| Tuesday 29 September 2020 | 07:48
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان انلاین ناکامان پارت۲

رمان انلاین ناکامان پارت۲

مهتا
رو به بهار گفتم:مطمئنم اینجا بود.
بهار همینطور که شلوارش را میپوشید گفت:زیر تخته شاید.
خم شدم و زیر تخت را نگاه کردم.لعنت بهش.
دست بردم و شلوار را از زیر تخت بیرون کشیدم.
بهار:چروکه؟
همینطور که دستم بود نگاهش کردم و گفتم:نه هنوز قابل استفادست.
سریع پوشیدمش‌.به شدت دیر شده بود.
بهار جلوی اینه ایستاد و گفت:خره با اتوبوس نمیرسیم دیگه.
مانتوم را از چوب لباسی برداشتم و گفتم: اسنپ‌کلی میگیره.
همینطور که با عجله کرم را روی صورتش پخش میکرد گفت:میدونم.پس بدو.
دکمه های مانتوم را بستم و سر سری ،کرم و رژی زدم.
در اتاق را قفل کردیم و سریع به طرف پله ها دویدیم.
بهار:خداکنه امروز جدید نباشن فقط.
از خوابگاه خارج شدیم.تا ایستگاه پنج دقیقه ای راه بود ولی با دو زود تر رسیدیم..
به خیابان نگاه کردم وگفتم: حالا این لعنتیم نمیاد.
بهار:میخوای به اینترنه بگم چند تا جدید داریم؟
با نیش باز نگاهش کردم‌و گفتم:میگی؟
گوشی را از جیبش در اورد و گفت:اری..
شماره را گرفت و منتظر ماند.
با پایش روی زمین ضرب گرفته بود.
بهار:برنمیداره لعنتی.
گوشی را قطع کرد و توی جیبش انداخت و گفت:سگ تو روحش.
گفتم:باهمون تاکسی بریم..
بهار:یه دوسه دقیقه دیگه صبر کنیم بعد..
باشه ای گفتم و به خیابان خیره شدم..
بهار:این داخلی سرویسمون کرد.
گفتم:گوارشش اشغاله.بریم ریه بهتره.
نگاهم کرد و گفت:الان همه تو ریه انفولانزایین.عمودی بریم افقی برمیگردیم.
اتوبوس بالاخره بعد از چند دقیقه خیره شدن به خیابان امد.
سوار شدیم .بهار به دوتا صندلی خالی اشاره کرد و گفت:بریم بشینیم.
نشستم..کنارم نشست و گفت:چند روز دیگه گوارش مونده؟
گفتم:۵ روز
بهار:سگ تو روحش..
به ساعت نگاه کردم.خداکنه امروز دکتر دیر بیاد..
.
.
مهرداد
دنده را عوض کردم وپایم را تا ته روی گاز فشار دادم.
باید تا پنج دقیقه دیگه حداکثر میرسیدم.
ساعت دو و نیم شب بود برای همین زیاد شلوغ نبود..میتونستم برسم..
گوشی برای بار هزارم زنگ خورد..روی هولدر گزاشتمش .علی بود..انگشتم را روی دکمه ی سبز کشیدم و بلندگو را زدم.
علی:مهرداد امادش کردیم‌زود باش.
گفتم:دو سه دقیقه دیگه میرسم. تو شروع کن .دیر میشه تا من بیام بالا.
علی:نمیتونم مهراد.دهنمو سرویس میکنن.
گفتم:نکنیم میمیره.بکن مسئولیتش بامن.
قبل اینکه بتونه چیزی بگه تماس را قطع کردم.
امشب کشیک من نبود ولی به خاطر تصادف اتوبوس همه را احضار کرده بودند..
توی پارکینک بیمارستان پیچیدم و اولین جایی که پیدا کردم ماشین را گزاشتم و پیاده شدم.
