون دادم
که همشون شروع کردن دست زدن….
منم تا اونا حواسشون نبود رفتم نشستم ..
.
.
بعد از همون حرفای همیشگی و الکی قرار
شد ارشام فردا بیاد دنبالم بریم برای ازمایش و
تا رفتن من رفتم داخل اتاقم… .
گوشیم زنگ خورد با فکر اینکه ارشامه چنان پریدم که
پام خورد به لبه تخت و کلی درد گرفت
ولی مهم نبود… گوشیو برداشتم و با دیدن اسم
ارام بهش فوش دادم و جواب دادم.
.
_سلاااام…
.
ارام: سلااام عروس خانم… چه خبر از خواستگاری‌.
.
_چه خبری بنظرت؟…. بهم خورد..
.
ارام: چییییییی؟؟ برو باباا درست حرف بزن ببینم
چی شد .. .
_من که حوصله دروغ گفتن ندارم … خیلی خوب بود
فردا هم میریم برای ازمایش‌…
.
بعد از چت کردن با ارشام
بلاخره راضیم کرد که بخوابم و بزارم
اونم بخوابه….
.
.
.
.
_الو ها چته
.
ارشام: تیارا بیدار شو دیگه سه ساعته دارم
زنگ میزنم .. بعدش برو بخواب..
.
_اه باشه بابا….. کجایی الان؟
.
ارشام: حرکت کردم دارم میام خونتون دنبالت
.
_اوکی.. پس فعلا نمیرسی
.
رفتم پایین که دیدم تیام و لیانا رو مبل نشستن
با دیدن من خندشون گرفت..
.
تیام: قیافشو نگاه کن.. بدبخت ارشام..
.
_هر هر هر.. بقیه کجان،؟… شما چرا همش اینجایین؟
.
لیانا؛بقیه بیروننن.. جواب دومیم نمیدونم😂
.
با صدای ارشام سریع برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم
ارشام: دوستان من برم یه دوری بزنم تیارا
که پیدا شد خبرم کنید
.
_با مزه.. من اینجام‌‌‌..
.
تیام:انقد زشت شدی نشناختت..
.
ارشام: زن خودت زشته بی ادب..
عزیزم برو سریع اماده شو بریم..
.
رفتم خودمو جلو ایینه نگاه کردم
یا خدااااا.. من چرا این شکلیم
وای خدا بدبخت ارشام😂
.
.
.
.
*چند روز بعد*
.
از صبح منتظرم ارشام بیاد بریم جواب ازمایش رو
بگیریم
خیلی استرس دارم.. نمیدونم چیکار کنم
وای خیلی حس عجیبیه وایییییییی.. .
بلاخره تلفن رو جواب داد
.
_ارشام کجایی تو بیا بریم دیگه
تنها نری بگیریشاا
.
ارشام: باشه بابا الان میام .
من که چند ساعته اماده بودم سریع پریدم تو حیاط
کفشامو پوشیدم و بعد از چند دقیقه با صدای
ماشین ارشام پریدم بیرون…
.
_سلام سلام بدو بریم
.
ارشام: علیککک سلااام .. باشه میریمم ولی
نمیتونم بدو بدو برم؛
.
_ارشام من الان استرس دارم تو هم میخوای اذیتم
کنی .. ای بابا…
. .
خیلی استرس داشتم و منتظر ارشام بودم
کسایی که هنوز تو این موقعیت قرار
نگرفتن نمیتونن حال منو بفهمن..
.
ارشام اومد قیافش یجوری بود ولی سعی میکرد لبخند
بزنه..
.
_چی شد؟
.
ارشام:همون که نمیخواستم….
.
_چی میگی؟؟ یعنی چی؟
.
ارشام:چیز بدی نیست نترس..
.
_ارشام بگو دیگه…
.
سرشو انداخت پایین و گفت
.
ارشام: متاسفانه مجبورم بگیرمت
.
یکم شوکه به ارشام خندون نگاه کردم و
بعد شروع کردم جیغ جیغ کردن.
.
_خاک تو سرت بیشعور.. ترسیدم گفتم چی شده
‌از خداتم باشه…ایییییش…
.
دستمو بردم که جواب ازمایش رو ازش بگیرم
چون مطمئن بودم گمش میکنه
تا فهمید میخوام چیکار کنم
انداختش رو پام و دستمو
گرفت ..
یکم نگام کرد و بعد دستمو برد جلو صورتشو
اروم لباشو گذاشت رو دستم و بوسید..
