| Tuesday 20 October 2020 | 18:03
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان شیرین مثل عشق پارت بیست و ششم

رمان شیرین مثل عشق پارت بیست و ششم

لیا️نا: راست میگیااا انقد این خواهرت
حرف میزنه نمیذاره ادم یادش بمونه برا چی زنگ زده..
.
خندیدم و گفتم عزیزم دلم تو خودت الزایمر داری به من چه
لیانا خندید ولی تا صدای خنده تیام اومد
لیانا ساکت شد
.
لیانا: تیااام میخندی به حرفش؟؟
.
تیام:خب راست میگه …همیشه همه چیو یادت میره.
.
_ وای تا دعوا نشده کار مهمتونو بگید که کنجکاو شدم
.
لیانا: ما داریم میریم یکم بگردیم دنبال لباس عروس
خواستم ببینم تو هم میای یا نه؟
.
_ اقاااا… من باید باشممم وقتی میخوای بخری
ولی الان خستممم .. شما امشب یه چیز دیگه بخرید
فردا شب بریم برای لباس عروس… .
تیام: ای بابا … اون خیلی مهم تره .. پاشو بیا دیگه..
.
لیانا: نه خب بمون استراحت کن ما امشب میریم یه خرید
دیگه.
.
_ باشه عزیزممم… خوش بگذره..
.
لیانا:فداات خواهری … خدافظ…
.
تیام: خدافظ فندق
.
_ خدانگهدارررتووون .. فردا میام پیشتووون..
.
گوشیو قطع کردم و با خوشحالی چشمامو بستم که
بلاخره بخوابم که گوشیم دوباره زنگ خورد..
بدون نگاه کردن به صفحه گوشی جواب دادم چون
میدونستم لیاناست و بازم یه چیزی یادش رفته که
بگه… البته فکر نکنم چیز مهمی هم باشه://
.
_ وای لیانا بزار بخوابم دیگه .. برو به کارات برس

+سلام خوبی.. لیانا نیستم‌.. ابتینم… اگه میخوای بخوابی
من فردا زنگ میزنم بهت…
.
_ عه تویی.. چرا نمیای سر کار؟؟
.
ابتین:️ چند روزیه سرم شلوغه… از فردا یا
پس فردا میام…
.
_اها اوکی… خب چیکار داشتی که زنگ زدی؟؟
.
ابتین: اممم خواستم بپرسم که فردا کاری داری؟؟
جایی میخوای بری؟
.
_فرداا…اها اره میخوام برم لباس بخرم
برای عروسی تیام… با یکی از دوستام میرم..
.
ابتین: اها اوکی حیف شد…
.
_چرا؟،؟
.
ابتین: هیچی همینطوری… برو بخواب.. فردا میبینمت..
خدافظ..
.
_خدافظ..
.
تا قطع کردم سریع گوشی رو خاموش کردم که دوباره
کسی زنگ نزنه….خودمو پرت کردم رو تخت و با ارااامش
چشمامو بستمممم…….
.
.
.
.
.
_ ارشام بخدا الان میزارم میرم خونه… اصلا همون یبار
که باهات اومدم و دیدم چقدد دیر خرید میکنی دیگه
نباید اینباررر میومدممم‌….
.
ارشام: تیارا چقد غر میزنی… خب داریم میگردیم دیگه
اصلا تو خودت چرا نمیخری؟؟
.
_ها؟ من.. اممم خب منتظرم تو اول بخری
.
ارشام خندید و گفت دیدییی خودتم هنوز انتخاب نکردی… .
.
.
با صدای جیغ ارام و شایلا چشمامو باز کردم که
خودمو داخل ایینه دیدم… وای خدا چقدد خوشگل شده بودم
ارایشگره واقعاااا عالی بود کارش اصلا هم خسته نشدم..
برگشتم سمت ارام و شایلا که با دیدنشون جیغ ارومی زدم و گفتم وای چقد خوشگلللل شدیددد.
.
ارام: تو هم همینطور عزیزممممم
.
شایلا: بچه ها با کی میریم ؟؟؟
.
ارام: من که با ابتین…
.
_من ماشین اوردم.. میخوام برم اتلیه پیش تیام و لیانا…
.
شایلا: اها اوکیه پس..
.
یکم حرف زدیم که ابتین اومد دنبال ارام و شایلا..
عجیب بود که ارشام نیومد دنبال شایلا!
منم رفتم سوار ماشین شدم و همون لحظه پشیمون شدم
چون واقعا با این لباس نمیشد… حالا خداروشکر لباس
من زیاد بزرگ نبود… بله دیگه سلیقه ارشامه؛)
هووف باید سعی کنم بهش فکر نکنم … اون
که منو دوست نداره:(️ .
رسیدم اتلیه… گفتن که تیام و لیانا دارن عکس میگیرن
منم رفتم چنددتا عکس تکی گرفتم تا کار اونا تموم شد و
باهم عکس گرفتیمم .. عکسامون خیلی خوببب بودن…
اونا میخواستن برن بقیه کاراشونو بکنن منم باید
میرفتم تالار…..
وارد که شدم زیاد شلوغ نبود .. الان فقط
فامیلای نزدیک اومدن… ارشام و ابتین رو دیدم که .
داشتن حرف میزدن.. وای خدا الان غش میکنم‌…
ارشااام چقددد جذاب شده
داشتم همینطور هی نگاش میکردم که سرشو اورد
بالا و تا منو دید خشکش زد و خیره شد بهم…
بیشتر از این میموندم حتما یه خرابکاری میکردم..
سریع رفتم داخل.. پیش شایلا و ارام که مشفول عکس
گرفتن بودن….
.
_سلاااااام
.
ارام و شایلا جوابمو دادن …. .
ارام: واییی خوشگل خانم میشه چند تا عکس بگیریم؟؟
.
_بللههههه که میشههههه…
.
همه جای تالار عکس گرفتیم چون تا نیم ساعت دیگه شلوغ
میشه و نمیتونیم راحت عکس بگیریممم..
.
شایلا: وای از همین الان خستم کردید … من چطور
برقصممممم تا اخر شبب… .
ارام: نترررس خواهر من.. وقتی اهنگ پخش بشه
یهویی یجوری میری وسط خودتم نمیفهمی چی شده
.
شایلا خندید و چیزی نگف…
.