به طرف ساختمان دویدم..میدانستم بعدا به خاطرش پشیمون میشم ولی چاره ای نبود..باید میرسیدم..
اتاق های عمل اورژانس طبقه ی همکف بودند.
کاپشنم را همینطور که میدویدم در اوردم و داخل محوطه ی اتاق عمل ها شدم و به طرف کمد ها رفتم تا لباس بپوشم.نفسم به زور بالا میومد.
به طرف لباس های تا شده که توی یکی از کمد ها بود رفتم و اولین لباسی که دیدم بدون توجه به سایزش برداشتم و پوشیدم.شانس اوردم اندازه بود..
سریع دست شستم و وارد اتاق عمل شدم..
علی شروع کرده بود.
یکی از تکنسین ها که پسر جوانی بود جلو اومد و پک استریلی که گان داخلش بود را باز کرد.
علی:زود باش مهرداد.
گان را پوشیدم و دست کش هارا دست کردم.
بالای سر مریض ایستادم.شکمش اینقدر خون داخلش خون بود که چیزی معلوم نبود.
گفتم:ساکشنش کن بفهمیم چه خبره.
پنسی که دست علی بود گرفتم .علی ساکشن را برداشت و شروع به ساکشن کردن کرد ولی مدام باز خون به شدت بیرون میریخت.
شروع به گشتن کردم تارگ محل خون ریزی را پیدا کنم.
گفتم:چی رفته بوده توشکمش؟
علی:میله اتوبوس بود. درش اورده بود از ترس واسه همین اینطوری شد.با سونو هم اینقدر خون ریزی داشت نمیشد بفهمیم کجاشه گفتیم شاید بازش کنیم رگه را پیدا کنیم.
گفتم:رگای ایلیاکاشو چک کردی؟
علی:نه. از مزانتریا رفتم.
گفتم:زخم روی شکمش چطوری بود؟
تکنسین گوشی اش را به طرفم اورد و گفت:اینطوری..
به عکس نگاه کردم.عکس مال قبل از باز کردن شکمش بود..از‌ جای زخمش معلوم بود میله مستقیم نرفته.انگار که از بالا به پایین زده…پس مزانتر هاش نبود..باید همون رگ لگنی ها را چک میکردم.
رو به تکنسین گفتم:بگین ۶تا پکت سل بیارن.
به سرعت ببرون رفت.به یکی دیگه از تکنسین ها گفتم تا ساکشن را از علی بگیره..
علی:میخوای دوطرفه بریم؟
گفتم:اره.بالاخره که یه بار باید انجام بدی.روده ایا نیس‌ت.میله از بالا رفته پایین.زده به رگ لگنیا احتمالا.میله ام کلفت بوده چند جا را زده.
نگاهش کردم و ادامه دادم:چپ تو راست من.
چند ثانیه نگاهم کرد و بعدباشه ای با تردید گفت .
شروع کردیم.
عملا داشتم داخل دریای خون میگشتم.
دست هایم کم کم داشت سست میشد..باید سریع تر پیدایش میکردم..قبل از اینکه اتفاقی می افتاد..
حدود ده دقیقه ای گشتیم تا بالاخره پیدایش کردم.درست حدس زده بودم. رگ های شاخه های ایلیاک را زده بود.
رگ را فشار دادم و گفتم:اینه .کلامپو بده.
وقتی فشارش دادم از شدت خون ریزی کمتر شد ولی هنوز با وجود ساکشن از جایی خون میامد..
علی:فقط این نیست..
سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم..
رگ را کلامپ کردم.وقت بخیه فعلا نبود.باید بقیه رگ ها را پیدا میکردیم..
دوباره شروع به گشتن کردیم.
الان راحت تر شده بود چون انگار رگ اصلی که اینقدر خون میداد همین بود..
علی همینطور که میگشت ارام گفت: رگ سطحیا ممکنه اینقدر خون بده؟
نگاهش کردم..اینم میشد..
