| Saturday 28 November 2020 | 10:04
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان انلاین رویای حقیقی پارت3

رمان انلاین رویای حقیقی پارت3

شاهزاده بود چرا من هی به شاهزاده های این جا بر میخورم همشم جلوشون گند میزنم که؟
ینی قشنگ تا سرمو نبرم زیر گیوتین ول کن نیستم .
ببینم روش کشتن این زمونه چی بود یعنی؟
ولی همه ی شاهزاده هاش هم بی ادبه خشن از خود راضی هستن. اه اه .
با تارا برگشتیم قصر وسایلو دادیم ماریا غذا رو درست کردم هنوز ماتحتم درد میکرد. کج و کوله راه میرفتم رفتم بالا استراحت کنم که تارا داد زد:
_کجااااا؟ نشین ببینم زود برو دوش بگیر باید حاضر شیم یک ساعت دیگه میریم برای انتخاب شدن وای من خیلی ذوق دارم جانی خیلی خوبه اگه بانوی مهربونی گیرم بیاد شاید از لباساش زیور الاتش به منم بدن اخ جووون.
دختره خنگ خله بخدا ولی مهربونه بیچاره رفتم دوش گرفتم هم خستگیم رفت هم تمیز شدم یه لباس درست درمونم پوشیدم رفتیم تو یه سالن پر بود از دخترایی که لباسای خفن پوشیدن همشون معلوم بود ثروتمندن دونه دونه ندیمه ها  داشتن انتخاب میشدن. تارا هم رفت پیش همون بانویی که دوست داشت. انقدر جیغ جیغ کرد بغل گوشم که کر شدم .
و از اونجایی که من فوق العاده خر شانس میباشم من انتخاب نشدم. چرا چون دقیقا اخرین نفر وایساده بودم و همه انتخاب شدن الا. من هیچی دیگه برگشتم .
تارا هی میخواست بخندونتم تا ناراحتیم از یادم بره ، بیچاره نمیدونست اتفاقا خوش حال شدم که نرفتم پیش اون دخترای فیس و افاده ای تا کاراشونو بکنم .

فردای اون روز تارا وسایلشو جمع کرد رفت پیش بانوش به من گفتن برم تا اتاق مهمانی حاضر کنم چون قرار شاهزاده ها جمع بشن با هم چای بنوشن.

رفتیم تمیز کردیم وسایلو حاضر کردیم کم کم داشتن میومدن شاهزاده ها همه ی ندیمه ها احترام گذاشتن منم به تقلید از اونا احترام گذاشتم دلم میخواست ببینم شاهزاده های دیگه رو مخصوصا اون اسب سوار یا همون گرگ وحشی .

اولین کسی که وارد شد یه پسر هیکلی بود که به اسم شاهزاده اژان معرفیش کردن قیافش جذاب بود ولی خشن. خوشم نیومد ازش اصن.
دومین شاهزاده همون پسر خشن که تو حیاط دیدمش اومد به اسم اریا معرفی شد .
سومیشم همون پسری که لخت جلو من در اومد بی ادب بود سپهر.
واو همشو بیخی این هلو کجا بود لعنتی شاهزاده چهارمی که اومد یه پسر خوشگل ناناز بود به اسم سپنتا قیافشو دوست داشتم یه لبخندم رو صورتش بود معلوم مهربونه
چهارمی شاهزاده رایان اومد
یهو سکوت شد و اعلان چی با لرز صداش گفت شاهزاده سوم ارتمیس وارد میشوند .
دیدم همه ندیمه ها بیشتر خم شدن از ترسشون بود دیگه نبود؟ حتی اون یکی شاهزاده ها هم داشتن با تعجب نگاه میکردن بعضیا با تعجب بعضیا با کنجکاوی.
واو میخواستم ببینم اون تحفه بی شور بی فرهنگ بی تمدن چه شکلیه، صدای قدمای محکمی داشت میومد همین که وارد تالار مهمانی شد زیر چشمی نگاهش کردم .
یه پسر چشم ابرو مشکی هیکلی قد بلند بود قیافش فوق العاده جذاب و خیلی ترسناک یه اخم بزرگ رو صورتش بود این اخمش ترسناک ترش میکرد .
که یهو شاهزاده اژان گفت:
_به به ببین کی اومده ارتمیس برادر کوچیک من تقریبا ۱۵ سالی میشه که ندیدمت از وقتی رفتی تا الان خیلی عوض شدی خوش حال شدم دیدمت.
شاهزاده سپهر: خوش اومدی ارتمیس خوش حالم برگشتی دلم برات خیلی تنگ شده بود، برات نامه زیاد فرستادم ولی جوابی ندادی .
همه ی شاهزاده ها دونه دونه خوش امد گفتن ولی اون گرگ هیچ عکس العملی نشون نداد فقط سرشو تکون داد و با اخمش اومد نشست و گفت‌:
_مچکرم بشینین.
_شاهزاده سپنتا همون جیگره: پس سپند کجاس نمیبینمش ؟