.

.
مشغول رقصیدم بودیم که با سر و صداها فهمیدیم
تیام و لیانااا اومدن
من با جیغ مثل بچه های دوساله دست ارام و شایلا رو
گرفتم و رفتم سمت در… دوتااااا فرشتهههه جذاب کنار
هم داشتن میومدن‌..
انقد که لیانا تو اون لباس سفید جذاب شده بود
همه نگاه ها روی اون بود.. حس میکردم الان که
تیام و لیانا رو با اون همه جذابیت کنار هم میبینم
ارامش گرفتم:)

با حس گرمی یه چیزی روی صورتم به خودم اومدم
دست کشیدم روی صورتم تا ببینم چیه که فهمیدم
اشک از چشمم اومدهه …. از ناراحتی نبودد.. اشککک شوووق بود:)
.
مهمونا دورشون جمع شده بودن و اونا بلاخره وارد
تالار شدن….
دورشون خالی شد و فقط دو تا دختر بچه بودن
که کنار اونا میومدن و دوتا سبد گل خیلی قشنگ دستشون
بود و گل میریختن سمت تیام و لیانا…
دنباله لباس لیانا مثل بال فرشته روی زمین کشیده میشد و
اون گل های قرمز رو دنبالش میکشید…
بلاخره رفتن بالا و تو جایگاه عروس و داماد نشستن
و بقیه مهمونا پشت سرشون میرقصیدن و به درخواست
فیلمبردار لیانا و تیام هم اومدن پایین و با ما .میرقصیدن…
بعد از یکم رقصیدن تیام رفت بیرون پیش اقایون
لیانا هم رفت نشست… منم بعد از اینکه خسته شدم
رفتم کنار لیانا…
لیانا با خنده نگام میکرد..
.
_چییه؟؟ چرا اینجور نگام میکنی؟؟
.
لیانا: هعیی چیزی نیستتت عزیزمممممم..
.
_میدونم یه چیزی هست .. من تورو نشناسم تیارا
نیستم .. بگو دیگه..
.
لیانا: باشه بابا یه چیزی هست ولی نمیگممممم…
برو از کنجکاوییی بمیرر…
.
_اههه خاک تو سرت بخدا الان جیغ میزنم ابروتو میبرما
.
لیانا: هوی اروووم باش خواهر منن.. خودت میفهمی..
.
_ای خدا.. باااش… بیا عکس بگیریم عروس خانم
.
لیانا: عههه راستیااا بیا بگیریمم..
.
انقد عکس گرفتیم که حافظه گوشیم پر شد:/ .
.
.
.
.
_ اینا چرا شام نمیدن…
.
ارام میخواست جواب بده که دیدیم مهمونا دارن
میرن شام بخورنن
.
شایلا؛ وایییی غذااااااااااا…
.
ارام: گرسنه بدبخت:/
.
شایلا: خودتییی.. انقد رقصیدم خستهه شدم .
با خنده دنبال مهمونا رفتیم که شام بخوریمممم..
.
بعد از خوردن غذا حوصله زقصیدن نداشتم
سرم توی گوشی بود که صدای لیانا اومد .
لیانا: تیااارا بیا کارت دارم … .
_جانم چی شده؟
.
لیانا:من میخوام الان دسته گلمو پرت کنم …
.