همینطور که فکر میکردم گفتم:اره چون شدتش کمه.
علی:پس بالا را من میگردم..
بعد از چند دقیقه بالاخره پیدایش کرد.وقتی فشارش داد خون ریزی تقریباکامل قطع شد.
همینطور که رگ را گرفته بود با ذوق گفت:پیداش کردم.
کلامپ را بهش دادم و گفتم :دمت گرم.
به مانیتور نگاه کردم.شرایط مریض استیبل شده بود..
تکنسین باقی خون هارا ساکشن کرد.به شکمش نگاه کردم.میله قشنگ دهنش را سرویس کرده بود.
گفتم:حالا تا صبح باید بدوزیمش.
علی خندید و گفت:لامصب چطوریم جر خورده یکم دیگه میرف تا ماتحتش میرسید.
خندیدم و به طرف وسایل رفتم تا دستکشم راعوض کنم.بااین نمیشد بخیه زد.پرخون شده بود.
همین که چرخیدم به عقب ،ناگهان درد بدی داخل قفسه ی سینم پیچید.
ناخواسته خم شدم و لبه ی تخت را گرفتم ..
چشم هایم را از درد روی هم فشار دادم..
علی:مهرداد؟
لعنت بهش نباید میدویدم..
.
.
.
مهتا
پرونده را باز کردم و گفتم:استاد بیمار اقای ۴۵ ساله کیس شناخته شده ی سیروز که با چیف کامپلینِ درد شکم مراجعه کردن.
تویpi هم بیمار از ۲سال پیش کیس سیروز بودن.که میگن از یه هفته قبل مراجعه یه درد تویRUQ داشتن که الان هم تندرنس داره.
استاد چند ثانیه ای به مریض نگاه کرد و گفت:توی لیست پیونده؟
گفتم:نه استاد رفتن شیراز برای پیوند گفتن یهPH داشته که نشده تو لیست بزارنش.‌.
تقریبا با من حدود ۶ نفر بودیم که دور تخت مریض حلقه زده بودیم.از دیشب نشده بود چیزی بخورم و یکم دیگه راند طول میکشید قطعا پخش زمین میشدم. بدنم را به تخت تکیه دادم تا از سقوط احتمالی جلوگیری کنم..
مریض :مجبورم باهمین زندگی‌کنم؟
استاد:اره.باید بسازی دیگه.رعایت کنی زیاد سخت نیس. فعلا محدودیت اب خوردن نداری ولی نمک اصلا نباید بخوری.
روبه خانمش که کنار تخت بود گفت: حتی توی غذای ایشونم نمیریزین. برای مزه دار کردنش هم لیمو استفاده کنین..
هردوچشمی گفتند..استاد پرونده را مهر کرد و از اتاق بیرون رفتیم.
خداراشکر اخرین مریض بود.
استاد:خوب.icu کسی نداریم؟
رزیدنت که دختر جوانی بود گفت:نه استاد.همه اومدن بخش.
استاد :خوب خداراشکر.برین به سلامت پس.
خداحافظی کردیم .. با بهار به طرف پاویون رفتیم.
بهار:برات صبح صبحونه گرفتم گزاشتم تو یخچال.
گفتم:دارم از گشنگی میمیرم دمت گرم‌.
وارد پاویون شدیم.
صبحانه ای که بهار گزاشته بود از اشپزخانه برداشتم و به طرف اتاق اکسترن ها رفتیم.
اتاق تقریبا متوسطی بود که ۱۰ تا تخت دوطبقه داشت.
روی یکی از تخت های پایینی نشستیم.
بهار:خوب شد کیف گزاشتیم وگرنه تخت دیگه گیر نمیومد.
پلاستیک را باز کردم.یک تکه پنیر کف پلاستیک‌ بود.با یه تکه نون عرق کرده روش.
نون را در اوردم و روی پام گزاشتمش.