رایان : نمیدونم من که داشتم میومدم داشت میومد این سمت .
همین جور شروع کردن صحبت کردن منم اروم اروم داشتم براشون چایی میریختم . رسیدم به اون گرگی
وایی نکنه منو بشناسه که رسما به فنا میرم . چایشو داشتم میریختم نمیدونم چرا دستام شروع کرده بود به لرزیدن ، انگار متوجه شده بود چون برگشت صورتمو نگاه کرد .
وایی الان میشناسه، تا میتونستم سرمو برده بودم تو یقم .

_سرتو بگیر بالا و درست چایی بریز .

همچین با لحن دستوری گفت که میخواستم قوری رو سرش خورد کنم اه اه
بازم از ترسم نیاوردم بالا سرمو.
_مگه با تو نیستممممم.
داد زد یهو همه ساکت شدن برگشتن به این طرف نگاه کردن ، اروم سرمو بلند کردم، چشاشو ریز کرد یهو پوزخند زد گف :
_تو همون دختری نیستی که دیروز تو میدون واسه من سخنرانی راه انداخته بودی؟

یا خدا لو رفتم چیکار کنم حالا هول کرده بودم زبونم گرفته بود میترسیدم دوباره هنگ کنم، اونوقت منو میکشت از هولم چایی ریختم رو پاش که یهو نعره زد سوختم .

_احمق چه غلطی داری میکنی هان؟
_رایان: اروم باش ارتمیس ، ببینم چی شد
_سپهر: دختر تو چرا همه جا دردسر درست میکنی؟ دلت میخواد بمیری؟
_اژان: کاری نکرده که ولش کنین بدبختو .بعد بلند خندید و گفت :ارتمیس یه چای دیگه خیلیم داغ نبود .

دیدم اینا خودشون درگیرن اروم اروم فلنگو بستم .
تا میتونستم با سرعت دویدم.
اخه خدایا چرا من همش گند میزنم وای پیدام کنن مرگم حتمی .
اینقده دویده بودم که نفسم گرفته بود وایسادم تا نفسم جا بیاد . یکم که حالم بهتر شد دیدم من قسمت خوابگاه ندیمه ها هستم . میخواستم برم اتاقم که دیدم یه پسر تقریبا ۱۹، ۲۰ ساله داره یکی از اتاقا رو از یه سوراخ دید میزنه.
چییی چه ادم بیشوریه ها شاید لخت باشن احمق .
نه که این مواقع من رابین هود میشن رفتم جلو گوش پسررو گرفتم چلوندم گفتم:
چه غلطی داری میکنی تو، احمق بدم کتکت بزنن اتاق ندیمه ها رو دید میزنی هان؟
_ای ای ای ولم کن تو کی هستی دیگه؟ اصلا به توچه دوست داشتم نگاه کنم میدم گردنتو بزنن وایسا دختره احمق.

چییی هنو دوقورتو نیمتم باقی ؟ گوشش ول کردم موهاشو کشیدم پسره هم کم نیاورد موهای منو کشید .
حالا من بزن اون بزن من بزن اون بزن من نشستم رو شکمش همین جور صورتشو مشت بارون میکردم صدای داد اون جیغ من کل قصرو برداشته بود‌.