وای از خجالت داشتم میمردم
خیلی اروم دستمو از تو دستش در اوردم و
نشستم سر جام
سرم و کرده بودم تو شیشه
مثلا دارم بیرون رو نگاه میکنم
که یهو شیشه اومد پایین و منم سریع سرمو
اوردم عقب و برگشتم سمت ارشام که
دیدم با چشمای شیطونش داره بهم نگاه میکنه
و لبخند میزنه..
.
_منو برسون خونه…
.
ارشام: عه فکر کردم زبونتو موش خورده
چشم الان میرسونمت خونه …
. .
یه جمـله اي هسـت
که همیـشه ورده زبونمـه
“دوستـت دارم”
هـر چنـد…
واسـه وجوده با ارزشـت
خیلـی کمـه……
.

خیلی خوابم میومد عجیب بودا اخه
ساعت ۵ بعد از ظهر چرا باید خوابم بیاد
چشمامو بستم و نفهمیدم کی خوابم برد….
.
.
.
وای چقد اینجا گرمه و نرممممم اخیش دلم
نمیخواد بیدار شم ولی خب نمیشه خوابم نمیاد
یکم نشستم‌ رو تخت و دورمو نگاه کردم که
متوجه شدم اتاق خودم نیست
اصلا هم اشنا نبود.. یا خدا منو دزدیدن
وای صد بار مامانم گفت حواست باشه
تنها که میری بیرون ندزدنت
وای بدبخت شدم الان چیکار کنم
باید فکر کنم … فکر‌کنم ببینم چه میتونم بکنم
داشتم فکر میکردم که در اتاق باز شد
وای اومدددددد
سرمو با ترس اوردم بالا که ارشامو دیدم .
ارشام: چه عجب بیدار شدی…ساعت هشت
شده ها..مامانت اینا زنگ زدن جواب ندادم..
.
تازه یادم اومد تو ماشین ارشام خوابم برد‌.. .
_تو مگه قرار نبود منو ببری خونه..
.
ارشام: خب خواب بودی عزیزم
.
_بیدارم میکردی خو..
.
ارشام : دلم‌نیومد.. نمیدونی چقد قشنگ خوابیده بودی..
.
جوابشو ندادم …
.
وای یعنی ارشام منو بِغل کرده اورده اینجا .. وای
کاش بیدار بودمم…

.
(از زبان ناشناس)

خسته و کلافه برای بار هزارم به ساعتم
نگاه کردم ..بلاخره ساعت ملاقات شده
سریع رفتم داخل و بعد از اینکه اتاقشو پیداکردم
وارد شدم و رفتم سمتش…
هنوز نرسیده بودم به تختش که صداشو شنیدم .
فرید: اگه خبر خوب داری بیا …
.
_ خبر خوب که بله .. خیلی وقته خبرای خوب دارم
منتظر بودم تو حالت خوب بشه که فکر کنم
الان دیگه وقتشه..
.
فرید: بگو دیگه خستم نکن .
_باش چشم میگم … تیارا خانوم ما عاشق شده
اوووف بدجور هم عاشق شده … .
فرید بلند خندید.. خوشحال و بدجنس خندید
بعد از مدت ها خندشو میدیدم .. .
فرید: ای جااااان … عاشق شده
منم که میمیرم واسه عشق و عاشقی.. دختر ریحانه و کاوه عاشق شده.. .
_ کی کارو شروع میکنی؟
.
فرید: هنوز زوده.. دلم نمیاد از عشقش جداش کنم
بزار بتونه ازدواج کنه.. تاریخ همه چیزشو برام
بیار…
.
_چی داری میگی؟.. ازدواج‌کنه؟ قرارمون این نبود
فرید.. قرار بود تیارا مال من بشه
.
فرید: تو لازم نیست قرار یاداوری کنی.. خودم میدونم چی میگم و چیکار میکنم
کاری که گفتمو انجام بده …!
.
*از زبان تیارا*
.
_شایلا بسه دیگه نمیخوام ..
.
شایلا: الان خسته ای متوجه نمیشی فردا روز نامزدیه وسایلت رو
دیدی.. هی میگی ای کاش اونو میخریدم
ای کاش اینو میخریدم .. با غر زدنات
داداش منو دیوونه میکنی..
.
با کیف زدم تو کمرش و گفتم..
.
_اولا که خواهر شوهر بازی در نیاراا
دومن که شما داداشتو اذیت میکنی
انقد از کارتش پول میکشی و
همه خریدارو دادی دستش
اخه نمیگی شوهرم خسته میشههه
.
شایلا: واه واه چه حرفااا.. هنوز شوهر
شما نشده و خواهر منه هااا .
ارشام: ای بابا فکر نمیکردم
انقد دوست داشتنی باشم
دعوا نکنید من با همه عکس میگیرم
امضا هم شاید دادم .. .