گفتم:انگار جنگه.
بهار همینطور که پاهاش از تخت اویزون بود دراز کشید و گفت:همینم از سرت زیاده.
با نون تکه از پنیر را کندم و لقه گرفتم.
گفتم:حداقل نونه رو میزاشتی بیرون خیس خیسه.
تک خنده ای کرد و گفت:راحت تر میره پایین.
لقه را توی دهنم گزاشتم و با پا لگد محکمی بهش زدم.
بهار:هوی وحشی.بیا منو بخور.
با دهن پر گفتم: حداقل یه کارو درست بکن.
چشم هاش را بست و گفت:خفه میخوام کپمو بزارم.
لقمه ای دیگه گرفتم و گفتم:برو اونور بخواب این مال منه.
بهار:کیف گزاشتن .مجبوریم ور دل هم بکپیم.
به تخت ها نگاه کردم.روی همشون کیف بود.
گفتم:نکبت مگه کیف نزاشتی؟
خندید و گفت:گزاشتم رو همین حواسم نبود.
نگاهش کردم.قطعا اسکار اسکل ترین ادم مال همین موجودی بود که جلویم نشسته بود.
.
.
.
مهرداد
گان را در اوردم و توی سطل انداختم و از اتاق بیرون رفتم و رو به علی گفتم:دیگه هست؟
علی:نه به هرکی یکی رسید..همه سال سه به بالاها را گفتن بیان.
گفتم:چند تا ادم تو اتوبوس بود مگه؟
علی:۳۰ تا انگار.چون اینجا نزدیک بود ۱۲ تا گرفت بقیه را فرستادن شریعتی.
گفتم:اورژانس قفل شده پس..
علی:اره.همه هم دست پا شکسته.ارتوپدیا دهنشون سرویسه امشب.
سرمو به نشونه تایید تکون دادم و گفتم:میرم پاویون بخوابم.خبری شد بگو..
چند ثانیه ای نگاهم کرد و گفت:مطمئنی خوبی؟
سریع گفتم:اره..چیزی شد زنگم بزن.
باشه ای گفت.
از محوطه ی اتاق عمل ها بیرون رفتم و وارد رختکن شدم.چراغ ها خاموش بود.
کورکورمال دست کشیدم تا کلید برق را پیدا کنم..بعد از کمی گشتن بالاخره پیدایش کردم..
به طرف کمدی که لباس هایم را داخلش انداخته بودم رفتم.
قطعا تمام لباس‌ها چروک شده بود بااین وضع.
چون عجله داشتم همه را پرت کرده بودم روی هم.
کاپشنم را اول بیرون اوردم و روی میزی که توی اتاق بود انداختم.پیرهنم با چروک یکی شده بود.
ولی شلوارم چون لی بود خراب نشده بود.حداقل جای شکرش باقی بود.
لباس هایم را عوض کردم و زیپ کاپشنم را تا ته بالا کشیدم.خوبی زمستان همین بود..حداقل نیاز به اتو را کم میکرد..
کفش هایم را پوشیدم و از رختکن بیرون امدم..
راهروهم تاریک بود فقط به فاصله ی زیاد چند چراغ روشن بود.
نفسم را فوت کردم ..عجب شب گندی بود..
به طرف اسانسور رفتم . اگه از پله میرفتم قطعا این بار میمردم.
دکمه ی اسانسور را زدم و منتظر ماندم.
به ساعتم نگاه کردم.چهار و نیم صبح.حداقل میشد یک ساعتی خوابید.
در اسانسور هنوز کامل باز نشده بود که یک نفر با سرعت خارج شد.سریع جاخالی دادم که بهش نخورم. دختر ریز نقشی بود که روپوش پوشیده بود.نتوانستم کارتش را ببینم.
در حین دویدن به طرفم چرخید و معزرت خواهی کوتاهی کرد.با سر جوابش دادم.
با سرعت بیشتری به طرف اورژانس دوید. چند ثانیه دویدنش را نگاه کردم..
امشب انگار کار همه ساخته بود.
وارد اسانسور شدم‌ و دکمه ی طبقه را فشار دادم.
.
.
مهتا
لبه ی سکو نشستم و پاهایم را اویزان کردم..تفریحمان از آن وقت که اصفهان امده بودم این بود که بعضی شب ها کنار زاینده روی می امدیم..
بهار کنارم نشست و بسته ی چیپسی که دستش بود دستم داد.
تکه ای از چیپس را توی دهنم گزاشتم..
بهار:دلم قایق میخواد.
سرم را به چپ جایی که قایق ها بودند چرخاندم.تقریبا ده بیست نفری توی صف بودند.
گفتم:شلوغه
بهار:یه دوساعت دیگه خلوت میشه.
چیپس دیگه ای برداشتم و گفتم: اری..
بی حرف به آب نگاه کردیم..دلم یک تفریح جدید میخواست..یک چیز هیجان دار..
بهار:مهتا
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:هوم؟
همینطور که چیپس میخورد گفت: یه هفته مرخصی بگیریم بریم شمال
نگاهش کردم.
گفتم:جدی میگی؟
نگاهم کرد و سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و گفت: اره..یه توری چیزی پیدا کنیم .
بد فکری هم نبود..
بهار:فقط فکر نکنم مرخصی بدن.
گفتم: وقتی رفتیم بخش جراحی فکر نکنم کسی باهامون کاری داشته باشه..
سرش را تکان داد و گفت:اری..استاجرم بودم کاریمون نداشتن اونجا.
دوباره به آب نگاه کردم.یک سالی میشد اینجا انتقالی گرفته بودم..یا بهتر توصیف کنم پرت شده بودم اینجا..
چون شهر بزرگی بود همیشه شلوغ بود و هیچ وقت درست حسابی بیکار نبودیم..
بهاربا خنده گفت:عین دوتا کفتر عاشق نشستیم اینجا.
بلند شد و ادامه داد: راه بریم.
دستش را دراز کرد .دستش را گرفتم و بلند شدم.
خاک شلوارم را تکاندم..این ساعت همیشه لب آب شلوغ بود..
به موازات رود خانه حرکت کردیم.چند دقیقه ای بی حرف فقط راه رفتیم.به ساعتم نگاه کردم..۸ شب.
هوا خیلی سرد شده بود..
بهار:اگه جایی رفتیم تنها بریم.حوصله کسیو ندارم..
تک خنده ای کردم و گفتم:یه جور میگی انگار کسیو داریم بردارم بیاریم.
خندید و گفت:میدونم تصمیم بگیریم بریم کل خوابگاه پشتمون راه میفتن. ولی اگه..
گوشی اش زنگ خورد .
حرفش را قطع کرد وایستادیم..گوشی را از جیبش بیرون آورد و به صفحه اش نگاه کرد.
ناگهان با ذوق گفت:مهتااا
با تعجب نگاهش کردم.گوشی را به طرفم گرفت و گفت:امیره.
تک خنده ای کردم.
امیر پسر خاله ای بود که چند سالی بود باهم بودند..حدودا یک هفته بود تماس نگرفته بود برای همین اینقدر ذوق کرده بود.
با ذوق بالا پرید و جلویم ایستاد.
گفتم:جواب بده خوب.
بهار همینطور که بالا پایین میپرید گفت:اشکالی…
قبل از اینکه حرفش را کامل کند از پشت محکم به کسی خورد.
هین بلندی گفت و سریع به عقب چرخید..
داد زد:سوختم.
کسی که بهش خورده بود هم متقابل داد کوتاهی زد.
نگاهشان کردم.دوتا لیوان چایی ای که توی دست پسر بود کامل روی خودش و بهار ریخته بود.
پشت بهارخیس شده بود.
بهارپشت مانتوش را بالا اورد و با جیغ گفت:سوختم..
پسر لیوان های توی دستش را زمین انداخت و به شدت دست هایش را تکان داد تا از سوزشش کم کند.معلوم بود حسابی سرویس شده بود.
بهار چون روی لباسش بود زیاد مشکلی نداشت.
سریع آب توی کیفم را در اوردم و به طرف پسر رفتم . در آب را باز کردم.
خودش متوجه شد و دست هایش را جلو آورد .آب را روی دست هایش ریختم. صورتش از درد جمع شده بود.
به بهار نگاه کردم.
داشت لاشه ی گوشی اش را از روی زمین جمع میکرد .
پسر آب را گرفت تشکر آرامی کرد.
رو به بهار گفت:خوبین؟
بهار که سرش پایین بود و داشت باطری گوشیش را جا مینداخت گفت:شکست لعنتی..
قیافه ی پسره توی هم بود.معلوم بود دست هاش هنوز سوزش داشت.
کنار بهار روی زمین خم شد و گفت:جاییتون نسوخت؟
بهار سرش را بالا اورد و گوشی را جلوی صورتش گرفت و گفت:به درک که سوختم گوشیم نابود شد.
کنار بهار روی زانو هایم نشستم .بهار گوشی را به طرفم گرفت و با چشم هایی که اشک توش بود گفت:مهتا امیرو چی بگم؟
پسر که خم شده بود ناگهان روی زانو هایش نشست و به بهار خیره شد..
بهار متوجهش شد و با تعجب نگاهش کرد و گفت:چیه؟
پسر بدون حرف فقط با تعجب به بهار نگاه میکرد.چند ثانیه ای بهم خیره شدند..
بهار که اعصابش از گوشی خورد بود با تشر گفت:چیزه دیگه میخوای؟
پسرهمینطور که نگاه میکرد آرام گفت:شیدا؟

مهرداد
با دیدن صورتش به کل سوزش دست هایم یادم رفت.
با تعجب نگاهش کردم.امکان نداشت..
ایستاد.متقابلش ایستادم اما نمیتوانستم نگاهش نکنم.
با داد گفت:هوی مرتیکه چشاتو بنداز.
دختر دیگری که کنارش بود بازویش را گرفت.
گفتم:شیدا؟
این بار با تشر بیشتری گفت:شیدا و مرض مرتیکه .هرچی هیچی بهش نمیگم.
دختر دومی دستش را کشید و به عقب بردش و گفت:معذرت میخوام..
لرزش گوشی را توی جیبم احساس کردم.حتما پوریا بود..
سعی کردم خودم را جمع و جور کنم و گفتم:ببخشید..اشتباه گرفتم..
ولی اشتباه نمیکردم..آخر این همه شباهت مگر امکان داشت..
چند ثانیه ای نگاهم کرد و گفت:چاییا رو باید میپاشیدم تو صورتت.
رویش را برگرداند و دست دختر همراهش را کشید و رفتند..
اگر شیدا بود چه؟ باید دنبالشان میرفتم؟
با دستی که ناگهان به شانه ام خورد شوکه شدم و به عقب چرخیدم.
پوریا با عصبانیت گفت:چرا گوشی اشغالتو بر نمیداری؟
باز به طرف دختر ها نگاه کردم..داشتند دور میشدند..این فقط یک شباهت بود..
پوریا به لیوان های روی زمین نگاه کرد و گفت:چی شده؟
نگاه کوتاهی به پوریا انداختم..امکان نداشت شیدا باشد..
خم شدم و لیوان ها را برداشتم و گفتم: خوردم به یکی.
لیوان ها را از دستم گرفت و گفت:ریختی روش چایی ها را؟
با لج گفتم:ریخت رو خودم.
یک تای ابرویش را بالا برد و گفت:حقته.
لیوان ها را توی سطلی که همان جا بود انداخت .
