| Tuesday 27 October 2020 | 08:57
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان تمام شده ی تاوان از مهتاب فرهادی

رمان تمام شده ی تاوان از مهتاب فرهادی

به نام او

پشت پنجره وایساده بودم و به بیرون زل زده بودم، داشت به ساعت اومدنش نزدیک میشد، لحظه های عذاب کشیدنم میخواست شروع بشه، غذام آماده روی گاز بود و خونه از تمیزی برق میزد، نمیدونم چرا نمیتونم این زندگی رو ول کنم و برم، نمیدونم چرا هر بلایی سرم میاره بازم موندم و خودمو سپردم دستش، هیچی نمیدونم، صدای پاهایش داره میاد، صدایی که هرشب با شنیدنش قلبم گرومپ گرومپ میکوبه، نمیدونم از ترسه نمیدونم از هیجانه یا از عشق، وای اومد، کلید رو تو قفل در چرخوند و وارد شد، نگاهی به من انداخت که همه ی وجودم لرزید، هنوزم مثل روزهای اول عاشق نگاهشم ولی زود میگم :

-سلام، خسته نباشی

و میخوام برم تو آشپزخونه که بازومو میگیره و با چشمای خمارش تو چشمام زل میزنه :

-همین؟ خسته نباشی؟

-میرم شامتو آماده کنم

-من شام خواستم؟

-ولم کن سامان، بخدا دیگه توان ندارم

-تو قبول کردی، وظیفته

بعد از گفتن این حرف سرشو بهم نزدیک کرد و با حرص شروع به مکیدن لبام کرد، دیگه لذتی نداشت برام، بعد اون اتفاق وحشتناک فقط عذاب میکشیدم، دیگه عطر تنش مستم نمیکرد، دستش که به طرف سینه هام رفت نالیدم :

-تروخدا سامان

لبشو از لبم جدا کرد و با عصبانیت گفت :

-تروخدا چی؟ حقمه نیست؟ نکنه میخوای…

نذاشتم حرفش تموم شه :

-نه هیچی نمیخوام، هرکاری میخوای بکن

اینو که گفتم ولم کرد، روبروم واستاد و انگشتشو روی لبم کشید و با یه پوزخند رفت سمت اتاق تا لباسشو عوض کنه، دستی روی لباسم کشیدم تا مرتبش کنم و به طرف آشپزخونه رفتمداشتم میز شامو میچیدم که اومد، از همون لباس اسپرتهای خوشگلش پوشیده که اندام ورزیده شو بیشتر به نمایش بذاره، کاش اون اتفاق هیچ وقت نیفتاده بود اونوقت میتونستم از دیدنش لذت ببرم اما حالا فقط باید حرص بخورم، خودش گفته دیگه دوسم نداره، خودش گفته اگه تو این خونه بمونم دیگه زنش نیستم فقط شریک جنسی اش هستم و باید نیازشو برآورده کنم، خودش گفته، راستی چرا تو این خونه موندم؟ تو همین فکرها بودم که نشست روی صندلی و با همون لبخند مسخره نگاهم کرد :

-امشب خیلی سرحالم

فهمیدم چی میگه، فهمیدم چی میخواد، اما من دیگه از باهاش بودن حالم بهم میخورد، میدونستم تو رابطه مون عشق نیست، بغضه کینه ست، ازم کینه داره میخواد شکنجه ام کنه، دوباره گفت :

-با تو بودما، نشنیدی؟

-چرا شنیدم، کر که نیستم

-خوبه که کر نیستی، توام آماده ای دیگه

-ما که پریشب…

-هروقت من خواستم، یادت که نرفته وظیفه ات تو این خونه چیه

-سامان نمیخوای تمومش کنی؟

-چیه زبون درآوردی؟ تو این زندگی حقته نمیخوای بسلامت

-سامان میرما…

به جای جواب بلند شد اومد طرفم، موهای بلندمو که روی شونه هام ریخته بود گرفت تو دستشو کشید طرف صورتش، صدای آخم بلند شد، لباشو آورد دم گوشمو گفت :

-دیگه هیچ وقت منو تهدید نکن جوجه، فهمیدی؟

با ترس چشمامو روی هم گذاشتم و گفتم :

-فهمیدم

-خوبه، زود شامتو بخور برو تو اتاق که امشب کلی کار داریم

گریه ام گرفت، یعنی بازم… صبح که چشمامو باز کردم سامان رفته بود و جاش توی تخت خالی بود، تمام تنم از رفتار وحشیانه ی دیشبش درد میکرد، یعنی تا کی میتونم ادامه بدم؟ مطمئنم یه روز یه جوری گم و گور میشم که دیگه حتی اسمم هم نباشه ولی اونوقت پدر و مادرم چی؟ نه اونا نباید چیزی بفهمن، باید فکر کنن من همچنان خوشبختم، صدای زنگ تلفن میاد، حتما بازم مه یاسه صبح اول صبح، تلفنو که برداشتم صدای پرهیجانش اومد :

-سلام آبجی خوبی؟ صبح بخیر

-سلام مه یاس جان، تو کار و زندگی نداری هرروز به من زنگ میزنی؟

-چیه باز دیشب سامان گازت گرفته؟

-بی ادب، مگه سامان سگه؟

-والا از وقتی از شمال برگشتین دست کمی از سگ نداره، نمیشه باهاش حرف بزنی

یاد شمال دوباره به قلبم چنگ انداخت، کاش به اون مسافرت لعنتی نرفته بودیم اونوقت سامان هنوز عاشقم بود نه مثل الان… صدای مه یاس که داره فریاد میزنه میپیچه تو گوشم :

-مهناااااااااااااااز

-چیه؟ پرده ی گوشمو پاره کردی

-آخه دوباره رفتی تو خواب و رویا، باز اسن شمال اومد؟

-چی میگی تو چه ربطی به شمال داره؟ چیکار داری زنگ زدی؟

-امروزم باشگاه نمیای؟ یه ماهه نیومدی هیکلت خراب میشه دیگه آقا سامان نگات نمیکنه ها

سامان نگام نکنه، سامان الان دیگه فقط انداممو میبینه نه خودمو

-باشه، میام تا نیم ساعت دیگه

-بیام دنبالت؟

-نه با آژانس میام

-پس فعلا، میبینمت

-میبینمت

مه یاس که تلفنو قطع کرد فکر کردم به سامان زنگ بزنم بگم، دوست ندارم دوباره بهونه بیفته دستش وحشی بازی دربیاره، شماره شو گرفتم، قلبم بازم میکوبید، بعد دو سه تا بوق جواب داد :

-بله؟

گفت بله،نگفت جانم اونم بعد یک ماه که به تلفنش زنگ زدم، نه این سامان دیگه اون سامان من نمیشه، تلفنو قطع کردم ک کلا بیخیال باشگاه رفتن شدمهمینجوری نشسته بودم و از بی رحمی سامان حرص میخوردم که چشمام دوباره سنگین شد و خوابم برد، یدفعه تو عالم خواب و بیداری دیدم که دارن میان طرفم، سه نفرن، با اون خنده های کریه و مسخره شون همه ی انداممو ورانداز میکنن، همه ی تنم عرق کرده، اونا دارن نزدیکتر میشن، با همه ی توانم فریاد میزنم :

-سامان

اما از سامان خبری نیست، نیست که نیست، همینجوری دارم بهشون التماس میکنم :

-تروخدا، کاریم نداشته باشین، ولم کنین

یکیشون بلندم میکنه میچسبونتم به دیوار، لبشو میذاره روی گردنم و شروع میکنه به مکیدن، اشکم سرازیر شده و همش سرمو تکون میدم، نمیخوام دستای کثیفش بهم بخوره، بهش میگم :

-دست کثیفتو بهم نزن، ولم کن

اما اون ادامه میده، میخنده، خیلی میخنده، همشون میخندن، بهشون میگه :

-بعد من نوبت شماست، هلوی خوبیه مخصوصا موهاش، بعد ما سه تا هم به درد شیخ میخوره واسه اونور آب

وای نه، گریه ام شدیدتر میشه، دیگه طاقت شنیدن حرفهاشونو ندارم، یدفعه در باز شد، وای خدایا شکرت سامان اومد، اومد.

صدای زنگ در از خواب بیدارم کرد، نشستم تو جامو به ساعت نگاه کردم، دوساعت خواب بودم، با تنبلی بلند شدم رفتم به آیفون خیره شدم، پریساست، بهترین و نزدیکترین دوستم، درو باز میکنمو میرم سمت دستشویی تا یه آبی به صورتم بزنم، پریسا شلوغ و پرسروصدا میاد تو و شروع میکنه به صدا کردنم :

-مهنااااااااااااز، کوووووووشی؟

با خنده رفتم بیرون و همونطور که حوله رو روی صورتم میکشیدم جواب دادم :

-اینجام بابا، سلام

-سلام خانوم خوشگله، کجایی تو اصن معلومه؟

-هیچی کجام؟ خونه، بیکار،علاف

-جیگر خونه نیست؟

-هوی، حواست به حرف زدنت باشه ها، آقا سامان جیگر چیه؟

-خیل خوب سامان، هنوز باهاش بدی؟

-پریسا، من پیشت دردودل کردم، کاری که هنوز با مه یاس نکردم، یه کم آدم باش

-مهناز؟

-بله؟

-اونشب تو ویلا چه اتفاقی افتاد؟

-نمیرفتی بیرون میفهمیدی

-سامان چرا قاطیه؟

-هروقت اونو فهمیدی اینم میفهمی

-مهنااااااز؟

-خفه شو پریسا، پاشو یه چایی برای خودت بریز

صدای چرخیدن کلید تو قفل اومد، سامان اومد اونم این وقت روز؟

من و پریسا با تعجب به هم نگاه کردیم، سامان که اومد تو با دیدن پریسا لبخند زد، یه ماهه تو حسرت یه لبخندشم حتی وقتایی که باهمیم نمیخنده اونوقت الان به پریسا لبخند میزنه، سامان به پریسا گفت :

-خیلی خوش اومدی، بدموقع مزاحم شدم

پریسا با عشوه جواب داد :

-مرسی، نهدنبالش رفتم تو اتاق و درو بستم، نگام کرد و گفت :

-چرا درو بستی؟

-مگه نگفتی بیا تو اتاق…

-گفتم درو ببند؟

-چی شده سامان دوباره؟ باشه زنت نیستم فقط اینجام که نیازتو برآورده کنم میدونم خب؟

-آفرین، درستو خوب بلدی

-سامان میگی چیکار داری یا نه؟

-شب رویا و کاوه میان اینجا، امیرم میاد، نمیخوام هیچ کس از زندگی گندمون چیزی بفهمه، همه چی مثل قبل اوکی؟

-همه چی میتونه مثل قبل بشه اگه تو بخوای

-دیگه هیچی مثل قبل نمیشه چون تو دیگه اون مهناز پاک و معصوم من نیستی

-هستم سامان

-به پریسا هم بگو بیاد امیر هست باهم خوش میگذره بهشون

-به من چی؟ خوش میگذره؟

-به تو آخرشب خوش میگذره، وقتی خوب سرویستو دادی

-سامان تروخدا

-چیه؟ نگو که بدت میاد تو که تو این کار خبره ای

هیچی نگفتم، چی میتونستم بگم بهش، دوست داشت شکنجه ام کنه باشه بهش اجازه میدم، بذار شکنجه ام کنه، وای داره میاد طرفم، نه سامان نه، دستش که رفت روی گردنم فهمیدم شکنجه شروع شده، این مرد که عشق زندگیمه مثلا شوهرمه چرا لذت نمیبرم؟

دستش روی همه ی اجزای بدنم میچرخه، چشمامو میبندم تا هرکاری دوست داره بکنه، صاحبمه دیگه، یدفعه دستشو میکشه و میگه : -برو بیرون

چشامو باز میکنمو نگاش میکنم :

-چی؟

-برو بیرون میخوام دوش بگیرم

-سامان

-برو بیرون تا شب، زود باش

دیگه طاقت ندارم، اشکامو پاک میکنمو میرم بیرون، پریسا روی مبل نشسته و با کنجکاوی نگام میکنه :

-چیه داری قورتم میدی؟ شب اینجا تلپی

-چرا؟؟؟؟؟

-چون امیر جونتم هست

-اوه امیر جون، ول کن بابا خوشم نمیاد ازش

-تو که راست میگی

-برم آماده شم

-یه من مالیدی که چه آماده ای؟

-واسه شب آرایشش فرق میکنه

پریسا میبوستمو میره، من میمونم و هزارتا فکر و خیال، واسه شب چی درست کنم؟ چی بپوشم؟ اصلا چرا اینهمه زحمت میکشم؟ نمیدونم💗

همه ی کارهامو کردم، غذا پختم اونم دونوع، یه دستی هم به خونه کشیدم فقط مونده خودم، دل و دماغ ندارم ولی باید به خودم برسم والا سامان دوباره پیله میکنه، خیلی رو آبروش حساسه، کاوه شریکشه، خیلی باهاش رودرواسی داره رویا جون زنشه که خیلی خانومه، خیلی بهم میان، بجاش این امیر خیلی عوضیه، تازگیا نگاش یه جوری شده، بی حیا شده، منم که نمیتونم چیزی به سامان بگم چونکه فوری میگه کرم از خودته حتما، دارم حوله ی حمومو ورمیدارم برم دوش بگیرم که سامان میاد تو اتاق :

-میری دوش بگیری؟

-اوهوم

-لباس چی میپوشی؟

-نمیدونم

-یقه اش زیاد باز نباشه

نگاش میکنم، میخوام اثری از غیرت تو نگاهش ببینم اما بدجور میزنه تو پرم :

-نمیخوام همه بفهمن چکاره ای

خورد میشم، له میشم، داغون میشم ولی محکم وامیستم :

-پس خیلی بی غیرتی که یه زن خرابو نگه داشتی

با دوتا قدم خودشو بهم میرسونه و چونه مو میگیره تو مشتش، دندونام زیر فشار دست قدرتمندش میخواد خورد بشه ولی فقط نگاش میکنم :

-مهناز با اعصاب من بازی نکن، حواست باشه چی میگی و چطوری رفتار میکنی

میخندم، وحشی تر میشه :

-ببند دهنتو والا بلایی سرت میارم که آرزوی همون سه تا رفیقتو بکنی

خندهمو جمع میکنم، چونه مو ول میکنه و با خشم نگام میکنه، مینالم :

-من خراب نیستم، من خیانت نکردم

-من چیزی رو باور میکنم که دیدم

-پس چرا طلاقم نمیدی؟

-که بری یه مرد دیگه رو بدبخت کنی؟

-به تو چه؟ مگه تو وکیل وصی مردای دیگه ای؟

هیچی نگفت، برگشت و پشتشو کرد به من، همونجوری آروم گفت :

-لباس پوشیده، آرایش کم، غیر این باشه امشب از زندگی سیرت میکنم

رفت بیرون، نه نمیشه دیگه درست نمیشه، چرا انقدر کوتاه میام؟ من که همه جوره دارم بهش سرویس میدم چرا حرف حرف اون باشه؟ میرم سمت حموم، خودمو میسپرم به دست آب و حسابی سبک میشم.

کمد لباسامو که باز میکنم شیطون میره زیر جلدم، میخواد چیکار کنه؟ از این بدتر که نمیشه، لباس دکلته مو برداشتمو جلوی آینه یه لبخند شیطانی زدم، نشستم به آرایش، بعد یک ماه حسابی به خودم رسیدم، رژ قرمز پررنگمو که روی لبم کشیدم حسابی کیف کردم، دارم برات سامان خان…

صدای زنگ در اومد، سامان صدایم کرد :

-مهناز

بعد یک ماه صدایم کرد، از پوشیدن لباسمو آرایشم پشیمون شدم، اگه هنوز راهی برای برگشت باشه چی؟

-مهناز اومدن بیا زشته

کت کوتاهمو برداشتمو روی لباسم پوشیدم ولی به رژم دست نزدم، همینقدر کوتاه اومدن بسه، به خودم تو آینه نگاه کوتاهی انداختمو رفتم بیروناز اتاق رفتم بیرون و کنار سامان که در واحدو باز کرده و منتظر بود واستادم، نگاش نمیکردم اما میفهمیدم نگاهش روی لبمه، با لذت لبمو خوردم تا رنگ رژم ثابت بشه، آروم گفت :

-با من لج میکنی کوچولو؟

صدای مهمونا نذاشت دیگه چیزی بگه، کاوه و رویا جون رسیدن به ما، کاوه با سامان دست داد و به من گفت :

-سلام و عرض ادب

-سلام، خیلی خوش اومدین

میرم به طرف رویا و بغلش میکنم :

-خوش اومدی رویا جون بیا تو

رویا زیر گوشم میگه :

-چقدر خوشگل شدی هلوی رسیده

اسم هلو که میاد یاد بدترین شب زندگیم میفتم و صداشون تو گوشم میپیچه :

-هلوی خوبیه، میدیمش به شیخ واسه…

دیگه طاقت نمیارم، عق میزنمو میرم سمت دستشویی، درو پشت سرم بستمو حسابی بالا اوردم( گلاب به روتون )، پشت در صدای همشون میاد مخصوصا صدای سامان که مدام میگه :

-مهناز جان چی شده؟

اوهو بهم گفت مهناز جان؟ پس یادم باشه هروقت هارت و پورت کرد بیام دسشویی و کلی بالا بیارم تا مهربون شه، اندفعه صدای رویا اومد :

-خبریه سامان؟

-مثلا چه خبری؟

کاوه دخالت میکنه به جای سامان خنگ میگه :

-نکنه داری بابا میشی؟

-نه بابا فکر نکنم مهناز خوبی؟ بیا بیرون

دیدم داره کار بیخ پیدا میکنه درو باز کردمو رفتم بیرون، سامان هراسون پرسید :

-چی شد یدفعه؟ خوبی الان؟

دوباره بدجنس شدم، دلم میخواد به تلافی این یه ماه که اذیتم کرده اذیتش کنم :