من و شایلا برو بابایی گفتیم و
دست همدیگرو گرفتیم و رفتیم
که چند مغازه دیگه هم بگردیم و خریدای
نامزدیمو تکمیل کنیم.. هیچی لذت بخش تر از خرید نامزدی نیست:)
انقد که این چند روز بهم خوش گذشته
دلم نمیخواد تموم بشهههه:)
وای تازه بعد از اون بیرون رفتناموننن
شروع میشههه… خیلی خوشحالممم..
اگه میدونستم عشق انقدر شیرینه
زودتر عاشق میشدم:)
.
.
ارشام: خانوم اجازه میدید بریم خونه؟
خریدا تموم،؟
.
_اره عزیزم همه خریدا تموم .. البته فکر کنم
باید از شایلا اجازه بگیری
بیشتر از من ذوق داره و اصلا دلش نمیخواد بره خونه .
بلاخره شایلا راضی شد که بریم
رفتیم دم در خونه ما که منو پیاده کنن
ولی هرچقدر در زدیم و ایفن زدیم کسی درو باز نکرد
گوشیمو در اوردم که زنگ بزنم به مامان
که دیدم ماشین تیام داره وارد خیابون میشه
رسیدن در خونه رفتم سمتشون
بعد از سلام کردن پرسیدم..
_تیام کسی خونه نیست؟؟؟
.
تیام: نه رفتن بیرون.. .
_ عه من چه کنم.. تو کلید داری؟
.
تیام: اره دارم..میخوای بری داخل؟
.

ارشام: نه کجا بره تنها تو خونه.. میریم بیرون یه شامی میخوریم تا مامانت اینا بیان .
تیام: اره اتفاقا من و لیانا هم خواستیم همینو
بهتون بگیم ..
زنگ بزنم به عرفان و احسان و کیانا هم بیان،؟
.
شایلا سریع پرید و گفت اره اره زنگ بزن….
.
تیام زنگ زد بهشون و قرار گذاشتیم که بریم
کجا .
.
_وای من گرسنمه چرا نمیارن غذاهارو .
احسان خواست چیزی بگه که همون لحظه
پیتزای قشنگممم اومد جلوم.. هممون مثل نخورده ها شروع کردیم غذا خوردن .
لیانا: تیارا یه لحظه باهام میای؟
.
_کجا؟
.
لیانا: میخوام دستامو بشورم .. .
_باشه بریم .. .
لیانا داشت اب میزد به صورتش
منم یکم جلو ایینه خودمو نگا کردم
که یهو لیانا خودشو پرت کرد بغلم و
گفت
.
لیانا: تیارا حالم بده.. زنگ بزن به تیام .. .
سریع گوشیمو در اوردم و زنگ زدم به تیام .
_تیام بدو بیا لیانا حالش بده .
خیلی سریع تیام اومد
و لیانا رو سریع بغل کرد و رفت بیرون
سوار ماشین شد و بدون اینکه چیزی بگه رفت .
احسان سریع سوار ماشینش شد و رفت دنبالش
بقیمونم با ماشین ارشام رفتیم .
.
.
دکتر گفت چیز مهمی نیست
یکم حالش بد شده و فقط یه ازمایش گرفتن
که جوابش چند روز دیگه میومد
ولی تیام خیلی استرس داشت و به دکتر
میگفت هرچقد بخواین پول میدم فقط همین امشب جوابش
بیاد و مطمئن بشم چیزی نیست … .
. .
جواب ازمایش رو که دادن به تیام
هممون سریع رفتیم پیشش که ببینیم
چی شده..
.
هی سوال میپرسیدیم تا اینکه تیام گفت
.
تیام: ای بابا چتونه.. من‌از همون اول میدونستم
خانومم هیچیش نیست .. شما الکی استرس داشتید.
.
احسان؛ اره تیام راست میگه.. هی میگفت چیزی
نیست … هی تیارا میگفت باید جواب ازمایش رو
امشب بدن بهمون..
.
تیام: هر هر.. به من تیکه میپرونی بچه؟
.
_همینو کم داشتیم اینجا شروع کنید به بحث
کردن.. بابا بیاین بریم به لیانا بگیم چیزی
نبوده.. بدبخت داره از استرس میمیره
.
تیام: عه راست میگیا.. من برم بهش بگم..
.
ارشام:اوکی ما هم میریم پیش ماشینا
منتظرتونیم..
.
تیام: اوکی..
.
.
.
سوار ماشین ارشام شدم
ولی شایلا نیومد گفت میخوام برم پیش کیانا
شماهم یکم تنها باشید..
.