گفتم:ماشینو ول کردی؟
پوریا نگاهی به لباس هایم انداخت و گفت:اره حالا میاد جریمه میکنه.
به لباسم اشاره کرد و ادامه داد:نسوختی؟
دست هایم را بالا اوردم و نگاهشان کردم.سرخ شده بود.
گفتم:نه ..
به طرف ماشین رفتیم..اگر اون آب را به موقع نداده بود قطعا تا یک هفته نمیتوانستم دست به تیغ ببرم..
.
.
.
.
مهتا
کیفم را روی تخت انداختم و دکمه های مانتوبم را باز کردم..
بهار خودش را روی تخت انداخت و گفت: گند زد به شبمون مرتیکه.
مانتوم را روی چوب لباسی پرت کردم و گفتم: یکم زیادی پروپاچشو دریدی.
بهار همونطور که خوابیده بود سرش را به طرفم چرخوندوو گفت:مرتیکه داشت فیلم بازی میکرد.شیدا شیدا در اورده واسه من.
لبه ی تختم نشستم..بهش نمی امد..معلوم بود گیج شده بود..
بهار همینطور که خوابیده بود مانتوش را در اورد و گفت:چی کوفت کنیم؟
دسته ی کیفم را گرفتم و کیف را به طرف خودم کشیدم و گفتم: تخم مرغ.
مانتوش را با یک حرکت ناگهانی به طرفم پرت کرد و گفت: دیشبم تخم مرغ خوردیم.پریشبم خوردیم.
مانتو را از صورتم برداشتم و روی تخت پرت کردم و گفتم: حال داری چیز دیگه درست کنی برو بکن مرتیکه.
بهار:بدبخت تخم میکنیم دوروز دیگه بخوریم.
خمیازه ای کشید و ادامه داد: فردا میرم اون زنیکه را به توبره میکشم چرا به ما نباید شام بدن.مهمانیم که هستیم.شکم نداریم؟
گوشی را از کیفم بیرون اوردم و دوبار روی صفحش زدم.تماسی نداشتم..
گفتم:همون اولا بهش گفتم..گفت برو بیمارستان بخور.
بهار:تو باملایمت میگی.من پارش میکنم.
تک خنده ای کردم و دراز کشیدم.
گفتم:گشنته الان؟
بهار:اره چیپسا هضم شد رفت.
حوصله ی بلند شدن نداشتم..دلم خواب میخواست..
گفتم:ده دقیقه بخوابیم..
بهار:اره حالا حال ندارم پاشم..
چشم هام را بستم..امروز اخرین روز گوارش بود..هیچ وقت از تمام شدن بخشی به این شدت خوش حال نبودم…
تمام انرژیم را گرفته بود..
همونطور که چشم هایم بسته بود گفتم:به امیر زنگ نمیزنی؟
بعد از چند ثانیه گفت:میخواستم بزنم..بعدش پشیمون شدم.
گفتم:چرا؟
نفسش را بیرون فوت کرد و اروم گفت:یه هفته کدوم گوری بود..اون موقع ذوق داشتم ولی حالا دارم فکر میکنم بهونش چی بود این دفعه..
چند ثانیه مکث کرد و ارام ادامه داد:میدونی چقدر فکر کردم چی شده..
میدانستم..
بهار:بدم نشد شکست..جوابشو حداقل ندادم..تا دوسه روز دیگه هم حداقل خر نمیشم..

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: ناکامان
  • ژانر: عاشقانه - پلیسی - پزشکی - مافیا - انتقامی
  • نویسنده: Far
https://beautyvolve.ir/?p=14827
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • donya81 : وایییی عالی بووووووووود👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻...
  • K84as : عااااااااای بود❤️❤️❤️❤️...
  • sahar72 : واییییییی عالی بود زود زود پارت ها رو بزار ممنونم 🧡🧡🧡💛💛💛❤❤❤...
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.