| Saturday 28 November 2020 | 09:59
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان فاصله از جهنم من تا بهشت تو پارت اول

رمان فاصله از جهنم من تا بهشت تو پارت اول

من از گذشته ی باتو، دلم فقط فراموشی میخواهد.
میخواهم” حتی” لحظه ای بیاد نیارمت… تورا به فراموشی بسپارم…. اما نه تا زمانی که آتش درونم خاموش نشده….. تورا زمانی به دست فراموشی میسپارم که انتقامم را ازت گرفته باشم.
بینگاه تقاص نامردیت را پس دادم‌‌‌‌…..توام باید همانند من طعم بی آبرویی میان جمعیت پر مدعا….بوی بد سوختگی ناشی از تعصب ناموس را بچشی‌….
پسر حاج یونس….تقاص تموم سال ها رنج و عذاب کشیدنم رو ازت میگیرم.

جلوی آیینه رژ قرمزم رو برای بار آخر روی لب هام میکشم و از عقب نگاهی کلی به ظاهر و تیپم می اندازم…درسته که این دختر توی آیینه با سوگل چندسال قبل فرق میکنه اما هنوزم چشمام و مدل ابرو هام مال خودمه… و تنها بخشی از سوختگی که تونستم حفظشون کنم.خداشکر حداقل بعد از چند جراحی پلاستیک جواب رفتم…و از سوگل ته تغاری خونه حاج همایون شدم به این سوگلی که جلوی آیینه ایستاده….خودم که از قیافه الانم راضی ام…زیباتر از قبل به نظر میرسم…دیگه خبری از آن ابروهای پرپشت پیوندی مسخره نبود…زیبا شده بودم.آنها مرا به آتش زدن تا خودم و زیبایی هایم باهم بسوزیم ولی خواست خدا چیز دیگری بود…نگاه به آیینه میاندازم و خودم را برانداز میکنم…نگاه به چشم های نافذ طوسی رنگم میکنم و با دیدن خط چشم گربه ایم که بی عیب پشت چشمم کشیده شده بود تای ابروی کمانی ام را بالا میدهم.. حالت صورتم گرد و گندم گون بود…صورتم را به چپ متمایل میکنم تا نیم رخ بینی عمل کرده ام را به عادت همیشگی ام ببینم…واقعا دست دکترش درد نکند….با صدای پیامک گوشیم دل از خود میکنم و برای برداشتنش به سمت تخت قدم برمیدارم…با دیدن اسمش پقی میزنم زیر خنده:
+سوگل….من عاشقت شدم…همه ی زندگیم و به نامت میزنم ولی منو ترک نکن…من بدون تو نمیتونم سوگل..کجایی..من جلوی در خونت توی ماشین نشستم.
عصبی میشوم و فورا تماس را وصل میکنم که صدای پر ذوقش گوش هایم را پر کرد اما با دادی که زدم بادش خالی شد:
+سوگل عزیزم…بالاخره جواب دادی تو….
_خفه شو مردک…ببین پیری…یبار دیگه‌….فقط یبار دیگه مزاحمم بشی..یا….چه میدونم جلو در خونم پلاس بشی ،آمارت رو به زن عوضی تر از خودت میدم شیرفهم شد؟!
تماس را قط میکنم و روبه تلفن جواب خودم را میدهم:
_بله که شیرفهم شدی….پیرکفتار….فیلش یاد هندستون کرده…جای اینکه دنبال تابوت باشه دنبال زنگوله پا تابوته!
با چندش صورتم را جمع میکنم و برای فهمیدن اینکه تهدیدم کار ساز بود یا نه پرده را کمی عقب میزنم…با دیدن جای خالی ماشینش نفسی آسوده میکشم.به سمت تختم میروم و گوشی و میندازم داخل کیفم و به سمت میز آرایشم میروم و از آیینه نگاه آخر را به تیپم میاندازم…کفش قرمز…شلوار جین مشکی…مانتوی تنگ و کوتاه قرمز.