_ارشام سرتو از تو اون گوشی بیار بیرون
بچه ها رفتن .. حرکت کن بریم دیگه
.
ارشام: تیارا بیا اینوو ببین چه باحاله..
.
سرمو بردم نزدیک گوشیش داشتم نگاه میکردم
بیشعور کلی عکس یهویی از من گرفته بود
.
سرمو اوردم بالا که بهش یه چیزی بگم
اما با دیدن صورتش داخل اون فاصله کم
هیچی نتونستم بگم…..
.
ارشام: از نزدیک چقد خوشگلتری:)
.
میخواستم جوابشو بدم و بگم همیشه خوشگلمممم
ولی خب اصلا نمیتونستم حرفی بزنم
فقط خیره شده بودم به چشمای قشنگش
صورتشو اورد پایین تر و نزدیکم شد
میخواستم برم عقب که گرمای لباشو
حس کردم …بوسه ارومی زد و
سرشو برد عقب ….
هم خجالت کشیده بودم.. هم تعجب
کرده بودم..همممم…اوممم خوشم اومده بود..:):
تا دم در خونمون هیچ حرفی نزدم..
فقط ارشام چند بار گفت امروز چقد هوا خوبه
یا اینکه کارا چقد زیاد شده
وقتی دید من چیزی نمیگم دیگه حرفی نزد..
.
_خدافظ..
.
ارشام: تیارا.
.
_ها..
.
ارشام: چرا این ها از دهنت نمیوفته؟
صدات میزنم باید بگی جونممممم عزیزمممم…
.
اداشو در اوردم و گفتم جونمممم عزیزمممم
.
ارشام: خب حالا شد
.
_خب حرفتو بگو دیگه..
.
ارشام: هیچی خدافظ..
.
_اوکی خدافظ
.
خواستم برم داخل که دوباره صدام زد
.
ارشام: تیارا
.
_ه..جونم عزیزمممممم
.
ارشام خندید و گفت
.
ارشام: هیچی خواستم ببینم درستو یاد گرفتی یا نه
.
منووو حرص میده… خواستم برم سمت ماشیشنش
که بزنمش.. ولی سریع رفت..
.
نشسته بودم رو مبل و چیپس میخوردم که لیانا گفت
.
لیانا: نگاش کن.. فردا نامزدیشه نشسته چیپس میخوره
اگه لباست تنگ‌شه چی؟؟
.
_لیانای دیوونه با یه چیپس؟؟ که نصفشم قبلا تو خورده
بودی..
.
لیانا: نصفشووو؟؟؟.. بابا یذره خورده بودم ‌…
.
_باشششش…. اصلا من برم بخوابم صبح برم ارایشگاه
ساعت چند باید برم؟
.
لیانا: ساعت نه و نیم یا ده میام دنبالت که بریم
تیام و ارشام هم باهم میرن ..
.
_اها اوکی من برم….
.
رفتم داخل اتاقم و گوشیمو برداشتم
چند وقته ابتین پیام نداده اصلا
فقط سرکار میبینمش
اونجا هم همش داره تلفنی میحرفه
یا سرش تو گوشیشه…
.
خیلی سریع جواب سلاممو داد
.
ابتین: سلااام چه عجب.. بی معرفت شدیاا
چرا پیام نمیدی اصلا ..
.
_خب من مشغول کارای نامزدیم بودم تو
چرا پیام ندادی باااا معرفت…
.
ابتین: خب منم این روزا یکم سرم شلوغ
بود.. حالا بیخیال..چه خبرا خوبی؟
.
_ ولا هیچ همش درحال خرید بودیم ..
خوبم تو چطوری؟
.
ابتین: منم خوبم ..
.
یکم حرفای الکی زدیم که گفت
.
ابتین: خب مزاحمت نمیشم .‌.. برو بخواب
که فردا خواب نمونی..
.
_ اره برم بخوابم دیگه..توهم بخواب که فردا جا نمونی
.
ابتین: دیوونه
بعد از خدافظی و یکم گشتن داخل اینستا
بلاخره تصمیم گرفتم بخوابم …

.
عجیبه من که اصلا حوصله
ارایشگاه رد ندارم الان اصلا
خسته نشدم و فقط منتظرم
تموم بشه که برم پیش ارشام
تموم که شد رفتم لباس پوشیدم

 

رفتم جلوی لیانا
.
_ لیانا چطور شدم؟؟
.
هیچی نگف فقط داشت نگام میکرد.
.
_لیاااااا با توووهم
.
لیانا: وای خدا باورم نمیشه..
نامزدیه توعه..
.
بغلم کرد و گفت
.