از زبان سپهر:
_همین جور داشتیم چایی میخوردیم ، خوش حال بودم ارتمیس برگشته اون رفیق بچگیای من بود ولی حالا خیلی عوض شده بعد اون اتفاق اگه منم بودم شاید از پسش بر هم نمی اومدم ولی اون کلا عوض شده چشاش مثل دو تا تیکه یخ شده اخم رو پیشونیش کنار نمیره .
همه برادرا در حال بگو بخند بودیم خیلی وقت بود این جوری جمع نشده بودیم .خوب بود یهو دیدم یه صدا هایی میاد .
چه خبر شده ینی؟
_رایان : بچه ها این صدای سپند نیست که داره فریاد میزنه؟
_اژان : اره خودشه باز داره چه گندی میزنه؟

هممون با عجله رفتیم بیرون دیدم سپهر دراز به دراز افتاده یه دختره هم داره میزنش موهاش افتاده بود رو صورتش معلوم نبود قیافش. سپهر هم داش موهاشو میکشید.
با عجله رفتیم جلو از هم جداشون کردیم دختره که سرشو اورد بالا دیدم همون ندیمه زبون درازه.
رایان تا دختررو دید زد زیر خنده و به سپند گفت:
_خاک تو مخت کنم تو کتک خوردی از دختر اونم از ندیمه اخه تو شاهزاده ای .
منم نمیدونستم به صورت ورم کرده سپند نگران باشم یا بخندم اخه مثلا اون یه مرد بود اگه پدر میفهمید تنبیهش میکرد.
_اژان: بسه دیگه توضیح بدین این جا چه خبر بوده؟
_ارتمیس: هی دختر تو انگار واقعا دلت مرگ میخواد که کلا دردسر درست میکنی ن؟
از زبان جانان:
همین که شاهزاده ها اومدن از هم جدامون کردن شاهزاده رایان گفت به این پسره چلمنگ مثلا شاهزاده ای ، خدایا قشنگ شوخیت گرفته یا میخوایی منو بیاری پیش خودت حتما عزرائیل خسته س رفته مرخصی میخوایی من به دست اینا بمیرم که هی میفتم گیر اینا؟
خلاصه اون شاهزاده اژان گفت چه خبره .
میخواستم جوابشو بدم که با حرف شاهزاده ارتمیس عصبی شدم و گفتم:
نه دلم نمیخواد بهتره بپرسین چیشده بعد قضاوت کنین اقای شاهزاده خان یا همون برادرتون مثل این دزدا از سوراخ در داشت اتاق ندیمه ها رو دید میزد خوبه شما لخت میشین اونا بیان شما رو دید بزنن امنیت نداشته باشین؟
این چه مثالی بودم زدم خدایی ؟ اونا که از خداشون میشه خاااااااک عالم فرق سرم.
بعدشم چایی خودتون ریختین رو خودتون ادمو میترسونین بعدشم شما منو انداختین زمین و ترسوندین تو بازارقبل اونم من نمیدونستم شاهزاده سپهر اتاقشونن و قبل تر اونم نمیدونستم شاهزاده اریا کی هستن که اونجوری جواب دادم .
فکر کنم این کل گندایی بود که زدم ،حالا من اون قبلیا رو قبول دارم به غیر قضیه اسب اینا ولی بقیشو خوب اونام اتفاقی بودن و درضمن این اخریه که اصن به من ربطی نداشت ایشون هم داشتن دزدکی نگاه میکردن هم با من بد حرف زدن .

_سپهر : دختره وقتی از خراب کاریاش میگفت خندم گرفته بود اخ اگه شاه میفهمید .
_ارتمیس : هه این دختره این همه گند بالا اورده بعد گردنشو نزدین . این بود جذبه پسران اردشیر؟

جانان: وقتی ارتمیس اینو گفت میخواستم زبونم در بیارم بیرون از ته دلم داد بزنم عقده ای چندش ، که یهو بانو ماریا اومد تعجب کرده بودم همین که رسید گفت:

_بانو ماریا: ببخشینش عالیجنابان اون بعد این که سرش ضربه خورده عوض شده نمیدونه چیکار میکنه بخاطر من ببخشینش.