دستای لاک زده ام را برای مرتب کردن موهای بیرون آمده از شال مشکی ام بلند میکنم…من عاشق رنگ قرمزم چون سرخی اش مرا یا خون میاندازد…باید خون ریخته بشه..خونی از سر انتقام.
بوسی از تو آیینه برای خودم میفرستم و از اتاق بیرون میام..که مثل همیشه صدای نق نق اش بلند شد:
_بی بی:استغفر الله…دختر این چه سر و شکلیه‌….روم به دیوار…شدی مثل دختر هرجایی ها…یکم فکر خودت باش کم امیرعلی رو حرص بده…اخرش بچم از دستت سکته میکنه..
بوسی از لپ های چروکیده اش میکنم که صدایش بلند میشود…نه اینکه به بوسیدن حساس باشد نه…..او به رژ قرمزم واکنش نشان داد…
_من نوکر بی بی بانوی خوشگلمم هستم…شما جون بخواه…ولی تو این یه مورد نه‌‌….داداش امیرم با من… قلقش دستمه…خب اگه بامن کاری نداری برم سرکارم…
درست است که ازم شکار است ولی باز هم با لحن نگران بدرقه ام میکند:
_بی بی:باش فقط مراقب خودت باش‌‌…به صاحبکارتم بگو تا دیر وقت نگهت نداره…شب ،خوب نیست یه دختر تو خیابون باشه…اگه بازم اضافه کاری برات زدن زنگ بزن میگم امیرعلی دنبالت بیاد.
دستم را باز میکنم به قصد بغل کردنش که فورا گارد میگرد….دستم را به نشانه ی تسلیم بالا میبرم و براش دست تکان میدهم.
_قربون بی بی بانوی خوشگلم بشم من…اگه تو قول بدی به خواستگاری مش رمضون بله بدی منم بهت قول شرف میدم آدم بشم…
با تموم شدن جملم تند از خانه خارج میشود تا جانم را حفظ کنم ولی میدانم شب برایم تدارک خاصی میچیند.لبخند میزنم و از باغچه همیشه سبز بی بی رد میشوم و آرام قدم میگذارم به کوچه ها….هرکس که نگاهش به من و ظاهرم میافتد اخم میکند….زیرلب ناسزا میگوید و مرا بدکاره می نامد….آری من بدکاره ام.به راستی که سال هاست که این مردم خفته اند و قصد بیدار شدن ندارند…واقعا میشد بدون شناخت… از دور به زندگی یه آدم نگاه کرد و اورا قضاوت کرد؟اگر اینگونه نیست پس چرا سال هاست که همدیگر را از روی ظاهر زندگی قضاوت میکنیم.
اگر چشمایتان میبینند و میگویند که من بدکاره ام.. پس بدانید که درست است.بااینکه هر روز این رفتار هارا از نگاهشان دریافت میکنم ولی هنوزم آزارم میدهد برای خاتمه دادن به نگاه هایشان عینک دودی ام را روی چشم های آرایش کرده ام میگذارم و به قدم هایم سرعت میدهم.
با ایستادنم کنار خیابان مورد نظرم…ماشین و بوق بود که جلوی پایم ترمز میزند…روزی یکی از همین ها مرا بخاطر سادگی ام رها کرد…حال روزی صد ها نفر جلوی پایم ترمز میزنند برای یه نیم نگاهی…..نوبت به تو هم میرسد پسر حاج یونس…دیگه چیزی نمونده بالاخره پیدات میکنم.