لیانا: تیارا یادته میگفتی هیچوقت ازدواج نمیکنی؟
دیدی چطور عاشق شدی ؟؟ الان نامزدی توعه
من از توهم بیشتر خوشحالمممم … وای
کی بشه عروسیییییت باشههههه
بیام وسططططط برقصممم هلههههههه هلههه.
.
_لیانا عزیزم خودتو کنترل کن ..
باش باش اونم‌میرسه نترس..
.
میخواست چیزی بگه که گوشیم زنگ خورد و
ارشام گفت دم درم
.
_لیانا تو با کی میری؟
.
لیانا: من که تیام میاد دنبالم
شایلا هم‌میبریم ..
.
_ نه شایلا رو ما میبریم
شاید بخواد باهامون عکس بگیره
.
لیانا: باش پس برید خدافظ عزیزممم..
.
بعد از خدافظی رفتیم سوار ماشین شدیم
.
ارشام: سلام بر دختران زیبا
.
شایلا: سلاااااااام
.
منم‌اروم سلام کردم
.
ارشام؛ تیارا نمیخوای منو نگاه کنی
ببینمت،؟
.
_نه.. رسیدیم اتلیه میبینیم..
.
ارشام: ای خدا ….باااش
.
چنان با چشمهایت
در آغوشم بگیر
که با دل من دنیا را ببینی!
ای جان…
همه اش تو
تمامش نور،رنگ،موسیقی
همه اش زیبایی و شعر !
.
.
عکاسه خیلی بااااحال و پر انرژی بود‌
توی همه عکسا میگفت باید لبخند بزنیددد
یه لبخند ساده هم نه .. باید حتمااا دندون پیدا 
باشه:/
عکسای قشنگی بودن
البته بجز اون سه تای اخری که من هزار بار
از خجالت مردم تا گرفتمشون
این ارشاام به من‌قول داده بود عکسای نامزدیمون
ساده باشه
ولی بعد گفت چند تا عکس
هم برا خودمون بگیریم
یجوری راحتتتت هر مدلی
که عکاسه میگفت میموند تو عکسسسسس
بعد منننن هی رنگ لبو میشدم ..
بعد از تموم شدن عکسای من و ارشام
عکسای شایلا هم تموم شد و چند تا سه نفره
گرفتیم که واقعاااا قشنگ شده بودن و بعدش
رفتیم پیش به سوی خونه ماااا‌…
.
.
یه نگاه به ساعتم کردم
.
_ارشااممم
.
ارشام: جانم
.
_الان تازه ساعت پنجههه
شما کی میاید؟،
.
ارشام: ما و کل خانوادمون و فامیلا
دیگه هفت اینجاییم..
.
_واییی تا اونموقع…
.
ارشام: میدونم دلت برام تنگ
میشه لازم نیست بگی
.
_خواستم بگم ممکنه ارایشم خراب بشه:/
.
ارشام:حالا جلو شایلا منو ضایع نمیکردی:/
.
شایلا: اشکال نداره راحت باشید
من اصلا گوش نمیدم
.
من و ارشام با تعجب نگاش کردیم و زدیم زیر خنده
.
_قشنگگگ معلومه گوش نمیدی عزیزم
.
شایلا: حالا اینارو ول کنید
ارشام من بمونم خونه تیارا اینا؟
الان دوباره بیام خونه خودمون️
بعد دوباره برگردم عوووو
.
_اره اتفاقا منم‌میخواستم بگم بمونی
.
ارشام: خب پس پیاده شو برو داخل
.
منم‌خواستم پیاده شم که ارشام گفت
تو بمون کارت دارم..
.
شایلا رفت
.
_خبب کارتو بگو
.
ارشام: چقد خوشگل شدی..
.
نگاش کردم و هیچی نگفتم
.
ارشام: مثل یه ابنبات چوبی خوشمزه شدی
که دوس دارم فقط نگات کنم ..
.
فقط خندیدم و بازم چیزی نگفتم‌…
.
ارشام با شیطنت گفت
.
ارشام: نمیشه یکم این ابنبات خوشمزه رو مزه
مزه ‌کنم؟
.
با تعجب نگاش کردم ‌‌‌…
.
ارشام خندید و گفت باشه بابا چشاتو اونجور
نکن فهمیدم نمیشه..
.
_من چطور با توی بی حیا زندگی کنم
.
ارشام: به راحتی …
.
خندیدم و خدافظی کردم ..
.
وارد خونه شدم
واییی چقد خوشگل شده بود
مامان هم پا به پای خدمتکارا داشت کار میکرد
.
_سلام مامان قشنگممم.
.
مامان: وای اومدی تیارا… ماشاالله ماشالله
.. چقد خوشگل شدی عزیزدلم…
.