_الان؛؛؟؟؟ باید اخر عروسی پرت کنی ها..
.
لیانا: خب ما همه دخترا فامیلمون قبل از رقص
عروس و داماد پرت میکنن.. الانم مامانم داره
غر میزنه چرا از قبل نگفتی به خانواده تیام اینا
.
_خب باشه من الان میرم تیام رو صدا میزنم که بیاد…
.
لیانا: باش مرسی عشقمممم… . .
.
تیام اومد و همه دختر و پسرای جوون جمع
شده بودن پشت سر لیانا
چون لیانا دست گل رو پرت میکرد پشت سرش
ولی من چون نمیخواستم دست گل بیاد سمتم
دقیقااا رفتم جلوی لیانا ایستادم که نتونه بندازه
سمت من…
اهنگ قطع شده بود و فقط صدای جیغ زدن دختر پسرا
میومد‌… .
_ لیانا سردرد گرفتم بنداز دیگههه ..
.
لیانا️:باشه بزار کم هیجانش رو بیشتر کنم ..
.
_باااش…
.
یهویی صدای جیغشون قطع شدو
همشون باهم شروع کردن به شمردن..
.
+سهههههههههه………..دوووووووووو…..یککککککک
.
یهویی اهنگ‌ عاشقم کرده بهنام بانی پخش شد
و من منتظر بودم که لیانا دست گلو پرت کنه پشت سرش
اما اون دسته گلو داد به من … منم با تعجب ازش گرفتمو
خواستم حرفی بزنم که یه نفر از پشت سرم صدام کرد
برگشتم و با دیدن ارشام که خم شده بود و یه جعبه
خیلی خوشگل کوچیک دستش بود دهنم باز موند..
ارشام در جعبه رو باز کرد که دیدم داخلش یه حلقه
خیلی شیک و ظریف هست..
.
ارشام: با من ازدواج میکنی؟!
.
صدای دست و جیغ دخترا میومد.. نمبدونستم چی بگم
که لیانا در گوشم گفت…
.
لیانا: همه در جریانن .. مامان و بابا هم میدونن .. پس راحت حرف دلتو بزن … …. ارشام دوباره سوالشو تکرار کرد… .
ارشام: با من ازدواج میکنیی؟؟
.
_بلهه
.
تا اینو گفتم همه شروع کردن دست زدن و رقصیدن
ارشام هم که اصلا تو حال خودش نبود بلند شد و
منو سفت بغل کرد… کلی خجالت کشیدم و اروم
بهش گفتم.. بسه دیگههه..
اونم به خودش اومد و دستاشو از دور کمرم برداشت و
فکر کردم میخواد بره عقب که یهو گرمای لباشو
روی پیشونیم حس کردم … وایی که
چقد خجالت کشیدم … ارشام که تازه فهمید کجاست و چیکار کرده
سریع رفت سمت ابتین و مثل بچه های دوساله
که کار اشتباهیی کردن خودشو پشت ابتین قایم کرد.. . .

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: شیرین مثل عشق
  • نویسنده: فاطمه عباسی پور
https://beautyvolve.ir/?p=14973
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.