| Friday 18 September 2020 | 11:23
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان انلاین کاساندان پارت 6

رمان انلاین کاساندان پارت 6

قبل از اینکه سارا با درخواستم مخالفت کنه، نیگان گفت:

_ آره عزیزم! من خیلی دلم می‌خواد طعم اون دست پخت بی‌نظیرت رو بچشم.

سارا با شنیدن این حرف از روی اجبار موافقت کرد. فقط من می‌دونم که چه دست پخت مسخره‌ای داره.

بیچاره نیگان که قرار دست پخت بد مزه‌ی سارا رو تحمل کنه!

بالاخره موقع ناهار شد. همه پشت میز ناهار نشسته بودیم و به غذای بی رنگ و رویی که سارا درست کرده بود نگاه می‌کردیم.

اول از همه نیگان دست از اون نگاه‌ها برداشت و برای خوردن ناهار پیش قدم شد.

تمام حواسم برای دیدن واکنش نیگان جمع شده بود؛ اما سارا بی‌توجه به نیگان مشغول خوردن ناهارش شد.

نیگان با گذاشتن اولین قاشق به دهن، صورتش جمع شد؛ اما بلافاصله به حالت قبلی برگشت و لبخندی به سارا زد.

نیگان: عزیزم محشره! علاوه بر جذابیتی که داری دست پختت هم خوشمزه هست.

برام عجیب بود که چرا اینطوری رفتار کرد. سارا با شیطنت در جواب نیگان گفت:

_ فقط غذام خوشمزه هست؟

نیگان لبخند شیطونی زد و گفت: معلومه که نه.

با گذاشتن اولین قاشق توی دهنم حالم بد شد و به سرعت به سمت سرویس بهداشتی دویدم.

هرچی خورده بودم رو تف کردم. خیلی بد مزه بود!

از سرویس بهداشتی بیرون رفتم.حتی نگرانم هم نشده بودن.

خواستم از جلوشون رد شم که سارا گفت:

_ عزیزم! مگه ناهار نمی‌خوری؟

_ نه.

به سمت اتاق خوابم رفتم و خوابیدم.

***

در اتاق توسط سارا باز شد و من رو از خواب زیبام بیدار کرد.

_ خیلی می‌خوابی! بیا می‌خوایم به سینمای خانوادگی بریم.

_ دلم می‌خواد انقدر بخوابم!

سارا: به موقع اون زبونت رو کوتاه می‌کنم.

برو بمیر! در رو بست. روی تخت نشستم و‌ به ساعت نگاه کردم. ساعت هشت شب بود. انگار سارا راست می‌گفت.

توی زیرزمین یه تلوزیون بزرگ بود که همیشه برای تماشای فیلم اونجا می‌رفتیم.

از پله‌ها پایین رفتم و با فضای تاریک سالن روبرو شدم. سارا و نیگان کنار هم روی کاناپه نشسته بودن و دست نیگان دور گردن سارا حلقه بود؛ انگار می‌خواستن فیلم ترسناک ببینن.

روی کاناپه با فاصله از سارا نشستم. هنوز فیلم شروع نشده بود که سارا با لحن مسخره‌ای  که انگار ترسیده گفت:

_ خیلی ترسناکه.

و توی بغل نیگان خزید‌. عجب زنی بود!

_‌ اگه دقت کنی هنوز فیلمی شروع نشده که بخوای بترسی.

کاملا مشخص بود می‌خواد خودشو برای نیگان لوس کنه.

سارا با اخم نگام کرد؛ اما اون نیش خند مخفیانه‌ی نیگان از چشمام دور نموند.

بالاخره فیلم با جیغ‌های مسخره‌ی سارا که تمامش برای جلب توجه از جانب نیگان بود، تمام شد. بلند شدم تا از اونجا برم که سارا گفت:

_ عزیزم! کجا؟ هنوز فیلم دوم رو ندیدیم.