_ مرسیی ریحان جونمم‌….
توهم خوشگل شدی…
…. چرا انقد خودتو خسته میکنی؟ ….
همش داری کاررمیکنی که…
.
مامان: اخه نامزدی یه دونه دخترمه
میخوام همه چی خوب و عالی باشه
.
_خداکنه همه چی خوب باشه
خیلی استرس دارم…
.
_خداکنه همه چی خوب باشه
خیلی استرس دارم…
.
مامان: استرس برا چی عزیزم
مطمئن باش همه چیز خوبِ خوب پیش میره️
.
_ایشالا که همینطوره
.
.
.
.
با صدای شایلا که سوالشو برای
بار هزارم داخل این یه ساعت پرسیده بود
به سمتش رفتم
.
شایلا: تیاراااا بیا ببین ارایشم خوبه؟؟
خراب نشده که؟؟
.
_ای خدا … پنج دقیقه ای یبار میپرسی
خستم کردی دیوونه
ارایشت عالیههه
عالییییه عالییی
هرموقع بد شد خودم بهت میگم
.
شایلا: هوووف اوکی…
.
_من که اخر میفهمم تو امروز چرا
انقد حساسی
.
شایلا: من؟ نهه همیشه همینطورم
اصلا ولش کن مامانم اینا اومدنا
.
_ ای وای خاک تو سرت منو مشغول کردی
من‌برم سلام‌کنم ..‌تو هم سریع بیا
.
شایلا: باشه بابا استرسس نداشته باش
.
بعد از سلام و احوال پرسی
چند تا از دخترای فامیلاشون
خریدای نامزدی رو که خیلی قشنگ
داخل جعبه ها گذاشته بودن
رو چیدن کنار میز و رفتن نشستن ..
.
نشسته بودم‌ رو صندلی و با چند تا دختر
میحرفیدم .. که دیدم دختر خاله ارشام
داره با دستش کمرمو سوراخ میکنهه
.
_دیوونه چته
.
+ارشام رو نمیبینی دم در خودشو کشت
داره اشاره میکنه گوشیتو بردار
فکر کنم پیام داده بهت
.
_عه چرا ندیدمش من
.
گوشیمو برداشتم که دیدم ارشام پیام
داده که بیا تو حیاط
پشت درختا منتظرتم
فقط سریع بیا تا خلوته
.
رفتم داخل حیاط
دنبال ارشام میگشتم‌که دیدم
یه گوشه ایستاده چند تا پسر بچه
دورش جمع شدن ️
رفتم‌نزدیکتر که صداشونو بشنوم
.
ارشام: برید داخل
دوتا پسر دوقلو میبینید
بهشون بگید ارشام گفته
شما شکلات دارید
بعد اوناهم شکلاتارو بهتون میدم
.
پسر بچه ها با ذوق و شوق
سریع رفتن داخل
.
_ وا ارشام شکلات؟ احسان شکلات
اورده با خودش؟
.
ارشام: وای تیارا … من خواستم
اون بچه هارو گول بزنم
توهم باور کردی؟؟
.
_نخیر خواستم یکم عادی باشه
.
ارشام : الان عادی باشه؟
الان که رفتن:/
.
_ اه .. چرا ازم ایراد میگیری
بگو دیگه ..نه نه اصلا نگو من قهرم
.
داشتم میرفتم که دستاش رو
از پشت گذاشت دور کمرم..
منم‌که از خدا خواسته
جلو تر که نرفتم هیچ
بیشتر خودمو داخل بغلش جا دادم..
.
ارشام در حالی که با موهام بازی میکرد گفت
.
ارشام: تیارا
.
_جونم
.
ارشام: کاش امشب شب عروسیمون بود
.
_ اونم‌میرسه.. چه عجله ایه..
.
ارشام: اخه اگه شب عروسیمون بود و
تو انقد جذاب دلبری میکردی و با
ناز حرف میزدی.
خیلی راحت همین الان
میبردمت از اینجا:)
.
_ارشام
.
ارشام: جونم خانمم
.
_ چقد عشق شیرینه:)
.
ارشام: اره … تیارا تو اولین احساس
قشنگ قلبمی:))
.
_دوست دارم:)
.
ارشام: من بیشتر:)
.
برگشتم سمت ارشام و خیره شدم به چشماش
دیدم که نگاهش رفت سمت ل*بم
دید چیزی نگفتم‌ صورتشو اورد جلوتر
منتظر بودم که یهو
با صدای اهم‌گفتن یکی
خودمو از بغل ارشام کشیدم بیرون و برگشتم
پشت سرمو نگاه ️ کردم که احسان رو دیدم‌‌…
.