-نگرانم شدی؟

معنی کنایه مو فهمید ولی نتونست جواب بده :

-معلومه که نگرانت شدم

رویا اومد شونه هامو گرفتو برد نشوند روی مبل :

-بشین یه کم حالت جا بیاد

هنوز جمله اش تموم نشده بود که امیر پرسروصدا اومد :

-سلام به همگی

ولی وقتی منو روی مبل ولو دید با تعجب پرسید :

-سامان، چیه تلفات دادین؟

سامان رفت طرفش :

-لوس نشو یه کم مزاجش به هم ریخته بیا تو

-باز چیکارش کردی؟

تعجب کردم، جمله ی امیر بودار بود، یعنی سامان چیزی بهش گفته؟ نه امکان نداره سامان حرفی بزنه اونم به امیر، حالا به کاوه شاید ولی امیر…

شروع خوبی برای مهمونی نبود، کابوس اون شب لعنتی ولم نمیکنه، به زحمت از جا بلند شدم تا براشون شربت بیارم، رویا دستمو گرفت :

-بشین مهناز جون بذار حالت جا بیاد

بهش لبخند میزنم :

-خوبم رویا جون

دستمو ول میکنه و میرم سمت آشپزخونه، دارم توی لیوان شربتها یخ میندازم که سامان میاد تو، میشینه روی صندلی ناهارخوری و زل میزنه بهم، میگم :

-چیه باز؟ واقعا حالم بهم خورد

-یادچی افتادی که حالت بهم خورد؟ -یعنی تو نمیدونی؟

-من تو اون قضیه چیزی که باعث ناراحتیت بشه نمیبینم، تو که دوست داریغریدم :

-بس کن برو بیرون

یه دستمال کاغذی کشید بیرون و گرفت طرفم:

-رژتو کمرنگ میکنی میای بیرون وگرنه ملاحظه ی هیچیو نمیکنمدستمالو از دستش گرفتم، یه لحظه نگام کرد و رفتدستمالو با حرص روی لبم کشیدم، دلم خیلی برای رژ خوشرنگم سوخت، ای لعنت به اخلاقت بیاد سامان، سینی شربتو برداشتمو از آشپزخونه رفتم بیرون، همزمان با من پریسا هم از راه رسید، سامان درو براش باز کرده بود و منتظر بود بیاد بالا، وقتی من رسیدم پشت سر سامان پریسا هم جلوش واستاده بود، سامان به پریسا گفت :

-افتخار دادین خانوم تشریف آوردین

-سامان تو که میدونی من از خدامه بیام اینجا

-به هرحال خوش اومدی

-مرسی

پریسا همچین با عشوه اینو گفت که دیگه طاقت نیاوردم و اعلام وجود کردم :

-خوش اومدی پریسا جون

هردوتاشون متوجه من شدن و برگشتن، پریسا اومد طرفمو و یدونه شربت برداشت :

-قربونت عزیزم، مگه میشه خونه ی بهترین دوستم نیام؟ بقیه اومدن؟

-اگه منظورت امیره که آره همه اومدن تو سالن نشستن

ما سه نفر هم به بقیه ملحق شدیم، پریسا بلوز شلوار قشنگی پوشیده بود که اندامشو خیلی خوب به نمایش میذاشت، رفت و نشست کنار رویا جون، همیشه از اینکه پریسا زیاد به امیر توجه نمیکنه تعجب میکنمآخه پریسا محاله همچین تیکه ای رو از دست بده شایدم داره واسش ناز میکنه نمیدونم، بجاش رویا و کاوه عاشق همدیگه هستن درست مثل یک ماه پیش من و سامان خیلی هم بهم میان، کاوه داره جوک تعریف میکنه خیلی ام بازه میگه من که نمیفهمم چی میگه ولی حتما بامزه ست که بقیه از خنده ریسه رفتن، بلند میشم میرم آشپزخونه هم به غذا سر بزنم هم میوه هایی که با وسواس شستم گذاشتم تو یخچالو بیارم، در قابلمه رو برداشتمو خورشتمو هم زدم که احساس کردم یکی پشت سرم ایستاده، همونجوری برمیگردم ببینم کیه که میخورم بهش، سرمو میارم بالا که میبینم امیر داره با اون نگاه هرزه اش قورتم میده، یه کم هولش میدم عقبتر و میپرسم…..

ادامه این رمان در پی دف ان بخوانید

https://beautyvolve.ir/

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان تاوان
  • ژانر: عاشقانه.جنایی.معمایی
  • نویسنده: مهتاب فرهادی
لینک های دانلود
https://beautyvolve.ir/?p=14955
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.