| Tuesday 29 September 2020 | 08:35
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان من الکساندارم پارت نهم

رمان من الکساندارم پارت نهم

تمامی بدنم بی حس شده بود ؛حتی درد را هم به خوبی حس نمیکردم.وزنم را انداخته بودم روی خواجه.
_خواجه:لعنت به تو الکساندرا،ببین خود و مرا به چه دردسری انداخته ای!اصلا خوبَت شد..این باشد درس عبرتی برای تو و کنیز های دیگر…توبه توبه.

توان اینکه زبانم را در هانم بچرخانم نداشتم.

_اسماعیل:چه شده گل آقا…چه به روز این دختر امده است.

از لحن صدایش به خوبی پیدا بود که نگران شده است؛خواجه هومی کرد:
_خواجه:چه بگویم سرورم..به والله که حق اوست،دخترک احمق هنوز نمیداند قصر جای شوخی و دلقک بازی نیست.

کلافه میشود:
_اسماعیل:جای یاوه گویی درست حرف بزن بفهمیم ماجرا چیست.

_خواجه:خدیجه بانو با این دختر هردو باهم دست به یکی کردند که امشب خدیجه بجایش شب را با شاهزاده مراد بگذراند؛ اما ایشان با دیدن خدیجه بانو بشدت عصبانی شدند و اینی شد که میبینید.

به زحمت دهانم را باز کردم و با صدای ضعیفی لب زدم:
_او دیوانه است..‌.

خواجه عصبی بر سرم چند ضربه ای را ارام میزند:
_خواجه:زبان به دهن بگیر..انگار شلاق ها بر مغزت هم وارد شده است؛تو اخر سَر جفتمان را بر باد میدهی.خدایان تورا بکشند الکساندرا.

صدای متعجبش باعث میشود بفهمم وضعم از حد تصور من فراتر بود:
_اسماعیل:این دختر الکساندراست؟چه میگویی خواجه؟!یعنی باور کنیم این دختر که جای سالم در بدنش باقی نمانده همان الکساندرای زیباست؟!

وقتی جلوی در اقامتگاه اش رسیدیم دو غلامی که جلوی در ایستاده بودند در را برایمان باز کردند.با داخل شدنمان مرا روی تخت رها کرد.
برایم عجیب بود که اصلا توجهی به پیراهن غرق در خونم نکرد:

_خواجه:طبیب را آوردم؛

_اسماعیل:پس چرا منتظر ایستاده ای؟!کارت را انجام بده؛مگر برای معاینه و درمان نیامدی؟!

طبیب وقتی دید او خیلی جدی است؛کارش را شروع کرد؛اول زخم هایم را تمیز کرد و بعد روی زخم هایم را با دارویی التیام بخشید؛با قرار گرفتن چیزی روی صورتم صدایی از خودم در اوردم:

_اسماعیل:نگران نباش چیزی نیست…گوشت قرمز است؛باعث میشود کبودی های صورت زود از بین رود.

کار طبیب که تمام شد خواجه نیز درخواست مرخص شدن خواست:
_خواجه:اگر فرمایش دیگری ندارید ما نیز یک سر به حرمسرا بزنیم.

گوشتی که روی صورتم بود باعث میشد حرکاتشان را نبینم:
_اسماعیل:بسیار خب؛ولی یادت نرود این موضوع نباید جایی درز پیدا کند والا من میدانم و تو متوجه شدی گل اقا؟!

نازی تو صدایش میریزد:
_خواجه:واه واه..نگران نباشید سرورم گل اقا کارش را بلده.

_اسماعیل:حال میتوانی بروی.

خواجه همانطور که میرفت زیرلب بلند نق میزد:
_خواجه:دخترک احمق؛هنوز جانیافتده ببین چه علم شنگه ای راه انداخته است؛خدا اخرش را بخیر کند؛توبه توبه‌.

با رفتن خواجه از تنها ماندن بااو حسابی معذب شدم؛ولی چاره ای جز این هم برایم باقی نمانده بود نه پای برای رفتن بود نه تاب برای ماندن.
خدا لعنتش کند.
_اسماعیل:بهتر امشب را استراحت کنی؛فردا کمی حالت بهتر میشود؛میسپارم اگر چیزی لازم داشتی برایت بیاورند؛من در کتابخانه کار دارم.

صدایم ضعیف بود ولی او شنید:
_چرا کمک ام کردین؟!

اسماعیل:نمیدانم!بااینکه اولین بارمم نیست با همچین صحنه ای رو به رو میشم ولی اینبار!!
خودمان هم در حیرت ایم!!!شاید چون تو من را یاد خواهرم ابراهیم میاندازی؛خب من میروم.

حرفش را به اتمام رساند و رفت و من ماندم و دنیایی از سوال:
_مگر چه رفتاری از خود نشان داده بودم که او به همچین نتیجه ای رسیده است.

میخواهم تنم را کمی جا ب جا کنم؛ولی با کوچکترین حرکتم تمام تنم از درد به فریاد می امد.به یکباره صدایش در سرم میپیچد:
_مراد:به دنیای من خوش امدی الکساندرا…دنیای من…خوش امدی…خوش امدی…دنیای من‌‌‌‌….

انقدر بخودم فشار میاورم که از حال میروم.

(سه روز بعد)

صبح ان روز وقتی بیدار شدم خودم را در اقامتگاه شاهزاده اسماعیل دیدم؛کمی طول کشید که اتفاقات شب قبل را به یاد بیاورم.همان روز به خوابگاه برگشتم و عجیب بود اینکه مراد را دیگر ندیدم؛شاید دلیل اش این بود که فکر میکرد مانند دختران دیگر جانم را زیر شلاق ها باخته ام‌.

_گلثوم:تو فکری؟!ولی دیدی؟!اخر به حرفم رسیدی؛گفتم که این نقشه ی تو احمقانه است؛وقتی خودش شخصا خواستار رابطه باتو است؛تو جرات مخالفت با او را نداری.

دستمال را محکم روی زمین میکوبم:
_اه بس کن.. بگویم اشتباه کردیم راضی میشوی؟!بس است دیگر؛ سه روز است که این جملات تکراری را میگویی؛خودمان فهمیدم چه کار اشتباهی کردیم.

+ای دختر…کارت را بکن؛نکند دلت میخواهد تورا در انبار کنار موش ها و سوسک ها بیاندازیم‌(چندبار کف دستانش را بهم زد)خوب گوش کنید تا برمیگردم همه جا باید برق بیافتد والا از غذا خبری نیست.

همین که میرود عایشه با لباسی زیبا به رنگ سبز یشمی که بالای تنه اش پراز سنگ بود داخل میشود؛نگاهم به گیره ی موهایش میافتد که مطمعن بودم نگینش یاقوت است.دخترا با دیدنش دورش جمع شدند و شروع کردن به جیغ زدن:
_عایشه:ارام باشید؛چخبرتان است؛میخواهید خاتون را بجان ما بیاندازید؟!

+تعریف کن دختر؛این سومین شبی است که پا به اقامتگاه شاهزاده اسماعیل میگذاری؛برایمان بگو او چگونه مردی است.

روی تخت چو ملکه مینشید و شروع میکند تعریف کردند:
_عایشه:اخ که نمیدانید چه مرد خوش قلب و مهربانی است؛به هنگام رابطه هر بار از ما با ملایمت میپرسد درد داریم یا نه؛امروز هم که این گیره سر و گردنبد و لباس ها را به اتاقمان فرستادند.

یادم رفت که بگویم؛عایشه از ان شب به بعد برای خودش به طور جدا صاحب اتاق و ندیمه مخصوص شد؛گویا کم کم دارد جا پای همسران صیغه ای میگزارد:
_عایشه:خب ما دیگر میرویم.