احسان: نه راحت باشین .. من‌ندیدمتون
.
ارشام: خاک تو سرت که همیشه بد موقع میای
.
احسان خندید و با قر رفت سمت در
.
_ ولش کن اشکال نداره.. منم برم داخل دیگه
.
ارشام: ای بابا … باش پس منم برم طبقه بالا پیش بابا
اینا…
بعد دوباره میبینمت…
.
.
.
وارد خونه شدم و سریع رفتم
روی صندلی نشستم
داشتم به اتفاقای بیرون فکر میکردم و ذوق میکردم
.
لیانا: هی دیوونه داری به چی فکر میکنی اینطور
لبخند میزنی؟؟
.
_هیچ
.
لیانا؛ هیچچ؟؟ اره؟؟ به من نمیگی؟؟
.
_بابا چیزی نیست با
ارشام بیرون داشتم حرف
میزدم
.
لیانا: خب جالب شددد‌.. چیا گفتین؟
.
_نصفشو براش تعریف کردم تا بیخیال شد…
.
.
.
.
با تــو♡
هـوای زنـدگی ام
فـرق می کنـد
.

دیگه کم‌کم همه داشتن میرفتن
ولی ارشام اینا موندن
نمیدونمممم چرا..
بعد از خدافظی و ها و این چیزا ️
هممون رفتیم نشستیم
من و ارشام داشتیم اروم باهم حرف میزدیم
و حواسمون به بقیه نبود
.
اقای مدبر: خب بچه ها نظرتون چیه؟
.
ارشام: چی ؟ نظر چی؟
.
لیلااا جوون : وا حواستون کجاست شماها؟
.
مامان: تازه اولشه لیلا خانم
اشکالی نداره که داشتن صحبت میکردن
حواسشون نبود…
.
اقای مدبر: خب داشتیم میگفتیم که
شما که قراره مراسم عروسیتونو
یک فروردین بگیرید و فرداش برید
ماه عسل مشهد
بزاریدش برای بیست و هشتم اسفند
که فرداش برید مشهد و عید
اونجا باشید‌….
.
واییی پیشنهادش دقیقا همونی بود که من
میخواستم به ارشام بگم
داشتم ارشام رو نگاه میکردم که ببینم
چی میخواد بگه..
.
ارشام: خیلی خوب میشه اینطوری
تیارا تو موافقی؟
.
_ اره خیی خوبه….
.
بابا: خب پس همین میشه ..
.
بازم مشغول حرف زدن شدن
ارشام هم برگشت سمت من
.
_ وای خیلی خوشحالممم
.
ارشام: همیشه خوشحال باش عزیزدلم..
.
_ ارشاااام من عاشق مشهدمم
وقتی هم که باتو باشه خیلی خوبههههه
.
ارشام: اره عالیههه
.
خیره شده بودم به ارشام و به شب عروسیمون
فکر میکردم…..
چشمم خورد به دست ارشام که اروم دستمو
نوازش میکرد
.
واقعا حس خوبیه وقتی که کنارشم
اگه خانواده هامون نبودن
میپریدم بغلش میکردم
.
ارشام: تیارا
.
_جونم
.
ارشام: اگه خانواده هامون نبودن
میومدم بغلت میکردم..
.
خندم گرفت.. دقیقا چیزی که من بهش
فکر میکردم رو گفت …️
.
ارشام: به چی میخندی کوچولو
.
_ ارشااام من کوچولو نیستمم
.
ارشام: هستیی ..کوچولوی خودمی
.
_قهر میکنماا… دیگه بهم نگو کوچولو
.
ارشام: باشه کوچولو
.
با این حرفاش خیلی ذوق میکردم
ولی خب الکی یجوری نشون میدم
که مثلا بدم میاد
.
.
.
.
وقت رفتنشوننن شددد
هووف کاش میشد هیچوقت نرن
اصلا کاش همون حرف ارشام میشد
امشب عروسیمون بود
از امشب تا همیشه باهم میبودیممم:)
.
سوار ماشینشون شدن و رفتن
دیگه ماهم اومدیم داخل
رفتم داخل اتاقم که لباسمو عوض کنم
لیانا هم پشت سرم اومد
.
_ وای لیانا دیدی دختر دایی ارشاااموووو
یعنی انقد رو مخم بود که نگو
.
لیانا: اره بابا انگار دیوونه بود
چنان با اخم خیره شده بود بهت
اسمش چی بود راستی؟
.
_ اوممم …. فکر کنم نهال بود
… اره اره نهال اسمش بود.
لیانا یهو خندید.
.
.
_ چته دیوونه ..
.
