| Saturday 26 September 2020 | 05:59
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان انلاین به شرط عشق پارت 4

رمان انلاین به شرط عشق  پارت 4

#آسمان

وقتی کارم تموم شد از اتاق آرمان در اومدم که دیدم آیلین نشسته رو صندلی راه رو.

رفتم کنارش نشستم که سرشو بلند کرد.

+خب چیشد.

_اولا که سلام.
دوما چی چیشد.

+قرار امروز و‌ میگم دیگه.

_بالاخره‌ تونستیم یکم حرف بزنیم و در اخر به این نتیجه رسیدیم که…
.
.
.

#آرمان

از اتاقم اومدم بیرون و خواستم برم پیش آریا که دیدم آسمان داره با همون دختره که صبح دیدمش حرف میزنه.

چشم ازشون گرفتم و بدون در وارد اتاق آریا شدم.

آریا طبق معمول بهم توپید که چرا بدون در اومدم تو‌.

+خب حالا آقای رادمهر زنگ زد گفت امانتی رو فرستاده فردا شب میاد برای امضا اسناد.

_خوبه منم فردا میرم برای هماهنگی های مجوز و این تا کارای آخرشونو انجام بدم.

درحالی که‌روی مبل میشستم پرسیدم.

+منم فردا بیام.

آریا سریع گفت.

_معلومه که آره این یه کاره باید کل شرکای هر دوطرف باشن.

با حالت شوخی گفتم.

+آره کار اونم چه کاری.

_خوبه خوبه بلند شو برو کلی کار دارم.

+باشه من رفتم.

خواستم برم بیرون که یهو آریا صدام کرد.

_آها راستی یه لحظه وایستا تا یادم نرفته راجب عکس ها و شوعه بهاره.

+خب…

_اگه نپری وسط حرفم میگم.
خانوم ستوده رو میشناسی دیگه خواهر اونو به عنوان عکاس استخدام کردم عکاس ماهریه آیلین ستوده اتفاقا اسمشو از یکی از دوستام شنیده بودم قبلا .

حالت متفکرانه ایی گرفتم و گفتم.

+خوبه دیگه.

_آره حالا برو بعد هماهنگ میشیم.

دستی واسش تکون دادم و در حالی که از اتاق میرفتم بیرون گفتم.

+اوکی من رفتم.

#آیلین

دوربین رو‌گرفتم جلوم و رو به مدل گفتم.

+دستتو بزار لبه ی کُتت.
یکم صورتتو بچرخون سمت چپ.
آها اوکی شد.

هین عکس گرفتنم احساس کردم شخصی اومد و کنارم ایستاد.

وقتی عکسو گرفتم دوربین رو‌ پایین آوردم که آقای افروز رو‌ دیدم.

_بچه ها 10دقیقه استراحت میکنیم بعد میریم سر عکاسی از مدلای جدید.

بی حرف به نیم رخش زل زده بودم که برگشت سمتم و گفت.

_عکسایی که تا الان گرفتی رو بیار نشون بده لطفا.

خواستم چیزی بگم که بی توجه به من رفت و توی یکی از آلاچیق ها نشست.

قلپی آب خوردم و به سمت آلاچیق رفتم و با فاصله ازش نشستم و عکس ها رو یکی یکی بهش نشون دادم.

_میخوام عکسا رو‌ با کمترین فتوشاپ و ادیت درشون بیاری‌
میخوام همه چی خیلی طبیعی باشه.

باشه ایی زیر لب گفتم که افروز ادامه داد.

_فقط‌میخوام تا غروب تحویلشون بدیی.

با‌چشم های گرد شده بهش چشم دوختم و‌گفتم.

+چرا انقدر زود.
مگه قرار نبود آخر هفته تحویل بگیرین.

بدون اینکه بهم نگاهی بکنه گفت.

_یک مشکلی پیش اومده.
مجبوریم فشرده کار ها رو انجام بدیم.

با این که کاری نبود که حوصلم رو سر ببره اما ادیت حداقل 80تا عکس تا شب یکم خسته کننده بود.
الان ساعت 1.30 و‌هنوز از خیلی از لباس ها عکس نگرفته بودیم.

سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و بی توجه به‌افروز چشمامو بستم.

از ساعت 8صبح تا الان سر پا بودم و این خستم کرده‌بود.

با یاد آوری اینکه لپ تاپمو نیاوردم وای بلندی گفتم و سیخ توی جام نشستم.

با احساس سنگینی نگاه افروز لب پایینم رو‌میون دندون نام گرفتم و خیلی آروم برگشتم سمتش که با چهره اخمالوش مواجه شدم.

+لپ تاپم‌رو خونه جا گذاشتم.

_واسه همینه جیغ میکشی.

این داشت چی‌میگفت.
من کی جیغ کشیدم.

+خب اگه لپ تاپم نباشه چجوری عکسا رو ادیت بزنم.

افروز درحالی که بلند میشد گفت.

_لپ تاپ من هست.
الانم پاشو بریم سر ادامه کار.
.
.
.
+لگو اینجا باشه اوکیه.

_یکم بیریش پایین تر بهتره نمیخوام فقط لگو توی چشم باشه.

سرم‌ رو به معنی باشه تکون دادم و بعد از درست کردن آخرین عکس بالاخره نفس آسوده ایی کشیدم.

عکس ها رو واسه ی خودم توی فلشم کپی کردم و بعد لپ تاپ رو بستم.

به ساعت که نگاه کردم‌چشمام از تعجب گرد شد.

چه زود ساعت 9 شب شد.
وایی‌حتما آسمان کلی‌بهم زنگ زده.

گوشیم رو‌چک‌کردم.
6تماس بی پاسخ از آسو داشتم و 10تماس از محسن.

خواستم شماره آسو رو‌بگیرم که گوشیم شروع‌کرد به زنگ خوردن.

با دیدن شماره محسن دکمه سبز رنگو فشردم.

هنوز حرفی نزده بودم که محسن بهم توپید و‌گفت.

_آیلین معلوم هست کجایی.
چند دفعه بهت زنگ‌زدم چرا‌ جواب ندادی.

صدای محسن انقدر بلند بود که از پشت خط افروز‌هم شنید.

+محسن میشه آروم باشی.
گوشیم سایلنت بود نفهمیدم زنگ زدی.

_باشه مهم نیست الان کجایی.

درحالی که لوازمم رو جمع میکردم آروم لب زدم.

+واسه پروژه عکاسیم اومدم یکی از ویلاهای خارج از شهر.

_هرجا هستی آدرس بفرست میام دنبالت.

تا خواستم مخالفت کنم با بوق ممتده گوشی رو به رو شدم.

گوشی رو توی‌کیفم‌گذاشتم‌ و برگشتم‌سمت در که با نگاه اخموی افروز رو به رو شدم.

افروز کتش رو پوشید و بی‌حرف از ویلا بیرون رفت.
منم پشت سرش از ویلا بیرون رفتم.

این ویلا توی شب خیلی خوشگل تر بود.

حیاطش پر چراغ بود که مثل یک‌مسیر تا در ورودی میرفت.

نفس عمیقی کشیدم و آروم آروم به سمت

در ورودی رفتم.

افروز ماشینش رو از حیاط ویلا در‌ آورد و بعد از پارک‌ کردنش پیداه شد و اومد سمت من.

+شما چرا نمیرید آقای افروز.

_منتظرم شما برید.

هنوز حرفش تموم نشده بود که ماشین محسن وارد کوچه شد.

خدا میدونست با چه سرعتی اومده که انقدر سریع‌ رسیده.

سریع‌ رفتم سمت ماشینش و خواستم سوار شم‌که اون زودتر از‌من پیاده شد.

افروز با دیدن محسن اومد سمتش و هردو باهم سلام و علیک کردن.

+ما دیگه میریم آقای افروز.
خسته نباشید.

_خداحافظ.

یعنی دلم‌میخواست سرشو‌بکوبم به دیوار.
یعنی میمرد یک خسته نباشید از دهنش در بیاد.

عصبانی در ماشین محسن رو باز کردم و نشستم.
.
.
.
غلتی رو‌ی تخت زدم که با چهره خواب آلود محسن مواجه شدم.

+صبحت بخیر.

محسن خم شد طرفم و نزدیک گوشم لب زد.

_صبح توام بخیر عزیزم.

تا خواستم ل*ب باز کنم و چیزی بگم ل*ب های محسن ل*ب هامو اسیر کرد.

گرم میب*وسید.
و این دفعه منم همراهیش کردم.
نمیدونم چرا.
اما این دفعه دلم میخواست که کمی توی این رابطه گرم تر باشم.

دستم رو پشت گردنش حلقه کردم و ل*ب هاشو به بازی گرفتم.
.
.
.
امیدوارم از‌ خوندن پارت لذت برده باشید❤️
با نظراتتون به ما انرژی بدید🌸
پارت گذاری هفته ایی یک بار✨

https://beautyvolve.ir/

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان آنلاین به شرط عشق پارت 4
  • ژانر: عاشقانه_هیجانی_معمایی_راز آلود_صحنه داز
  • نویسنده: نگار و نرگس نصرالهی
https://beautyvolve.ir/?p=14848
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
  • ناهید کاویانی داراني : رمان تموم نشد وگفتن به زودی براتون می گذارند...
  • حدیثه : ممنون فقط سریع تر مرسی...
  • melika : تا اینجا عالی بود من خیلی دوست داشتم 😊😊😊😊😊😊😇😇😇😇😇...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.