_سپهر: بانو ماریا ؟! _خواهش میکنم قربان دختر خوبی من اونو از بچگی بزرگ کردم یکم سر به هوا هست وای دختر خوبیه.

_ولیهد: اینجا چه خبره؟
_سپنتا: هیچی برادر جان یکم سپند ادب شده که شلوغ نکنه دیگه.
_ولیهد: هر چی هس جمعش کنین ماریا این دخترم ببر خودت تنبیهش کن حدشو بدونه ، شما پسرا هم با من بیایین شاه اردشیر همتونو احضار کرده.

از زبان جانان:
هووووف ولیهد اومد منو نجات داد شت چه قشنگم بود این اردشیر چی میخوره بچه هاش اینقده هولو هستن البته اخلاق ندارن اه اه ، تو افکار خودم بودم که سنگینی نگاه کسی حس کردم دیدم بانو ماریا داره چپ چپ نگام میکنه.
_این چه کارایی بود تو کردی هاااان؟
وایی ببخشید بانو جان بخدا تقصیر من نبود، یعنی همش بود ولی از قصد نبود.
ولی بانو شما از کجا میدونین قضیه سر منو؟

_تارا گفت دیروز اگه از اول بهم میگفتین کمکتون میکردم این بلاها هم سرت نمیومد.

هییی….، بانو ماریا منو تنبیه کرد که کل شب باید پله ها و راهرو بالا رو تمیز کنم عزا گرفته بودم اون همه پله اخه؟

هوووووف اینم اخریش، خدایا کمرم راست نمیشه دارم میمیرم فقط مونده تابلو های تالار بالا برم اونا رم تمیز کنم .

تقریبا تابلو ها هم داشت تموم میشد که صدای پا شنیدم ، از ترس داشتم سکته میکردم . خدایا تو این تاریکی یعنی کی میتونه باشه؟

_ارتمیس: شب موقع دلم هوای ازاد میخواست نمیدونم چرا از این قصر از این شهر متنفر بودم، حس میکردم هواش مسمومه هه من دوروزه که وارد قصر شدم ولی حتی ملکه منو یک بارم احضار نکرده من نمیدونم چیکار کردم که از بچگیم از من متنفر بود با این که من واقعا دوسش داشتم . بعد این که منو تبعید کرد تا به عنوان اسیر دست کشور همسایه باشم تا جنگی پیش نیاد ازش متنفر شدم مگه من فقط بچه اون بودم با این که اون موقع میتونست اژانو بفرسته ، هیچ وقت یادم نمیره وقتی رفتم اونجا با من چطور برخورد میکردن یا حتی اون باری که منو بردن کوهستان ولم کردن بین گرگا ولی نفهمیدن که خودم سردسته اون گرگا شدم ، اینقدر جنگیدمو جنگیدم تا تونستم خودمو به دشمنم ثابت کنم ، هه ، ولی هنوز نتونستم به خانواده خودم ثابت کنم که من کی هستم برادرام که از من میترسن . یا مردم کشورم اونا از من وحشت دارن پدر یا مادرم حتی نمیخوان منو ببینن، خیلی دلم میخواد بدونم مگه من چیکار کردم که این شده زندگی من !
بعضی اوقات دلم میخواد خودمو جای اون یکی برادرام بذارم ، ای کاش مثل اونا بودم ولی اونا با من کاری کردن که تنهایی رفته تو پوست و گوشت من تنهایی تنها رفیقی هست که دارم واقعا هم وفاداره .
بذر کینه نفرتی که همشون تو دلم کاشتن باعث شد یه ادم منزوی تنها باشم که هیچ کس به غیر خودم مهم نباشه اینقدر وحشی و خون خوار باشم که ادمایی با این که گناهکار ولی حقشون مرگ نبود رو بکشم. از اون موقع همه منو گرگ وحشی صدا میکنن شکایت ندارم اتفاقا عاشق این اسمم چون لرزه به تنه هر کسی میندازه.
دلم میخواد برم کنار رودخونه ساعت ها دراز بکشم،
راه افتادم برم که حس کردم یه کسی گوشه تالار داره با دیوار ور میره احتمالا دزد باید باشه ، پس این سربازای احمق دارن چیکار میکنن ؟!
اروم شمیرمو در اوردم و یواش رفتم اون سمت و تو یه حرکت سریع شمشیر گذاشتم زیر گلوی طرف ولی حس میکردم قدش خیلی کوتاه و خیلی ظریف . صبر کن ببینم این یه دختره؟

همین جور با ترس داشتم به اون کسی که داشت بهم نزدیک میشد نگاه میکردم یه هاله سیاه فقط دیده میشد که دیدم یه چیز تیز و براق زیر گلومه مثل شمیر بود! مثل شمشیر چیه خود شمشیر بود.
از ترس احساس میکردم شلوارم قهوه ای شده باشه استرس گرفته بودم باز همون حالت بهم دست داد و من خشکم زد .

_ارتمیس: تو کی هستی اینجا چیکار میکنی؟ با تو ام مگه کردی !؟ شمشیرو روی گلوش بیشتر فشار دادم اگه یکم دیگه فشار میدادم زخمیش میکرد ولی طرف اصلا تکون نمیخورد .
با دستم تکونش دادم که از پشت خورد زمین بعد یه صدایی محکم گفت اخ یواش اورانگوتان. با من که نبود بود؟

جانان: منو محکم هلم داد با باسن صفحه تختم خوردم زمین این دفعه استخونشم خورد شد از درد زیاد گفتم : اخ یواش اورانگوتان چته؟
صبر کن ببینم این صداش شبیه شاهزاده ارتی نبود
یا خدا میکشتم هنوزم نگاه اخرش یادمه مثل گرگ گرسنه نگام میکرد .
سر همین سریع گفتم : ببخشید شاهزاده منو بانو ماریا تنبه کرده بودن که اینجا رو تمیز کنم نمیدونستم اینجا نباید بیام ولی باور کنین ایشون به من گفتن من کار بد دیگه ای نکردم .افتادم به دستو پاش تا یه وقت نکشتم که دستم خورد به سطل اب ریخت زمین .
وایی دوباره باید اونجا رو تمیز کنم بدبختی ببین اخه!

_ارتمیس: دختره همین جور داشت ور ور میکرد که صدای افتادن سطلو شنیدم. هه دستو پا چلفتی زرزرو
تنبیهت خیلی خیلی کمه من اگه جاش بودم میگفتم بری استبل اسبا رو با صورتت جمع کنی احمق .

_چی پسره ی بیشور اصن حقته پاشم بزنم وسط پات تا اخر عمرحسرت پدر بودنو بچشی گاومیش خرچوسنه زشت .
یه پوزخند زد که صداشو شنید فک کنم روشو برگردوند رد بشه بره کم هوا داشت روشن میشد واسه همین فهمیدم میخواد بره همین که برگشت یهو یکی از لنگاش رفت هوا شاتاراپ بوم خورد زمین خندم گرفته بود خیلی باحال بود نتونستم خودمو نگه دارم پقی زدم زیر خنده ، وقتی روشو برگردوند صورت قرمز قرمز شده بود،قیافشو که دیدم بیشتر خندم گرف نمیتونستم خودمو کنترل کنم اصلا .

_ارتمیس : دختره احمق مطمعنم سطل رو از عمد ریخت تا من پام سر بخوره و بخورم زمین از عصبانیت از گوشام کم مونده بود دود بلند بشه وقتی برگشتم با حرص نگاهش کردم سعی داشت خندشو جمع کنه ولی مثل این که موفق نبود که با تشر من زود خفه خون گرفت .
اینقدر اعصابم خورد بود که اصلا واینستادم فقط دلم میخواست از اون قصر نحس برم بیرون ‌.

جانان: شاهزاده که رفت سریع اونجا رو جمع کردم دلم براش سوخت اخه بد خورد زمین‌، ولی خیلی عصبی شده بود خدا به دادم برسه عصبی شدنی شبیه گرازی که از دماغش دود میاد بیرون میشه والا کجاش شبیه گرگ حیف گرگ هییی خدایا فردا خودت یارو یاورم باش که حتما شهید میشم در راه زبون درازی.پاشدم رفتم تا حداقل یه خورده هم که شده بخوابم، صبح شبیه وزغ ماده فارغ شده نباشه قیافم. همین جوری گند زیاد بالا اوردم . لباسمو در اوردم اخیششش ریلکس کنم ، سرمای تخت با پتویی که روم کشیدم حس جالبی داشت کم کم نفهمیدم چطور خوابم برد و در تاریکی فرو رفتم‌. صبح که از خواب بلند شدم اماده شدم و رفتم مطبخ خونه تارا رو اون جا دیدم تعجب کردم ازش پرسیدم تو این جا چیکار میکنی؟

_هیچی اومدم بهتون سر بزنم و این که به بانو هم میوه ببرم، خوبی تو حالت خوبه از بانو ماریا شنیدم چیکار کرده بودی دیروز ، دختر میخوایی بمیری چرا اخه اینقده سر به هوا شدی والا تعجب میکنم بلایی سرت نیاوردن ، خیلی خوش شانسی .

هووف اره خودمم میدونم گند زیاد زدم.

_شنیدم شاهزاده سپند چشمش ورم کرده اگه اردشیر شاه یا مادرشون ببینن برات بد میشه خدا کمکت کنه.

چییییی یا خداا من چیکار کنم حالا ؟
_هیچی بیا این دسر رو شاهزاده خیلی دوست داره ببر بده بهش ازش طلب بخشش کن.
وایی نه اون خطا کرده من بگم ببخشید؟
_جانان چرا حالیت نیس اون شاهزادس اون قدرتمنده ولی ما چی ما فقط یه ندیمه از قشر ضعیف هستیم ، خواهش میکنم برو اذیت نکن نمیخوام تو دردسر بیفتی.

ولی تارا …. باشه بده ببرم.
دلم میخواست برگردم دنیای خودم نمیخواستم دیگه این جا باشم تا الان فکر میکردم شاید این جا زندگیم بهتر باشه تا اونجا ولی این طور نبود نمیخوام دیگه این جا باشم میخواستم برم بغض داشت خفم میکرد از خودم از سرنوشتم از همه چی بدم میومد.
دسرو داشتم میبردم تا بدم به شاهزاده سپند که اقا بخورن منو ببخشن .ولی من که کاری نکرده بودم ، خدایا کفر نمیگم واقعا این انصافه یکی مثل اون بچه اینجوری قدرتمند باشه یکی هم مثل من و امثال من محتاج به لقمه نون یا محبت .هییی .
به خوابگاهشون که رسیدم گفتم اعلام حضورمو بکنن و بتونم برم داخل .

ندیمش اجازه داد دا برم داخل همین که رفتم داخل دیدم سپند همراه با سپهر و سپنتا اونجان تعظیم کردم . دلم خیلی گرفته بود منتظر یه تلنگر بودم تا اشکم در بیاد من یا گریه نمیکردم نمیکردم یا وقتی گریه میکردم تا یه مدت خیلی دل نازک میشدم و زود اشکم دم مشکم میشد .
اروم دسرو روی میز گذاشتم و گفتم:معذرت میخوام شاهزاده رفتار دیروز من خوب نبود اومدم تا عذر خواهی کنم ومنو ببخشید ، این دسری هست که خیلی دوست دارین براتون درست کردم .اینم یخ بزارین روی صورتتون تا ورمش کم تر بشه . بازم عذر میخوام ، میدونم کار بدی کردم حق دخالت تو کاراتونو نداشتم واقعا هم پشیمونم لطف کنین منو ببخشید .