میدانم امدنش فقط به این خاطر بود که خودش را به نزد ما نشان دهد:
_گلثوم:دیدیش؟جوری دل اسماعیل را در چنگ دارد که سه شب پشت سرهم خواستار هم خوابگی با اورا داشته.

خواستم جوابش را بدهم که خواجه با عجله داخل شد:
_خواجه:الکساندرا…یاالله…برخیز…باید برویم.

دست روی زانو ام میگزارم و از جایم بلند میشوم:
_چیزی شده است خواجه؟!کجا باید برویم؟

اخم کرد و با غر غر گفت:
_خواجه:سوال نکن…فقط به دنبالم بیا.

خودش جلوتر حرکت میکند؛دست گلثوم را میفشارم و به دنبال خواجه کشیده میشوم.

_خواجه:شاهزاده مراد؛ دوباره تو را به اقامتگاهش فرا خوانده است؛وای به حالت اگر اینبار خطایی مرتکب شوی؛اینبار مطمعن باش جای تنبیه گردن جفتمان را خواهد زد.

روح از تنم میرود؛چه میشنیدم؟!نه امکان ندارد؛
چرا دوباره مرا انتخاب کرده بود؛شک نداشتم که میخواست مرا بکشد.
_خواجه:پس فهمیدی ما چه گفتیم؟!خوب است؟!
حال میرویم تا تو حمام کنی تا برای امشب اماده باشی؛

خواجه همانطور که حرف میزد به سمت ورودی قصر میرفت و اصلا متوجه من نبود؛از غفلتش استفاده کردم و از راه دوم به قصر مجاور وارد شدم.تصمیم داشتم از قصر فرار کنم.
ولی همین که خواستم از دیوار بالا بروم متوجه حضور کسی شدم برای همین پشت درخت ها خودم را قایم کردم.

_سلیمان:دست از کار هایت بردار؛این همه خشونت برای چیست؟شمشیر بر دست گرفتی ای و جای زبان شمشیرت حرف میزند؛ماجرای ان دختر چیست؟!مگر قرار نشد…

_مراد:بهتر است دست از صحبت های تکراری برداریم پدر؛مگر زن ها برای لذت ما نیستند؟!خب ما اینگونه میپسندیم.

هرکلمه ای که از دهنش خارج میشد مرا از رفتن منصرف میکرد:
_نمیروم؛میمانم و به تو نشان خواهم داد زن بودن فقط برای رفع نیاز مردانی چون تو نیستند.

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: من الکساندارم
  • ژانر: عاشقانه_اربابی_اجباری_هیجانی_رازالود
  • نویسنده: مینا دادرس
  • 52 روز پيش
  • مینا دادرس
  • 7,641 بازدید
  • 4 نظر
https://beautyvolve.ir/?p=14840
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • zahra
    یکشنبه 9 آگوست 2020 | 8:49 ب.ظ

    مرسی.پارتا عالی بودن:)

    • مینا دادرس
      دوشنبه 10 آگوست 2020 | 9:23 ق.ظ

      فداتشم 🙏🌹

  • fatemehhhh.N
    دوشنبه 10 آگوست 2020 | 1:44 ب.ظ

    ببخشید من چطوری میتونم پارت بزارم؟ممنون میشم جواب بدین🙏

    • alimirzaye
      یکشنبه 16 آگوست 2020 | 6:25 ق.ظ

      سلام عزیز با شماره ی ۰۹۲۲۱۷۰۶۵۷۲ با ما در تلگرام یا واتس اپ در ارتباط باش یا اینستاگرام سرزمین رمان آنلاینو سرچ کن بهمون پیام بده

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • donya81 : وایییی عالی بووووووووود👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻...
  • K84as : عااااااااای بود❤️❤️❤️❤️...
  • sahar72 : واییییییی عالی بود زود زود پارت ها رو بزار ممنونم 🧡🧡🧡💛💛💛❤❤❤...
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.