با به یادآوری گذشته حواسم پرت میشود به همین خاطر با ترمز ماشین بعدی بدون نگاه کردن به خود ماشین و راننده اش سوار میشوم.حواسم پرت گذشته ی تلخ بود…که با قرار گرفتن دستش روی ران پایم به خودم میایم عصبانی میشوم با لحنی تند دستش را کنار میزنم:
_ببین آقا پسر…فکر نکن بار اول خبریه…زودی ام خودمونی نشو‌‌‌‌‌…چون اونوقت که روی سگم بالا بیاد…دو هزاری جا افتاد؟
میخندد که دندان های لمینت شده اش بیرون میافتد…عینک دودی ام را بالا توی موهایم میفرستم تا خوب براندازش کنم…صورت استخونی، بینی عمل شده،چشمای ریز مشکی که حاضرم قسم بخورم مژه هاش ریمل زده بود…یادم باشد قبل پیاده شدن مارک ریمل رو بپرسم…..تنها چیزی که ازش خوشم اومد تتوی دور مچ دستش بود والا در کل خودش خیلی نچسب و مزخرف بود.
+میگما خوشگله اسمت چیه؟!
بی حوصله بخاطر گرما جوابش را به تندی میدهم:
_سوگل…سوالی هم هست؟
+وای چه خشن…از دخترای مثل تو خیلی خوشم میاد…
لپم را میکشد که باعث میشود عصابم خط و خش بیافتد.
+عجب پوست نرمی داری دختر جون میده برای….
_ببینی جوجه قرتی…اون حرفی که الان خواست از دهنت بیرون بزنه قورتش بده والا تضمین نمیکنم لمینت های خوشگلت سالم بمونن…
پشت چراغ قرمز گیر میکنیم که توجهم به دختر بچه ای که اسپند دود میکرد جلب میشود‌‌‌…موهای حنایی اش بخاطر شانه نزدن بهم چسبیده بود و صورتش بخاطر افتاب سوخته بود ولی بازم زیبا بود…قدم به قدم با نگاه دنبالش میکردم که با توقفش کنار ماشین مازراتی مشکی تای ابرویم را بالا میفرستم و در دل میگویم..(نه با همه ی بچگیش خوب بلده با کدوم ماشین ها پا به معامله بزار)
با پایین آمدن شیشه مازراتی…نفس در سینه ام حبس میشود…بدنم در زمستان یخی فرو میرود….خودش است…بالاخره پیداش کردم… پسر حاج یونس است کنار همان سوگلی اش که بخاطرش دامنم را لکه دار کرد.با حرکت ماشین بخودم میام و در حالی که نگاهم به مازراتی مشکی است آرام رو به پسر که نامش را هم نمیدانستم میگویم:
_نگهدار…
صدایش از تعجب پر میشود:
+یعنی چی ما که هنوز باهم آشنا هم نشدیم.. شمارت…
داد میزنم:
_عوضی نمیشنوی چی میگم؟این لعنتی و نگهدار…مگه کری؟میگم نگهدار والا خودم از ماشین پرت میکنم بیرون…نگهدار
با داد آخرم در ماشین را باز میکنم که دیوانه ای نثارم میکند و ماشین را کنار خیابان نگه میدارد..به فحش هایش توجه نمیکنم وسایلم را برمیدارم و با حالتی دو راه آمده را به عقب برمیگردم….حالم دست خودم نبود…حتی رد شدن از خیابان را در آن لحظه از یاد برده بودم….هربار تا وسط میرفتم و با بوق ماشین ها و فحش های رانندگان به عقب برمیگشتم… در اخر بی حال روی زمین مینشینم که چند نفری به سمتم آمدند.بی توجه به حضورشان زیر لب با خودم تکرار میکنم:
_خودش بود‌….دیدمش‌….زنش ام کنارش بود..باهم بودن…داشتند…داشتن به احمق بودن من میخندیدند….پیداش کردم‌….بالاخره پسره حاجی رو پیدا کردم.

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: از جهنم من تا بهشت تو
  • ژانر: عاشقانه-اجباری-هیجانی-جنایی-اجتماعی
  • نویسنده: مینا دادرس
https://beautyvolve.ir/?p=14771
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.