از زبان سپهر: همون ندیمه زبون دراز اومده بود تا از سپند عذر خواهی کنه ، نمیدونم چرا ازش خوشم میومد از کاراش از رفتاراش بانمک بود تا حالا ندیده بودم ندیمه ها اینجوری باشن . تو افکارم بودم که دیدم سپند گفت:
_اسمت چیه تو دختر ،

جانان: من مهل….جانان هستم عالیجناب.
_خوبه چون دسر مورد علاقمو اوردی دلیل نمیشه ببخمشت تو صورت نازنینمو داغون کردی و با یه دسر انتظار بخشش داری؟
_سپنتا: سپند داشت همین جوری با دختره حرف میزد که اروم در گوشش گفتم : سپند باور کن این دختره عاشق تو هم دیروز کتکت زد هم دسر درست کرد هم عذر خواهی کرد . ببین قیافشو وقتی دید صورتتو چه ناراحت شده.
_واقعا راست میگی سپنتا ؟! ولی کتک زدن چه ربطی داه به عاشقی؟
_اخه من شنیدم دخترا این جوری ابراز علاقه میکنن برادر کوچولو.

_واقعااااااا اخ جون پس .
خوب باشه میبخشمت دختر خانم نه بخاطر دسر به خاطر این که خوشم اومد تا حالا دعوا نکرده بودم جالب بود واسم ولی دیگه حق تکرار نداری فهمیدی؟

از زبان سپهر : سپند و سپنتا داشتن حرف میزدن تو گوش هم اون دختره جانان هم همون گوشه وایساده بود نمیدونم اینجوری حس میکردم یا واقعا بود مثل دیروز شاد نبود دیروز با این که گند بالا میاورد ولی چشاش میخندید اموز خیلی ساکته. فکر کنم خیلی تنبیه شده، که یهو دیدم سپند داره به دختره نگاه میکنه و دختره هم گفت:

بله عالیجناب اجازه میدین برم؟

_اره میتونی بری .

جانان: نمیدونم چرا دل نازک شده بودم اینقده از این اخلاقم متنفر بودم شاهزاده سپهر به من نگاه میکرد حس میکردم داره تحقیرم میکنه حتی سپند سپنتا که در گوشی صحبت کردن احساس میکردم منو مسخره میکنن شایدم اینا همش خیالات ولی اینو میدونم که بغضم اجازه نمیداد حتی راحت نفس بکشم بعد این که از پیش شاهزاده اومدم رفتم تا رخت هایی که بقیه شستنو پهن کنم . حین پهن کردن بودم که صدای خنده شنیدم ، دیدم چند تا دختر داشتن میخندیدن فکر کنم از اون شاهزاده ها یا دخترای ثروتمند بودن چون هم لباساشون قشنگ بود هم ندیمه داشتن ولی یکیشون معلوم بود مقامش بالا تر چون جلو تر از همشون میرفت .یکم که دقت کردم تارا رو هم دیدم که پشتشون داشت راه میرفت، پس حدسم درست بود . اصلا به من چه خوش باشن حوصله ندارم امروز .
سبدو برداشتم تا برگردم مطبخ خونه از بغلشون داشتم رد میشد اصلا یادم نبود که باید احترام بزارم و همین باعث شد اون دختر پرو بی ادب بهم گیر بده.

هلن: هی تو وایسا ببینم .

قطعا با من که نیس کسی با من کار نداره اصلا به راهم ادامه دادم که یهو دستم کشیده شد.
_مگه با تو نیستم دختره ی احمق صدات میکنم مگه کردی هاااان؟
من من نفهمیدم با من هستین بانو ببخشید . بله کاری داشتین؟
_تو خیلی خیلی احمقی نمیدونی من کیم من شاهزاده هلن هستم بعد تو نه احترام میزاری و همین جور سرتو میندازی پایین میری تازه اینم طرز حرف زدنته ؟

ولی بانو من نمیدونستم شما کی هستین و اروم سرمو انداختم پایین که یهو یه طرف صورتم سوخت ، اون به من سیلی زده بود‌. تمام بغض عصبانیت من جمع شده بود و حالا میخواست فوران کنه . و از شدت عصبانیت بهش گفتم:
فکر کردی چون شاهزاده ای صاحب انسان ها هم هستی درسته تو شاهزاده ای ولی قرار نیست که به هر کی دلت میخواد هر چی میخوایی بگی یا رفتارت رفتار شما اصلا در شان یک شاهزاده خانم نیس قرار نیست مثل عقده ای ها رفتار کنی متاسفم واسه این جور رفتار.
همین جور داشتم نطق میکردم که دختره از عصبانیت جیغ زد و دخترای دیگه هم سعی در اروم کردنش داشتن . تارا داشت با نگرانی نگاهم میکرد بغض داشت خفم میکرد منم دلم میخواست واسه خودم کسی باشم نمیخواستم اینقدر بی کسو کار باشم که هر کی هر چی میخواد بهم بگه نمیخواستم . دختره هلن یهو بهم حمله ور شد همین جور داشت منو میزد و هولم میداد که یهو با داد سپهر هلن ساکت شد و کنار رفت.

_چیکار داری میکنی هلن؟
_هلن: برادر این ندیمه احمق رفتارش خیلی بد بود خودش باعث مرگش شد میخوام بمیره دختره ی احمق.

_ساکت این رفتار در شان یک شاهزاده خانم نیس . ایشونم یه ندیمه س فقط، قرار نیس اینجور بخاطر یه اشتباه کوچیک اینجوری جلوی جمع غرورشو خورد کنی.

_ولی برادر !
_بس کن هلن بهتره از این جا برین سریع تر .

وقتی شاهزاده سپهر اونجور طرفمو گرفت . بجای این که خوش حال باشم نمیدونم چرا بغضم شدید ترشد میخواستم خودمو بکشم نمیتونستم تحمل کنم .و واسه همین سبدو انداختم زمینو فرار کردم صدای سپهرو شنیدم که داد زد وایسا جانان ولی اهمیت ندادمو دویدم برامم مهم نبود که بی احترامی کردم بهش، فقط دویدم نمیدونستم کجا ولی وقتی به خودم اومدم که دیدم بغل همون رودخونه ای هستم که اولین بار بودم.

از زبان ارتمیس: دیشب تا صبح کنار رود خونه بودم به همه داشتم فکر میکردم یکم پام درد گرفته بود دختره ی احمق باعث شدم بخورم زمین. ببینمش میکشمش حتما اه اه متنفرم از این موجودات زر زرو زشت.
دلم میخواست برم پیش مادرم سرمو بزارم روی زانو هاش تا میتونم گریه کنم دلم خیلی گرفته بود ولی نمیتونستم . چرا نتونم اگه اون منو احضار نکرده شاید منتظره من برم پیشش.!
اره اون بزرگ تره و همین طور ملکه ، مثل احمقا نشستم باید پاشم براش کادویی اماده کنم .
یهو یاد اون سنجاق سری که خودم توی جنگل درست میکردم افتادم دلم میخواست اولین بار مادرم بزنه به سرش بلند شدم باید برم دیدن مادرم .

رسیدم به خوابگاهش گفتم اعلام حضور کنن ،
بعد چن دقیقه ندیمش با صورتی ناراحت اومد کنارم و گفتش که :
_ببخشید قربان ملکه یکم مریض احوال هستن و خواستن استراحت کنن لطفا بعدا تشریف بیارین.
یعنی چی حتی نخواست منو ببینه ،یعنی چی مریضه .

_باشه بعد میام بهش برسین تا زود خوب بشه.
داشتم به ندیمش میگفتم مراقب مادرم باشه که صدای خنده اومد درست شنیدم صدای خنده اژان بود از اتاق مادر عصبانیت همه ی وجودمو گرفت دلم میخواست همه چی نابود کنم ، ندیمه رو زدم کنار و رفتم داخل درو باز کردم دیدم ملکه همراه اژان حین خوردن میوه هستن .
جفتشون با تعجب داشتن منو نگاه میکردن.
مادرم سرشو اورد پایین با غرور گفت:
_مگه نگفتم الان نمیخوام ببینمت پس این جا چی کار میکنی ؟

 

پارت گذاری روزای شنبه…امید وارم خوشتون بیاد و باارسال نظر و لایک از ما حمایت کنین مرسی♡


 

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رویای حقیقی
  • ژانر: تخیلی عاشقانه
  • نویسنده: hani
https://beautyvolve.ir/?p=14788
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.