_ نیازی به فیلم نیست، زندگی خودم یه پا فیلمه برای خودش.

ازشون دور شدم که تلفنم زنگ خورد. لیام که پشت خط بود گفت:

_ کاساندان! عزیزم آماده باش! امشب باید به مهمونی‌ هاردین بریم.

_حتماً!

آماده‌ی رفتن به مهمونی شدم و بدون توجه به زوج‌های عاشق زیرزمین از در بیرون زدم.

***

دانای کل:

به سمت اتاق رفت تا کسی از تماسش چیزی متوجه نشه. به خط مورد نظرش زنگ زد.

_ سیگار هنوز روشنه.

او همیشه برای گفتن آرام بودن شرایط از این جمله استفاده می‌کند تا مبادا کسی بویی ببرد. آری او همیشه در کارهایش وارد و موفق هست.

با لیام، وارد خونه‌ی هاردین شدیم. با ور‌ودمون و دیدن مهمونی، یاد تولد سیزده سالگیم افتادم؛ آخرین تولدی که در کنار خانواده‌ی عزیزم بودم.

یادمه اون‌‌شب خیلی بهم خوش گذشت. چرا نگذره؟! وقتی کنار خانوادت هستی، کنار عزیزانت، کسایی که برای موفقیتت هر کاری انجام بدن.

بعد از اون تولد پدرم تصمیمی گرفت که زندگیمون رو نابود کرد.‌

با صدای لیام از فکر و خاطرات بیرون اومدم.

لیام: عزیزم! نظرت چیه برقصیم؟

_ چرا که نه!

با هم به پیست رقص رفتیم و شروع به رقصیدن کردیم. من عاشق لیام نبودم فقط دوسش داشتم. اون‌شب با حضور لیام بهم خوش گذشت و شب خوبی بود.

***

صبح که از اتاق بیرون رفتم متوجه‌ی چهره‌ی شاد سارا شدم.

_ خبری شده؟

سارا: تاریخ عروسی مشخص شد. آزادی که دوستات رو دعوت کنی.

سری تکون دادم و کارت عروسی روی میز رو برداشتم. تاریخ برای بیست و پنجم یعنی چهار روز دیگه بود.

_ چقدر زود! راستی شوهرت کجاست؟

سارا: نیگان اصرار داشت زودتر زنش بشم. الانم سر کار هست. امشب می‌خوایم با نیگان جشن بگیریم، شام با تو.

_ امیدوارم این دفعه سر کارمون نزاره!

سارا: راستی از اون غذاهای خانوادگیت درست کن.

منظورش غذای ایرانی بود‌. آشپزی رو از مادرم یاد گرفته بودم. مادرم همیشه می‌گفت یه خانم ایرانی باید کد بانو و هنرمند باشه. کاشکی الان پیششون بودم! با انگشتم اشکام رو پاک کردم.

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان کاساندان
https://beautyvolve.ir/?p=14869
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • هلنا : واقعا عالی😍...
  • محمد : عالی آفرین از سلیقت خوشم اومد👌💓...
  • nafas : عالی بود 🥰🥰🥰🥰🥰...
  • parnian ebtekar : مرسی عزیزم نظر لطفتونه...
  • parnian ebtekar : ممنون از دوستای گلم شما لطف دارین...
  • K84as : عاااالی بود واقعا من ک خیلی مشتاقم هرچه زود تر ادامه رمان رو بخونم پر انرژی و با...
  • زهرا : سلام نویسنده جان میگما رمانت خوبه‌ها ولی یکم دیر پارت میذاری اگه میشه این مورد ر...
  • nafas : عالی بود من از همین پارت اولش لذت بردم با تموم رمانا که یه جوری اشنا میشن این مت...
  • Liu : ممنونم گل نظر شما هم به دل میشنه کیوتم...
  • Liu : ممنون گلم حتما این چند وقت به نت دسترسی نداشتم ممنون بابت نظرت...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.