لیانا: فرض کن مثل این رمانا
این نهاله عاشق ارشام باشه
بعد الان که ارشام اومده با تو
نهال لج کنه و همش دعوا
داشته باشید
.
_ لیانا.. عزیزدلممم.. بیا سریع
کمکم کن موهام رو باز کنم
بعدش برو بخواب
دیر خوابیدی گیج شدی..
اخه کجای زندگی ما شبیه رمان بود
که این یکیش باشه
.
لیانا؛ باشه بابا..
راستی تیا من تو اتاق تو میخوابماا
.
_ عههههه ایوللل… تیام ناراحت نشه؟
.
لیانا: نمیتونممم … عادت دارم خونه شما
فقط تو اتاق تو بخوابم
.
_ وای ارههه
.
لیانا مشغول باز کردن موهام شد
منم ارایشمو پاک کردم
.
.
_ ارامش رو حس میکنم
انگار یه وزنه صد کیلویی از
روی سرم برداشته شد
.
لیانا: الان وقت خوابهههههههه
.
_ ارههههه خواااب
.

.
از داخل کمد لباس راحتی برداشتیم و
پوشیدیم بعدش دوتایی پریدیم رو تخت
مثل همیشه یکم سر پتو دعوا کردیم و
تهش رفتم یه پتو دیگه اوردم
.
لیانا: یه چیزی رو متوجه نمیشم
.
_ تو هیچی رو متوجه نمیشی
بزار بخوابم
.
لیانا: نه بزار بگم..ما که میدونیم تهش
یه پتو دیگه میاریم
پس چرا دعوا میکنیم؟
.
_ خوش میگذره خب
‌.
لیانا: ارههههه همینهههه..‌ خب دیگه بخواب
.
_ شب خووش
.
لیانا: شب بخیر قیشنگمم
.
.
.
از خواب بیدار شدم و
یکم اینور و اونورو نگاه کردم
عه لیانا کجاست مگه دیشب اینجا نبود
انقد خسته بودم دلم میخواست بازم بخوابم
ولی خب چشمم خورد به ساعت و فهمیدم
ای وای… رکورد زدم …
موندم چرا مامان بیدارم نکردددد
خیلییی گرسنم بود
لباس عوض کردم و موهامو بستم و رفتم
پایین…
مامان نشسته بود یه گوشه سرش تو گوشی بود
.
_ سلااام
.
مامان: سلامممم عروس خانم.. چه عجب
.
_چرا بیدارم نکردی مامان؟
بابا سرکاره؟
.
مامان: والا این ارشام خان اومد گفت با
تیارا کار دارم
خواستم بیدارت کنم کلی التماس کرد
گفت تا وقتی که خووش بیدار نشد
بیدارش نکنید
خیلی خستست
اخه این داماد ما چقد زن زلیله
.
خندیدم و ذوق کردم
رفتم نشستم کنار مامان
‌.
مامان: تیارا بیا ببین این چشه،؟
کارتم رمز پویاش نمیاد
.
_ میخوای چی بخری؟
.
مامان: تو اینستا یه کفشای قشنگی
دیدم.. میخوام بخرمشون
.
_ مامان دقت کردی از اونموقع که
اینستا نصب کردی دقیقا شدی خوده من،؟؟
.
مامان: اره والا.. الان درکت میکنم..

.رفتم داخل اتاقمو زنگ زدم به ارشام
.
ارشام: جونم تیارا ..بگو کارتو وسط جلسم
.
_عه خب برو کارتو انجام بده بعد زنگ بزن عزیزم
.
ارشام: اوکی فعلا..
.
سریع قطع کرد و منم نشستم رو تخت منتظرر
که زنگ بزنه..
.
.
نیم ساعت گذشت هنوز زنگ نزدد
مگه چقد طول میکشه کارش
گوشیو برداشتم و شمارشو گرفتم
سریع جواب داد
‌.
_ الو ارشام کجایی.. چرا زنگ نزدی
.
ارشام: ببخشید عزیزم یادم رفت
خب حالا کارت چی بود؟؟
.
_چرا انقد اروم حرف میزنی؟؟
هیچی خواستم بگم بیای بریم بیرون
ولی خب دیگه لازم نیست بیای
.
ارشام: ای وای… الان میام
.
_نخیر نیاا
.
ارشام: من تا یه دقیقه دیگه اونجام
.
_ عههه؟ نه باباااا.. از شرکت تا اینجا خودش
بیست دقیقه راهه…
.
همون لحظه در اتاق باز شد
برگشتم بیینم کیه
که با دیدن ارشام شوکه‌شدم
.
_منو مسخره میکنیی؟؟ … الان بار دومته
داری اینکارو میکنی هااا

.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *